دفتراول
جزیرهی عشق
شامل سی ودو غزل که درسال 1378 تا 1387 خورشیدی ، به ترتیب الفبای پارسی سروده شده و در مجموعه های گوناگون چاپ وبه نشر رسیده است .
سروده ها یک کم تفننی اند وویژگی مهم شان اینست که درهرغزل آغاز وپایان بیت ها را حروف (نگارکها) مشابه است و اهل شعر می داند که سرودن این گونه اشعار دشوارتر است.
ای عشق
الا ای عشـــــــــق ای معنای زیبا دلم را زنده بنما چــــــون مســیحا
الا ای آبروی آدمیـــــــــــــــــزاد ضـــمیر داغ در اندام بـــــــــــودا
از اکـــــسیرتو جان ما جـــــــهان شد ز قــــــعر خــاک تا عرش معـــــلا
الا ای منتـــــهای صدق و ایثــــــــار طبیب درد مـــــــولانای دانــــــــا
الا ای زندگی ، ای روح ، ای جـان مرا امروز معـــنایی به فـــــردا
ابر مردی که سقراطش حریف است نظر کی می کند بر پورســــــــــینا
اگر از ســــــاغر و می گفت حافظ وسعدی از خط و خال و چلیپــــــا
از آن لولی شـــــــهرآشوب و افغان به خال هندویش بخشش بخــــارا
ادا باید نمودن عهد مجنــــــــــون نمودن ســـــــــجده پیش پای لیلا
اخـــــیرش خرقه و عمامهی دین گرو کردن به ساقی شوخِ رعنــــا
اصول زندگی از عشق ما راست حیاتی جـــــــاودانی پاک و والا
**************
عِرفان
بر گیریک دو جام وتعارف بکن شراب مفتی رفیق دیر شد و محتسب خراب
با ما ترحمی بکن ای یــــار و جلوه زن نور زجاجه ات به دل و جان بتــــــاب
بیزار گشته ایم زقال و مقال شــــیخ پرگوش ها زپنبه و پرچشم ها زخواب
بس کن حدیـث عقل که از سرپریده است هاتف ز پشت کوه همین می کند خطـــاب
بابا مرا به مکتب طب برد و شاد شـــد دنبال عشق بودم و دارو شراب ناب
بیماررا به مکتب عرفان دهیـــــــد راه شافیی بی اجوره و درمان بی عذاب
تقصیر دیو چیست اگرخانه ات سیاست آمالِ نفس سر کش دنیاگران ســراب
بردار توشه ای که جرس ناله می کند : الغوث یا رفیق ! حبیبی ، بکن شــتاب!
****************
تاک یقین
پروای دهرچیست مرا ای خمار،چُپ
مردان راه را نسزد این دیـــــار،چُپ
پشمینه پوش گر برود درسرای عیش
اورا عذاب هردو جهان در کنار ،چپ
پای عزیزوانگه که آمد بروی چشــم
دردیده ریخت سرمه ی بلقیسیار،چپ
پرکرده جام ما زدخترتاک یقین بنوش
در روزحشرکی دهدت زینقرار، چپ
پیــــران چراغ راه بود از برای خلق
ازاین صراط کی گذری بی نگار،چپ
پشت سرم شمردی گناهم صد وهزار
بخشـــم اگرچه جمله خداوندگار،چپ
پندی که داد چاوک نالان به موسوی
ازجان شنید وبود دران مرغزار چپ
پیرانه سرچوعشق جوانی به ســرفتاد
بر خاص وعام قصه ی ما آشکار،چُپ
************
شب برات
تا رفت آب عشق تو درسینه ی نبات
بلبل همی سرود صفات تو عین ذات
تنـــها نه نوح مالک آن بام لاغریق
دامان اهلُ بیت نبی عرشه ی نجات
تابوت مومیایی من بازکن که باز
ازلابلای جلوه ی اومی دمدحیات
ترسم که سنگها به تماشای روی او
بیجاشوند یکسره چون لات یا منات
ترک وعرب زطرف نگاه تو نامدار
ماراکه نام نیست بده کام مان زکات
تا قاصد ازظهورتومارا خــبر دهد
سرها قدم شوند به بغداد ودرهرات
تعجیل درطلوع بکن ای آفتاب حسن
دور فراق سرشد واینک شب برات
تیماراین زمانه نه مجنون که موسوی
درهجردلبری شده اینگونه بی ثبــات
**************
الغیاث
ثمر نبود مـــرا از باغبانی الغیاث
نچیدم میوه ی شاخ جوانی الغیاث
ثباتی نیست در قـــول بت وحشی
نمی ماند زخود حتی نشانی الغیاث
ثنایاها چو گوهر پشت یــــــاقوت
توگویی گل شگفته ناگهانی الغیاث
ثریـا گرچه می رقصد در افلاک
فرود آید ولی با جانفشانی الغیاث
ثمن ما را قلیل و ادعا بســیاراما
تن بیمار، دست بی تبانی الغیاث
ثواب رنج بلبل را برای باد دادندی
گل ازشرمش برنگ ارغوانی الغیاث
************
ثارالله
جانم فدای دلبرسرتا به پا ســـراج
پاشیده بذرعشق بجان ودل ومزاج
جام جهان پراست زسودای"من حقم"
می خیزد این شعار زخاکستر حلاج
جرم شهید عشق که شارع به رمزگفت
باخون نمودغسل وکفن نیست احتیاج
جســـم شریف ونازتوخاک عراق را
مسجودخلق کرده وهم کعبه ی حجاج
جلاد گرچه مرگ ترا هدیه می نمود
باخون سرخ داغ سیاه کرده ای علاج
جویای کوی یار نخواهد بهشت غیر
فرهاد رابه قصرکسی نیست احتیاج
جانسوزبوسه ای که به پروانه داد شمع
آیین عشق را بود این آشـــــــنا رواج
***************
تا هیچ !
چرخ فلک به گردش و آن گلعزارهیچ
چشم صنم به گریه وآن جویــبار هیچ
چندان گریست آهوی صحرابه حال من
چشم غزال یارنشد شرمـــــسار هیچ
چاه عمیق صبر شده پر زخون دل
چرت نگار نیست بر این روزگارهیچ
چون عندلیب شاخه ی گل تاج سر بکن
چی جوهریست خاک ندارد قرار هیچ
چاروده ماه سربکشـــــید از درون ابر
چاپش به قلب ماندوخودش ماندگارهیچ
***********
معراج
حاشا که روی خویش کنی بر ددان مباح
این جلوه منظریست که برعاشـقان مباح
حاصل نشد زتاک مرا مستی و جنون
جامی زچشمه سار لبت بردهان مباح
حیف است دلبری چو تو درلابلای خار
بلبل بنال در چمنت شد همـــــان مباح
حالا مرا ز مـــردن و زولانه باک نیست
هنگام مرگ خاک توام در دهان مباح
حب تو تاج ساخت مرا دررواق عشــــق
صلصال گنده راعجب است آنچنان مباح
حزب خدا به دیده ی سالک حقیر نیست
دلق حقارتست به ما عاشـــــــــقان مباح
حسنی چنان که دلبرما راست درجمال
مفتی کند به درگه ی اومال وجان مبــاح
*************
فرخ
خرم آن لحظه که بوسم لب زیبای توفرخ
بردیــــــــده کـــشم خاک کف پای تو فرخ
خصمی که مرا کرده اســـــیرغم گردون
مدفـــون کـــنم زیرقـــدم هــای تو فرخ
خودخواهی من می رود ازدست که دستان
زنارشــــــود درکمــــــرنای تـــــو فـــرخ
خال سیه وگونه ی اسپید عجیب است
اضداد شـــده جمع به عذرای تو فرخ
خود پرده نشین باشی ورویت همه جا نقش
دل بیند و اندیشــــه به رویــــای تو فرخ
خدمت به سرای تو بود پادشــهی ام
جان ودل من عاشق سیمای تو فرخ
***********
غارتگردل
دلبری آمده درشهر که ایـمان ببرد
عزت وننگ زهندو ومسلمان ببرد
داستان من و اوگرچه درازاست ولی
این سفر کاخ صبایم چو سلیمان ببرد
دین وایمان مرا برد زنم خنده زشرم
خنده ام نیز سپس با لب خندان ببرد
دولت وسیم ترا کرده زلیخای زمان
ورنه بایک نظرش یوسف کنعان ببرد
داغ برسینه ی آلاله که زد صانع عشق
وصلت نمنمک جوی به حرمان ببرد
**************
درد لذیذ عشق
ذکردیدارت لذیذ وبرق چشمانت لذیذ
یاد آغوشت لذیذ وسوزهجرانت لذیذ
ذاکرعشق تو بودن، تاسراپا سوخــــتن
بعد با اغیارگفتن : عشق سوزانت لذیذ
ذات بی عیبت اگر معشوق خواندم عفوکن
چون مرا دلدار خواندن نام جانانت لذیـذ
ذبح اسماعیل ابراهیم را دشوار نیست
بارها گفتن ذبیح الله به قربانت لذیذ
ذلتم در کوی دلبر سروری باشد هنوز
ای که هم دردت لذیذ و نیز درمانت لذیذ
ذیل جان دادن اگر باشد مرا آغاز وصل
زودتر ای دوست! تا آغازو پایانت لذیـذ
***********
خرامان
رحمی کن و دریابم ، ای ساقی نیکوکار
دل نیست مرا اینک ،ازدست خودش افگار
ره تا درمیخانه بگشای وبه مفتی گوی
بیگانه شدم ازخود من مستم وتو هشیار
رندانه همی نوشم از جام می وحــدت
ای شیخ چی می دانی حال من وختم کار
رسم است هنوزاینجا تعظیم بت وحشی
گرنیک نظرداری سر هاست بــپای دار
راهب نرسی ترسم با خفتن و ترسیدن
سالک زتلاش خویش گـردیده ســـــــر پرکار
رفتیم به هرمنزل دیدیم شــــــکوه عشق
گویاکه به هرجابودهم صاحب وهم بادار
رفتار خرامانت جـادوی جوانان است
من پیرم ودربندت هیهات ازاین دلدار
رازدل خــــود هرگـــاه با یارهمی گــــفتم
می گفت که عاشق راراهیست بسی دشوار
رمزی که مرا باشد پایان فراق دوسـت
یارب بکن الهامی برعاشق خواروزار
***************
ایام نهال
زود شو راه بیفتا که مجال است هنوز
نو بهــاردل و ایام نهــــال است هنوز
زهر هجران تو هر چند جگر پاره کند
شربت وصل تودرکام حلال است هنوز
زورق کاغذی را کس نبرد در دل بحر
کشتی عقل درین وهم و خیال است هنوز
زمن ای باد بگو این خبر زار به یــار
سائل کوی تو در حال سؤال است هنوز
زهره هر چـند کند بزم سماوی روشن
درزمین طلعت روی تو مثال است هنوز
زلفش آشفته و آشفته تر از آن دل من
آب لعلش به لب تشنه زلال است هنوز
زخم آن تیرکه صوفی به دل نازک من زد
به خدا سرخ تر از خون غزال است هنوز
زندگانی چی عجب لیلی و آن قافله ی شوم
زان عجب ترکه مرا فکروصال است هنوز
***********
ژنده پوش
ژاله ی عشق آمد وشد واژگون دیواردژ
بگذر از دیوارغلطیدی همه آثـــــار دژ
ژرفگویی قصه ازایوان کسری می نمود
پادشاها دیده بگشا بسته شد طومار دژ
ژنده پوشی تاج قیصرکرد زیرپای لِه
امی ای سبک جدید انداخت براخباردژ
ژاژخایی گفت خلاق است شمشیرنیاز
گفتمش شمشیرعلمش فاتح اعصار دژ
ژغندش تاگوش ماهی دردل دریا نشست
جوهرش شد توتیا بردیده ی بیـمار دژ
ژندگی ی جسم و روح با آستین ژنده پاک
طرح اصلاح بشر خوش داد برافکار دژ
ژیوه کن زنگاردل با آب رود معرفت
طرح دیگر ریز اندر دفــتر و دربـار دژ
***********
نازنین
سحر است در تبسم این نازنین عروس
بازاست غنچه ی دهنش چون چشِ خروس
سالم نمانده قلب من از زخم های چـــــند
کز ناوک نگاه تو خـــوردم شب جلوس
سهل است خار وخاره خلیدن به دست و پا
حاجی چومیرسی به کعبه مخورغصه وفسوس
ساز و سرود گرچه غم از سینه می برد
در مکتب خلوص نمی زیبد این دروس
سودای دیر وصومعه ومـــسجد و کنشت
دیگرنمانده است در اندیشه ی نفـــــــوس
ساییده کرد بینی عاقل خــــــدای عشق
دیوانه خنده می کند و هوشیار عبوس
ساقی بریز باده که از طبع شـــــــوخ ما
برباد گشته خانه ی دیو و دد و دیــــوس
سالی گذشت و عمر بشر را چی اعتبار
امروز را معامله کن با کنــــار و بــوس
**********
سیاسی روسبی
شبی در خواب دیدم یار خود خوش
که می خواندی مرا هردم به آغوش
شــــــب دیـــگر که بیدارم نمودند
خیـــال دوش می زد بر دلم جــــوش
شرایط در تحول ها رقم خــورد
به کـــــام ما نمی زیبد لب نــــوش
شنـــــــودم از حکیـــم نکته سنجی
به بزم نکته دانان بهِ که خامـوش
شهنشاهی که از کاخش غریب است
بزودی می کند کشور سیاه پـــــوش
شرارت های این پیر ســــبک سر
نمی گــردد ز یـــــــاد ما فراموش
شعورت ای خراســــانی کجا شـــد
همان یوغ و همان زور و زر دوش
شما را موسوی درد آشـــــــنا یافت
به حرف آشنای من بکن گــــوش:
شرافت را چه ارزان می فـــــروشد
سیــــاسی روسبی ، شــلوار بر دوش!
***********
خاص و عام
صبح تا دید آن شمایل گاهی عام وگاهی خاص
جست وخیزان درمحافل گاهی عام وگاهی خاص
صبر ما دیگر ســـرآمد چون کنم با سوز عشق
پاره کردم پاره ی دل گاهی عام و گاهی خاص
صالح هشـــیار می خواند مــرا در ترک عشـق
گـفتـش ای دانای غافل گاهی عام و گاهی خاص
صد دلی در بند زلفانت ولی یک دل نــکرد
هیچگاه کام تو حاصل گاهی عام و گاهی خاص
صاحب بتخانه ما را می کشد در جرم شرک
کس ندیده همچو قاتل گاهی عام و گاهی خاص
صحبت نوح است در کشتی زطوفان باک نیست
می شود نزدیک ساحل گاهی عام و گاهی خاص
*************
عالی جناب !
ضایع مکن زمان که وطندار شد مریض
حاکم به ارگ و پیر به دربار شد مریض
ضامن مشو سلامت عالی جناب را
چون در نظام او درو دیوار شد مریض
ضرب است وجمع؛موسم گرما نمی رسد
بیچاره زیر برف و پی کار شد مریض
ضعف درون این اداره هویدا بسان روز
از فرق تا قدم همه انگار شد مریض
ضرب المثال عامه زچاقی و لاغری
ازعیش و فقرهردو به یکبارشدمریض
ضابط نگاه دار به دیوان درد خویش
اینک پزشک برسر بیمار شد مریض
ضیغم نهاده نام ؛ ولی نیست گربه ای
چاوک به ناله گوی که افکارشدمریض
*********
بقالان دین
طره اش را باد می کردی بساط
می فشاندی مشک ومی دادی نشاط
طــــرفة العینی نصیب ما نشــد
ورنه نی پرونده بودی نی صراط
طوطی خوش ذوق می خواندم به نظم
ما کجــــــا بودیم و نظم و انضباط
طالع ما را بنام عشق خــوان
در کتابم نیست باب احـــتیاط
طبله و نشــــــخوار بقالان دین
هـــردو می آیند از کنج رباط
***********
( ظا )
ظریف و دلکش و چکاوه الفاظ
بدین خوبی نمی یابی به عکاظ
ظفر گر همدم کلک غزل بود
همه بیدل،همه سعدی و حُفاظ
ظرافت ها به شیوایی فزودند
زقند پارسی پر کـــــام وعاظ
ظلمات است با" ظا " نظم بستن
نه ذوق موسوی آید نه جُحاظ
*************
بی دفاع !
عیبم مکن گر عاشقم ، درمانده ام چون بی دفاع
دشنام تاکی می دهی ، من مانده ام چون بی دفاع ؟
عاشق ملامت می کنی ، درسر بود عشق وجنون
دیوانه را باید دوا ، سوزانده ام چون بی دفاع ؟
عاقل نمی داند که ما ، اســـــــــتاد حکمت بوده ایم
سقراطم و در دادگاه ، بازنده ام چــون بی دفاع ؟
علمی که بارش شک بود ، زهریست اندرکام خلق
بیزارم از قال و مقال ، افگنده ام چون بی دفاع ؟
عالم کجا ، خفتن کجا ؟ از باد آبســـــتن کجا ؟
اندر جوابش بازهم وامانده ام چــــون بی دفاع ؟
عـــارف فقط داند که ما ، بیمار جــــــــام حیرتیم
با چشم تحقیرم مبین ، ترسانده ام چون بی دفاع
عَلّمتنا اَسماءَکم ، بودیـم ورنی خــــاک پست
سُبحانک یا خالقی ، من بنده ام چــون بی دفاع
عابد به شب گرگی ، ددی ؛ انســــان کجا پیدا کنم ؟
اندرز من چون می کند ، رنجانده ام چون بی دفاع
عشق است و شورت " موسوی " با شعر دلکش سوزوساز
هرگز مبادت غصه ای ، کاینده ات چـــــون بی دفاع !
کابل 24 / 7 / 1391
لاله ی آزاد
غم خال تو زند بر دل هر لاله یکی داغ
لابد از روز ازل گوشــــه فتادیم زباغ
غصه ی آب نداریم و فراغیم زشخم
نم باران تو کافیست به آزاده فـراغ
غافل ازوضع زمان است سرکوچک شیخ
دانه و دام نکردند فراهــــــم به کلاغ
غربت ما به زمین حاصل سرپیچی ماست
ساقی عمرت به درازا من و اینگونه ایاغ
غمزه ی عشق اگر همدم من بود چی باک
عاقبت منزل محبوب بگیرم به سراغ
غرض از زندگی جز عشق وتغزل نبود
من و یارم به همین شیوه ببستیم چناغ
غل و زنجیر به پای بت وحشی نکنید
که ورا خانه به صحرا بود و ماه چراغ
غزل چاوک محــــروم دل سنگ تپاند
قفس تنگ کجا و من شوریده دمــــاغ
**********
قند پارسی
فدای پارسی گویــان این طرف
که با قند و شکر آمیختند حرف
فســــون کردند با تشبیه و ایجاز
طلســـم استعاره صنعت ژرف
فغان کاین یارشیرین گوی شیراز
ربوده شربت وشیرازه ی ظرف
فرار ا زسبک شان دشوار باشد
چه آب چشمه ساران حاصل برف
فصاحت گر کــلام ایزدی راست
عجم را نیزقرآنیست خوش صرف
فزون گفتن نشاید موســــوی را
چکاوک را کمالی یک دوسه حرف
**********
گلایه
قابل کتمــان نباشــد طاقتــم گردیـــده طاق
کاسه ی صبـرم شده لبــریز از درد فراق
قلب ما شد شرحه شرحه شرح هجرانم چی سود
جان به لب آمــد ولی مملــو زسوز اشتیـاق
قصه ی یوسف دیگر از کاخ ها بیرون شده
از کنــار نیل می آید صــدای ، وا عشاق!
قدری هم پاس نمک کن ای گل صحرا نشین
از نم باران اشکم لاله را برگ است وساق
قطره های خون ما می ریخت در پای ستون
شعله و اغیار می خندید با هم در مــــزاق
قبر خود با دست خود کندیم ازمردن چی باک
مرگ در بستر نمی زیبد به مـــردان براق
قاتل جانم چو شیرین است کاش آید همیش
ما به کام خود رسیم و او شود خیــرالطراق
قالب روح بزرگـــم می نشـــاید این بدن
شاهباز عشق کی آید فـــرود اندر رواق
قیل و قال این چکاوک رعد را آشفته کرد
خوش نمی افتد نوای هجرکس را در مـــزاق
**********
چکاوک
کی میداند که گریان شد چکاوک
قفس کردند و زندان شد چکاوک
کجا گویم غم سوز جگر را
زجور دهر بریان شد چکاوک
کجایی ای خوش آزادی کجایی؟
سرآمد صبر و پایان شد چکاوک
کرم کردند و آب و دانه دادند!
اسیر لقمه ی نان شد چکاوک
کبوتر در هوا پر می زند خوش
شکسته بال و بیجان شد چکاوک
کدام افغانستان منظور دارید؟
درین ویرانه قربان شد چکاوک
کیان کشور ما جیره خوارند
زافغانان در افغان شد چکاوک
کنون طرح نوی بایسته ی ماست
سکوت قبل طوفان شد چکاوک
کزین ماتم سرا ، گلشن بسازیم
سفیر علم و ایمان شد چکاوک
*****************
عشقباز
گل کرده باغ عمرش وصورت چو ماه قشنگ
ابروش چــــون کمان ، سیاه مو دهان تنگ
گردن چو باز سرکش و لب ها عقیق گون
جسم طنــــاز ، قد رسا ، مژه ها به جنگ
گندم بود به رنگ هم شوخ و عشقبــــــاز
رقاص را به بازی آرد وزنگوله را به زنگ
گپ میزند چو طوطی وراه می رود چوکبک
طاووس چهره جامه ی دیباش رنگ رنگ
گیســو کمند ، زلف پریشــــان و طره جعد
حســـنش بود مثال در ایران و در فرنگ
گاهی مرا به طفره کند ریشــــخند عام
گاهی زکنج چشــــم مرا میزند خدنگ
گفتـــار نغز دارد و رفتار خوش خرام
رویش پنیر خامه و خود دلبر زرنگ
گرم است لفچه هاش ز تکرار جام می
بوسیدمش گرفت گریبان من به چنگ
گر حـور چاکریش کند می سزد ولی
اوچاکری به مثل تو می خواهد ای ملنگ
************
شیرین تر از عسل !
لاله هــــای ساحل رود امل
نقش های صحنه ی عشق ازل
لایق وصل است یا نه ای رفیق
چون من نو غنچه در صبح عمل؟
لاله ی خونین دل درد آشـناتر
آزمودش با ســوالی فی المحل
لاف تعبیرت چی باشد از وصال
زندگی یا مرگ در دام اجل؟
لاله کم عمــر بــاغ آل عشــق
مرگ را تعریف کردی با مثل
لاجرم مرگ هدفمند شـــهید
اوج پرواز است در شاخ جبل
لب گشود و گفت جانم یا عمو!
در مذاقم مرگ شــیرین از عسل
لا نمی گــــویم ندای دوست را
در حنین و کربلا ، بدر و جمل
لشکر شب تا سحر بیدار نیست
پرده می افتد زچشــــمان زحل
لحظه ا ی اندر شفق فریاد کن
چاوک و شعر تر و گـــوش ملل
***************
دانشکده ی عشق
معشــــوقه بدیدیم وبه غمخانه فتادیم
بی بال و پر اند رصف پروانه فتادیم
مستانه وبی پرده چو آن چهره برون شد
افســرده و پژمرده و دیــوانه فتادیم
مهروی من ازبس که تراجلوه ی خوبست
دل بردی و در منزل دهگانه فتادیم
ما بانگ اناالحق که زحلاج شنیدیم
افتاده عجب بی سر و سامانه فتادیم
مجنون به لیلای خود از دورهمی گفت
از هجر تو اینگونه غریبانه فتادیم
مکتوب وصال تو نیاورد صبا هیچ
ای چرخ تو دیدی که صبورانه فتادیم
مطرب چوهمی خواند زاوصاف جمالش
رقصیده و چرخیده و مستــانه فتادیم
می خور که به جنت ندهد پاکتر ازاین
از بهر همین جام به میــخانه فتادیم
مضمون فراق تو به دانشکده ی عشق
مادام کــــه با بلبل فــرزانه فتادیم
**********
وطن
نازم به کوه ودشت و بیابانت ای وطن
نازم به شهرو قریه ی ویرانت ای وطن
نازم به انقلاب سرخ تو ای قلب آسیا
برقطره قطره خون شهیدانت ای وطن
ننگ است بر جبینم و ویرانه ای هنوز
آتش گرفته باغ و گلستانت ای وطن
نام تو می بریم و سرشک ازدو چشم ما
جاریست همچو رود به دامانت ای وطن
نرگس به آب دیده شقایق به خون دل
گفتا به گوش بلبل دستانت ای وطن
" نابرده رنج گنج میسر نمی شود "
درمان کنم به همت خود جانت ای وطن
نوش ترا به تلخی تریاک نیش کرد
کو حوزه ی تمدن و عرفانت ای وطن
نی شهر برق دارد و نی خانه آب و گاز
با آنکه بیشمار بود کانت ای وطن
نادان گرسنه ای که بخوابد بروی گنج
با لاف استخــوان نیاکانت ای وطن
***********
دعوا برای چی ؟
وقت است تا ودیعه دهی جام آرزو
نی حال صبر مانده و نی قال آبرو
واقف نگشت جامعه از طرح اجنبی
بیچاره ملتی که زند لاف رنگ و بو
وان یک به فکربردن سرمایه های شرق
وین مانده برشمارش اعداد هفت و دو
والله که پیشرفت تو در اتفاق توست
تا چند جنگ مذهب و دعوا و گفتگو؟
وصف نگار بیش مکن در کتاب حسن
حالانکه در حصــــار فتاده زچار سو
وارونه ساخت مکتب وفرهنگ ما ضعیف
فرهنگ جهل و تفرقه تطبیق مو به مو
وحدت چی جام خوشگوارالهی ست موسوی
مطلوب شیخ و عارف وســـردار رزمجو
**********
والله !
هوایت بی قـــرارم کرده والله
یک عمری انتظارم کرده والله
هوســران نیستم تا کام گیرم
فراقت کامگارم کــــرده والله
همی بینم فرج نزدیک گشته
کمیل و ندبه کارم کـــرده والله
هدایـــای درخــــت آل احــــمد
حسابی شرمسارم کرده والله
همان عشقی که مارا از ازل بود
کنون در پای دارم کرده والله
هلال ابرویش محراب دلها
به نیشش دل فگارم کرده والله
هدف در او چنان پاکیزه دیدم
که اکسیرش شکارم کرده والله
هـــــزاران منت بیهــوده دادند
به طعن و خنده بارم کرده والله
همه القــاب ناکــام ســـیاسی
که ناکامان نثارم کرده والله
هدایت در طریق مکتب ماست
ز گمــراهان کنارم کرده والله
************
الهام
یادی نمی کند زدیده ی گریان موسوی
درمان نمی شود دل بیمار موسوی
یارم طبیب شهر و بیاید به روز دفن
بالای خاک قــبر به دیدار موسوی
یا رب اگر بهشت برینت عطا کنی
بی روی یار نیست سزاوار موسوی
یا ایها الحبیب ! مددتُ یدی الیک
با وصل خود کشا گره از کار موسوی
یزدان مرا ببخشد اگر شطح گفته ام
الهام غیب بود نه اشعار موسوی