دیوان چکاوک
واژه های سرگردان(دفتر شعر)
دفتر دوازدهم از مجموعه شعر های دیوان چکاوک ( دکتر سید علی موسوی سنگلاخی)
به نام خدای خوبی ها
واژه های سرگردان
در جستجوی خدا بودم.
اورا نیافتم که هیچ ؛ خودم را نیزگُم کردم.
تکاپو می کنم .
باز نشستن هرگز!
همچنان پویا می مانم.
یقین دارم که پویاگرم.
ایمان دارم که می جویم.
جویباری در همین نزدیکی هاست.
تشنگی ام برآن دلالت دارد.
شک من عین ایمان است.
بالاتر از ایمان شما!
سلام هگل ! سلام ارستو ! سلام اویسینا !
سلامی از نوع وداع.
من فلسفه نمی دانم.
فیلسوف !؟
حیف از این واژهی آهنگین که در شعر نمی گنجد.
از فلسفه بوی فلاتون می آید.
بوی جمهور و حکمت!
من تبعیدی افلاتونم.
مرا از شهر دانش رانده اند ، هگل!
تو که با مطلق مخالفی ، به من بگو ،
آیا فطرت من هم زادهی ذهن من است؟
آری یا نه ؟ زودشو !
مراجعه کن به تز وانتی تز خویش.
به صغرا کبرای دیالکتیک خود.
منطق تان گمراه کننده است.
های شاگردان سقراط ؛ گلاکون ها !
های حواریون مسیح ؛ اسخریوط ها !
و البته های یاران محمد ؛ پدرگربه ها !
وهای انسانمداران انسانگای ؛ اومانیست ها !
چه کردید با خداوندگار تان؟
سکوت. سکوت. سکوت.
شعرمن شعر است.
از وزن تهی.
از قافیه مستثنی.
از مافیه وز وافیه وشافیه وعافیه ...خالی!
واژه های سرگردان است ،
در کوچه های خیال.
نه ؛ کوچه ها ، خیابان ها مال شما.
خیال هم ارث مادرتان ، روسپی خانم خدا !
مال بابای قلابیّ تان.
هرچه برسرش می مالید ، بمالید.
هرچه لقبش می گذارید ، بگذارید.
یک لست بی سر وپا :
خدا ، طبیعت ، ماشین ... ریش ، صلیب ، دستار ... ذات ، مطلق ، واجب ... مفلر ، کریوات ، مینی ژوب...آتش ، مُغ ، بتکده .... پاپ ، مردوک ، ملا... تائو ، مائو ، گنگا... ستاره ، سینما ، سکس... لبرالیزم ، کمونیزم ، ارتجاع ... تزویر ، زر ، زور ... سناتور ، آماتور ، دیکتاتور ...
سپید ، زرد ، سیاه ....پدر ، پسر ، جوهر... جزء ، کل ، هنر ... قبیله ، آتون ، نمرود... رام ، کریشنا ، ارجون ... یهوه ، یهودا ، بودا... خلیفه ، قیصر، کسری... رنسانس ، دموکراسی ، پایان تاریخ... ژوپی تر ، ژونون ، می نروا ... توتم ، تابو ، نیروانا ... بگوان ، سگوان ، پشگوان و ...
وای زیاد شد ، خیلی زیاد.
با این همه خدایگان نقلی و ملیونها فرزند خلف و مفت خوارش چه کار کنیم.
اما جان مادر تان.
جان خدای چرب تان.
بر سر ما شیره نمالید.
نه کلاه گشاد.
نه نعلِ وارونه !
من به خداوندان ستمگر تان ایمان نمی آورم.
ما به خدای مسخرهی تان ایمان نمی آوریم .
اخوان الشیاطین !
من برادر حرامزادگان نمی شوم.
فی سبیل الله ،
در صراط المستقیم ،
جماعت کوچکی هستیم.
حزب الله گرچه اندک است ،
اما پیروز است .
رستگار است.
واژه های سرگردان!
از کوچه های خیال پا کشیدیم .
شدیم بی خیال.
از پس کوچه های تشریفات نیز.
فقط آهنگ باقی مانده است.
شاید به زودی از شر آن هم خلاص شویم.
آن وقت شعر ما شعر می شود.
شعر آزاد !
شعر بی رنگ !
اما نه سپید ، اما نه سیاه !
بی رنگ ، بی مزه .
این که شعر نیست.
پس شعر شما را چه بگوییم ؟
آری ، هیچ است.
اما ، پوچ نیست.
پیچ است . می شگافد.
مواظب تان باشید . پدرود.
کابل ، 1 / 12 / 1391
انسان
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
و رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونُه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو نام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا با خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم تازیِ دخترگورو پا لُچ .
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه تُرکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
کابل ، 17 / 12 / 1391
درگوشهایت فمبه فروکرده ای؟
بد جوری گرفتارم کردی ( فرزانه ) !
با تو چه کار کنم؟
چکار می توانم بکنم؟
فاطمه ها ، فروزان ها ، فرهمند ها و فرحنازها !
خانه خرابم کردند.
فریاد می زنم.
شکایت می کنم.
دادخواهی می کنم به دادگاهِ نگارک ها ،
به دیوان عالیِ واژه ها.
همان الفبای پدری خودمان ؛
از نگارکِ " فا "
از یک حرف مفت.
می گویی ، چه فایده ؟
در گوشهایت فمبه فرو کرده ای ؟
می شگافم ،
می کاوم ،
اگر فولاد هم فرو کرده بودی ،
شیههی که از گلوی خشکیدهی من می تراود ،
به رکاب گوشهای تو چنگ می زد.
و دماغ ناشنوای ترا می خراشید.
جیغی که به عرش می رسد.
انفجاری که گوشهای خدا را پاره می کند.
می گویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
باشد.
فریاد می زنم.
به همه می گویم :
های مردم ! با خبر باشید ،
( ) مرا دوست ندارد.
به درک !
هرجا می روی برو.
با نامزدِ کچلت.
دور دنیا بگرد.
تا استرالیا هم برو.
اما مواظب باش ،
آن بازو های سیمین ؛
آن یقهی باز ؛
که سپیدارش از دور می درخشد .
با این دامن کوتاه ،
نمی شود دل به دریا زد.
احتیاط کن.
آنجا زمستان است.
منجمد خواهی شد.
خواهی گفت : دلِ داغِ ترا با خود دارم.
می دانم ، دلم را با خود ببر .
اما حالا سرد است .
کسی را گرم نمی کند.
خونی درونش نیست.
همه را تو نوش جان کردی.
وباز میگویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
عروسی ات مبارکباد!
چه خوشبخت است این کچل پولدار ،
که ترا با خود دارد.
جسمی که از آن طراوت جاریست.
وخربوزهی شیرین ،
خوراک شغال است.
برو هرجا که میل داری،
مگر دور نمی روی.
همینجایی !
در اعماق دل من.
در تارهای حنجره ام.
با نامزدت هیچگاه صادق نخواهی بود ؛
چون روحت را ،
در پیراهن من جا گذاشته ای.
افسانه ام رو به پایان است.
ما را نشه ای کافی بود.
کاش نمی رفتی ،
و نمی گفتی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
آهِ من ترا بر می گرداند.
فریادِ اثیریِ من ،
وُلچک پاهای تو باد !
کابل ، 27 / 12 / 1391
خدا حافظی
ــ خدا حافظ!
دارم جبهه می روم .
ــ برو ، بسلامت.
کفش هایت را محکم کن.
دکمه های آستینت را .
اما ، یکی از آنها نزد من می ماند.
به یادگاری .
نشانی ما همین.
ــ وای علی آقا ، پسرم!
من می دانم ،
تو انگار بر نمی گردی.
عین پدرت.
چهره ات ماه شده.
پدرت وقتی جبهه می رفت ،
دکمه های آستینش باز بود.
شبیه تو ، یا تو شبیه او.
خیره خیره به همسرش نگاه می کرد .
به من ،
وبه تنها فرزندش ، به تو .
(مریم به دیالوگ شان داخل شد. خلوت شانرا بهم زد. )
ــ ما را به کی می سپاری ؟
ــ به خدا !
به دوازده امام.
در آخرین بانک خروس ،
تفنگش را برداشت.
کلاشنکوف بود.
سلاح بند گسستهی روسی.
و فرزندانش ،
دو محمد ،
مسیح و مسلم ،
غرق ذغال شب بودند.
در تاریکی هیچکس خودش نیست.
اشباح بهم می پیچد.
مگر سه صدف و دو مهرهی سپید ،
که روی قنداقک زینب ؛
برق می زدند.
ودیگر هیچ نگفت ،
پیکارجوی داستان ما.
وآخرین وداع شان ،
قهقههی گاو زنجیر دالان بود.
مادر هنوز زمزمه می کرد :
بسلامت ، بسلامت ، بَ سَ لا مت .
و مریم آیت الکرسی می خواند ،
و بسوی دالان پُف می کرد.
واکنون بیست و پنج سال است ،
که پیکارجوی داستان ما ،
عین پدرش ،
در سنگری خفته ،
که شهادت نام دارد.
به کاروانی پیوسته ،
که به ملکوت می رسد.
گوارا باد شما را ،
طوبی ،
آغوش خدا !
ویادتان ، تصویرتان ، خیال تان ؛
در دیوار آزادی ،
درقابِ دفاع از ناموس ،
باور ، ایمان ، میهن ، فرهنگ ، زندگی ، اسلام ، مکتب ، تشیع ، اهلُ بیت ،
تاریخ و کودکانِ ما و
هرآنچه ارزشمند و پسندیده و نیکوست ،
همچنان زنده است.
پیامبر پارسی گوی ؛
زردشت ،
و خدای واحدش اهورا ،
درس بزرگی به ما داده است:
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک !
وعلی ،
" صوتِ العدالةِ الانسانیه " ،
قهرمان الهی ،
پهلوان آدمیت ،
" حقیقتی برگونهی اساطیر "
به گوشهای ما نواخته است :
بهشت در سایهی شمشیرِ مجاهدانِ راه خداست.
در چکاچکِ قتال با دیو ، دَد ، سیاهی ، طاغوت ، ستم ، فریب ، دروغ ، نفاق و
هر آنچه بی ارزش ، نا پسند و زشت است.
و محمد پیامبر آزادی ،
عشق و آگاهی ،
از حنجرهی پروردگارش الله ،
ما را از بردگی برحذر داشته ،
به برادری و خواهری و برابری فرا خوانده که ،
انسان را آزاد آفریدیم ،
" و تعاونوا علی البِر و التقوی ،
ولا تعاونوا علی الاِثم والعدوان. "
" کجایید ای شهیدان خدایی ،
بلاجویان دشتِ کربلایی ؟ "
دکمه های مقدس آستین تان را ،
که از مادر بزرگ به امانت ستاندم ،
بر یقه ام می چسپانم.
به یادگاری ،
به نشانی ،
برای اینکه بدانید ،
ما رهروان راهِ شماییم ،
"خداگونه ای در تبعید "
می رویم تا به اصل خویش باز گردیم .
یادتان گرامی ،
و راه تان همچنان پر رهرو .
اِیدون باد آزادی !
و اِیدون باد برابری !
کابل ، 29 / 12 / 1391
عشق شرقی
تو وِنوس منی ،
و من پِراگزلیت !
عریان شوید ای ستاره ها
آفرینش آغاز شده است.
می خواهم زیباترین خدای جهان را بتراشم ،
که تنها مال من باشد ،
معشوقهی من ؛
و زیباترین، زیبا ترین.
عشق شرقی ام موج می زند ،
چون خلیج همیشه فارس.
چون دریای کاسپین.
ناهیدِ چشمک زن!
از قلهی ایوریست فرود آ .
به انتظار می مانم ،
اینجا در کرکوی.
نشانی ما :
آتشی به چشمان من ،
ودودی به مشامِ اهریمن ،
و تمام .
راستی فراموش نکنی ،
خیلی عاشقتم ،
عجله کن.
کابل ، 13 / 1 / 1392
قلهی اِوَرِست
شادمان از فتح ایورست،
با تلسکوپ خیال،
نردبانم عشق بود.
ستاره ای دیدم.
وِنوس نبود.
مهر وماه هم نبود.
هرگز ! او از جنس خدایان آسمانی نیست.
لبخند می زند،
اشاره می کند،
بسویش فرا می خواند،
و گاهی غزل های عاشقانه می سراید.
خیره شدم ــ مستقیم - به یاسمن دیدگان کبودش.
فرشته نبود ــ که انسان بود ــ
عصیانگر وخشمناک ،
گندمگون وهوسناک ،
و خاکیی خاکی !
از لبانش شهوت می بارید.
چشمانش برق می زد.
از دیوار اندیشه می گذشت.
تا اعماق دل می رسید.
ومن ــ چون ذرهی سرگردان،
در پرتوِ فلوروسینس،
در طوفان رادیو اکتیو،
به پرتگاهی برخوردم،
پایم لغزید ــ افتادم پایین ــ
به زمین شدم.
از بسترم هنوز بوی برف می آمد – عطر احتراق! –
و انگار پریسای من به سراپرده اش رفته است.
روزها گذشت …
و ماه ها وشاید سالی .
به کوتاهی یک رویا،
به درازی عمر شگوفه های گل سرخ.
نامش را نمی دانم.
می گویند : غنچه ایست ترک نا خورده از شعاع خورشید.
با ناهید شانه می زند.
خیلی بلند تر از قله ی خیال من ؛
قلهی ایوریست .
وای بر من ، آه ؛
مخدره خانم بیرون بیا !
ستاره ها صف بسته اند؛
ثریا ، سهیل ، اعضای هییت پروین ...
به امتداد کهکشان راه شیری
اینجا من – در آخر خط – روی زمین. –
هوم لند مادری ات!
تا شاید باز ،
برق چشمان آن آبی،
مرا از قله ی ایورست،
ــ نه ــ
از قله ی زندگی،
از یک عمر رویای شبانه،
پایین اندازد.
کابل ، 21 / 8 / 1391
غازیان خون آشام
غازیان خون آشام ،
احمد و محود ،
یکی خان ودیگری سلطان ،
که سال دوبار ،
خون بی گناهان را در جام فتح می نوشیدند.
ونام چپاول را جهاد گذاشته بودند.
چه فرق است میان پهلوان ما و پیشـــوای نازی ؟
وچه تفاوتی میان بربر شاه و بابای غازی ؟
که یکی قرمطی می جست و دیگری یهود ،
یکی هندو می کشت و دیگری مسلمان !
چه بدبختند کسانی که در هند یا خراسان آفریده شدند!
و بدبخت تر از آنان آدمی زادگانی که نان های مترادفی چون :
فرعون ها و قیصرها ،
نجاشی ها و خاقان ها ،
امیرها و خسرو ها ،
امپراطوران و خلیفگان ،
بندگان شان هم به حساب نمی آوردند.
چه کار کنم باید ،
که پارسی زبانم به دنیا آوردند ؟
یا پوستم کمی تیره ،
یا دید گانم کمی ریزتر است.
مرا چون حسنک بر دار باید کرد !
یا چون حلاج و عین القضات ،
اما نخسین و آخرین پرسشم در دادگاهی که نسل کشی را جنگ مقدس می خواند :
چه کسی قهرمان تر از قصابیست ،
که در مسلخ مشروعش ،
میلیون ها انسان ،
رو به قبله ،
با چاقوی دین و دموکراسی ، ذبح شده است ؟
هولوکاست هایی که هرگز به قلم نیامدند !
کابل ، 5 / 2 / 1391
رافضیِ مادرزاد
کوله بار فریادم ،
در چنگِ جمود و استبدادم.
کِی می گوید آزادم ؟
که هنوز در بندم .
جرم من جیغ ،
شیهه ام آزادی !
دین من پژواک ،
مذهبم بربادی.
مؤمنم ، اما عاشق ،
باورم عدل ؛
من به کیش فرهادم.
از درد به خود می پیچم ؛
متهم به عصیانم .
دادگاهم کنار مسجد ،
متصل به کاخ سلطان است.
حکم من مرگ ،
دادِ من دار ،
کافرم آخر ، شــــــیعه ؛
رافضیِ مادر زادم !
دانشگاه کابل ، 14 / 4 / 1391
دختری با مینی ژوپ
پُست مدرنیزم !
غلط می گفت،
پُشت مدرنیزم بود.
دختری با مینی ژوپ
ادعا دارد که جهان را می نوردد
با پاشنه های بلند،
با ساق های برهنه
کبود و سرمازده.
دختری با مینی ژوپ
عینکش را وارونه پوشیده
دنیا راسربه تلاق می بیند.
دختری با مینی ژوپ
هوای فیمینزم به سر دارد
انگار دوبوارِ دیگر است
بازوانش گرم تر از تهوع سارتر
دختری با مینی ژوپ
سروده هایش رَپ
رپهایش هایکو
در نگاهش نوشته بود:
همیشه ، هرگز
Always and never
مرد عمومی ؛ چرا ؟
زن خصوصی ؛ چطور ؟
دختری با مینی ژوپ
دسکولش پر از ادعای کاذب،
اما در چمدان سینه اش ،
الف هم نیست.
تا بداندکه انسان است.
تا بداند که عشق چیست؟
تا بداند زندگی را ، مرگ را ، دوباره زندگی را ،
باز مرگ را و باز زندگی را ؛ جاودانگی را !
دختری با مینی ژوپ
وقتی پُست مدرنیزم می گفت ،
غلط می گفت ،
پشت مدرنیزم!
لبهایش غنچه می کرد
ودهنش حسابی باز می شد
تا تف التهاب را ،
به روی انسان بدمد
به روی خودش
که لاف انسانمداری داشت.
دختری با مینی ژوپ
به چاهی می رفت ،
که مدرنیزم رفته بود
با مینی ژوپ و عینک دودی اش.
کابل ، 20 / 2 / 1392
پرومته هم در زنجیر!
آتش بیار پرومته ،
عالم هنوز سرد است.
ودادی ، فریادی، داؤود!
مردم هنوز هم ساکت،
دنیا هنوزهم تاریک،
آدم هنوز هم خاموش.
محمد! نگاهی، نفسی، تبسمی،
انسان هنوز هم وحشی.
انسان هنوز هم وحشی.
بعد ازتو دخترانی بازهم زنده به گور شدند.
و مردان زیادی ؛
آویزان در هوا ،
یا چارمیخ بر زمین.
زمزمه کن آزادی را ،
انشاء کن ،
به او که که سخت تشنهی آزادیست :
" خجسته باد آزادی! "
مسیحای من،
چکمه هایت را بپوش !
من وخدا ومردم،
هرسه در پرتگاهی ،
در سنگلاخی به بلندای معراج،
مشرّف به سقوط ،
در دره ای به عمق هُبوط.
اینک دقیقهی آخر است،
دقیقهی نود!
مهدی ! ... مهدی! ... مهدی! ...
( فریادم در کوه می پیچد و دوباره بسویم برمی گردد)
پژواکی که همه جا را فرا می گیرد:
مهدی! ... مهدی! ... مهدی! ...
سوگند به مقدس ترین هایت،
به فاطمه ! به ابوالفضل !
اینجا خیلی سرد است،
پرومته هم در زنجیر!
کابل ، 15 / 2 / 1391
گرگ ها وحشی اند، اما دیوث نیستند!
در دامنهی کوه،
بنایی از صخره،
خانه ای استوار بر عزت.
آنسوتر، جنگلی به وسعت عشق
وبادی که انگار ستون زندگی ام را می لرزاند.
شب ها از زوزه های گرگ لذت می برم.
گرگ ها مانند من تنهاست،
وتنهاترین جرم شان سگ نگشتن است.
آنها رام نمی شوند تا به زنجیر درآیند.
تا دروازه بان ارباب شوند.
تا پاسبان گله های خوک شوند،
وگوسپند ها را تا کشتارگاه همراهی کنند.
گرگ ها سگ نمی شوند
و آزادی را به ته ماندهی دیگ نمی فروشند.
گرگ ها هنوز اهلی نشده اند.
تروریست های آزادیخواهی که ،
هنوز شرافت شان را به بوزینگانِ انسان نما نفروخته اند.
دهشت افگن های غیوری که ،
هنوز به زنان شان عشق می ورزند.
مردان شان را دوست می دارند.
واز کودکان شان پاسداری می کنند.
به فطرت شان استوارند و به قانون شان ایستاد.
گرگ ها ناموس دارند، اما دیوث نیستند!
گرگ ها وحشی اند، اما روسبی نیستند!
آری گرگ ها بی رحم اند،
پاره می کنند مرده گاو ها را با چنگ و دندان،
و میهن فروشان را اهریمن ،
و مادر فروشان را دشمن.
گرگ ها از گرسنگی می میرند، اما سگ نمی شوند!
کابل، 26 / 3 / 1391
داداش! ایران فقط مال تو نیست.
وای!
به روزگارسرزمینم،
به حال ملتم.
وای که سبزوارت شیندند شد،
ونمیروزت نصف النهار،
وپس از آن در قریهی گرینویچ،
چه غریبانه جان داد.
آری میدان شغالی بود،
ودر گرگ و میش سحر ،
هر لاشخواری ،
از پیکر مقدست توشه ای می ربود.
و برایش بساطی فراهم می کرد.
درین میان،
تخت جمشید را از بلخ به حومهی شیراز بردند،
و تهمتن قهرمان را به چاهی در حومهی نیشابور به زنجیر بستند.
هرکه چیزی می ربود.
مورهایی درین میان،
و مورچگانی،
و انگل هایی،
از خراسان اوغان ستان ساختند.
داداش ! ایران فقط مال تو نیست.
و میراث نیای مان آریانا،
تنها متعلق به ساسانیان .
شاید حق با شماست ؛
پاداش ما همین باید.
پدرمردگانی که نام نیای خویش خوار شمردیم.
خراسان ما را عاق نموده است.
کابل، 6 / 4 / 1392
در مجموع آثار توشتاری دکتر سید علی موسوی را در بر دارد.