یزدان نامه

                                          یزدان نامه

پروردگارا!

ای آنکه به پیشگاه توسرافگنده همه

وی آنکه به درگاه تو افتاده همه

آسمانها به امر تو پایدار

و زمین به تسبیح تو بی قرار

در برابرت همه خاضع

و ازهیبتت همه خاشع

بادوبهمن از ترس تو متزلزل

وآذرخش به تسبیح تو متوسل

برشهروندان کشور خویش قبای تعدی نبری

وپرده ی آنان به گناه کم وبیش ندری

پروردگارا!

منزهی و سبحانی

دلیل گمراهانی

ایزد منانی

مشفق مهربانی

دوجهان را سلطانی

گمشدگان را برهانی

مستعانی،

ذالمن والبیانی

ایزدا، خداوندا !

من بیمارم و تو پزشک

درد دارم و سوز و سرشک

بیمناکم و تو امان

پناهم ده از جور زمان

به کردارم مبین ،به احسان خود نگر

به رفتارم مبین ،به غفران خود نگر

       عدالت را بنه یکسو کرم کن

       به جودوفضل یادی ازحرم کن

کردگارا !

آنقدر بزرکی که جلال توبه خیال نگنجد،

وجمال تو به وصال نیاید

تعجب میکنم که چگونه در لانه ی کوچک من جاگرفتی

و در خانه ی محقر بنده ای مسکون ؟

آری پادشاه عادل به کلبه ی درویشان مهمان شود

و در اقلیم صحرانوردان سیر کند،

ودر داغگاه کویرنشینان به کمین نشیند

و آهوی قلب گریزپایان صید کند

وهیچ از مرتبه اش کاسته نشود.

خدایا چکنم؟

دستم کوتاه و قامت ناز تو بلند

پایم لنگ و سفر عشق تو دراز

دلم کوچک و آرزو بسیار

سینه ام تنگ وآمال زیاد

            می ســــوزم و هنوز خامم

            بیچاره ام وبنده ای نامم

خدایا !

کودک خیال من تو را در کجا جستجوکند؟

درآسمان سوار بر ابرهای خاکستری رنگ؟

یا در لابلای تحفه ی عید نوروزو جشن کریسمس؟

یا پشت برگهای سبز پنجه چنار؟

با من راست بگو اهورا ،

اقامتگاه تو در کجاست؟

در عرش یا کعبه ی مسلمانان؟

یا در وادی عرفات؟

یا بر فراز صخره ی صیحون یا کوه طور؟

با در کلیسای جامع سانتیاگو؟

با در معبدکرکوی و آتشکده ی نوبهار؟

یا در بتخانه ی سومنات هند؟

یا در رودخانه ی زرد کنفوسیوس دانا؟

هرکجا می خواهی باش!

آنقدرها دور نرفته ای هنوز

زیرا قلبم به شدت می تپد

آری خانه ی تو در اعماق دل من است

اقامتگاه تو اینجاست

راست می گویم به تو سوگند!

بی تو قلب من از حرکت می ایستد

واین ساده ترین دلیل برای مردمان روستاییست که فلسفه نمی دانند.

  ( قسمت کوتاهی از دفتر "یزدان نامه "

      نوشته ی دکتر سید علی موسوی)

 

 

مجموعه اشعار کاجهای کنار جاده (دکتر سید علی موسوی سنگلاخی)

مطلع سخن

«ناله اي در كوير» گوشي را نجنبانيد ؛ توقعي هم  نمي­رفت، كه دران صحراي تفتيده ي  خشک،آدمي­زادي نبود تا به جيغ همزادش مكث كند.

همين بس كه آن ناله ها ما را به «ترنم­هاي آزادي» رهنمون شد، تا از زنجير تعلق ها آزاد شده و به كاج­هایي  برسيم كه چون شهروندان غريب درجه دوم باديدگان ساكت و گويا در كنار جاده هاي مملو از جفت پايان تيز قدم، بي دغدغه­ي سپيدها و زردهاي زمان به رهروان خسته ی  زبان بسته  زُل مي­زنند  و  مي­خواهند بگويند:

روزهاي درازي گذشت و ما غريب ترين بلند قامتان تاريخ بوديم .

  چون هيچگاه كمر به آب خم نكرده­ايم، هميشه سر سبز و زبان سرخيم، وگرچه زبان سرخ سر سبز مي­دهد برباد، اما ريشه هاي ما در عمق زمین  فرو رفته اند، صداي سكوت ما دماغ ناشنوايان را مي­خراشد و گويا ترين تصویر عصيان برلب­هاي خاموش مان نقش بسته است:

 ما كاج هاي بلند كنار جاده ايم.

واین مجموعه تقدیم به :

مادرمهربان که الهامبخش سروده هایم بود؛ پدر بزرگوارکه با حوصله مندی به حرفهای مفتم گوش می داد؛ همسرعزیز که چندان هم از شعرخوشش نمی آید و فرزندان خوبم،

زینب فلسطین  و محمد مسیح !

 دكتر سيدعلي موسوي سنگلاخی

کابل بهار 1390 خورشیدی

جلد کتاب

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.