دیوان چکاوک
واژه های سرگردان(دفتر شعر)
دفتر دوازدهم از مجموعه شعر های دیوان چکاوک ( دکتر سید علی موسوی سنگلاخی)
به نام خدای خوبی ها
واژه های سرگردان
در جستجوی خدا بودم.
اورا نیافتم که هیچ ؛ خودم را نیزگُم کردم.
تکاپو می کنم .
باز نشستن هرگز!
همچنان پویا می مانم.
یقین دارم که پویاگرم.
ایمان دارم که می جویم.
جویباری در همین نزدیکی هاست.
تشنگی ام برآن دلالت دارد.
شک من عین ایمان است.
بالاتر از ایمان شما!
سلام هگل ! سلام ارستو ! سلام اویسینا !
سلامی از نوع وداع.
من فلسفه نمی دانم.
فیلسوف !؟
حیف از این واژهی آهنگین که در شعر نمی گنجد.
از فلسفه بوی فلاتون می آید.
بوی جمهور و حکمت!
من تبعیدی افلاتونم.
مرا از شهر دانش رانده اند ، هگل!
تو که با مطلق مخالفی ، به من بگو ،
آیا فطرت من هم زادهی ذهن من است؟
آری یا نه ؟ زودشو !
مراجعه کن به تز وانتی تز خویش.
به صغرا کبرای دیالکتیک خود.
منطق تان گمراه کننده است.
های شاگردان سقراط ؛ گلاکون ها !
های حواریون مسیح ؛ اسخریوط ها !
و البته های یاران محمد ؛ پدرگربه ها !
وهای انسانمداران انسانگای ؛ اومانیست ها !
چه کردید با خداوندگار تان؟
سکوت. سکوت. سکوت.
شعرمن شعر است.
از وزن تهی.
از قافیه مستثنی.
از مافیه وز وافیه وشافیه وعافیه ...خالی!
واژه های سرگردان است ،
در کوچه های خیال.
نه ؛ کوچه ها ، خیابان ها مال شما.
خیال هم ارث مادرتان ، روسپی خانم خدا !
مال بابای قلابیّ تان.
هرچه برسرش می مالید ، بمالید.
هرچه لقبش می گذارید ، بگذارید.
یک لست بی سر وپا :
خدا ، طبیعت ، ماشین ... ریش ، صلیب ، دستار ... ذات ، مطلق ، واجب ... مفلر ، کریوات ، مینی ژوب...آتش ، مُغ ، بتکده .... پاپ ، مردوک ، ملا... تائو ، مائو ، گنگا... ستاره ، سینما ، سکس... لبرالیزم ، کمونیزم ، ارتجاع ... تزویر ، زر ، زور ... سناتور ، آماتور ، دیکتاتور ...
سپید ، زرد ، سیاه ....پدر ، پسر ، جوهر... جزء ، کل ، هنر ... قبیله ، آتون ، نمرود... رام ، کریشنا ، ارجون ... یهوه ، یهودا ، بودا... خلیفه ، قیصر، کسری... رنسانس ، دموکراسی ، پایان تاریخ... ژوپی تر ، ژونون ، می نروا ... توتم ، تابو ، نیروانا ... بگوان ، سگوان ، پشگوان و ...
وای زیاد شد ، خیلی زیاد.
با این همه خدایگان نقلی و ملیونها فرزند خلف و مفت خوارش چه کار کنیم.
اما جان مادر تان.
جان خدای چرب تان.
بر سر ما شیره نمالید.
نه کلاه گشاد.
نه نعلِ وارونه !
من به خداوندان ستمگر تان ایمان نمی آورم.
ما به خدای مسخرهی تان ایمان نمی آوریم .
اخوان الشیاطین !
من برادر حرامزادگان نمی شوم.
فی سبیل الله ،
در صراط المستقیم ،
جماعت کوچکی هستیم.
حزب الله گرچه اندک است ،
اما پیروز است .
رستگار است.
واژه های سرگردان!
از کوچه های خیال پا کشیدیم .
شدیم بی خیال.
از پس کوچه های تشریفات نیز.
فقط آهنگ باقی مانده است.
شاید به زودی از شر آن هم خلاص شویم.
آن وقت شعر ما شعر می شود.
شعر آزاد !
شعر بی رنگ !
اما نه سپید ، اما نه سیاه !
بی رنگ ، بی مزه .
این که شعر نیست.
پس شعر شما را چه بگوییم ؟
آری ، هیچ است.
اما ، پوچ نیست.
پیچ است . می شگافد.
مواظب تان باشید . پدرود.
کابل ، 1 / 12 / 1391
انسان
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
و رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونُه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو نام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا با خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم تازیِ دخترگورو پا لُچ .
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه تُرکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
کابل ، 17 / 12 / 1391
درگوشهایت فمبه فروکرده ای؟
بد جوری گرفتارم کردی ( فرزانه ) !
با تو چه کار کنم؟
چکار می توانم بکنم؟
فاطمه ها ، فروزان ها ، فرهمند ها و فرحنازها !
خانه خرابم کردند.
فریاد می زنم.
شکایت می کنم.
دادخواهی می کنم به دادگاهِ نگارک ها ،
به دیوان عالیِ واژه ها.
همان الفبای پدری خودمان ؛
از نگارکِ " فا "
از یک حرف مفت.
می گویی ، چه فایده ؟
در گوشهایت فمبه فرو کرده ای ؟
می شگافم ،
می کاوم ،
اگر فولاد هم فرو کرده بودی ،
شیههی که از گلوی خشکیدهی من می تراود ،
به رکاب گوشهای تو چنگ می زد.
و دماغ ناشنوای ترا می خراشید.
جیغی که به عرش می رسد.
انفجاری که گوشهای خدا را پاره می کند.
می گویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
باشد.
فریاد می زنم.
به همه می گویم :
های مردم ! با خبر باشید ،
( ) مرا دوست ندارد.
به درک !
هرجا می روی برو.
با نامزدِ کچلت.
دور دنیا بگرد.
تا استرالیا هم برو.
اما مواظب باش ،
آن بازو های سیمین ؛
آن یقهی باز ؛
که سپیدارش از دور می درخشد .
با این دامن کوتاه ،
نمی شود دل به دریا زد.
احتیاط کن.
آنجا زمستان است.
منجمد خواهی شد.
خواهی گفت : دلِ داغِ ترا با خود دارم.
می دانم ، دلم را با خود ببر .
اما حالا سرد است .
کسی را گرم نمی کند.
خونی درونش نیست.
همه را تو نوش جان کردی.
وباز میگویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
عروسی ات مبارکباد!
چه خوشبخت است این کچل پولدار ،
که ترا با خود دارد.
جسمی که از آن طراوت جاریست.
وخربوزهی شیرین ،
خوراک شغال است.
برو هرجا که میل داری،
مگر دور نمی روی.
همینجایی !
در اعماق دل من.
در تارهای حنجره ام.
با نامزدت هیچگاه صادق نخواهی بود ؛
چون روحت را ،
در پیراهن من جا گذاشته ای.
افسانه ام رو به پایان است.
ما را نشه ای کافی بود.
کاش نمی رفتی ،
و نمی گفتی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
آهِ من ترا بر می گرداند.
فریادِ اثیریِ من ،
وُلچک پاهای تو باد !
کابل ، 27 / 12 / 1391
خدا حافظی
ــ خدا حافظ!
دارم جبهه می روم .
ــ برو ، بسلامت.
کفش هایت را محکم کن.
دکمه های آستینت را .
اما ، یکی از آنها نزد من می ماند.
به یادگاری .
نشانی ما همین.
ــ وای علی آقا ، پسرم!
من می دانم ،
تو انگار بر نمی گردی.
عین پدرت.
چهره ات ماه شده.
پدرت وقتی جبهه می رفت ،
دکمه های آستینش باز بود.
شبیه تو ، یا تو شبیه او.
خیره خیره به همسرش نگاه می کرد .
به من ،
وبه تنها فرزندش ، به تو .
(مریم به دیالوگ شان داخل شد. خلوت شانرا بهم زد. )
ــ ما را به کی می سپاری ؟
ــ به خدا !
به دوازده امام.
در آخرین بانک خروس ،
تفنگش را برداشت.
کلاشنکوف بود.
سلاح بند گسستهی روسی.
و فرزندانش ،
دو محمد ،
مسیح و مسلم ،
غرق ذغال شب بودند.
در تاریکی هیچکس خودش نیست.
اشباح بهم می پیچد.
مگر سه صدف و دو مهرهی سپید ،
که روی قنداقک زینب ؛
برق می زدند.
ودیگر هیچ نگفت ،
پیکارجوی داستان ما.
وآخرین وداع شان ،
قهقههی گاو زنجیر دالان بود.
مادر هنوز زمزمه می کرد :
بسلامت ، بسلامت ، بَ سَ لا مت .
و مریم آیت الکرسی می خواند ،
و بسوی دالان پُف می کرد.
واکنون بیست و پنج سال است ،
که پیکارجوی داستان ما ،
عین پدرش ،
در سنگری خفته ،
که شهادت نام دارد.
به کاروانی پیوسته ،
که به ملکوت می رسد.
گوارا باد شما را ،
طوبی ،
آغوش خدا !
ویادتان ، تصویرتان ، خیال تان ؛
در دیوار آزادی ،
درقابِ دفاع از ناموس ،
باور ، ایمان ، میهن ، فرهنگ ، زندگی ، اسلام ، مکتب ، تشیع ، اهلُ بیت ،
تاریخ و کودکانِ ما و
هرآنچه ارزشمند و پسندیده و نیکوست ،
همچنان زنده است.
پیامبر پارسی گوی ؛
زردشت ،
و خدای واحدش اهورا ،
درس بزرگی به ما داده است:
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک !
وعلی ،
" صوتِ العدالةِ الانسانیه " ،
قهرمان الهی ،
پهلوان آدمیت ،
" حقیقتی برگونهی اساطیر "
به گوشهای ما نواخته است :
بهشت در سایهی شمشیرِ مجاهدانِ راه خداست.
در چکاچکِ قتال با دیو ، دَد ، سیاهی ، طاغوت ، ستم ، فریب ، دروغ ، نفاق و
هر آنچه بی ارزش ، نا پسند و زشت است.
و محمد پیامبر آزادی ،
عشق و آگاهی ،
از حنجرهی پروردگارش الله ،
ما را از بردگی برحذر داشته ،
به برادری و خواهری و برابری فرا خوانده که ،
انسان را آزاد آفریدیم ،
" و تعاونوا علی البِر و التقوی ،
ولا تعاونوا علی الاِثم والعدوان. "
" کجایید ای شهیدان خدایی ،
بلاجویان دشتِ کربلایی ؟ "
دکمه های مقدس آستین تان را ،
که از مادر بزرگ به امانت ستاندم ،
بر یقه ام می چسپانم.
به یادگاری ،
به نشانی ،
برای اینکه بدانید ،
ما رهروان راهِ شماییم ،
"خداگونه ای در تبعید "
می رویم تا به اصل خویش باز گردیم .
یادتان گرامی ،
و راه تان همچنان پر رهرو .
اِیدون باد آزادی !
و اِیدون باد برابری !
کابل ، 29 / 12 / 1391
عشق شرقی
تو وِنوس منی ،
و من پِراگزلیت !
عریان شوید ای ستاره ها
آفرینش آغاز شده است.
می خواهم زیباترین خدای جهان را بتراشم ،
که تنها مال من باشد ،
معشوقهی من ؛
و زیباترین، زیبا ترین.
عشق شرقی ام موج می زند ،
چون خلیج همیشه فارس.
چون دریای کاسپین.
ناهیدِ چشمک زن!
از قلهی ایوریست فرود آ .
به انتظار می مانم ،
اینجا در کرکوی.
نشانی ما :
آتشی به چشمان من ،
ودودی به مشامِ اهریمن ،
و تمام .
راستی فراموش نکنی ،
خیلی عاشقتم ،
عجله کن.
کابل ، 13 / 1 / 1392
قلهی اِوَرِست
شادمان از فتح ایورست،
با تلسکوپ خیال،
نردبانم عشق بود.
ستاره ای دیدم.
وِنوس نبود.
مهر وماه هم نبود.
هرگز ! او از جنس خدایان آسمانی نیست.
لبخند می زند،
اشاره می کند،
بسویش فرا می خواند،
و گاهی غزل های عاشقانه می سراید.
خیره شدم ــ مستقیم - به یاسمن دیدگان کبودش.
فرشته نبود ــ که انسان بود ــ
عصیانگر وخشمناک ،
گندمگون وهوسناک ،
و خاکیی خاکی !
از لبانش شهوت می بارید.
چشمانش برق می زد.
از دیوار اندیشه می گذشت.
تا اعماق دل می رسید.
ومن ــ چون ذرهی سرگردان،
در پرتوِ فلوروسینس،
در طوفان رادیو اکتیو،
به پرتگاهی برخوردم،
پایم لغزید ــ افتادم پایین ــ
به زمین شدم.
از بسترم هنوز بوی برف می آمد – عطر احتراق! –
و انگار پریسای من به سراپرده اش رفته است.
روزها گذشت …
و ماه ها وشاید سالی .
به کوتاهی یک رویا،
به درازی عمر شگوفه های گل سرخ.
نامش را نمی دانم.
می گویند : غنچه ایست ترک نا خورده از شعاع خورشید.
با ناهید شانه می زند.
خیلی بلند تر از قله ی خیال من ؛
قلهی ایوریست .
وای بر من ، آه ؛
مخدره خانم بیرون بیا !
ستاره ها صف بسته اند؛
ثریا ، سهیل ، اعضای هییت پروین ...
به امتداد کهکشان راه شیری
اینجا من – در آخر خط – روی زمین. –
هوم لند مادری ات!
تا شاید باز ،
برق چشمان آن آبی،
مرا از قله ی ایورست،
ــ نه ــ
از قله ی زندگی،
از یک عمر رویای شبانه،
پایین اندازد.
کابل ، 21 / 8 / 1391
غازیان خون آشام
غازیان خون آشام ،
احمد و محود ،
یکی خان ودیگری سلطان ،
که سال دوبار ،
خون بی گناهان را در جام فتح می نوشیدند.
ونام چپاول را جهاد گذاشته بودند.
چه فرق است میان پهلوان ما و پیشـــوای نازی ؟
وچه تفاوتی میان بربر شاه و بابای غازی ؟
که یکی قرمطی می جست و دیگری یهود ،
یکی هندو می کشت و دیگری مسلمان !
چه بدبختند کسانی که در هند یا خراسان آفریده شدند!
و بدبخت تر از آنان آدمی زادگانی که نان های مترادفی چون :
فرعون ها و قیصرها ،
نجاشی ها و خاقان ها ،
امیرها و خسرو ها ،
امپراطوران و خلیفگان ،
بندگان شان هم به حساب نمی آوردند.
چه کار کنم باید ،
که پارسی زبانم به دنیا آوردند ؟
یا پوستم کمی تیره ،
یا دید گانم کمی ریزتر است.
مرا چون حسنک بر دار باید کرد !
یا چون حلاج و عین القضات ،
اما نخسین و آخرین پرسشم در دادگاهی که نسل کشی را جنگ مقدس می خواند :
چه کسی قهرمان تر از قصابیست ،
که در مسلخ مشروعش ،
میلیون ها انسان ،
رو به قبله ،
با چاقوی دین و دموکراسی ، ذبح شده است ؟
هولوکاست هایی که هرگز به قلم نیامدند !
کابل ، 5 / 2 / 1391
رافضیِ مادرزاد
کوله بار فریادم ،
در چنگِ جمود و استبدادم.
کِی می گوید آزادم ؟
که هنوز در بندم .
جرم من جیغ ،
شیهه ام آزادی !
دین من پژواک ،
مذهبم بربادی.
مؤمنم ، اما عاشق ،
باورم عدل ؛
من به کیش فرهادم.
از درد به خود می پیچم ؛
متهم به عصیانم .
دادگاهم کنار مسجد ،
متصل به کاخ سلطان است.
حکم من مرگ ،
دادِ من دار ،
کافرم آخر ، شــــــیعه ؛
رافضیِ مادر زادم !
دانشگاه کابل ، 14 / 4 / 1391
دختری با مینی ژوپ
پُست مدرنیزم !
غلط می گفت،
پُشت مدرنیزم بود.
دختری با مینی ژوپ
ادعا دارد که جهان را می نوردد
با پاشنه های بلند،
با ساق های برهنه
کبود و سرمازده.
دختری با مینی ژوپ
عینکش را وارونه پوشیده
دنیا راسربه تلاق می بیند.
دختری با مینی ژوپ
هوای فیمینزم به سر دارد
انگار دوبوارِ دیگر است
بازوانش گرم تر از تهوع سارتر
دختری با مینی ژوپ
سروده هایش رَپ
رپهایش هایکو
در نگاهش نوشته بود:
همیشه ، هرگز
Always and never
مرد عمومی ؛ چرا ؟
زن خصوصی ؛ چطور ؟
دختری با مینی ژوپ
دسکولش پر از ادعای کاذب،
اما در چمدان سینه اش ،
الف هم نیست.
تا بداندکه انسان است.
تا بداند که عشق چیست؟
تا بداند زندگی را ، مرگ را ، دوباره زندگی را ،
باز مرگ را و باز زندگی را ؛ جاودانگی را !
دختری با مینی ژوپ
وقتی پُست مدرنیزم می گفت ،
غلط می گفت ،
پشت مدرنیزم!
لبهایش غنچه می کرد
ودهنش حسابی باز می شد
تا تف التهاب را ،
به روی انسان بدمد
به روی خودش
که لاف انسانمداری داشت.
دختری با مینی ژوپ
به چاهی می رفت ،
که مدرنیزم رفته بود
با مینی ژوپ و عینک دودی اش.
کابل ، 20 / 2 / 1392
پرومته هم در زنجیر!
آتش بیار پرومته ،
عالم هنوز سرد است.
ودادی ، فریادی، داؤود!
مردم هنوز هم ساکت،
دنیا هنوزهم تاریک،
آدم هنوز هم خاموش.
محمد! نگاهی، نفسی، تبسمی،
انسان هنوز هم وحشی.
انسان هنوز هم وحشی.
بعد ازتو دخترانی بازهم زنده به گور شدند.
و مردان زیادی ؛
آویزان در هوا ،
یا چارمیخ بر زمین.
زمزمه کن آزادی را ،
انشاء کن ،
به او که که سخت تشنهی آزادیست :
" خجسته باد آزادی! "
مسیحای من،
چکمه هایت را بپوش !
من وخدا ومردم،
هرسه در پرتگاهی ،
در سنگلاخی به بلندای معراج،
مشرّف به سقوط ،
در دره ای به عمق هُبوط.
اینک دقیقهی آخر است،
دقیقهی نود!
مهدی ! ... مهدی! ... مهدی! ...
( فریادم در کوه می پیچد و دوباره بسویم برمی گردد)
پژواکی که همه جا را فرا می گیرد:
مهدی! ... مهدی! ... مهدی! ...
سوگند به مقدس ترین هایت،
به فاطمه ! به ابوالفضل !
اینجا خیلی سرد است،
پرومته هم در زنجیر!
کابل ، 15 / 2 / 1391
گرگ ها وحشی اند، اما دیوث نیستند!
در دامنهی کوه،
بنایی از صخره،
خانه ای استوار بر عزت.
آنسوتر، جنگلی به وسعت عشق
وبادی که انگار ستون زندگی ام را می لرزاند.
شب ها از زوزه های گرگ لذت می برم.
گرگ ها مانند من تنهاست،
وتنهاترین جرم شان سگ نگشتن است.
آنها رام نمی شوند تا به زنجیر درآیند.
تا دروازه بان ارباب شوند.
تا پاسبان گله های خوک شوند،
وگوسپند ها را تا کشتارگاه همراهی کنند.
گرگ ها سگ نمی شوند
و آزادی را به ته ماندهی دیگ نمی فروشند.
گرگ ها هنوز اهلی نشده اند.
تروریست های آزادیخواهی که ،
هنوز شرافت شان را به بوزینگانِ انسان نما نفروخته اند.
دهشت افگن های غیوری که ،
هنوز به زنان شان عشق می ورزند.
مردان شان را دوست می دارند.
واز کودکان شان پاسداری می کنند.
به فطرت شان استوارند و به قانون شان ایستاد.
گرگ ها ناموس دارند، اما دیوث نیستند!
گرگ ها وحشی اند، اما روسبی نیستند!
آری گرگ ها بی رحم اند،
پاره می کنند مرده گاو ها را با چنگ و دندان،
و میهن فروشان را اهریمن ،
و مادر فروشان را دشمن.
گرگ ها از گرسنگی می میرند، اما سگ نمی شوند!
کابل، 26 / 3 / 1391
داداش! ایران فقط مال تو نیست.
وای!
به روزگارسرزمینم،
به حال ملتم.
وای که سبزوارت شیندند شد،
ونمیروزت نصف النهار،
وپس از آن در قریهی گرینویچ،
چه غریبانه جان داد.
آری میدان شغالی بود،
ودر گرگ و میش سحر ،
هر لاشخواری ،
از پیکر مقدست توشه ای می ربود.
و برایش بساطی فراهم می کرد.
درین میان،
تخت جمشید را از بلخ به حومهی شیراز بردند،
و تهمتن قهرمان را به چاهی در حومهی نیشابور به زنجیر بستند.
هرکه چیزی می ربود.
مورهایی درین میان،
و مورچگانی،
و انگل هایی،
از خراسان اوغان ستان ساختند.
داداش ! ایران فقط مال تو نیست.
و میراث نیای مان آریانا،
تنها متعلق به ساسانیان .
شاید حق با شماست ؛
پاداش ما همین باید.
پدرمردگانی که نام نیای خویش خوار شمردیم.
خراسان ما را عاق نموده است.
کابل، 6 / 4 / 1392
عاشورا در شعر معاصر فارسی افغانستان
وقتی از شعر معاصر فارسی در افغانستان سخن می گوییم، لازم می آید تا بدانیم دورهی معاصر شعر و ادبیات افغانستان از کجا آغاز می گردد، تا پس از آن بتوانیم شعر عاشورایی را درین دوره بررسی نماییم.
دکترعبدالقیوم قویم ، کهنه استاد دانشکدهی زبان وادبیات فارسی دری دانشگاه کابل که کتاب تدریسی " مروری بر ادبیات معاصر دری " را نوشته است ، پادشاهی امان الله خان و حصول استقلال کشور از انگلستان (1298 هجری خورشیدی / 1919 میلادی مسیحی ) را نقطهی آغاز ادبیات معاصر درافغانستان می داند.
به نظر ایشان دورهی عبدالرحمن خان ، ادامهی دوره فترت شعر و ادبیات است." در همین آوان وضع ادبیات دری از شکوفایی چندانی بهره مند نبود . تداوم روش کهن در شعرمحسوس بود و نثر دری هم حالتی بهتر از شعر را نداشت." ( قویم، 1387: 6)
گرچه نخستین تلاشهای نوآوری در ادبیات دری افغانستان در سالهای 1298-1280 مصادف با دورهی پادشاهی حبیب الله خان فرزند عیاش امیر عبدالرحمن خان صورت گرفت. درهمین دوره بود که در11 جنوری 1906 میلادی اولین شمارهی "سراج الاخبارافغانستان" که اخرین شمارهی آن نیز بود از چاپ برآمد ولی از نشر شماره های بعدی ممانعت صورت گرفت و به همین بهانه تعدادی از روشنفکران و آزادی خواهان کشته و زندانی گردیدند و تعدادی از رهبران مشروطه خواهی به فرمان حبیب الله خان به دهن توپ بسته شد.
دیری نگذشت که در سالهای 1910 تا 1911 میلادی، محمود طرزی که لقب پدر مطبوعات افغانستان؟ را گرفته است ، اجازهی نشرجریدهی "سراج الاخبارافغانیه " را از حبیب الله خان گرفت و آنرا به نشر سپرد و این جریده در واقع آیینهی تمام نمای فرهنگ و ادبیات روشنگرانه در کشور شد.
چنانچه گفته شد، دورهی معاصردر افغانستان با به قدرت رسیدن امان الله خان در سال 1298 خورشیدی آغاز می گردد. در این دوره برای روشنفکران و نوسیندگان فرصتی فراهم آمد تا با استفاده از منابع بزرگ فرهنگ وادب کهن فارسی و نگاهی ولو ناقص به پیشرفت وتوسعهی صنعتی جهان معاصر و زندگی جدید، فردگرایی ، انسان گرایی و سکولاریزم ناشی از رنسانس اروپایی ، تمدن ماشینی غرب ، مکتب های جدید ادبی ، ظهور شعرنو و ترجمهی نوشته هایی از زبان های انگلیسی، فرانسوی ، روسی و... شعر و ادبیات معاصر افغانستان شکل بگیرد.
" در دورهی امانی نهضت علم ومعارف و نویسندگی رونق تازه یافت. .... در زمینهی انتشارات و کارهای مطبوعاتی هم دست آوردهایی وجود داشت . ... در زمینهی ترجمهی آثار به زبان دری نیز کوشش هایی صورت می گرفت. ... شاعرانی در پی نوعی تجدد و
روشنگری و طرح کردن موضوعات جدید در شعر افتادند." ( همان 1387: 33، 34و35)
1ـ خلیل الله خلیلی
"خلیل الله خلیلی فرزند محمد حسین خان، معروف به مستوفی الممال، در 1285 ش در کابل تولد یافت. پدرش از بزرگان عشیرهی صافی افغانستان بود. ... استاد او در شعر و ادب فارسی ملک ااشعرا بیتاب (1265ــ 1347) بود. ... یک چند مستوفی ولایت مزارشریف بود و در حکومت کوتاه حبیب الله کلکانی معروف به بچه سقا(1348 ق )، ولایت دار مزارشریف گردید. در پادشاهی نادر شاه (1308ــ1312 ش) به دولت تازه پیوست و سیزده سال در دفتر صدراعظم خدمت کرد. ... در سراسر پادشاهی محمد ظاهر شاه (1933ــ1974 م ) از دوستان نزدیک پادشاه بود. وی درین دوره چندین بار سمت دولتی یافت که سفیری افغانستان در عراق و عربستان از آن شمار بود. ... در سال های آخر زندگی اش به اسلام آباد در پاکستان رفت و به صف مخالفان دولت کمونیستی افغانستان پیوست و سرانجام در 1366ش چشم بر چهان پوشید و در آرامگاه رحمان بابا در پیشاور پاکستان به خاک سپرده شد.
( انوشه و شریعتی سحر، 1382: 1 )
[ در سال 1391 خورشیدی بقایای جسد استاد خلیل الله خلیلی از پیشاور به کابل انتقال یافت و طی مراسم ویژه در دانشگاه کابل نزدیک آرامگاه سید جمال الدین افغانی به خاک سپرده شد]
استاد خلیلی مشهورترین شاعر معاصر افغانستان است، که آثار زیادی (شعر و نثر) از ایشان به چاپ رسیده است.
شگفتا که از این شاعر پرآوازهی معاصر، شعر مستقل عاشورایی سراغ نداریم. در سراسر دیوان 870 صفحه ای او که به کوشش محمد کاظم کاظمی و نشر عرفان به چاپ رسیده استنامی از عاشورا و کربلا برده نشده است. نمی دانم این را به خوی درباری او عطف کنیم یا دوری اش از معارف عاشورایی ؟ فکر کنم مذهب درین میان هیچ نقشی نداشته باشد ؛ چون ما شاعران سنی مذهب و حتی مسیحی و هندو و لامذهب هم داریم که شعر های فراوان عاشورایی دارند.
با آنکه شعر خلیلی ازنظر تعداد ابیات و حجم ظاهری بزرگ است و به مناسبت های گوناگون و افراد مختلفی نظم پیشکش کرده است و حتی شعرمقاومت و انقلابی فراوانی هم در اواخر زندگی اش در پاکستان گفته است، اما اما در مورد انقلاب بزرگ جهانی عاشورا و چهرهی فراتاریخ جهان ، امام حسین(ع) تقصیرِ برملا دارد. او هیچ قصیده و مرثیه و غزلی برای امام شهیدان و آزادگان نسروده است.
در تمام دیوان وزین او فقط یکبار به مناسبتی از " حسین" و باری هم از " زینب " و " کوفه " به صورت فرعی نام برده شده است و یکبار هم از "شبیر و شبر" که القاب امام حسن وامام حسین است یادآورگردیده است.[ این موضوع حداقل برای من شگفت آور بود و آن را از شاعر معروفی چون خلیلی بعید می دانستم]
نمونه ای از این سروده ها
در ضمن سروده ای که به استاد ذبیح الله شهید سروده است، می گوید:
ای خوشا مرد که آوردهی بدر است و حنین
ســــبق مهر و وفا خوانده ز پیکار حســـین
در قصیده ای که از وضع نا بهنجار مسلمانان نالیده است:
ندا کنند که این کعبه چیست ؟ سنگ ســـیاه
صدا زنند که این کوفه چیست؟ مشت عظام
خدای چیست؟ بتی ســاخته به دســـــت بشر
که هست در خـورِ تحقیر چون دگر اصنام
ندا کنند که احــــمد تنی است رفته به خاک
صدا زنند که زینب زنی است خفته به شام
و در دعائیه ای نیز می سراید:
یارب به حق دشنهی شیر خدا علی
آن آیت شهامت و فتح و ظفر همی
یارب به حق دوحهی نخل محمـدی
قندیل های عرش، شبیر وشبرهمی ( خلیلی، 1390: 166،222و501 )
2ـ عبدالقهار عاصی
روانشاد عبدالقهار عاصی در سال 1336 خورشیدی در ولایت پنجشیر افغانستان تو لد و تحصیلات ابتدایی و ثانوی اش را در همانجا به اتمام رسانید. سپس به کابل آمد و دانشنامهی لیسانس را در رشتهی زراعت و آبییاری از دانشگاه کابل اخذ نمود. در نوجوانی به شعر روی آورد و تا آخر عمر به آن ادامه داد. شعر هایش زیبا ، و عاشقانه بود . بزودی سرآمد شاعران افغان در شعر انقلابی، مقاومت و آزادی خواهی شد. عاصی انقلاب و مقاومت را با رگ و پوستش احساس می نمود، چون در کورهی جنگ ، یعنی داخل افغانستان زندگی می کرد. شهادتش نشان داد که بیت هایش قطره های خون اوست.
پس از ورود مجاهدین به کابل و پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان، عاصی چندی به ایران کوچید و دوباره وارد کابل شد تا اینکه درمهرماه (میزان) 1373 به اثر ترکش راکت، در جنگ میان گروهی مجاهدین ، که از سوی نیروهای حزب اسلامی گلبدین حکمتیار به شهر کابل شلیک می شد، به شهادت رسید.
" [عاصی] در نوجوانی به شعر روی آورد. شعر های زیبای عاشقانهی او در نشریه های کابل به چاپ رسیده است. پس از آن به کارهای مطبوعاتی پرداخت و مدتی مسؤول روابط خارجی انجمن نویسندگان افغانستان بود. نخستین مجموعهی شعر او به نام مقامهی گل سوری ستایش بسیار برانگیخت. برخی از سروده ها و دوبیتی های او را فرهاد دریا ، آوازه خوان معروف افغانستان، خوانده و بر آوازهی او افزوده است. عاصی در زمان کوتاهِ سرایش شعر خود که یک دهه را دربر می گیرد با شعر های درخشان وماندگار در جامعهی ادبی آن روز افغانستان درخشید و نشان داد که از ذوق شاعری فراوان برخوردار است. او شاعر عصیانگر بود و در روزگار سیاه جنگ های خانگی، بیزاری خود از جنگ و خونریزی را فریاد می کرد. از دیوان عاشقانهی باغ به جزیرهی خون رسید و با تغیر ناگهانی شعرش به یاغیان میهنش تاخت و آنان را دشمنان مردم خواند. ... عاصی شعر را با غزل، قصیده و دو بیتی آغاز کرد و در شعر سپید به پایان رساند. سر انجام خود نیز با شعر هایش به پایان رسید. "
(عاصی، 1388:183)
عاصی شاعر فریاد گر است. از شعر هایش سوز و گداز برمی خیزد. عشق به میهن ومردمش در شعر او را انگشت نشان کرده است. شعر معروفش که با عنوان « ملت من » سروده است، همه جا، در شهر و روستا، ورد زبان میهن پرستان آزادی خواه است.
این ملت من است که دستان خویش را،
بر گرد آفتاب کمر بند کرده است.
این مشت های اوست که می کوبد از یقین،
دروازه های بستهی تردید قرن را
ایمان بیاورید!
وشعری که با مطلع :
گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غــــوغای کُه ، ترنم دریاســـت پارسی
سروده است ، با موسیقی زیبا و دلاویز توسز هنرمندان بِنام افغانستان ترنم می شود. سروده های عاصی ، شعر ملی افغانستان و عشق به میهن تاریخ و فرهنگ تمدنی حوزهی خراسان است.
عاصی شاعر درباری و متملق یا ترسو نیست. به رهبران جنگ سالار مجاهدین علنی و با شجاعت نفرین می فرسد. کمونستان را نیز مزدوران و ارتش سرخ را اشغال گر قلمداد می کند و به آنها می تازد. از قبیله گرایان نفرت دارد و دین سالاران مشرک را که از ریش و لنگی و جهاد و منبر برای شان بزم عیش و نوش فراهم آورده و مردم را با تسبیح و صلیب فریب می دهند نیز بیزار است . سروده ای نیز دارد که نثار ظاهر شاه کرده است ؛ به نام : "خطبه ای بر یک جنازهی متحرک به نام ظاهر شاه ! " ( عاصی ، 1388: 230 )
واما شعر عاشورایی او؟ عاصی را بحق می توان عاشورایی ترین شاعر بعد ازعلامه بلخی در ادبیات معاصر افغانستان شمرد. آنچه خیلی مهم است، عاصی از مفاهیم عاشورایی و از ادبیات و وازه های قیام عاشورا به عنوان سوژه ای برای مبارزات آزادی خواهی، عدالت طلبی و ظلم ستیزی استفاده نموده است. او مزدوران اجنبی و و آدم کشان جنگ سالار افغانی را شمر و یزید می خواند و نزد پیامبر اسلام از کسانی که از دین سوء استفاده می کنند و آن را دوکانی برای رسیدن به مطمع شان قرار داده اند، شکایت می کند. او تکه داران اسلام و قرآن را یزید، کافر و قاتل خطاب می کند، و می سراید:
طبل کشـــــتار مزن ، فتنه مران ای قاتل
بیش از این خیره مشو، کور مخوان ای قاتل
کس نمانده است درین وادی دوزخ بی غم
تو دگر بس کن و آتش مفشــــــان ای قاتل
خون یک شهر رعیت همه بر گردن توست
ملتی از تو به فـــــریاد و فغـــــــان ای قاتل
تو چـــــه بیمار پیِ کشـــتن مردم شده ای
تو چه زشتی، چه پلیدی، چه زیان ای قاتل
کودکان از تو سراسیمه، زنان از تو به لرز
توچه شمری، چه یزیدی ، چه گران ای قاتل
نه به انســــــانیت از نام تو آید، بویی
نه به اسلامیت از روی تو آن ، ای قاتل
تو چه نامرد ، چه آدمکش بی مقداری
که بهت « آدم » گفتن نتوان ای قاتل
خون این شهر فراموش نخواهد گشتن
گرچه از کعبه بیارند ضمان ای قاتل
ذره، ذره، ز تو تصویر جنایت دارد
نتوان کرد چنین چهره نهان ای قاتل
...
نیست در شـــهر، کسی کو نفرستد لعنت
به جفاهای تو ، وان نام ونشان! ای قاتل
...
خاک بیچـــاره ندانم چـقدر درد کشـــد
از حضور تو به مرگ دگران ای قاتل
به تو می گویم ، ای مجری برنامهی شمر
کربلا خبث تو را کـــرده عیان ای قاتل(*) ( همان: 288 )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(*) عاصی این شعر را در سال ۱۳۷۲ ش در کابل سروده است و گمان می رود، خطاب به یکی از جنگ سالارانی که مردم کابل از شر موشک پراکنی هایش به ستوه آمده بودند، سروده شده باشد.
سروده های عاشورایی او سوزناک است و به دل چنگ می زند. عاصی حسین را امام خویش می داند و کربلا را میدان مبارزهی تاریخی و جاودانهی حق و باطل و عاشورا را نماد و الگویی آزادی خواهی و عدالت طلبی و جلوه ای از عشق و ایثار و جوانمردی.
خون امام من
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا،
ســـجاده شـــد زمین بیابان کربلا
بر مسلمین طلیعهی نو باز شد زحق
در رهگذار تشـــــنهی میدان کربلا
خون پیمبر است که گلگونه کرده است
خاک ســـــیاه و خــــــار مغیلان کربلا
الگوی زندگی ست برای مقاومت
طرح قیام آل مســــــلمان کربلا
دست یزیدیان چه تواند کند به خلق
خــون امام ماســت، نگهبان کربلا
آنک حضور شمر که بر باد می شود
در پیشگاهِ ســــیّد و ســـــلطان کربلا
تاریخ را علامت فجر شکفتن است
هنگامهی قیامت و طوفان کربلا
پا در رکاب باد چه می بندی ای رفیق
پر باز کن به دولت ایمــــان کربلا
آزادگی ست آنچه که تسجیل می شود
بر برگ برگِ دفتر و دیوان کربلا ( همان: 289 )
عاصی سروده های فراوان آئینی اسلامی به مناسبت های گوناگون نیز دارد. در شعر بلندی با مطلع « های پیغمبر! » که در ادامهی مطلب خواهد آمد، به پیامبر اسلام از وضع نا بسامان مسلمانان و جنگ وخون ویرانی سرزمین های اسلامی و سوء استفادهی تکه داران دین و دوکانداران قرآن و حدیث و فقر و اختلاف میان امت واحد ، شکایت می کند.
های پیغمبر! های پیغمبر!
قد بر افراز و امتت بنگر
از بر ماچین تا در خاور
مرگشان یار و درد شان یاور
های پیغمبر! های پیغمبر!
...
بوسنی در زخم می زند پهلو
ز الجزایر غم می کند سوسو
از فلسطین خون می رود هرسو
از دیار من دود و خاکستر
های پیغمبر! های پیغمبر!
...
فرقه بازی ها گشته اسلامت
جز دکانداری، نیست با نامت
می رود برباد گنج انعامت
از تو جز حرفی نیست بر منبر
های پیغمبر! های پیغمبر!
...
می کشد نمرود مؤمنان را این
زیر نام تو ، زیر نام دین
می زند آتش، هرسو بدآیین
هین! گذاری کن، سوی این محجر
های پیغمبر! های پیغمبر!
( همان: 267 )
عاصی حنفی مذهب است، اما عاشق اهلُ بیت پیامبر(ص) و دوستدار امامان معصوم (ص) و به یک جمله : شهید عبدالقهار عاصی یک شیعهی علوی و یک سنی محمدی است.
یا علی(ع)
من و ذکر نام تو یا علی که کشانی ام به هدایتی
مگر از تو چشــم عنایتی ، برســاندم به ولایتی
همه تن خلوص و ارادتم، به مقام وفضل و کرامتت
که ز جمع خاص محمدی، تو نمونه ای، تویی آیتی
سر راه باد ســـحرمنم، بنشســــته دیدهی تر منم
که زباغ فضل تو بو برم، به اشارتی، به کنایتی
سر و پا امیدم و آرزو، سر و پا تپیدن و جستجو
که از آســـــتان جلال تو ، رســــدم پیام حمایتی
بر و دوش بام فلک علی، پر و بال مرغ و ملک علی
به سخا ولطف محک علی، چه حدوده ای، چه نهایتی
( همان: 258 )
3ـ محمد کاظم کاظمی
ده سالی است کاظمی را می شناسم، با نام و نشان، اما فقط یکبار او را دیده ام و آن محفل شعری بود که به مناسبت تشریف آوری آن عزیز به کابل، توسط شورای متحد ملی برگزار شده بود ومن در آن موقع مسؤول فرهنگی شورا و میزبان آن محفل بودم.
می دانم که در مشهد زندگی می کند و به کار شعر و ادب ، ویراستاری و بیدل شناسی مصروف است. کتاب های او را خوانده ام ، بویژه « همزبانی و بی زبانی» ، که کتابیست خواندنی و سرودهی زیبای او : « بازگشت » ، که همیشه به دلم چنگ می زند و شاه بیتش :
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خــــــواهم رفت
ورد زبان من وهموطنان من است، و چون آیتی از کتاب مقدس شعرپارسی.
کاظمی از قله های شعر فارسی معاصر افغانستان است، و شگفتا که سروده های او نسبت به نوشته های ادبی و پژوهشی شان خیلی اندک است. نگارنده جز یک مجموعه از اشعار او ، بیشتر در اختیار ندارم و به نظر می رسد که نزد کسانی چون من که عرضِ عمر را نسبت به طول آن اهمیت می دهند ، کیفیت شعر نسبت به کمیت آن مهم تر است.
کاظمی در سال 1370 خورشیدی با خامهی استوارش نوشت: " بیست و چهار سال قبل، در هرات افغانستان به دنیا آمده ام، مدتی ساکن کابل بوده ام و هفت سالی است در این حوالی[مشهد مقدس] ام. به یادم نیست از کی به شعر علاقه مندم. فقط می دانم که نه سال قبل، فکر کردم که می توانم شاعر باشم، با قصیده ای که نوشتم و اولین کار جدی ام بود."
( کاظمی، 1388: 9 )
آن روز ها کاظمی نهالی بود که تازه شگوفه می داد، اما امروز چون درخت محکم و بلندیست که از شاخ وبرگش شعر و ادب می بارد و کام پارسی زبانان را شیرین می کند.
و اما شعر عاشورایی در سروده های محمد کاظم کاظمی ؛ که می توان تمام شعر های او را کمابیش عاشورایی ( انقلابی و مقاومتی ) نامید . مفاهیم عاشورایی و به صورت کل معارف اسلامی ( آزادی، عدالت، استبداد ستیزی، جهاد، ایثار، شهادت، حق طلبی ، انسان گرایی، مردانگی، شجاعت، تقوا ، اخلاق و... ) در شعر او موج می زند.
نمونه های شعر عاشورایی در سروده های محمد کاظم کاظمی :
بیار باره وزین کن، شتاب باید کرد
و قلعه برسرمرحب خراب باید کرد
سپاه خصم، نمک خوردگان شیطان اند
سیاه کارو سیه رو، یزید را مانند
سپاه خصم، ندانم شمار شان چند است
سر شمار ندارم، که دست من بند است
پس از مقابله وقتی که گاه رفتن بود
ز تیغ خویش بپرسم که چند گردن بود (همان، 21)
در سوگ آیینه
امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را
ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را
بر گرد، ای بهار شکفتن! که سال هاست
سنجیده ایم با تو مقام قبیله را
بعد از تو، بعد رفتن توــ گر چه نا به جاست ــ
باور نمی کنیم دوام قبیله را
تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست زمتن قبیله را
زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیر های سینه زنی را بیاورید (همان، 27 )
هفتادو دو تیغ
آی دوزخ سفرآن! گاه دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتادو دو تیغ آمده است
طعمهی تلخ جحیمید، گلو گیر شده
چرک زخمید ــ که کوفه است ــ سرا زیر شده
فوج فرعونید یا قافلهی قابیلید
ننک محضید، ندانم ز کدامین ایلید
ره مبندید که ما کهنه سواریم ای قوم
سربرگشت نداریم، نداریم ای قوم
حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست
خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست
خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است
سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است
آب این بادیه خون است که وانوشد کس
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس
شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت
تن اگر خفت به صحرا، سرما خواهد رفت
راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت
کاروان با سر رهبر برود نسیت شگفت
تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه
بر نمی گردیم زین دشت، مگر بر نیزه
تشنه می سوزیم با مشک در این خونین دشت
دست می کاریم تا مرد بروید زین دشت
آی دوزخ سفران! گاه سفر آمده است
سر بدزدید که هفتادو دو سر آمده است ( همان، 36 )
و در سروده ای تحت نام { احد (2) } چنین می نالد و هشدار می دهد که های مردم !
دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است
این همان قصهی اسلام ابوسفیان است
کفر کفر است، اگر مسجد اگر قرآن است
خصم خصم، اگر بوذر اگر سلمان است
پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است
قبله کج نیست، نمازی که نخواندند کج است
محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است
سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است
هرکه با عذر و بهانه است، بهل تا برود
هرکه پا بستهی خانه است، بهل تا برود
هرکه با عذر و بهانه است، خدا حافظ او
هرکه پا بستهی خانه است، خدا حافظ او
( همان، 68 )
4ـ سید ابوطالب مظفری
نگفتی چرا مثل من آس و پاسی
تو را می شناسم، مرا می شناسی؟
بنه دست بر سینه ام تا بدانی ...
چرا می گریزی؟ چرا می هراسی؟ (مظفری، 1390:15)
مظفری مثل من گمنام نیست، تا او را نشناسیم. از شاعران نامدار معاصر افغانستان است، که نامش با نام شعر مقاومت گره خورده است، اما خوب است از خودش بشنویم او کیست و چه کار می کند؟
" زادگاه من قریهی «باغچار» است، در ولایت «ارزگان» افغانستان. در سال 1344 به دنیا آمده ام. در شش ساله گی به مکتب رفتم. هم زمان، مقدمات دروس طلبه گی را نیز درمکتب خانه های منطقه خواندم. انقلاب که شد، بزرگان خانواده حس کردند که دیگر نمی توانند در باغچار بمانند. این بود که در پاییز سال 1359 ابتدا به پاکستان و سپس به ایران کوچیدیم. دو سه سال اول، به کار بنایی مشغول بودم. درسال 1360 پدری را که سخت وابسته اش بودم، از دست دادم. در سال 1361 وارد حوزهی علمیهی مشهد مقدس شدم و در کنار درس های حوزه، به نویسندگی و شعر نیز گرایش هایی نشان دادم. کار این گرایش ها کم کم بالا گرفت، .... نخستین مجموعهی شعرم با نام سوگنامهی بلخ در سال 1371 توسط انتشارات حوزهی هنری به چاپ رسید. " ( همان، 7 )
از مجموعه های شعر او یکی به نام " عقاب چگونه می میرد؟ " است، که در سال 1390 توسط انتشارات تاک به چاپ رسیده است، اما تا آنجا که درین مجموعه می بینم کدام شعر عاشورایی قابل توجه ای در آن دیده نمی شود. البته مفاهیم شعر انقلابی و مقاومت چون جهاد و شهادت و مبارزه در آن زیاد است. مرثیه هایی برای چند شهید و اشعاری برای امامِ همام علی(ع) و حضرت رسول اکرم(ص) .
غیرت عشق برآشفت، گل از سنگ شکفت
صد افق رنگ بر این گنبد بی رنگ شکفت
...
فرقِ محراب ، شـــق از هیبت پیشانی اوست
کربلا، عرصهی یک صبح گل افشانی اوست
باز دیشـب تبری رفت به باغِ گل سرخ
چه کسی رفت، خدایا! به سراغ گل سرخ؟
چه کسی پشت درختان به کمین استاده است؟
نشـــــود باز نشــــــینیم به داغِ گل ســــــرخ (همان، 88)
سوگنامهی بلخ [؟]:
ز چشمه سار افق، خون تازه می جوشد
ســـــپاه شب پی قتل ســـتاره می کوشد
ز دشت واقعه، بنگر، غبار می آید
سمند عشق چرا بی سوار می آید؟
مگر ســـــپاه پلیدی دوباره خون کرده است
ز پشت باره عزیزی دگر نگون کرده است
هنوز پیکر مجروح عشق، بر صحراست
هنـوز کشتی بی نوحِ قوم ، بر دریاست
کجاســـت نی که حدیث دیار خون گویم؟
کجاست نی که ز سر قصهی جنون گویم؟
( همان،77 )
5ـ قنبر علی تابش
اینک از عاشورا سخن می گوید ، و از حسین(ع) ؛ شاعری که شعرش در رسانه ها می درخشد و به دل ها چنگ می زند:
وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر
بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر
" قنبرعلی تابش در 1349 ش در روستای سنگ شاندهی جاغوری از توابع ولایت غزنی تولد یافت. تحصبلات مقدماتی را در زادگاهش فراگرفت. سپس به ایران کوچید و در حوزهی علمیهی قم ادامهی تحصیل داد. وی از 1368 ش به سرودن شعر پرداخته و در قالب های غزل، نیمایی و سپید شعر گفته، اما در غزل موفق تر بوده است. تابش از شاعران نسل اول مقاومت است و مقاومت و مبارزه درون مایهی اصلی شعر اوست. مقاله ها و شعر هایش در نشریه ها به چاپ رسیده است. وی در کار های مطبوعاتی نیز دستی دارد. مدتی سردبیر مجلهی فجر امید، ارگان سازمان حرکت اسلامی افغانستان، بوده است. نخستین مجموعهی شعر وی به نام « دورتر از چشم اقیانوس » در 1376 ش در تهران به چاپ رسیده است. "
( انوشه و شریعتی سحر،1382:419 )
تابش را در شعر عاشورایی بس سترگ دریافتم، قلهی بلندی که در نگاه نخست چنان تصور نمی کردم، اما هرچه بیشتر رفتم پایم را در برابر بزرگی شعرش ناتوان تر یافتم. از نام مجموعهی اشعار او« دل خونین انار» ، منتشرهی 1390 خورشیدی می توان به این مهم پی برد. او در کمیت و کیفیت شاعر تمام عاشورایی است.
دل خونین انار تابلویی از کارزار عاشوراست، گویی شاهکاری از نقاشی کربلا و مقاتل حسین است. آفرین بر شاعر خونین دل ما ، که برای خورشید و ستاره ها مرثیه می گوید و برای کویر حماسه می سازد و برای عشق و آزادی ترنم می کند.
هفتاد و دو مدال
شب خیمه زد که ماه تماشا کند حسین
برچیند از ستاره و ســـودا کند حسین
وقتی حرم پر است ز اغیار، چاره چیست؟
باید که رو به جانب صـــحرا کند حســــین
دشت از عبور عاطفه ها خشک مانده بود
پر داد غنچه را که شــــکوفا کند حسـین
تیری نشست بر جگرش، شعبه شعبه شد
بوســـــید تیر را که مداوا کند حســـــین
صد چاک گشته سینهی اصغر ز بوسه ها
اســـرار را چه شــــیوه هویدا کند حسین؟
عشق این چنین زبوسهی او شعبه شعبه گشت
تا همزمـــــان تجلی اســــــماء کند حســـــین
یک دست زلف اکبر و یک دست در کمر
رقصید یار را که به دل جا کند حســـــین
دستی در آب کاشت، که یک ساقه نور بود
تا آب را پر از ید بیضــا کند حســـین
هفتاد دو مدال گرفته است نصف روز
دیگر حریف نیست که پیدا کند حسین
تنگ غروب، گرد سرش ماه، هال کرد
رقصاند ماه را که ز ســـر واکند حسین
گردن فراشت بر زبر نیزه سرخ رو
تا شیعه را شعبه شناســــا کند حسین
( تابش،1390:69 )
ستاره های دنباله دار
کرب و بلا! که خواست که صحرا کند تورا؟
ابن زیاد آمده رسوا کند تورا؟
این ابن سعد کیست که دارد هوای ری؟
او هم خیال کرده که احیا کند تو را؟
خولی مگر برآمده است از سبد که تا
در طشت زر به همسرش اهدا کند تو را؟
یک چشمه می رسد به نظر، ابن اعور است؟
شمر آمده که تحفهی کسرا کند تو را؟
ابن زیاد گفته تو هم شهر کوفه ای
پنداشته که قصر مطلا کند تو را؟
بختت بلند، کرب و بلا! فکر و غصه چیست؟
پهلو گرفته عشق که دریا کند تو را
در فکر جذر و مد خودت باش بعد از این
عباس دست داده که بالا کند تو را
هفتاد و دو ستارهی دنباله دار عشق
جاری شده ز عرش که بطحا کند تو را
جاری شده ز عرش که با قطره های خون
شسته، چو خاکِ کعبه مصلا کند تو را
همسان ترین خلق به پیغمبر خدا
ذبح عظیم کرده که اضحی کند تو را
باران تیر بود که مولا نماز خواند
مولا است، خواست قبلهی دنیا کند تو را
مولا عروج می کند از قتلگاهِ تو
با نقشه ای که مسجد اقصی کند تو را
دیگر جهان بدون تو معنا نمی شود
باید به هر چه حادثه معنا کند تو را
هر روزِ ما محرم و هر جای کربلا
مولا اراده کرده که مولا کند تو را (همان، 90)
مرد ومرگ باشکوه
راست بر فراز نیزه رفت از فراز زین
می شود خیال، مرگ با شکوه تر از این؟
عقل مات شد چو دید با تمام تشنگی
ساقیا لب نزد بر آب و ریخت بر زمین
گفت شور و حال بوده عشق ما، خیال نه
از خودش نشانه کاشت، در یسار ودر یمین
هر چه دید شر ندید زینب و شکوه دید
محو شد در آن همه شکوه، گفت: آفرین
زندگی برای من تراژدی نمی شود
زندگی حقیقتی است، چون حسین، راستین
زندگی یزید نیست گیسوان اکبر است
پس امید هست تا که هست یاس و یاسمین
کیش خیزرانی است یأس و تو نشانه اش
کیش تو کجا و درک سرخی لب حسین؟
بر فراز نیزه غرق در تلاوت خودش
می شود خیال، مرد با شکوه تر از این؟ (همان، 95 )
ساحل مرجان ( به مناسبت بر انگیختن حضرت ختم مرتبت و نا انگیختگی ما )
می خواستی فرشته، نه، انسان شود، چه شد
دنیا پر از ابوذر و سلمان شود، چه شد
چل سال مثل ابر گرستی تو در « حرا»
شاید فرات ساحل مرجان شود، چه شد
معراج رفته ای که بیاری الف و لام
تا در دل ابولهب ایمان شود، چه شد
گفتی بنی امیه مسلملن نشد مرا
شاید دو نسل بعد مسلمان شود، چه شد
گفتی همیشه طبع بشر اوس و خزرج است
باید به دست وحی به سامان شود، چه شد
قرآن چراغ عاطفه، فانوس عاشقی است
منشور جاودانه، که فرمان شود، چه شد
گفتی علی ولی ست به معنی بال وپر
آدم پرنده ایست که پرّان شود، چه شد
گفتی که عقل دشمن دین خوارج است
باید کنار وحی، فروزان شود، چه شد
مرجان نشد که ساحل مرجانه شد فرات
اینجا سکینه شعله به دامان شود، چه شد
انسان اسیر شک شده حتی به خویشتن
حتی اگر اقامهی برهان شود، چه شد
یک تکه کاغذ اســـت تمام هویتش
می خواستی فرشته، نه ، انسان شود، چه شد ( همان، 123 )
به کدامین گناه
به کدامین گناه خنجر زد؟
شرک بود این که کفتری پر زد؟
چه غریبانه یا رضا می گفت
آخرین لحظه ای که پرپر زد
پرکشیدن در این جهان جرم است
هر که آمد پرنده را سر زد
ــ رافضی و هزاره و شیعه!
حکم تکفیر بر کبوتر زد
بوی ضحاک می دهد این تیغ
کیست این اژدری که چنبر زد؟
سالها پیش تر همین خنجر
سجده رفت و به فرق حیدر زد
شمر شد یک زمان به شط فرات
تیر را بر گلوی اصغر زد
روز دیگر کنار بند امیر
شعله در گیسوی صنوبر زد
خون ما راز سرخ رویی ماست
کربل را چقدر خنجر زد؟
(همان، 162 )
ماه بنی هاشم
هرچند پلکهای تو حل مسایل است
تحلیل گفتمانی چشم تو مشکل است
با عقل در ســــواحل چشــمت قدم زدن
پروانه ای که بال فروبسته در گل است
تو آخـــــرین تجلی عشــــقی و کربلا
تا شام و تا مدینه اش هفتاد منزل است
چشـــــــــمان تو چه دید به گودال قتلگاه
بر نیزه خونچکان سر قرآن منزل است؟
دســـــت ودهان کــــــوفه به دارالاماره بند
خنجر بکش که کشتهی چشمان تو دل است
در قتلگاه ، قاتل چشــم تو تیر بود
اما به قصر تیر نگاه تو قاتل است
از کربلا تو ماه بنی هاشمی به بعد
بین تو و مدینه فقط شام حایل است
فهم بلند چـــــاه و شب پر ســــتاره را
از نخلها بپرس فقط ، کوفه جاهل است
یک قطره اشک سر زد و لبریز شد غزل
تحلیل گفتمانی چشــــم تو مشکل است
( همان، 172 )
گهواره ها را منفجر کردند
( تقدیم به شهدای روز عاشورای شهر کابل در زیارتگاه حضرت اباالفضل )
از شیشه های شهر کابل خونچکان پیداست
آیینه های شهر مان هر روز عاشوراست
از شانه اش افتاد در پای علم پر خون
این بار دستان رقیه در حرم سقاست
گیسو به گیسو دختران آغشته در خون اند
در مخته ها بغضی که ترکیده است، «یا زهرا» ست
گیسوی سرخ کودکت را ناز کن، مادر!
اصغر همیشه در میان خون خود لالاست
از چشم خونینی که بین جا نماز افتاد،
باید بدانی سجده گاهش تربت مولاست
پرپر زنان قلبی میان کوچه می خواند
رنگ حنا هرجا چرا رنگ عروسی هاست؟
سبزینه پوشی می زند فریاد در تصویر
یعنی که زینب باز بین کشته ها تنهاست
...
پای علم یک دختر معصوم می گرید
دست سکینه همچنان در دامن آقاست
گهواره ها را منفجر کردند خواب آلود
شام غریبان شمع ها آبستن فرداست
خون شما دامان شان را زود می گیرد
خون شما از جنس طوفان های عاشوراست
( همان، 174 )
۶- زهراء حسین زاده
" زهراء حسین زاده در 1359 ش در فرمانداری لعل از توابع ولایت بامیان متولد شد. در اوان کودکی با خانواده اش به ایران کوچید و در مشهد اقامت گزید. ... حسین زاه شاعری را از دورهی دبیرستان آغاز کرده است. در سرایش شعر به غزل توجه دارد. شعر های وی با درون مایهی اجتماعی و سیاسی از طراوت و تازگی فراوان برخوردار است. وی در غزل به عاشقانه سرایی رو آورده است. احساسات رقیق زنانه در اشعار او نمود آشکار دارد. وی از شاعران نسل دوم مهاجرت است و سخن از جنگ و مقاومت در شعر وی کم تر به چشم می آید. " ( انوشه و شریعتی سحر، 1382: 631 )
چنانچه گفته شد، پای شاعره خانم غزل سرای ما در شعر عاشورایی می لنگد . در دفتری از شعر های وی که به نام « نامه ای از لالهی کوهی » منتشرهی سال 1382، در دست داشتم شعر عاشورایی قابل توجهی نیافتم، مگر سروده ای با عنوان« شبی بی ماه لیلا » که حسن ختاماین مقالهی کوتاه خواهد بود.
شبی بی ماه لیلا
دریغا خــــاک صحرا ماندم ای اشک!
چنین در جشن خون واماندم ای اشک!
جــــــــوان آیینه دار آب ها رفت
فراتم، محو سقا ماندم ای اشک!
نشــــان آشـــنا را باد برده است
گواه بیکسی ها ماندم ای اشک!
شهید تشنه شد طفلک شـــــکوفه
درخت نا شکوفا ماندم ای اشک!
چنان خورشید مان بر نیزه چــرخید
که شوقش را تماشا ماندم ای اشک!
کنـــــــار قتلگـاهِ بی ســـــــــــتاره
شبی بی ماه بی لیلا ماندم ای اشک
تمام هستی ام چشمان خیس است
اســیر خشم دریا ماندم ای اشک!
طواف مرقد شش گوشــه ای را
همیشه در تمنا ماندم ای اشک!
تبار ســــینه ســـرخان پر گشــــودند
چرا من در قفس جا ماندم ای اشک!
زمینگیرم ، زمینگیرم ، زمینگیر
عجب پابست دنیا ماندم ای اشک!
ببین در عمق نخلســـــتان زخمی
مشوش نخل تنها ماندم ای اشک!
( حسین زاده، 1382: 17 )
منابع ومآخذ :
1ـ ابن تیمیه ، ابوالعباس احمد ابن تیمیه ، (1386) ، منهاج السنة النبوی ، اختصاص شیخ عبدالله غنیمان چاپ اول ، عربستان سعودی .
2ـ انوشه، حسن و شریعتی سحر،حفیظالله (1382) ، افغانستان در غربت، تهران، انتشارات نسیم بخارا
3ـ بلبل ، سید کاظم ، (1381) ، دیوان بلبل ، به اهتمام عبدالواحد مسعودی ، قم ، ایران.
4ـ بلخی، سید اسماعیل ،(1368)، دیوان بلخی ، قم ، ارگان نشراتی سید جمال الدین حسینی.
5ـ بیستونی ، محمد ، (1387) ، تفسیر جوان (قرآن کریم) ، جلد اول ، چاپ اول ،مشهد مقدس ، انتشارات آستان قدس رضوی.
6ـ پیشوایی ، مهدی ،(1388)، سیرهی پیشوایان ، چاپ 21 ، قم ، مؤسسهی امام صادق(ع).
7ـ تابش ، قنبرعلی ، (1390) ، دل خونین انار ، کابل ، انتشارات صبح امید.
8ـ حسین زاده ، زهرا ، (1382) ، نامه ای از لالهی کوهی ، تهران ، نشر عرفان.
9ـ خلیلی ، خلیل الله ، (1390) ، دیوان خلیل الله خلیلی ، تهران ، نشر عرفان.
10ـ درانی ، عایشه بنت یعقوب علی خان، (1386) ، دیوان عایشه درانی ، تهران ،نشر عرفان.
11ـ شریعتی ، علی ، (1387) ، حسین وارث آدم ، تهران ، انتشارات قلم .
12- شیرازی ، ناصرمکارم به همکاری گروهی از دانشمندان ، (1366) ، تفسیر نمونه ،جلد ششم ، تهران ، انتشارات دارالکتب الاسلامیه .
13ـ صفا، ذبیح الله، (1380) ، تاریخ ادبیات در ایران، جلد اول، چاپ شانزدهم، تهران، انتشارات فردوس.
14ـ عاصی ، عبدالقهار ،(1388) ، شهر بی قهرمان ،مشهد مقدس ، انتشارات ترانه.
15ـ قمی ، حاج شیخ عباس ،(1384) کلیات مفاتیح الجنان ، قم ، انتشارات ارم .
16ـ قویم ، عبدالقیوم ، (1387) ، مروری بر ادبیات معاصر دری ، چاپ دوم ، کابل ، انتشارات سعید .
17ـ کاظمی ، محمد کاظم ، (1388) ، پیاده آمده بودم ، چاپ سوم ، تهران ، انتشارات سورهی مهر.
18ـ لاهوری ، اقبال ، (1975 م ) دیوان اقبال لاهوری ، چاپ دوم ، لاهور، مطبع غلام علی بلیشر
19ـ مسعودی ، ابوالحسن علی ابن حسین ، (1344) ، مروج الذهب و معادن الجوهر، جلد اول و دوم ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب .
20ـ مطهری ، مرتضی (1362)، تأثیر عنصر امر به معروف ونهی ازمنکر در نهضت امام حسین (ع) ، قم ، دفتر انتشارات اسلامی.
21- مطهری ، مرتضی ،(1374) ، حماسهی حسینی ، جلد سوم ، چاپ هجدهم ، تهران ، انتشارات صدرا .
22ـ مظفری ، سید ابوطالب ، (1390) ، عقاب چگونه می میرد ، کابل ، انتشارات تاک .
22ـ موسوی ، سید علی ، (1388) ، نوشتهی کوچک دغدغهی بزرگ ، کابل ، مطبعه بلخ.
23ـ موسوی ، سیدعلی ، (1388) ، ترنم های آزادی ، کابل ، مطبعه بلخ .
24ـ موسوی ، سیدعلی ، (1390) ، کاجهای کنارجاده ، کابل ، مطبعه میوند .
25ـ نیستانی ،خ.م.(1387 ) ، کلیات مسایل ادبی(درسنامه) : دانشگاه کابل ، دانشکدهی زبان وادبیات ، گروه فارسی دری.
26ـ واصل ، محمد نبی (1385) ، دیوان واصل کابلی ، تهران ، نشر عرفان .
شعر های تازه تر
دختری با مینی ژوپ
پُست مدرنیزم !
غلط می گفت،
پُشت مدرنیزم بود.
دختری با مینی ژوپ
ادعا دارد که جهان را می نوردد
با پاشنه های بلند،
با ساق های برهنه
کبود و سرمازده.
دختری با مینی ژوپ
عینکش را وارونه پوشیده
دنیا راسربه تلاق می بیند.
دختری با مینی ژوپ
هوای فیمینزم به سر دارد
انگار دوبوارِ دیگر است
بازوانش گرم تر از تهوع سارتر
دختری با مینی ژوپ
سروده هایش رَپ
رپهایش هایکو
در نگاهش نوشته بود:
همیشه ، هرگز
Always and never
مرد عمومی ؛ چرا ؟
زن خصوصی ؛ چطور ؟
دختری با مینی ژوپ
دسکولش پر از ادعای کاذب،
اما در چمدان سینه اش ،
الف هم نیست.
تا بداندکه انسان است.
تا بداند که عشق چیست؟
تا بداند زندگی را ، مرگ را ، دوباره زندگی را ،
باز مرگ را و باز زندگی را ؛ جاودانگی را !
دختری با مینی ژوپ
وقتی پُست مدرنیزم می گفت ،
غلط می گفت ،
پشت مدرنیزم!
لبهایش غنچه می کرد
ودهنش حسابی باز می شد
تا تف التهاب را ،
به روی انسان بدمد
به روی خودش
که لاف انسانمداری داشت.
دختری با مینی ژوپ
به چاهی می رفت ،
که مدرنیزم رفته بود
با مینی ژوپ و عینک دودی اش.
کابل ، 20 / 2 / 1392
پرومته هم در زنجیر!
آتش بیار پرومته ،
عالم هنوز سرد است.
ودادی ، فریادی، داؤود!
مردم هنوز هم ساکت،
دنیا هنوزهم تاریک،
آدم هنوز هم خاموش.
محمد! نگاهی، نفسی، تبسمی،
انسان هنوز هم وحشی.
انسان هنوز هم وحشی.
بعد ازتو دخترانی بازهم زنده به گور شدند.
و مردان زیادی ؛
آویزان در هوا ،
یا چارمیخ بر زمین.
زمزمه کن آزادی را ،
انشاء کن ،
به او که که سخت تشنهی آزادیست :
" خجسته باد آزادی! "
مسیحای من،
چکمه هایت را بپوش !
من وخدا ومردم،
هرسه در پرتگاهی ،
در سنگلاخی به بلندای معراج،
مشرّف به سقوط ،
در دره ای به عمق هُبوط.
اینک دقیقهی آخر است،
دقیقهی نود!
مهدی ! ... مهدی! ... مهدی! ...
( فریادم در کوه می پیچد و دوباره بسویم برمی گردد)
پژواکی که همه جا را فرا می گیرد:
مهدی! ... مهدی! ... مهدی! ...
سوگند به مقدس ترین هایت،
به فاطمه ! به ابوالفضل !
اینجا خیلی سرد است،
پرومته هم در زنجیر!
کابل ، 15 / 2 / 1391
امام حسین و عاشورای در ادبیات چهان / قسمت دوم
قرن چهارم تا ششم هجری که به عصر شکوفایی شعر و ادب شهرت دارد، تعدادی از بهترین شاعران حسینی را در خود پرورانده است؛ چهره هایی مانند صنوبری، کشاجم، ابوفراس، ابن هانی، شریف رضی، مهیاردیلمی و.. .
تشکیل دولت های شیعی یا متمایل به تشیع موجب پدید آمدن آزادی نسبی در برخی سرزمین های عربی گردید و این امر زمینه طرح بسیاری از مسائلی که جو حاکم مانع طرحشان بود را فراهم می ساخت.
در این دوره مسئله خونخواهی حسین علیه السلام نسبت به دوره گذشته - که عمده حملات متوجه بنی امیه بود- تغییرشکل می دهد و در بخشی از سروده ها، نوک تیز حمله را متوجه بنی عباس می کند و جرایم بنی عباس را کمتر از بنی امیه نمی داند. منصور بن بسام البغدادی (م. 302ق) معتقد است: اگرچه بنی عباس در واقعه کربلا حضور نداشتند، اکنون برای جبران گذشته به خراب کردن قبر حسین علیه السلام می پردازند:
تالله ان کانت امیّه قد اتت
قتل ابن بنت نبیها مظلوما
فلقد اتاه بنو ابیه بمثله
هذا لعمرک قبره مهدوما
اسفوا علی الا یکونوا شایعوا
فی قتله فتتبعوه رمیما!
( شمس الدین، 1417 ق، ص 166)
ترجمهی ابیات فوق چنین است: به خدا سوگند اگر بنی امیه پسر دختر پیامبرشان را مظلومانه شهید کردند، بستگان او (بنی عباس) هم، همان کار را کردند (قبر آن حضرت را خراب کردند). آنها از اینکه در کشتن وی با بنی امیه همکاری نکردند، افسوس می خوردند و به جست وجوی بقایای جسد او پرداختند.
ناشی صغیر (م. 365 ق) بی پروا از خاندان رسول الله (ص) دفاع می کند:
بنی احمد قلبی لکم یتقطع
بمثل مصابی فیکم لیس یسمع
فما بقعه فی الارض شرقاًو مغرباً
و لیس لکم فیها قتیل و مصرع
( شبر،1422 ق،ج 2،ص 102)
ترجمه : ای زادگان احمد مختار! جگرم در ماتم شما از هم گسیخت. کس نشنید آنچه در این ماتم بر دل من رسید. هیچ بقعه و دیاری در شرق و غرب عالم نیست، جز اینکه درآن جا شهید و مقتولی را خاک کرده اند.
قصیده سید رضی (م. 406 ق) با طنین غم انگیز و تعبیرات دردآلودش در صدر مرثیه های این دوران است:
کربلا لازلت کرباً و بلا
مالقی عندک آل المصطفی (همان، ص 206)
ترجمه : ای کربلا به خاطر پیشامدهایی که در تو برای آل مصطفی (ص) رخ داد، همیشه با رنج و بلا همراه هستی.
شغل المدموع عن الدیار بکاؤنا
لبکاء فاطمه علی اولادها (امینی، 1374 ق،ج 4 ص 216)
ترجمه : سرشک ریختن بر یار و دیارم نیست؛ چرا که به گریه فاطمه علیه السلام بر فرزندانش می گریم.
ونیز برادرش سید مرتضی (م. 443 ق) چنین می سراید:
قتیلاً وجدنا بعده دین احمد
فقیداً و عز المسلمین فتیلا (همان، ص 296)
ترجمه : شهیدی که با فرو افتادن قامتش دین احمد فرو افتاد و عزت مسلمین پایمال شد.
مهیار دیلمی(م. 428ق) از شاخه های شکسته در تندباد کربلا که کینه دشمنان چنین سرنوشتی را برایشان رقم زده می گوید:
هو الغصن کان کمیناً فهب
لدی کربلاء بریح عصوف
قتیل به ثار غل النفوس
کما نغز الجرح حک القروف
(دیلمی، 1372 ق،ج2 ص 262)
ترجمه : کینه دیرین در کمین بود و به روز عاشورا در کربلا باد سهمگین به پا کرد، و شهیدی برجای نهاد که کینه انسان ها را برآشفت؛ چونان که جراحت را با سرانگشت به خون بیالایند.
ابوالعلا معری (م. 499ق) شاعر برجسته و نابینای عرب در رثای امام علی علیه السلام و فرزندش حسین علیه السلام چنین می سراید:
وعلی الدهر من دماء الشهیدی
ن علی و نجله شاهدان
فهما فی اواخر اللیل فجران
و فی اوّلیاته شفقان
ثبتا فی قمیصه لیجیء ال
حشر مستعدیاً الی الرحمن (شبر، 1422 ق، ج2، ص 298)
ترجمه : بر چهره روزگار از خون دو شهید، علی و فرزندش دو شاهد نقش بسته است. آن دو شاهد در پایان سیاهی شب، سرخی فجر است و در آغاز آن، شفق خونرنگ، این سرخی بر پیراهن او نقش شده است تا روز قیامت برخدای رحمان دادخواهی کند.
محمد مهدی شمس الدین معتقد است: در نیمه دوم حکومت بنی عباس، شعر حسینی از مبارزه طلبی و خونخواهی، تهی گشت وبه شعری گریان و به دور از مقاومت تبدیل شد (شمس الدی، 1417 ق،ص 167)
گرچه چنین تحولی در شرق سرزمین های اسلامی مشهود است، ولی در مغرب به دلیل وجود حکومت فاطمی، انتقام خون امام حسین علیه السلام با شدت فزون تری مطرح است.
عماره الیمنی (م. 569ق) که از فقهای شیعه است و دارای تألیفات فراوان در فقه، تاریخ و ادب می باشد، در بخشی از مرثیه خویش، حرمان خود را از یاری حسین علیه السلام با شمشیر، به مشایعت زبان و گفتار جبران می کند:
فابذل مشایعه اللسان و نصره
إن فات نصر مهند و سنان
واجعل حدیث بنی الوصی و ظلمهم
تشبیب شکوی الدهر والخذلان (امینی، 1374 ق، ج 4،ص 356)
ترجمه :
اینک که شمشیر تیز و سنان خونریز را نوبت جولان نیست، زبان خامه را به نصرت و یاری آزاد کن. حدیث از خاندان علی گوی و ستمی که برآنان رفت. ترانه وغزل را شیوه دیگر بیارای.
تقریباً از قرن هفتم تا نهم، شاهد تحول آرام و سیر آهسته هجو به سوی طعن و عقوبت خواهی اخروی برای عاملان حادثه هستیم. افول حرارت حماسه و شور قیام در شعر حسینی به وضوح خود را عیان می سازد؛ اگرچه در این دوران مرزبندی تشیع وتسنن را شاهدیم، اما همدردی در مصیبت امام حسین علیه السلام و حب اهل بیت علیهم السلام به شیعیان اختصاص ندارد و شاعران سنی مذهب نیز در میدان حماسی عاشورا جولان می دهند. ابن سناء الملک (م. 629ق) در این اندوه، شیعی و سنی را شریک می داند:
یوم یساء به ود فیــه
کل شیعی و سنی (شبر،1422 ق،ج4 ص 145)
ابن وردی شافعی(م. 759ق) فقیه، شاعر، ادیب و مورخ، دوستی صحابه و ولایت را به هم آمیخته و در اشعارش بدان اشاره می کند:
فیا سائلی عن مذهبی إن مذهبی
ولاء به حب الصحابه یمزج
فمن رام تقویمی فانی مقوّم
و من رام تعویجی فانی معوّج (شافعی، 1300 ق، ص 206.)
ای کسانی که درباره مذهب من سوال می کنی! مذهب من دوستی صحابه و ولایت است؛ کسی که این راه درست می داند. پس من بر همین راه درست هستم؛ و کسی که این راه را منحرف می داند؛ پس من بر همین راه باقی می مانم.
حسن مخزومی یکی از شاعران مطرح قرن هشتم هجری است که لامیه ای معروف، در مدح و رثای رسول اکرم(ص) و اهل بیت علیهم السلام در سال772 هجری سروده است و شعرای دیگر، نظیره ای بر لامیه او سروده اند. این نظیره گویی، گویای شهرت شاعر و توانایی او در شعر است:
و حز وریداً ظامیاً دون ورده
فخرت فروع اللعلی و اصول (امینی، 1374 ق،ج 11، ص 209)
و (شمشیر شمر) رگ آن تشنه بزرگوار را برید و اینجا بود که ریشه ها و شاخه های مکارم و بزرگورای قطع گردید.
و حل عری الاسلام وانهدم الهدی
وطرف المعالی والفخار کلیل
رشته های استوار اسلام، سست شد و هدایت نابود گردید و بزرگ مرد جهان معانی و افتخار زبان از گفتن بربست.
از قرن دهم تا پایان سیزدهم هجری در اشعار عاشورایی شاعران عرب، تقلید و تشابه به شدت رایج می گردد ضمن آنکه پاره ای از کسانی که در این زمینه شعر سروده اند، در ادبیات تبحر نداشته و برخی از آنان فقیهان و عالمان دینی ای بودند که برای تقرب به اهل بیت علیهم السلام ابیات یا قصایدی را انشاء می کردند. ادب منبر در این عصر اوج می گیرد و مقتل خوانی رواج می یابد، اما عبرت ها و درس های عاشورا در اکثر اشعار فراموش می شود و پیروزی زیبای حقیقت امام حسین علیه السلام بر باطل، به چشم شاعر نمی آید؛ اگرچه ملاکاظم ازری، علامه بحرالعلوم، هاشم الکعبی و سید حیدر حلی دارای اشعاری حماسی و احساسی زیبایی می باشند.
ملاکاظم ازری (م. 1211 ق) چنین می سراید:
قد غیر الطعن منهم کل جارحه
الا المکارم فی امن من الغیر (شبر، 1422 ق،ج 6 ص 37)
ضربه های شمشیر و نیزه بر همه جای بدن آنان زخم و جراحت نهاد، اما مکارم و بزرگ منشی و عظمت روحی آنان در نقطه امنی بود که هرگز زخم وآفت نپذیرفت.
سیدحیدر حلی (م. 1304 ق) از شعرای قرن سیزده می باشد و شعرش سرآمد بسیاری از اقران خویش و اشعار حسینی است. او که طلیعه دار حرکت های نو در شعر معاصر حسینی است، چنین می سراید:
عفیراً متی عاینته اکلماه
نحتطف الرعب الوانها
فما أجلت الحرب عن مثله
فتیلاً یجبن شجعانها (امینی، 1374 ق، ج 6، ص 226)
هنگامی که قهرمانان این کشته را برروی زمین به خاک آلوده دیدند، از ترس، رنگ از چهره شان پرید. هیچ گاه در پایان جنگ دیده نمی شود کسی که کشته شده، شجاعان را بترساند.
اشعار قصصی و روایی نیز در این عصر آغاز می شود و تا دوران معاصر ادامه می یابد. برخی اشعار صورت مقتل منظوم به خود می گیرد و به تصویر جزئیات حادثه همت می گمارد.
گاه صحنه کارزار در روز عاشورا به طور کامل به نظم می آید و شعر حسینی از شکل وجدانی صرف که تاکنون برآن حاکم بوده، خارج می شود.
محمد نصار(م.1292ق) صحنه ی آخرین وداع امام حسین علیه السلام با حضرت زینب علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را بدان گونه که در روایات آمده است، نقل می کند:
فاتته زینب بالجواد تقوده
و الدمع من ذکر الفراق یسیل
وتقول قد قطعت قلبی یا اخی
حزناً فیالیت الجبال تزول
فتبادرت منه الدموع و قال یا
اختاه صبراً فالمصاب جلیل (خاقانی، 1328، ج10، ص 329)
زینب علیه السلام در حالی به نزد برادرش آمد که اشکش همانند سیل روان بود؛ و گفت: «برادرم! قلب من پاره شد و محزون هستم، کاش کوه ها فرو می ریختند». امام علیه السلام فرمود: «ای خواهرم صبر پیشه کن! زیرا برای مصیبت دیده در صبر، اجر عظیمی است».
از اواسط قرن سیزدهم، بارقه هایی از تجدید در سبک شعری و نگاهی نو در برداشت از عاشورا دراشعار حسینی، نمایان می شود.
عصر حاضر، عصر تجدید و ادبیات نو است و شعر عاشورایی در اوج خود می باشد. با شروع نهضت های آزادی بخش در کشورهای اسلامی، رثا به سرعت جای خود را به فخر و حماسه می دهد. مدح فضایل امام حسین علیه السلام و خاندان و یارانش شعر شاعران را طراوت می بخشد. شاعران به شرح همت های بلند و عظمت های روحی حماسه سازان عاشورا توجه می کنند. هجو و طعن، بخش کوچک تری از شعر معاصر را شامل می شود؛ شرایط اجتماعی شاعر از دلایل کمرنگ شدن این فن است. فن مدح نیز اگرچه کمتر به کار گرفته شده است ولی از عمق احساس شاعر دریافت می شود. فن حکمت نیز به عنوان اثری ماندگار و موثر در جاودانگی شعر، قصاید معاصران را زینت بخشیده است. این حکمت ها به مناسبت شرایط و مواضع مختلفی که امام حسین علیه السلام در جریان قیام با آن مواجه می گردد بر زبان و قلم شاعر جاری می شود و احساس او را به عنوان یک اصل پایدار به حافظه تاریخ می سپارد. برخی از ابیات حسینی به گونه ای در میان عامه مردم شیوع یافت که آن را از زمره روایات مأثوره در مورد حادثه عاشورا پنداشتند.
محسن ابوالحب (م. 1305 ق) خطیب بارز و ادیبی تواناست. وی از قول امام حسین علیه السلام چنین می سراید:
ان کان دین محمد لم یستقم
الا بقتلی فیا سیوف خذینی
اگر دین جدم جز با کشته شدن من پابرجا نمی ماند، پس ای شمشیرها مرا دریابید.
شیخ عبدالحسین جواهر(م. 1335ق) از علمای بزرگ شعرای مشهور و ادبای معروف شیعه در قرن چهاردهم هجری بود. قصاید او در رثای امام حسین علیه السلام در نوع خود کم نظیر است:
وابو لذه الحیاه بذل
و رأوا عزه الفناء بقاء
یتهادون تحت ظل العوالی
کالنشاوی قد عاقرواالصهباء (همان، ج8، ص 297)
لذت زندگی را که با خواری همراه بود، قبول نکردند و نابودی با عزت را بقای خود یافتند.آنها زیر سایه بزرگ منشی، مستانه به سوی پروردگار خود شتافتند.
مهدی اعرجی (م.1359ق) که در بدیهه سرایی مهارت داشت، با تشبیهاتی جلوه های پنهانی روایت را به نمایش می گذارد آن گاه که از سر بریده امام حسین علیه السلام بر نیزه در حال تلاوت قرآن سخن می گوید:
و رأس ابن النبی علی قناه
یرتل آی اصحاب الرقیم
و ینذر فی النهار القوم وعظاً
و یهدی الرکب فی اللیل البهیم
فلم ار قبله بدراً تجلی
له برج من الرمح القویم (همان، ج9، ص 193)
سرپسر پیامبر(ص) بر نیزه در حال تلاوت قرآن بود و آیات مربوط به اصحاب رقیم را تلاوت می فرمود. این سر، روشنایی و درخشش داشت که موجب روشنگری و نصیحت در روز و راهبری قافله در شب تاریک می شد و من از این ماه که برفراز برجی از نیزه بردمیده، در شگفتم و ماهی چون آن ندیدم.
برای بزرگی آنان جاودانگی و بقاء نوشته شده و یاد او و ماندگاری نهضت او در طول زمان همواره جاودانه است.
دکتر زکی المحاسنی (م.1392ق) شاعر معاصر اهل سنت که از شهرت علمی و ادبی فراوانی برخوردار است. از عشق زاید الوصف درونش پرده برمی دارد:
عاطنی دمعاً و خذ منی عیناً
واحسیناً واحسیناً واحسینا
انا فی الشام و تیار حنانی
ینتحی من ذکرک المحزون حینا
یسال الریح اذا هبّت رخاء
فی البوادی عن هوی قد کان دینا
یا مهاداً فی العراقین اجیبی:
این مثوی ذلک المحبوب اینا؟! (شبر، 1422 ق، ج10، ص 335)
من در معامله سودآور، حاضرم چشمم را بدهم و قطره اشکی را در راه حسین علیه السلام دریافت کنم. ای وای از مصیبت برحسین! ای وای! من اکنون در شام هستم در حالی که طوفان محبت من در ذکر مصیبت حسین علیه السلام روان است. باد همواره در وزیدن خویش این مصیبت را به همه جا می رساند. ای بستر دجله و فرات به من جواب دهید که جایگاه محبوب من کجاست؟
عبدالمنعم الفرطوسی ( م. 1404ق) شاعر عالمی که با بصیرت و نگرشی عمیق به زندگی امام حسین علیه السلام و واقعه کربلا نگریسته«ملحمه اهل البیت» را به نظم درآورده است:
هاهنا الشمس اثکلت بضحاها
حین غشی القتام وجه ذکاء
هاهنا الفتح قد تردّی صریعاً
وانطوی للجهاد خیر لواء (فرطوسی، 1397 ق، ص 334)
خورشید عزادار حسین است و سیاه و تیره گشته است. پیروزی به خاک غلتید و بهترین پرچم واژگون شده است.
بولس سلامه (م. 1979م) قاضی مشهور لبنان و ملحمه سرای مسیحی است که آثار ادبی و فکری بسیار دارد. وی در اشعارش اشارات خوبی به انگیزه قیام امام حسین علیه السلام و اهداف والای او نموده است:
یا امیر الاسلام حسبی فخراً
اننی منک مالی اصغریا
جلجل الحق فی المسیحی حتی
عُدّ من فرط حبّه علویا
انا من یعشق البطوله و ...
... الالهام والعدل والخلاق الرضیّا (شبر، 1422 ق، ج10، ص 346).
ای سردار اسلام! همین فخر برای من کافی است که هرچه دارم، از تو دارم. حق و حقیقت در فردی مسیحی وارد شده تا اینکه از فرط محبتش (نسبت به علی علیه السلام و خاندانش) علوی شناخته شود.من کسی هستم که عاشق فداکاری و جانبازی و الهام و عدالت و اخلاق پسندیده هستم.
دمک السمح یا حسین ضیاء
فی الدیا جیر یلهم الشعراء
خون تو ای حسین، الهام بخش و روشنی بخش شاعران در شام تیره و تار است. (*)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) به نسبت ویژگی های شخصیتی بولس سلامه و اشعار زیبای او در پیوست ( ) از او بیشتر سخن
خواهیم گفت.
سعید العسیلی (ت.1929م) شاعر معروف لبنانی است که حماسه زیبای او در مورد امام حسین علیه السلام به نام «ملحمه کربلاء» از شیدایی، استحکام و جاذبه خوبی برخوردار است:
حب النبی محمد و عیاله
انشوده غنّت بها شفتاه (العسیلی، (بی تا)، ص 309).
حب پیامبر(ص) و خاندانش سرودی است که همواره بر زبان من جاری است.
سیکون للاحرار حرار رأساً شامخاً
بعد الممات و للهدی مشعالاً
پس از حسین علیه السلام آزادگان با سرافرازی جان به مرگ می سپارند و مشعل هدایت خواهند شد.
وی چنین از مظلومیت حق و اجتماع مردم بر باطل سخن می گوید:
لایعرف الانسان قیمه ما غلا
الا اذا قد حار فی فقدانه
والصبح ان فقد الضیاء غدا بلا
معنیً و صار اللّیل من اخوانه (همان، ص 150).
حقیقت آن است که انسان ها قدر نعمت های الهی را نمی دانند تا زمانی که از آن محروم گردند. مردم نیز قدر حسین علیه السلام را ندانستند و با فقدان او در ظلمت افتادند که صبح اگر نورش را از دست دهد شبی ظلمانی است.
شیخ عبدالله العلائلی (م. 1996 م) نویسنده و ادیب برجسته اهل سنت لبنانی است. وی به امام حسین علیه السلام و قیام عاشورای او عشق می ورزید و با شور و حال زاید الوصفی از امام حسین علیه السلام سخن می گفت:
فما طل دم جری فی الثری
یصیح مدی الدهر: یاللهمم
یصیح بصوتٍ رعودٍ رعوب
یهز قرار النفوس الرکم (العلائلی، 1972 م، ص 110).
خون های به زمین ریخته شد در طول روزگاران همت عالی را به طغیان می خواند و با صدای رعدآسای خویش، سکون جان های بسیاری را برهم می زند و آنها را به تکان می آورد.
به عنوان حسن ختام این بخش از مقال خود ، برای آنکه از تمدن بزرگ اسلامی در اندلس (اسپانیای کنونی) یادی کرده باشیم سرس می زنیم به ادبیات و فرهنگ شگوفای عربی اسلامی در اندلس و چگونگی شعر عاشورایی در آن دیار ، با آنکه این بخش برای نگارنده بسیار حسرت آور است ، وداغ اندلس از دست رفته وتاریخ جنگ های تحمیلی صلیبی وکشتار دسته جمعی مسلمانان را در خاطرم زنده می نماید.
بخش اندكي از جمعيت اندلس را شیعیان به خود اختصاص داده بودند؛ زيرا شرايط سياسي، مذهبي و اجتماعي كه غالباً در دست امويها بود، اجازة گسترش تشيع را در آن منطقه نميداد؛ جز در روزگار برخي از دولتهايي كه گرايش شيعي داشتند. عزّالدين عمر موسي در اين باره چنين مينويسد: " و در روزگار دولت بنيحمود، شرايط براي گسترش ادبيات شيعه فراهم شد؛ زيرا بنيحمود از علويها بوده و قدرت را از امويها گرفته بودند...". همچنين عقيده دارد شاعراني مانند: ابن دراج، عباده بنماء السماء، ابنمقانا كه عليبنحمود و ادريسبنيحيي را مدح كردند ، ممدوحان خويش را با صفاتي همچون ابنرسول، هاشمي، طالبي يا فاطمي مدح كردهاند و برخي از ايشان مانند ابنالحنّاط دوستي خود را دربارة خاندان پيامبر آشكارا بيان ميداشتند:
إنْ كانَ حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ
ذَنْبَاً فَإنِّي لَسْتُ مِنهُ أَتُوبُ
ـ اگر دوستي و عشق خاندان محمد، گناه است (كه گناه نيست)، پس من از آن توبه نميكنم.
در اينجا به معرفي برخی از این شاعران برجستهی اندلس ميپردازيم:
الف: ابوالبحر صفوان بنادريس التجيبي المريسي : او يكي از شاعران برجستة شيعي قرن 6 هجري در اندلس است كه به مرثيهسرايي امام حسين شهرت دارد. او در مرسيه متولد شد و در همان جا نيز وفات يافت. كتاب زادالمسافر كه در مورد اشعار اندلسي ميباشد، از اوست. همچنين بداهة المتحفز و عجالة المستوفر مجموعة شعر و نثر اوست كه در دو جلد به چاپ رسيده است.
قصيدة مشهور زير از اوست:
سَـلامٌ كأزْﻫـارِ الرُّبَـي يتَنَسَّـمُ
عَلَي مَصْرَعٍ لَلْفـَاطِمِييـنَ غُيبَتْ
عَلَي مَشْهَدٍ لَو كنْتَ حَاضِرَ أﻫْلِهِ
عَلَي كربَلا لا أخلَفَ الغَيثُ كربَلاَ
عَلَي مَنـْـزِلٍ مِنْهُ الهُــدَي يتــَعَلـَّمُ
لأوجُهِـهِمْ فِــيـهِ بُــدُورٌ وَ أنْجُــمُ
لَعَاينـْـتَ أعْـــضَاءَ النَّبِـي تُقسّـَـمُ
وَ إلا فَإنَّ الدَّمْعَ أنْــدَي وَ أكــرَمُ
ـ سلامي همچون شكوفههايي كه بر بلنداي تپهها نفس ميكشند، بر منزلي كه هدايت از آن آموخته ميشود.
ـ بر قتلگاه فاطميان كه از چهرههاي آنها، ماهها و ستارگان درخشاني پنهان شده است.
ـ بر صحنهاي كه اگر تو بر خاندانش حضور داشتي، اعضاي پيكر پيامبر را ميديدي كه از هم جدا ميشدند.
ـ بر كربلا كه باران در بارش، بر آن كوتاهي نكند؛ وگرنه اشكها بر آن بخشندهتر هستند .
اين شاعر شيعي بر اين باور بود كه مصيبت امام حسين آن قدر سوزناك است كه آدم و عالم به خاطر ستمهايي كه بر او شده است، نالان و گرياناند. او يثرب، مكه، زمزم، صفا و روضة نبوي را در غم حسين شريك ميداند؛ بهگونهاي كه نزديك است از شدت حزن و اندوه شكاف بردارند:
مَصَارِعُ ضَجَّتْ يثْرِبٌ لِمُصَابِـِهـا
وَ مَكةُ وَالأسْتَارُ وَ الرُّكنُ وَ الصّـَفَا
وَ رَوضــَةُ مـَولَـَانَـا النّـَبِي مُحَمَّد
وَ مَنبَرُهُ العَلَوِي وَ الجِذاعُ أعْــوَلَا
وَ نَــاحَ عَلَيهُــنَّ الحَطـِيمُ وَ زَمْــــزَمُ
وَ مَوقِــفُ جَمْــعٍ وَ المَقَـامُ المُعـــَظَّمُ
تَبَدَّي عَلَيــهَا الشِّكـلُ يــوْمَ تَـخـَـرَّمُ
عَـلَـيـْهِــم عَـوِيلا بِالضَّمَــائرِ يفْـهمُ
ـ قتلگاهي است كه يثرب به خاطر مصيبتهايش ضجه سر ميدهد و ديوار كعبه و زمزم بر آنها نوحه سر ميدهند.
ـ مكه و پردهها و ركن و صفا و محل جمع شدن آنها و آن مقام و جايگاه بزرگ بر او نوحه سر ميدهند.
ـ و قبر مولايمان پيامبر، حضرت محمد، از آن روز دچار تغيير و دگرگوني و شكاف شده است.
ـ و منبر علوياش و قبيله الجزاء، با حرفهاي نامفهوم بر آنها ناله سر ميدهند.
در ادامة همين قصيده، به مادرش حضرت زهرا اشاره ميكند كه به سمت خاك كربلا ميآيد؛ در حالي كه پدرش را صدا ميزند و اشك بر گونههايش جاري است:
وَ أقـبَلَتِ الـزَّﻫرَاءُ قُـدِّسَ تُرْبُها
تُنَادِي أبَاهَا وَ المَدَامِعُ تُسْجَمُ
ـ حضرت زهرا كه تربتش پاك باد، آمد در حالي كه پدرش را صدا ميزد و اشكها در چشمانش ريزان است.
اين شاعر اندلسي، شهادت مظلومانه امام حسن را به ياد ميآورد كه دشمنان، او را با جامي از زهر شهيد كردند؛ در حالي كه از كردة خويش اظهار پشيماني ننمودند:
سَقَوا حَسَناً بِالسَّمِّ كأسَاً رَوِيةً
وَ لَمْ يقْرَعُوا سِنَاً وَ لَمْ يتَنَدَّمُـــوا
ـ به امام حسن كاسه ی سم را نوشاندند؛ در حالي كه نه دندان خود را گاز گرفتند و نه پشيمان شدند.
ب: احمد بنعبدالله بناحمد بنغالب بن زيدون الأندلسي : وي در قرطبه متولد شد. از اوان زندگي به تحصيل پرداخت. وي فرهنگ و دانش وسيع خود را مرهون دورة درخشاني است كه در آن ميزيست. يكي از مهمترين حوادث زندگي او، عشق به ولاده بود كه در شعر خويش از او الهام ميگرفت. او مجموعه رسائلي دارد كه مشهورترين آنها، رسالة «استعطافيه» است. وي شاعري مشهور و از خواص معتضد امير، صاحب اشبيليه به شمار ميآيد. او ابنزياد را به سبب قتل امام حسين? مورد هجو و نكوهش قرار ميدهد. همچنين فرشته امين را به خاطر خون شهيد سرزمين طف، كه از خاندان مصطفي ريخته شده بود، گريان به تصوير ميكشد:
وَ أرَدتِ إبنَ زِياد بِـِالحُسَينِ فَلَـمْ
وَ أسبَلَتْ دَمْعَهُ الرُّوحِ الأمِينِ عَلَي
يبُوءْ بَشَسْعٍ لَــهُ قَــدْ طَاحَ أو ظُفُــرِ
دَمٍ بطَّف لآلِ المُصطَفَــي ﻫــــدَر
ـ اي ابنزياد! تو قصد كشتن حسين كردي؛ حال آنكه حسين به سرزمين تنگي (كربلا) وارد نشده بود كه كشته شود يا پيروز شود (اصلاً براي جنگ نيامده بود). ـ و فرشتهی امين، اشكش را به خاطر خوني كه از خاندان مصطفي در زمين كربلا ريخته شده، ريزان كرده است.
ج: ناهض الوادي الأندلسي : از شاعران مشهور قرن 6 هجري در اين دوره به شمار ميآيد. اين شاعر اندلسي قصيدهاي در رثاي سالار شهيدان دارد كه در وزن كامل سروده شده است. وي بر حسين ميگريد و شعرش را با پرسش پراحساس رمانتيكي از كبوتري نالان آغاز ميكند. سپس دوباره خود را به تصوير ميكشد كه بر كشتهی سرزمين طف و نوهی پيامبر ميگريد و با نكوهش قومي كه او را غلتان به خون رها كردند، در حالي كه بدنش پارهپاره گشته بود، آه و افسوس ميخورد:
إيهٍ حَمَامَةُخَـــبِّرينِي إنّنِـي
أبكي قَتِيلَ الطَّفِ فَرعَ نَبينَــا
وَيلٌ لِقُومٍ غَادَرُوهُ مُضّرَجَــا ً
أبكي الحُسَينَ، وَ أنتَ مَا أبكاك؟
أكـــرِم بِــفَـرعٍ لَلـنَـبُـوَةِ زَاكي
بِــِدِمَائِه نِـضـوَاً صَرِيعَ شَكاك
ـ اي كبوتر، به من خبر برسان كه من بر حسين گريه ميكنم؛ تو چرا بر او اشك ماتم نميريزي؟
ـ بر كشتهی دشت كربلا، شاخهی پيامبرمان ميگريم. چه گرامي است آن شاخه ی پاك نبوت!
ـ واي بر قومي كه حسين را آغشته به خون رها كردند، در حاليكه نحيف و لاغر گشته و بدنش پارهپاره بر زمين افتاده بود.
د: احمد بن يعيشبن شكيل الصوفي (ابنشكيل)، (605 ق ـ 1208م) : از شاعران صوفيمسلك اندلس و اهل شريش است. وي در قصيدة زير، اشك ريزان بر گونههايش را به تصوير ميكشد؛ زيرا سر فرزند بهترين مردم را در كوچه و بازار گرداندند و افرادي اين عمل زشت را مرتكب شدند كه پدر و مادرشان نامعلوم است و پيوسته ملعوناند. آنها جام مرگ را در بامدادان و شبانگاهان به خاندان پيامبر نوشاندند. وي در پايان قصيدهاش، بر بدن چاكچاك و به خون آغشتهی شهيد كربلا درود و سلام ميفرستد:
طَافوُا بِرَأسِ ابْنِ خَيرِ النَّاسِ كلِّهِــمْ
وَ لَسْـتُ أبْسُطُ قُولَاً فِـي دَعَـيهـــِمْ
يََا عَينُ جُودِي عَلَي قَتْلِ الحُسَينِ دَمَاً
آلَ النَّبِـِي لَقَــدْ سُـــقِــيــتُمْ عَلـَلاً
بِئْسَ الطَّــوَافُ وَ نِعْــمَ الرَّأسُ وَ الرُّوحُ
كــلُّ الـــدَعِيــينَ مَلْعُــوُنٌ وَ مَقبَـــحُ
وَ ابْكي جِهَارَاً فَإنَّ الوَجْــدَ تَصْرِيــــحُ
كأسَ المَنَايا فَمَغْبُوقٌ وَ مَـــصْـــبُــوحُ
ـ سر بهترين همهی مردم را گرداندند، چه بد طوافي و چه خوب سر و روحي!
ـ سخن را در مورد كسي كه پدرشان معلوم نيست گسترش نميدهم، كه همهی آنها ملعون و زشت هستند.
ـ اي چشم! بر قتل حسين خون گريه كن و با غم و اندوهي كه صريح است بر او آشكارا گريه كن.
ـ اي خاندان پيامبر! شما را با شراب مرگ شبانگاه و صبحگاه سيراب كردند.
ه : ابنحنّاط : يكي ديگر از شاعراني كه به حموديها پيوست، ابوعبدالله محمدبنسليمان القرطبي معروف به ابنحنّاط (م 437، 1045) است. او كاتب و شاعر نابيناي قرطبي بود كه منسوب به ذورعَين حميري از قبايل جنوب عربستان است و پس از مهاجرت به اندلس، در دار ذورعين مسكن گزيد. پدرش گندمفروش بود و به همين دليل بدين نام شهرت يافت. وي نسبت به علوم زمانه خود بسيار بدانديش بود و همواره بر جان خويش ميترسيد. حتي گفته شده كه برخي از مدايح ايشان از ترس ابنحزم بوده است. وي رسالهاي با عنوان وشي القلم و حَلي الكرم دارد. ابنحناط در قرطبه تربيت يافت و در دانش، بهويژه منطق، سرآمد همگان گشت. همچنين از سوي برخي در دينش متهم گرديد. پس از آن، مجبور شد تا به جزيرهی خضراء پناه ببرد و در آنجا توانست به دربار محمد مهديبنقاسمبنحمود راه يابد.
در شعرهاي وي تعبيرهاي شيعي مانند «وصي» آمده است:
إمَامُ «وَصِيُّ» المُصْطَفَي وَ ابْنُ عَمِّهِ
أبُوهُ فَتَمَّ المــَجْدُ بَيــْنَ أبٍ وَ ابِــن
- او امام، جانشين مصطفي و پسرعمويش است و مجد و عظمت بين پدر و پسر كامل شده است.
وي علي را با تعبير «وصي» ستوده و او را سيدالاوصياء خوانده است.
و: ابن مقاناي اشبوني : از برجستهترين شعراي حموديها، ابوزيد ادريسبنمقاناي اشبوني است كه به قصيدهی نونيهاش درستايش ادريسبنيحيي عالي شهرت دارد. او درشوش، به بيان حق علويان درمسأله ی خلافت پرداخته و در سبك شعرش نيز به روشني متأثر از ابنهاني است. اين تأثير از دو ناحيه ميباشد: نخست اهتمام و توجه وي به موسيقي الفاظ؛ بحر و قافيهاي كه ابنمقانا انتخاب كرده، وي را در اين زمينه مساعدت كرده است. دوم آنكه ممدوح خويش را با صفاتي خداگونه ستايش كرده است:
يـا بَنِي أحْمــَدَ يا خَيرَ الــوَرَي
نَــَــزَلَ الوَحْي عَلَيهِ فَاحْــتَبَي
خُـلَقِوا مِنْ مَاءِ عَـــدْلٍ وَ تُـقَّي
لأبــِيكــُم كانَ وَ فْدَ المُسـلِمِينَ
فِي الدُّجَي فَوقَهُم الرُّوح الأمين
وَ جَــمِـيـعُ الـنّـاسِ مِنْ مَاءِ وَطِينِ
ـ اي فرزند احمد! اي بهترين مردم، پدر شما، پيشوا و سرور مسلمانان است.
ـ وحي بر او نازل شده و او را در آن گمراهي زمانه به واسطهی فرشتهی امين برگزيد.
ـ از آب عدالت و پرهيزگاري خلق شدند؛ در حاليكه همهی مردم از آب و گل خلق شدند.
ز) ابومحمدبنعبدالله الأندلسي القحطاني : يكي ديگر از شاعران اندلسي است كه تاريخ ولادت و وفاتش مشخص نيست. وي در ضمن اشعارش، از اهلبيت نام برده و به آنان عشق ورزيده است. او حافظ قرآن بود و تاريخ اندلس را جمعآوري كرد. ابوسعيد ادريسي در تاريخ سمرقند، او را از بهترين اديبان و بافرهنگترين آنها ميداند. قصيدهی نونيهاي دارد كه به چاپ رسيده و ابيات زير از همان قصيده انتخاب شده است:
وَلِي الخِلاَفَةَ صِهْرُ أحْــمَدَ بَعْدَهُ
زَوْجَ البَتُولِ أخَا الرَّسولِ وَ رُكنَهُ
سُبحـَانَ مـَن جَعـَلَ الخِلَافةَ رُتبَةً
وَ اسْتَخْلَفَ الأصْحَابَ كيلَا يدَّعِي
وَ أكرِمَ بِفِاطِمَةَ البَتُـول وَ بَعْلِـهَا
غُصْـنَانِ أصْــلُهَا بِرُوُضَةِ أحْمَـدَ
أعْــنِـــــي عَـــلِي العَالمَ الرَّبَانِي
لَيثَ الـــحُـــرُوبِ مَنَازِلَ الأْقــرَانِ
وَ بَــنـَي الإمــَامــَةَ أيــمــَا بُنْيانِ
مِنْ بَعْدَ أحْمَدَ فِـي النّــَبوّةِ الثّـَانِــي
وَ مـَـنْ همَـــا لِمَحَـــمَّدٍ سِبْطَــــانِ
لِــلَّهِ دَرُّ الأصْــــلِ وَ الـغُـصْـنَــانِ
ـ داماد پيامبر يعني حضرت علي كه عالم رباني است، بعد از وي خلافت را به عهده گرفت.
ـ علي يعني همسر بتول، برادر پيامبر و ركن اسلام، شير جنگها و منازل رفيقان، خلافت را به عهده گرفت.
ـ پاك و منزه است كسي كه خلافت را درجهاي قرار داد و امامت را بنيان ساخت، آن هم چه بنياني.
ـ وي جانشيني باقي گذاشت كه ديگران، بعد از احمد در مورد نبوت مدعي نشوند.
ـ چقدر فاطمه و شوهرش و آن دو نوهی پيامبر پاك و گرامي هستند.
ـ آن دو(حسن و حسين)،دو شاخهاي هستند كه ريشهی آن در باغ احمد است. آن ريشه و دو شاخه، چقدر خوب هستند.
ح: ابوالعباس الجراوي : ابوالعباس احمدبن عبدالسلام الجراوي (528ـ609 ق، 1134 ـ 1212 م) ، وي منسوب به جراوه است كه نام مكاني در افريقا بين قسطنطنيه و قلعه بنيحماد ميباشد. برخي بر اين نظرند كه تاريخ ولادتش مشخص نيست؛ اما برخي ديگر تولدش را در سال 528 ق ميدانند.
اين شاعر اندلسي از دوستان ابوبكر محمدبنطفيل، فيلسوف مشهور و از مشهورترين شاعران دورهی موحدين بود. ابنخلكان، او را شاعري توانا ميداند و دربارهی او چنين ميگويد: «جراوي در حفظ اشعار قديم و جديد مانند نداشت و در چنين اموري پيشگام بود».
اين شاعر شيعي، حضرت علي را نور اسلام ميداند كه در هر مكان و زماني ميدرخشد و او را همچون پادشاهي بزرگ ستايش ميكند.
اَمِيرَالمُؤْمِنِيـنَ وَ مَـنْ عَلَيـهِ
وِ يا مَلِكـَاً اَحَنَّتْ كلُّ اَرْضٍ
يـَـحـِنُّ إلَيك يوْمٌ غَيرُ آتٍ
سَنَا الإِسْـلَامِ يــأتَـلِـقُ إئـتِلاقَاً
إلَـي أرْضٍ أقَـامَ بِـها إشْـتِياقاً
وَ يشكو الذَّهَابُ المَاضِي الفِرَاقَا
ـ اسلام با امير مؤمنان، و هر كه با اوست، به درخشش و بزرگي رسيده است.
ـ اي پادشاهي كه تمام سرزمينها تمايل دارند به آن سرزميني كه تو در آن اقامت گزيدهاي.
ـ روزي كه هنوز نيامده، به سوي تو شوق دارد و روزهاي گذشته از فراق شكايت ميكنند.
وي در ادامهی ابيات، ايشان را پيشواي هدايتگري ميداند كه چشم و سينه ی ما را از نور خود سرشار ميكند. همچنين امام را نوري ميداند كه خورشيد و ماه نور را از وي عاريت ميگيرند و همچون پناهگاهي كه دشمنانش را از بين ميبرد و هلاك ميكند:
أوْجَدَ اللهُ مِنْك لِلدّينَ عِـزِّا
يا إمَامَ الهُدَي مَلَأتَ جَمَــالاً
كلُّ نُورٍ لِلشَّمسِ وَالبَدرِ يبدُو
دُمْتَ لِلدِّيـنِ عِصْمَةً وَ مَلَـاذاً
وَ مُعِــيــناً وَ نَـاصِرَاً وَ ظَـهِيـرَا
وَ جَـلَالاً عُـيونَـنَا وَ الصّـُــدُورَا
أنـتَ أصْلٌ لَهُ وَ مِنْك استُـعِـيرَا
وَ لِأعدَائِهِ مُبِيـدَاً مُبِـيراً
ـ وخداند از جانب تو، براي دين، عزت، ياريكننده و حامي يافته است.
ـ اي امام هدايت، چشمان و سينهی ما را از جلال و جمال سرشار ساختي.
ـ هر نوري براي خورشيد و ماه است و به نظر ميرسد كه تو خودِ آن نوري و بقيه از تو عاريت گرفته ميشود.
ـ پيوسته براي دين، عصمت و پناهي بودي و از بين برنده و هلاككنندة دشمنان بودي.
جراوي، قصيدهاي بلند در رثاي امام حسين دارد كه با مرثيههايي كه شيعه با آن آشناست، تفاوت دارد. وي در اين مرثية بلند و سوزناك، در قالب موشحه، امام حسين را به تصوير ميكشد كه در ميان امويان، از تشنگي ضجه ميزند و آنان او را با خونش سيراب كردند. همچنين در حالي كه نيزهها در گلو، پيشاني، سر و پهلوي او فرو رفته بود، و خون از بدن پاكش بيرون ميجهيد، در آخرين لحظات زندگياش از آن ناپاكان آب درخواست كرد. اما آنها آب را از او منع كردند:
رُوِيتُم وَضَجَّ السِّبْطُ فِيكمْ تَعَطُّشَا
ألارُبَّ حِقدٍ فِـي صُـدُورِكمْ فَشَـا
فَسَقَيتُمُــوهُ ظَالِــمِـينَ دَمَ الحَــشَـا
فَأغْرَيتُــمِ لِلصَّارِمِ العَضْــبِ أرْقَشـَا
بِجيـــدِ معَـمٍّ فِـي العَشِيرَةِ مُخْــوِلُ و
ـ سيراب شديد در حالي كه نوهی پيامبر در ميان شما از تشنگي ضجه ميزد. پس شما ظالمانه او را با خون درونش، سيراب كرديد.
ـ چه بسا كينهاي كه درون سينة شما بود، رسوا شد و نيزههاي برّان و مخطّط را تشويق كرديد؛ مانند دانههاي گردنبندي بودند كه با فاصله قرار گرفته بودند و در گردن هر كودك اصل و نسبدار كشيده شده بود.
او معتقد است غم و اندوهش پايانناپذير است. سپس سويداي دلش را به ابراز غم و اندوه تشويق ميكند و از اشكهايش ميخواهد كه دو گونهاش را طلاگون كنند و به چشمانش امر ميكند كه جاي خود را با بيداري عوض كنند:
فُؤادِي صَــرِّحْ بِالجَوَي لا تَعَـرَّض
وَ يا سَهَرِي مِنْ طِيبِ نَومِي تَعَوَّضِ
وَ يا دَمْعُ ذَهِّـب وَجْنَتِــي لا تُفَضِّــض
فَـمَا عُمْــرُ أحْزِاَنِـي عَلَيــهِ بِمُنْقَــصِ
وَ لَيــسَ فُـــؤادِي عَنْ هَوَاهَا بِمُنْسَلِ و
ـ اي قلب من! غم و اندوه را آشكار كن و روي برمگردان و اي اشك! دوگونهام را طلاگون كن، نه نقرهاي.
ـ اي بيداريام! جاي خود را با خواب عوض كن. پس عمر غمهايم كم و قلبم از عشق ايشان جدا نميشود.
ط: ابن درّاج القسطلي : نامش احمدبن محمدبن العاصيبن احمدبن سليمانبن عيسيبن الدراج و كنيهاش، ابوعمر است. در سال (347 ق) در قبيلة صنهاجه، شهري از توابع جيان كه موسوم به قسطله دراج بود، به دنيا آمد. وي در مديحههاي خويش، گرايش تشيع خود را بيان ميكند، و خود را منتسب به خاندان رسول، ميداند؛ زيرا نسبتش به خاندان رسول خدا برميگشت. اين شاعر شيعي اندلسي، در شب چهارشنبه جماديالثاني سال (421 ق) در شهر دانيه دار فاني را وداع گفت.
ثعالبي نيز در يتيمة الدهر در مورد وي ميگويد: " ابن دراج در اندلس، همانند متنبي در شام ميباشد، در حالي كه يكي از شاعران برجسته به شمار ميآيد و آنچه كه ميسرايد بسيار زيباست". ابندراج كه به متنبي غرب شهرت داشت، در بين چكامههايش به اهلبيت اشاره كرده است. وي در قصيدهاي كه با مدح عليبنحمد ادريسي آغاز ميشود، خاندان عصمت و طهارت را جانشينان دنيا و دين ميخواند. همچنين آنها را هدايتكنندگان زندگي، مرگ و همة كردار و گفتار آدمي معرفي ميكند:
فَــأنْتُمْ ﻫـدَاةُ حَــياةٍ وَ مَوْتٍ
وَ سَادَاتُ مَنْ حَلَّ جَنَّاتِ عَدْنٍ
وَ أنْــتُــمْ خَلَائِفُ دُنْيا وَ دِينٍ
وَ أنْــتُمْ اَئِـــــمَّةُ فِــعْلٍ وَ قِيـلِ
جَمِيـــعِ شَبَابِهِــم وَ الْـكهــولِ
بِحُكمِ الكتَابِ وَ حُكـــمِ العُقُـولِ
ـ شما در مرگ و زندگي، هدايتگران ما و پيشوايان كردار و گفتار ما هستيد.
ـ و شما سادات، همهی جوانان و پيراني هستيد كه وارد بهشت جاودان شدند.
ـ و شما به حكم قرآن و خرد، پيشوايان دنيا و دين ما هستيد.
وي سپس خليفه را منتسب به خاندان رسول دانسته، چنين ميگويد:
إلَـي الهَاشِمِي إلَـي الطَّالِـبِـي
إلَي إبنِ الوَصِيي إلَي إبْنِ النَّبِي
إلَي الفَاطِمِي العَطُـوفِ الوُصُــولِ
إلَي إبْــنِ الذَّبيحِ إلَي ابْنِ الخَلِيـلِ
ـ به خاندان هاشمي و عليبنابيطالب، به فاطميان كه مهرباني و عطوفت آنها دستيافتني است.
ـ به پسر وصي و فرزند پيامبر، به پسر اسماعيل و فرزند ابراهيم ميگويم.
او در ادام همين قصيده، حضرت ابوطالب را پناه غريبان و طعامدهندة دوستان معرفي ميكند؛ بهگونهاي كه از مهمانانش ميخواهد در منزلش فرود آيند و درخواستش را بپذيرند:
وَ «شيبَةُ» سَاقِي الحَجِيجِ الكفيلُ
وَ إنّ أبَـا طــَالِـب لِلضُّـيـُـوفِ
بِمَــأوَي الغَرِيبِ وَ قُــوتِ الخَلِــيلِ
لأطـلُبُ مِــنْ ضَيفِــهِ لِلْحُلُـــولِ
ـ حضرت علي?، ساقي و حامي حاجيان و قوت دوستان در غربت است.
ـ و همانا ابوطالب، از ميهمانانش بيشتر از ايشان خواهنده است كه در منزلش فرود آيند و درخواستش را بپذيرند.
منابع معتبر در این مقاله قرار ذیل است:
ـ ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، 1301 ق، 1965 م.
ـ ابن بسام، الذخيرة في محاسن أهل الجزيرة، مصر، تحقيق لجنة من كلية الأداب بجامعة القاهرة، 1939 م.
ـ ابنخلدون، المقدمة، تهران، استقلال، 1410 ق.
ـ ابنخلكان، ابوالعباس شمسالدين، وفيات الاعيان، مصر، مكتبه النهضه المصريه، 1367ق ـ 1948م.
ـ آذرشب، محمدعلي، الرساله في الشعر الشيعي، بيروت، رساله التقريب، العدد 6، 2007 م.
ـ حسيني صنعايي، يوسف، نسمة السحر بذكر من تشيع و شعر، تحقيق كامل سليمان، الجيوري، بيروت، دارالمورخ العربي، 1420 ق.
ـ خفاجي، محمد عبدالمنعم، الحياة الادبية في عصر صدر الاسلام، دارالكتب اللبناني ـ مكتبة المدرسة، چ سوم، 1404 ق.
ـ راضي، حسين، التشيع في الاندلس و ثقافة البكاء علي الحسين، 2007 م.
ـ زركلي، خيرالدين، الأعلام، دارالعلم للملايين، چ چهارم، 1979 م.
ـ عبادي، احمد مختار، في تاريخ المغرب و الأندلس، دارالمعرفة الجامعية، 1425 ق.
ـ فاخوري، حنا، الجامع في تاريخ الادب العربي (الادب القديم)، بيروت، دارالجيل، 1986 م.
ـ قسطلي، ابندراج، ديوان، تحقيق علي مكي محمود، دمشق، منشورات مكتبه الاسلامي، 1916 م.
ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسة الوفاء، 1403 ق.
ـ مقري التلمساني، احمد، نفح الطيب من غصن الأندلس الرطيب، تحقيق احسان عباس، بيروت، دارصادر، 1968 م.
ـ الموسوعة الشعرية (ديوان شعراء العرب).
ـ امين، احمد، فجر الاسلام، بيروت، دارالكتب العربي، چ يازدهم، 1975 م.
ـ ايزوتسو، توشي هيكو، «زندگي و انديشة ابنعربي»، ترجمة همايون همتي، مجلة كيهان فرهنگي، ش 96، 1372 ش.
ـ چوبين، حسين، الامام الحسين في أدب الاندلس، بيروت، آفاق الحضاره الاسلاميه، العدد 13، السنه السابعه، 1383 ش.
ـ حكيمي، محمدرضا، ادبيات و تعهد در اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چ ششم، 1364.
ـ سياحي، الادب الملتزم بحب اهل بيت?، تهران، سمت، 1382 ش.
ـ شافعي، ابيعبدالله محمدبنادريس، ديوان، بيروت، عمر فاروق، الطباع و دارالقلم، بيتا.
ـ شبّر، جواد، ادب الطَّف أو شعراء الحسين، كامل سليمان حسين، بيروت، دارالمرتضي، 1409 ق.
ـ شلبي، احمد، موسوعه التاريخ الاسلامي، مصر، مكتبه النهضه المصريه، چ دهم، 1995م.
ـ ضيف، شوقي، فنونالادب العربي (الفن الغنايي)، قاهره، دارالمعارف، ط.4، 1119 ق.
ـ طبري، محمدبنجرير، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، مؤسسه الاعلمي، بيتا.
ـ علي خليل، لوي، التقاطبيه الاندلسيه، بيروت، مجله الموقف الادبي، العدد 379، 2002 م.
ـ علي مكي، محمد عزالدين، عمر موسي، تشيع در اندلس، ترجمة رسول جعفريان، قم، انتشارات انصاريان، 1376 ش.
ـ مختاري، احمد، في التاريخ العباسي و الفاطمي، بيروت، دارالنهضه العربي و دارالشروق، 1380.
ـ هيكل، احمد، الادب الاندلسي من فتح الي سقوط الخلافه، قاهره، دارالمعارف، چ چهارم، 1119ق.
عاشورا درادبیاتِ ترکی ، اردو و پشتو
نخستین شاعر اردو که در سوگ شهیدان کربلا در دکن قصیده سرایی کرد، «ولی دکنی» (شمس الدین محمد ولی، ۱۵۷۹-۱۱۵۵قمری) بود که برای زبان اردو مقامی چون رودکی در شعر فارسی دارد. بعد از زوال دولت سلاطین دکن و تصرف آن خطه به وسیلهی ارتش اکبرشاه گورکانی شعر اردو به دهلی و آگره منتقل شد و شاعران پارسی گوی دهلی مثل «حاتم» و «آبرو» و «آرزو» در جنب شعر فارسی به اردو گویی پرداختند.
به نظر میرسد آغاز مرثیهسرایی در زبان اردو مانند خود زبان اردو مدیون تشویق و حمایت شاهان شیعی مذهب «بیجاپور» و «گلکنده» و «احمدآباد» و ثمرهی اختلاط ایرانیان و هندیان و آمیزش فرهنگهای پارسی و هندی بوده است
وجود جمع کثیری از امراء و رجال شیعه در دهلی و روابط نزدیک دربارهای صفوی و گورکانی و عزیمت گروههایی از شاهزادگان و اشراف و سرداران و فقیهان و هنرمندان و صنعتگران و خطاطان و صوفیان و پزشکان و شاعران و موسیقیدانان ایرانی به دربارهای هند سبب گردید که زبان و شعر فارسی و نیز مذهب تشیع و نوحهسرایی بر شهدای کربلا در سراسر هند رواج پیدا کند و نه تنها از نظر مذهبی مورد علاقه مسلمانان قرار گیرد بلکه به عنوان هنر و موضوع تازه در شعر و ادب اردو مورد استقبال قرار گیرد.
شاعران اردو مانند «امانی» و «عاصمی» و «آل علی» و «درخشان» و «سکندر» و «صبر» و «قادر» و «گمان» و «ندیم» و «ضاحک» و دیگران، مرثیه را به قصد ثواب میساختند و چندان در بند آرایش و رنگینی سخن نبودند. امّا بعد از آنکه شاعر بزرگ اردو، میر محمد رفیع سودا (متوفی ۱۱۹۵ قمری) مسدسهای خود را در این زمینه سرود، این فن مورد پسند سایر شاعران افتاد و این مسدسها همان مقام را در هند پیدا کردند که دوازده بند مرثیه محتشم کاشانی در بین فارسی زبانان پیدا کرده بود.
در قرن سیزدهم هجری در لکهنو، شاعری مرثیه سرا پیدا شد که این فن را به بالاترین مقام ترقی داد. او «میر ببرعلی» فرزند «میر مستحسن خلیق فیض آبادی لکهنوی »بود. وی که ابتدا «حزین» و بعد «انیس» تخلص کرد، بزرگترین شاعر اردوست و در پرتو مهارت در زبان فارسی و خلق مضامین و تشبیهات دلچسب و سخنآفرینی و صفا و یکدستی کلام و حسن بیان، در زمینه نوحه و مرثیه و سلام (اصطلاحات شعر رثایی هندی) و در قالب مثنوی و قصیده و ترکیب بند و رباعیات و غزلیات پایه شعر اردو و فن مرثیه را چنان بالا برد که تاکنون نظیری برای او پیدا نشده است.
او شاعر شیعی مذهب و مرثیهسرای اردو زبانی بود که بسیاری از اشعار وی به زبان انگلیسی ترجمه شدهاند.
میر انیس شاگرد خاص مرحوم میر حامد حسین خان صاحب کتاب عبقات الانوار بوده است؛ وی مثل میر حامد حسین، اگر میخواست در نجف باشد بیتردید یکی از مراجع بزرگ تقلید بود. براساس آنچه درتاریخ به ثبت رسیده است، میر حامد حسین، اشراف علمی روی کارمرحوم میر انیس داشته است.
ولادت انیس در فیضآباد (نزدیک لکهنو) به سال ۱۲۱۶ یا ۱۲۱۷ قمری اتفاق افتاده بعد از تحصیلات مقدمات به لکهنو منتقل شد و تحصیلات فارسی و عربی و علوم دینی را در آنجا ادامه داد. آن وقت شهر لکهنو مرکز تشیع و پایتخت سلاطین شیعی «اود» بود؛ در «امام باره»ها و مجالس تعزیه، ذاکران و شاعران نامی به کسب فیض مشغول بودند.
پدر انیس، «میر خلیق» و جد او هم مرثیهسرا و مرثیهخوان بودهاند. از این رو انیس از آغاز نوجوانی که به نظم اشعار پرداخت در زمینهی نوحه و مرثیهسرایی طبع آزمایی کرد و دیری نگذشت که خود شاعری مشهور گردید و در مجالس مشاعره و محافل تعزیهداری و منابر ذکر مصیبت، استادی خویش را به ثبوت رسانید و مورد توجه امرا و اعیان و عامه شیعیان قرار گرفت.
این موقعیت سبب شد که او هم شغل پدر خویش را ادامه دهد و هر چه میگذشت بر شهرت و اعتبار او افزوده میشد. امّا وی طبعی بلند داشت و هرگز از کسی مال طلب نمیکرد و در زندگی مردی بلند همّت و وقتشناس و خوشلباس و اعیان منش بود . هدایایی که به او میدادند همراه با احترام بود و گاهی امرا کفش او را جفت میکردند.
بعد از تباهی لکهنو و انقراض سلاطین «اود» (۱۸۵۸ میلادی) انیس گاهی به تقاضای نوابها و امرا به حیدرآباد و اکبرآباد و بنارس و الله آباد و عظیم آباد پتنه میرفت، امّا زود به لکهنو برمی گشت. در سایر بلاد هم مثل لکهنو آنقدر به جمعیت برای شنیدن شعر و استفاده از کلمات او جمع میشد که در مجالس مذهبی هند سابقه نداشت
رفته رفته همانطور که خواندن کتاب روضة الشهدای حسین واعظ کاشفی در ایران به مجالس ذکر مصیبت، نام و عنوان داد، و عنوان «روضهخوانی» را پیدا کرد ، «انیس خوانی» در سراسر هند همان عنوان را پیدا کرد و اکنون در دههی اول محرم، هیچ رادیو و تلویزیونی در هند و پاکستان و بنگلادش و کشمیر نیست که برنامههای «انیسخوانی» را با صدا و موسیقی مخصوص اجرا نکند.
اشعار انیس بیشمار است: دو هزار مرثیه و دویست بند نوحه و تعدادی رباعی و غزل از او باقیست و هیچ شاعر اردو و فارسی در این زمینه به مرتبه او نمیرسد.
مراثی انیس حماسههایی عالی و جامع محاسن زبان فارسی و عربی و اردو است. آنقدر در وصف میدانهای جنگ در شب و روز و قیافهی جنگاوران و شرح لباس و حرکات و مکالمات و شیوههای جنگ و حالت کشتگان هنرنمایی کرده که شنونده را مسحور میکند و بیجهت نیست که مقام او را در زبان اردو همپایه «هومر» در زبان یونانی و فردوسی در زبان فارسی، شکسپیر در انگلیسی و بیدل و اقبال دانستهاند.
اشعار میرانیس با دقت و ظرافت، حالات روحی افراد دو جبهه را بازگو میکند، که نشان از عمق اطلاعات تاریخی او دارد.
گفته میشود مير انيس در طول حیاتش به جز امام حسین(ع) برای کسی شعر نگفته است و برخی منابع تایید نشده، تعداد ابیاتش را به بیش از ۵۰۰ هزار بیت به زبان اردو تخمین میزنند که تماماً درباره واقعه کربلاست.
وی که به تاریخ متولد سال ۱۸۰۳میلادی بود در سال ۱۸۷۴ و در ۷۱ سالگی دارفارنی را وداع گفت.
شاعرمعاصر دیگری که در سرودن شعرعاشورایی شهرت یافته است ، شعور اعظمی استاد دانشگاه ممبیی هندوستان است. شعور اعظمی شعری با موضوع شام غریبان حسین(ع) به زبان هندی سروده و با صدای خویش به فارسی ترجمه کرده است.
به گزارش خبرنگار حکمی به نقل از خبرگزاری فارس، شعور اعظمی استاد دانشگاه
ممبیی(بمبئی)هندوستان هرسال بیش از 400 قصیده و غزل میسراید که بیشترین
آنها به وصف امیرالمؤمنین(ع) و حضرت سیدالشهدا(ع) اختصاص دارد.
او که تاکنون بیش از 50هزار بیت سروده است، میگوید: هر سال شعرهای
تازهای در توصیف حماسهی عاشورا میسرایم، و تعداد اشعارم بسیار بسیار زیاد
است و جمعآوری آنها و مرتبکردنش برای چاپ مشکل شده است. ضمن این که در
کشور ما نیز کتابخوانی رونق ندارد و معمولاً افراد پای شعرخوانی و مداحی
دیگران مینشینند.
اعظمی که به زبانهای فارسی و اردو مسلط است، قصیده خود را اینگونه ترجمه میکند:
این شام غریبان حسین(ع) است، فردا چه خواهد شد؟ امامِ مظلوم جنازهی همه شهدا را خواهد آورد، جنازه مظلوم چه خواهد شد؟
ای شب عاشورا! بگو که از تاریکی شام غریبان، پردهی حجاب زینب مضطر چه خواهد ماند؟ وقتی سحر یازدهم طلوع میشود، چه خواهد شد؟
شاهزاده رباب خیلی علیاصغر را دوست داشت؛ وقتی که گهواره علی اصغر در
شعلهها میسوزد، چه خواهد شد؟ و بانوی مضطر چگونه آن را میبیند؟
وقتی پیکر امام حسین علیهالسلام زیر سم اسبان خواهد رفت، گیتی به زلزله
خواهد افتاد! وقتی که حضرت فاطمه(س) این منظره را ببیند، چه خواهد شد؟
شايد اقبال در قرن اخير بيش از هر شاعر ديگر(به زبان فارسی واردو)، نهضت حسيني را با ملاحظاتي تفکرآميز به ادبیات منظوم وارد کرده است . امام حسين از نظر اقبال ، يک شخص کامل براي برانگيختن و بيدار ساختن ملت هاي خوابيدهی مسلمان و نيز مبارزهی مؤثر و شهادت فداکارانه اش ، تفسير کننده رازهاي پنهان قرآن مي باشد.
هر که پيمان با هو الموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست
تيغ بهر عزت دين است و بس
مقصد او حفظ آئين است و بس
خون او تفسير اين اسرار کرد
ملّت خوابيده را بيدار کرد
رمز قرآن از حسين آموختيم
زآتش او شعله اندوختيم
وهمچنين اقبال به مادران امروز توصيه مي کند که فرزنداني حسين وار تربيت کنند.
هوشيار از دستبرد روزگار
گير فرزندان خود در کنار
تا حسينی شاخ تو بار آورد
موسم پيشين به گلزار آورد
براي اقبال امام حسين (ع) مرکز پرگار عشق و کاروان سالار عشق است .
مريم از يک نسبت عيسي عزيز
ازسه نسبت حضرت زهراء عزيز
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق.
واما در زبان ترکی نیز عشق به امام حسین(ع) و سوز وگداز عاشورا موجب خلق اشعار فراوانی گردیده است ویک بخشی از ادبیات ترکی را شعر عاشورایی تشکیل می دهد. محمد علی شهریار که شاعر مشهور دو زبانه (فارسی و ترکی) است اشعار زیبا وفراوان عاشورایی دارد که فقط برای نمونه به نقل از شعر ترکی او در رثای امام حسین(ع) می پردازیم .
يا رب منه بو لحظه دى بير عمر ايله يارى
عشقونده سنون جان ويرورم هر ندن عارى
قان قان دي ین او خلار، يا غیرى ائیله، هوادن
اوز دوند روب او خلار منه ، منده سنه سارى
قربانوى سالما نظر مر حمتوندن
جان اوسته وارام نعمتوون شكر گذارى
گرجام بلاده ، گینه وار، باده ، خدايا
گوندر منِ عطشانه ، خمار، قويما خمارى
دنيا سو اولا ، من سوسوزى ، سالماز عطشدن
قور تارسا عطشدن منى ، وصلوندى قوتارى
وئرديم سنون عشقونده ، منه ، گلدى گمانیم
بير باشى قالان ، عاشقوون دار و ندارى
بو باشدا ، سنو نكيدى كه منديدى امانت
ردّ ايلورم ايندى سنه آنجاق ،اونی بارى
دشمن ديدى قول بيعته قوى من ديديم اولماز
عشقم ديدى قان قان چا غيرسان ديديم آرى
تهديد ائلي ینلر منى مرگه نه بو لورلر
مرد آلنینى قانيله يووار، اولساغبارى
زهرا چراغى مين بيله طوفانيله سونمز
حشره كيمى وار مشعلمون نورى ، شرارى
من ايستیورم عـزّتینى دوشمنيمونده
نينيم گوروسن دشمنیمون يوخدى چیخارى
آخر نفسیمدور، گول آچوب گلشنِ جسمیم
قان ا يچره غميم يوخ اوزه رم اول سنه سارى
روحيم قوشى چوخدانديكه قالمیشدى قفسده
بيراوخ تو خونوپ قلمبيمه سیندیردى حصارى
اوخ قلبیمى داغون ايليوپ توكدى داغتدى
ویردى جالادى ، قانى يره ، قيردى دامارى
زهرا باغنون غنچه لرى گوللرى سولدى
تك بير گونون عرضينده خزان اولدى بهارى(*)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) در زمان نگارش این نوشته ، قاصر از ترجمهی اشعار ترکی به زبان فارسی دری بودیم.(موسوی)
نگارنده که پژوهشی در قسمت شعر عاشورایی در ادبیات جهان نمودم آثار و رگه هایی از آن را در ادبیات مالایی ، چینی ، جاپانی ، آلمانی ، اسپانیایی ، فرانسوی ، روسی و حتی زبانهای محلی و ناشناخته شدهی آفریقایی دریافت نمودم که اگر در اینجا حتی از هرکدام نمونه ای ذکر کنم سخن به درازا کشیده و ملال آور خواهد شد.
ناگزیرم به عنوان شهروند افغانستان به سراغ زبان پشتو بروم که در کنار زبان فارسی دری ، یکی از دو زبان رسمی در کشور ماست و درقرن اخیر بنابر حاکمیت های سیاسی خاصی بیشتر از پیش به آن توجه صورت گرفته ودر کنار زبان دری افغانستان به شگوفایی رسیده است. زبان پشتو که مردم شمال پاکستان و جنوب افغانستان به آن تکلم می کنند ، مانند زبان اردو، بلوچی ، کردی و... در اساس از شاخه های زبان فارسی پنداشته می شود و با زبان دری چون خواهر وبرادر است که هر دو ریشه در زبان اوستایی دارند.
به هر صورت زبان طبق تعریف کهن که تعریف جامعی هم است ، وسیلهی افهام وتفهیم است وادبیات و بویژه شعر بیان احساسات و عواطف و پژواک درون انسان ،که هیچ زبانی نمی تواند فارغ از آن باشد. عاشورا هم به عنوان مهم ترین رویداد تاریخ انسان و نقطهی عطفی درسرگذشت بشریت، به هر جامعه ای که راه یافته فرهنگ وادبیات شان را پر از عشق و زیبایی نموده است . زبان پشتو نیز از این امر مستثنی نیست.
درینجا به بخشی از مقالهی برادر هموطنم فاروق فردا ، باشندهی شهر مسکو که تحت عنوان " شمه ای از بازتاب عناصر عاشورا در ادبیات پشتو " درسایت آریایی به نشر رسیده است ، سخنم در این بخش رساله به پایان می برم.
عاشورا،امام حسین، امام حسن ،زینب، کربلا و یزید،علاوه بر ادبیات مسلمانان شیعیه در ادبیات ملل دیگر نیز به گونه های پژوهشی و تخلیقی فراوان به کار رفته اند. این کار در ادبیات ملل غیر مسلمان صرف به خاطر پژوهش در تاریخ اسلام و بررسی حماسه های آن انجام یافته است و لی در ادبیات ملل مسلمان چه شیعه و چه سنی علاوه بر تحقیق و پژوهش ، جنبه اعتقادی آن نیز در حد اعلای آن مورد توجه بوده است.
درین راستا ، پشتو نیز، به مثابهی زبان یک ملت زنده ،به ویژه پس از آمدن اسلام بر حوزهی گفتار ونوشتار این زبان،در رابطه به حسین عاشورایی،حادثه عاشورا وعناصر مثبت ومنفی مکملهی آن حادثه ،نه تنها اینکه بی تفاوت نبوده بل، همواره آن عناصر را در بخش تخلیقی به مثابهی الگو ها، نمونه ها،سمبول ها واستعاره ها به کار برده و در ادبیات پژوهشی نیز،بررسی های ژرفی را در آن زمینه ها انجام داده است .این کار ، در ادبیات پشتو، به مثابهی موضوعی با ویژگی اهمیت آن، در خور توجه بوده است. درین حوزهی زبانی، فراوان آثار ادبی،فلسفی،اجتماعی وعرفانی وجود دارند که گویای روشن توجهی حوزه ادبی پشتو نسبت به این قضیه می باشد ،که بیشترینهی آن جنبهی اعتقادی وباوری را دارا اند.
من درین باره پژوهش گسترده ای انجام داده ام و تا حدیکه به آثار نشر شده درین زمینه دسترسی یافته ام،به منظور آگاهی دادن به خوانندگان ادبیات و مسایل این چنینی در حوزهی دری، در مسأله پرداخته ام که به مناسبت گرامیداشت عاشورای حسینی به ارائهی فراز هایی چند ومختصری از آن به مثابهی نمادی از توجه زبان پشتوبه این مسأله اکتفا می کنم. مسلماً تمام آن نوشته در این باره از حوصله این نشریهی بوده نمی تواند واگر خدا یاری دهد،در یک کتابی منحصر به عاشورا آن راتقدیم خوانندگان گرامی خواهم کرد.
زبان ادبی پشتو به تحقیق گسترده در بارهی تاریخ و فضیلت عاشورا پرداخته، شهادت امام حسین دراین روز را اراده خداوند می داند.
در بسیاری آثار درین زبان، امام حسین (ع )از لحاظ قد و قامت و هم از لحاظ سیرت و اخلاق با وجود آن که فرزند رشید آفتاب اسلام یعنی حضرت علی کرم الله وجهه بود، بیشترینه به جدش حضرت محمد (ص) تشبیه شده است. محبوبیت او در جامعهی اسلامی را نیز از همین سبب می دانند.عاشورا که حتی قبل از اسلام فضیلت های فراونی داشت، وقوع شهادت امام حسین درین روز را نیز تصادفی نمی انگارند وبا پیوند دادن به اراده خداوندی بر فضیلت آن می افزایند.
عاشورا در ادبیات پشتو بعد از حادثه شهادت امام حسین (رض) و یاران با وفایش ، دیگر از جلال و عظمت دیروزی خود به یک جلال و عظمت دیگر گام نهاد.اگر دیروز عاشورا تقدس عبادت و روزه گیری برای مسلمانان و غیر مسلمانان بود،بعد از حادثهی کربلا،به میعادگاه جلال واکرام و سمبول غم در برابر عید که نماد خوشی است جای گرفت.
بیکسار شاعر می گوید:
ځمه وړم د سپرلي زېری "بېکسياره" حيرانېږم
عاشورا که به اختر شم اوس هغې شاړې کوڅې ته
می روم و نوید بهار را برده حیران می شوم
که برای این کوچه ،عاشورا با شم و یا عید؟
ویا اکبر، یک شاعر دیگر پشتوزبان ، عاشورا را به مثابهی روز غم ، در برابر عید قرار می دهد و می گوید:
نه اختر، نه مې سپرلى شته، نه باران او نه ځواني شته
پر موږ جوړه عاشورا ده، ټوله درومو هديرې ته
نه عیدی داریم و نه بهار و نه بارش و نه جوانی
عاشورایی برای ما ساخته شده وهمه به سوی قبرستان د ر حرکتیم.
باز محمد عابد، لذت صداقت عشقش را در صداقت عاشورایی می بیند و پاکی عشقش را به آن تشبیه می کند ، لذت غم عاشورا، را به خوشی عید مبدل نمی کند.او می گوید:
د جانان غم په ښادۍ نه ورکوم
دې عاشورا نه شه اختره لوگی
غم جانان را با شادی تبدیل نمی کنم
بگذار عید، قربان این عاشورا گردد.
یزید به مثابه سمبول وحشت و مرگ در ادبیا ت پشتو به کار می رود.اعمال او دراین ادبیات وسیعاً تقبیح شده و شاعران این زبان همیشه خود را در غم راهیان راستی انقلاب اسلامی ویاران ایشان شریک دانسته و سعی کرده اند در دیانت شان از جمله دوستان اهل شهادت باشند.
خوشحال خان ختک، که روایتی، شجره قوم ختک را به حضرت علی کرم الله وجهه می کشاند و او هم ازاین تبار است،هم درزندگی ادبی و سیاسی خود و هم در زندگی شخصی اش فروان ماسه ها و حماسه ها را تجربه کرده ،چنین می گوید:
پــــــه يزيـــــد بـــــاندې لـــعنت شـــــه پـــــه اعـــــوان يې
چــــــې پــــــــــه تېغ يـــــــې د نبــــی نمسی مظـــــلوم دی
د خـــــــوشحال خټک دې حشر لــــــه هـــــغـــــو شـــــی
چـــې دوستدار د پنجتن پاک چهارده معصوم دی
لعنت باد بر یزید و اعوانش،
که در زیر تیغ او نوهی نبی (ص) مظلوم است.
حشر خوشحال ختک با ایشان باد،
که دوستدار پنج تن پاک و چهارده معصوم است.
حمزهی شینواری می گوید:
يـــزيده اوس به د راحت دروېزه ګر يې مـــــدام
ډېرو ســـــاداتـــو ستا له ظلمه در پـــــه در وژړل
د سکينې د تنــــدې اور پــــاتے شو بـــــل هغسې
مشک د عباس په هزار سترګو په در در وژړل
ای یزید حال، راحتی را گدایی خواهی کرد.
که فروان سادات از دست تو دربدر گریه کردند.
آتش تشنگی سکینه به گونهی دیگری باقی ماند.
و مَشک عباس در هزار چشمان در بدر گریه کرد.
سمیع الله تړون شاعر جوان، وطن امروزیش را با میدان کربلا تشبیه می کند و حالت امروزی وطنش را با حالت کربلا وشهادت امام حسین مقایسه کرده می گوید:
زه مسلمان ابراهيمي ملت يم
زما په خټه کې توحيد پروت دی
زما پر پاکه د تاريخ پر پاڼه
نوم د خالد بن وليد پروت دی
حسيني مينه مې په غشو ولي
په کربلا راته يزيد پروت دی
غم دې وطنه راته زړه کې داسې
لکه د پير بابا مريد پروت دی.
ترجمه :
من مسلمان ملت ابراهیمی هستم.
در گل من توحید نهفته است.
در برگ سچه تاریخ من.
نام خالد بن ولید نهفته است.
عشق حسینی من را به تیر می بندند.
در کربلا برایم یزید نشسته است.
ای وطن غمت در قلب من .
مانند مرید زیارت پیر بابا نشسته است.
وباز کربلا به مثابه سمبول خون و جنگ تشبیه می شود و حالت کنونی وطن با آن،مقایسه می شود.شاعر محب اله، خود را در جامعهی کنونی مرد بی تفاوت اوضاع کربلا می داند و انسان امروزی را با انسان سود جوی زمان کربلا مشاهده کرده چنین می گوید:
کربلا کې د سرو وينو تماشه کړم
څه بې حِس اؤ بې ضمير غوندې انسان يم
حُسېني ګلان رژېږي يزيد خاندي
"زه رحمان د خداى و گړو وته حېران يم"
در کربلا خون سرخ را تماشا می کنم.
چه انسان بی احساس و بی ضمیری هستم.
گل های حسینی می ریزند و یزید می خندد.
من به این کار خدا حیرانم.
رحمان بابا شاعر نازکخیال و صوفی افغانستان نیز در این راستا شعر های زیادی دارد .چنانچه مصراعی از آن را محب اله آورده است.
پیر محمد کاروان ،شاعر معاصر افغانستان در این زمینه شعری دارد با این محتوا:
د سبا باده غوټۍ په زړه زخمي ده
پټ په غوږ کې ورته ووايه چې راشه
خدايه کبر کړې زوال د يزيديانو
وينه وچه په دوهمه کربلا شه
د يتيم ژړا خو عرشه پورې لاړه
د وطن مورې لاس جګ کړه په دوعا شه
ای باد سبا، دل شکوفه زخمی شده است.
یک بار در گوشم بگو که میایی.
خدایا !زوال یزیدی ها را کبر کنی.
و خون کربلای دوم خشک گردد.
گریه یتیم تا به عرش می رسد.
مادر وطن دستت را به دعا بلند کن.
از امام حسین ع در ادبیات پشتو، هماره به مثابه سمبول مقاومت، سمبول شهادت، سمبول مردانگی، سمبول دیانت و سمبول زیبایی، یاد می شود. قهرمانی های حسین و یارانش در این ادبیات با آب وتاب و گهگاه به گونه تصویر حسی در شعر بیان می گردد.
مرحوم حمزهی شینواری که لقب بابای غزل را درشعرپشتو کمایی کرده است، درشأن امام حسین(ع) یک مرثیه بلندی دراد.امیرحمزه خان شینواری،در چهرهی امام حسین حقیقت را تماشا می کند و این حقیقت را حُسن نام می نهد.حُسن راستی و صفا در شمایل حسین است،که از تصور به میدان عمل راه می یابد.
انور شاهین خانخیل،یکی از محققین زبان پشتو درین باره می گوید:
... این مرثیه حُسن را در شکل امام حسین (ع) به کربلا می برد و کمبودی راکه درباره مقام شهادت در نزد ذات اقدس پیغامبر (ص ) وجود داشت، با شهادت امام حسین ع به پایه اکمال می رساند.
هـــــغه حسن چـــــې پــــــه ذات د کبريا کې ځلېدۀ
هـــــغه نـــمر(لمر) چـــــې پــــــه افـــق د منشاء کې ځليدۀ
هــــغه نـــور چـــــې د هستۍ په ابتـــــدا کې ځلېدۀ
د عدم وجـــود پــــه لاَ او پــــه اِ لاّ کـــــې ځـــــــلېدۀ
جــوړه ديــــد لـــره خالق يــې آئينه کـــړه د هستۍ
بيا په خپل حسن سينه يې ګنجينه کړه د هستۍ
دغه حسن ؤ نبی (ص) چې يې کامل انسانيت کړ
په دربار د سړيتوب کې يې سر خم ملکيت کړ
ترجمه:
حسنی که در ذات کبریا تجلی می کرد.
آفتابی که در منشاء افق تجلی می کرد.
نوری که در ابتدای هستی تجلی می کرد.
در لا و الای وجود عدم تجلی می کرد.
خداوند به منظور تماشای آن آیینه هستی را ساخت.
باز با حُسن خودش سینه اش را گنجینه هستی ساخت.
این حُسن نبی( ص) بود که انسانیت را به اکمال رساند،
که در دربار آدمیت مَلَکِیَت برایش سر فرود آورد.
غنی خان شاعر بلند مرتبه زبان پشتو فرزند خان غفار خان نیز در رثای امام حسین و در توصیف شأن ایشان مرثیهی بلندی دارد که در بیتی از آن آمده است:
داسې ظلــــم نـــه دی شوی نه به وشی په جهان
د چېنې په غاړه مړۀ شول ټول له تندې ماشومان
این گونه ظلم نه شده و نه در جهان خواهد شد
کودکان در کنار چشمه از تشنگی جان باختند
اما مرثیه ای را که مرحوم حمزه خان شینواری سروده ، در کنار کتاب قطوری که به زبان پشتو در بیان حادثه عاشورا و عظمت آن نگاشته است،از لحاظ هنریت و شعریت و غنامندی تصویری آن، به ویژه که در آن تصویر حسی و تصاویر عینی و ذهنی نیز به کار گرفته شده اند، حایز اهمیت فراوان می باشد.
چـــــې كـــــوم سوال د پــــاک نبى د شهــــادت ؤ هغـــه حـل شو
د حـسېن لـــــــــه شهـــــادتــــــــــه شهـــــادت يــــې مكمــــــل شو
دا چـــــراغ زمـــــونږ لپـــــاره تـــرقيـــــامتـــــه پـــــورې بـــــل شو
هـــــر منكـــــر وتــــــه حمـــــزه پـــــه مخکښې دا دليـل اول شو
شهـــــــــادت د حـسنېنــــو ځـــــكـــــــــــه ؤ د نـبـــــــــــــــــى عـــــېن
پـــــــورتـــــــــه تـــــن يـــــې د حَســـــن ؤ ښکتــه تـن يـې د حُسېن
پرسشی که در نزد نبی پاک در باره شهادت مانده بود حل شد.
با شهادت حسین شهادتش به اکمال رسید.
این چراغ برای ما تا قیامت روشن گردید.
در برابر هر منکرهمین دلیل مقدم شد.
شهادت حسین به خاطر چشم نبی بود.
که بالای تنش از حسن و پایین تنش از حسین بود.(*)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(*) آریایی (سایت تخصصی) ، ( آخرین بازنگری 30 اردیبهشت 1392)
Hppt: // www.ariaye.com
امام حسین(ع) و عاشورا در ادبیات جهان
بازتاب حماسهی عاشورا در ادبیات جهان قسمت اول
From
age to age, on Virtue's age
Shall
live the deathless story
دوره به دوره (زمان به زمان) در عصر تقوا و فضیلت؛
زنده باد آن داستان نامُردَنی (و فراموش ناشدنی و از یاد نرفتنی).
His
loss remain the Martyr's gain,
His
shame the Martyr's glory
آنچه او (حسین ع) از دست داد، بعنوان افتخار آن شهید، جاوید خواهد ماند!
و ستمدیدگی و اندوه او نیز، بسان عظمت و شکوه آن شهید، باقی خواهد ماند!
Till
truth shall lie, and Honor die
And
time itself be hoary
تا آن زمان که حقیقت نابود گردد،و شرافت بمیرد،
و روزگار، خود نیز پیر و کهن شود.
Arise
Husain! arise-
Chief
of the Prophet's seed!
برخیز ای حسین! برخیز-
ای سَردودمان نسل پیامبر(ص) !
Fling
broad thy banner to the skies!
And
come with utmost speed!
پرچم خود را در پهنای آسمان به اهتزاز در آور!
و با نهایت سرعت (برای دفاع از دین خدا) بیا!
Or
ere the throne of the All-Wise
Usurped
be by foul Yazid!
قبل از آنکه مَسند جانشینی (خلافت) خداوند علیم بر هرچیز،
غصب گردد توسط یزید پلید!
He's
donned his armour bright,
His
father's sword girt on
(اینک) او (حسین ع) بر تن کرده زره درخشان را،
و شمشیر پدرش را بر کمر بسته؛
The
sword of Ali, as the might
Of
the Destroyer's own
شمشیر علی(ع) را، بعنوان نیرو و توانایی،
از جانب خداوند قهّار و نابودکننده (کافِران و سرکشان) ؛
And
he is off ere morning light
Across
the desert wide and lone
و بالاخره او عازم پیکار است قبل از طلوع سپیده دم،
در وسط آن بیابان وسیع (کربلا)، یکه و تنها و بی کس!
Now,
Kufa! Keep thy word!
To
the good cause be true!
اکنون، ای کوفه! به قول خود عمل کن!
در راه هدف و آرمان نیکو، باوفا و راستین باش!
Yazid
has sent a giant horde
To
march thy province through
یزید سپاهی عظیم فرستاده است،
تا از میان قلمرو (پایتخت) تو (فاتحانه)
رژه برود!
The
hirelings of his father's hoard
Who
grace or mercy never knew-
مزدوران گرد آورده ی پدرش (معاویه ) ،
آنانکه هرگز نشناخته اند شرف و ترحّم را ؛
They
bore his god-like head aloft
His
mouth struck with their whips
آنها حمل کردند سر ملکوتی او را بر بالای(نیزه) !
آنها دهان مبارک امام(ع) را با شلاقهاى خود نواختند!
O
mouth! that I have seen so oft-
A
teem with angel equips!
ای دهانی که من اغلب و بارها آن را
مَهبــِط فرود باران پی درپی گروههای ملائکه دیده ام! -
In
baby-kisses, warm and soft
Pressed
to the Prophet's lips!
- و هنگام طفولیت تو، آنرا بوقت بوسیدن کودک، گرم و نرم
و چسبیده به لب های مبارک پیامبر(ص) دیده ام!
O
body! Trampled, fouled, disdained
which
charmed the gazer's eye
اى بدنى که بطرز اهانت آمیز زیر پاى ستوران قرار گرفتى و لکه دار شدی!
این همان بدن پاکى است که بینندگان را مسحور و شیفته مى کرد!
The
blood from out thy veins that drained
Was
heaven's electuary!-
خونى که از رگهاى مبارک تو چکید و جاری شد،
معجونى آسمانى بود! -
-No
horses' hooves were ever stained
-In
so divine a dye!
- که تا آنوقت، سُم هیچ اسبانی (که بر بدنت تاختند)
با چنین رنگی الهى، رنگ نشده بود!
O
barren plain of Karbala-
With
herb, nor yet with sod!
اى دشت بی گیاه و بایر کربلا!
که در روى تو نه علفى است و نه چمنی!
Be
clad eternally ; for aaahhh...
There,
overwhelmed, down-trod-
براى ابد آهنگ اندوه و آه... بر تو پوشیده باد!
چون در مکان تو، بدن پاره پاره و لگد مال شده ی -
-The
holy son of Fatima
Gave
up his soul to God
- پسر مقدّس فاطمه(س) (حسین ع)
جان به جان آفرین تسلیم نمود! (*)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) جستیس آ. د. راسل شاعرمعروف انگلیسی (جستیس با حرف بزرگ انگلیسی به معنای قاضی است) ، ترجمهی شعر توسط سیّد احمد سجّادی .
منبع
شعر انگلیسی :"Justice A. D. Russell"
Khurshed,
ed., Imam Husain, 2nd ed., pp. 136-140
منبع فارسی:
کانون فرهنگی مذهبی شهاب هدایت اصفهان
امام حسین(ع) در نگاه دانشمندان جهان
نگاهِ نویسندگان و محققان مشهورغربی در مورد امام حسین(ع) و قیام عاشورا ، نگاه شاعرانه و پر از احترام و سوز و گدازِ عاشقانه است. به راستی آیا امام حسین تنها متعلق به شیعیان ومسلمانان است ؟
پاسخ به طور قطع منفی است . حسین(ع) امام همه آزادگان ، عدالت طلبان ، فضیلت جویان و حق خواهان جهان است . عاشورا نمادِ مبارزهی حق با باطل و انسان با دیو است . امام حسین(ع) مربوط به تاریخ انسان است و محدود کردن آن به تشیع یا اسلام جفای دیگریست بر امام و عاشورا که توسط دشمنان مغرض یا دوستان نادان صورت می گیرد .
* چارلز دیکنز (نویسندهی انگلیسی)
اگر منظور حســــین جنگ در راه خواسته های دنیایی بود من نمی فهمم چرا خواهران و زنان و
اطفالش به همراه او بودند ؟ پس عقل حکم می کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاری خویش را
انجام داد.
* واشنگتن ایروینگ(مورخ آمریکایی)
برای امام حســـین ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن به ارادهی یزید نجات بخشد، لیکن
مسؤولیت پیشوایی مسلمین اجازه نمی داد که او یزید را به عنوان خلیفه بشناسد.
او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی
امیه آماده ساخت، در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگهای تفتیده...
روح حســـین فنا ناپذیر است؛ای پهلوان من و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، حســـــین!
* پرفسور ادوارد براون (شرق شناس انگلیسی)
آیا قلبی پیدا می شود که وقتی درباره کربلا سخن می شنود آغشته به حزن و اندوه نگردد؟
حتی غیر مسلمانان نیز نمی توانند پاکی روحی را که این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام
گرفت انکار کنند... هر کس اندکی حس در نهاد خود داشته باشد نمی تواند از این غصه غم
انگیز متاثر نشود.
* موریس دوکبری (اندیشمند فرانسوی)
حســـین برای شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام مرتبه اسلام از جان و مال و فرزندان گذشت و
زیر بار استعمار و ماجرا جویی یزید نرفت، پس بیایید ما هم شیوه او را سر مشق قرار داده از زیر
دستی یزیدیان نوعی رهایی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم، زیرا مرگ با
عزت و شرافت بهتر از زندگی با ذلت است.
* گابریل آنگری (نویسنده فرانسوی)
آرامگاه حســـین در کربلا بعد از کعبه بدون تردید دومین زیارتگاه مسلمانان است...
* توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگلیسی)
بهترین درسی که از تراژدی کربلا می گیریم این است که حســین و یارانش ایمان استوار به خدا
داشتند. آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددی در جایی که حق با باطل روبرو می شود
اهمیت ندارد و پیروزی حســــین با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است.
* پرفسور ماربین (فیلسوف و خاورشناس آلمانی)
من معتقدم که رمز بقا و پیشرفت اسلام و تکامل مسلمانان به خاطر شهید شدن حســــین و
آن رویدادهای غم انگیز می باشد و یقین دارم که سیاست عاقلانه مسلمانان و اجرای برنامه
های زندگی ساز آن به واسطه عزاداری حیسنی بوده است.
مادامی که این روش و خصلت در میان مسلمانان وجود دارد هرگز آنها تن به خواری نمی دهند و
تحت اسارت کسی نمی روند.
* سر پرسی سایکس (خاور شناس انگلیسی)
حقیقتاٌ آن شجاعت و و دلاوری که این عدهی قلیل از خود بروز دادند به درجه ای بوده است که در
تمام قرون متمادی هر کسی که آن را شنید بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود.
این عده مردم دلیر غیرتمند، نامی بلند و غیر قابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند.
* پرفسور فلیپ حتی (استاد دانشگاه برستن آمریکا)
همشه اجتماع زائران که به سوی حرم عــلی در نجف و حرم فرزندش حســــین سید پاکان و
سید الشهدا در کربلا سرازیر می شود ، گواهی می دهد که مرگ با هدف برای انسان بیش از
زندگانی فایده دارد.
* کورت فریشلر (مورخ مشهور آلمانی و نویسنده کتاب امام حسین و ایران)
تصمیم ثابت حســـین برای فداکاری مطلق نه ناشی از لجاجت بود، نه معلول هوی و هوس؛ او با
پیروی از عقل مصمم شده بود که به طور کامل فداکاری کند تا مجبور نشود بر خلاف عقیده و
آرمان والای خود با سازش کاری با یزید بن معاویه به زندگی ادامه دهد.
در پیوست به این جا دارد از بزرگان دیگر دنیای اندیشه ، سیاست و ادب نیز در بارهی امام و عاشورا یادآورشویم ، تا این مقال زیبا همچنان ادامه یابد.
گاندی معمار استقلال هند و رهبر ملی مردم این کشور گفت : " من برای مردم هند چیز تازه نیاوردم ، فقط نتیجه ای را که از مطالب و تحقیقاتم در بارهی تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم ، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی پیمود. "
وجرجی زیدان دانشمند و ادیب مسیحی که مؤلف کتاب "فاجعهی کربلا " است می نگارد : " منظرهی سر بریدهی حسین همه را متأثر و محزون ساخت. وقتی چشمان یزید بر سر بریده افتاد ، سر تا پا لرزید و دانست چه عمل بزرگ وفجیعی را مرتکب شده است."
وبازکورت فیشلر آلمانی که در بالا نیز ازاو یادآوری شد در کتاب " امام حسین وایرانیان "می نویسد : " در عاشورا جنگ تن به تن از بامداد تا ظهر ادامه داشت و تو گویی قضا و قدر تعمد داشت که آن روز ، جنگ به آن شکل ادامه پیدا کند... که تا آخرین لحظه ناظر صحنه های ازخود گذشتگی سربازان حسین و خود او بشوند و حتی اندکی از آن فاجعه ها از نظر شان محو نگردد. ... کشته شدن حسین و یارانش قطع نظر از هر نوع نظریهی ایدئولوژی از لحاظ شجاعتی که از آن مرد (بزرگ) و یارانش به ظهور رسید ، یکی از حماسه های رزمی بزرگ جهان است. ... نطق زینب در مردم خیلی اثر نمود... اولین بار بود که یک زن در کوفه، با صدای بلند برای مردم نطق می کرد. "
جرجی جرداق نویسنده و شاعرمسیحی عرب لبنانی که مؤلف کتاب مشهور " امام علی ، ندای عدالت انسانی " است ، امام حسین (ع) را الگوی خوبی ها و یزید را نماد زشتی ها می داند و می نگارد : " یزید وارث بدی های اسلاف خود بود و از آنها نیز فزون داشت... اگر به قول یزید، پدرش معاویه لشکری از عسل زهرآمیز داشت ، یزید لشکر زهر ناب داشت... هیچ کس در خلق انسانی کامل تر از حسین بن علی نبود که... ماموران یزید می گفتند دراین کشتار سهم ما چقدر است، اما یاران حسین می گفتند : اگر هفتاد بار کشته شویم با تو هستیم ."
توماس کارلایل مؤرخ انگلیسی می گوید " پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت باعث حیرت و شگفتی من است."
( مغلوب شد به ظاهروغالب به خصم گشت / باید زیان و سود در آخر حساب کرد)
و ساورجینی ناید ، شاعرهندی می سراید : " ای حسین ، چرا هزاران دوست تو اینطور اشک می ریزند ؟ ای مقدس عالی مقام ، آیا این ها برای فداکاری بی نظیر تو نیست ؟ زیرا که پرچم دین بزرگ پیامبر (محمد) را بر افراشتی و در مقابل جهانیان ، عشق عجیب خود را به خدا ثابت نمودی. "
جواهر لعل نهرو صدراعظم فقید هند، شهادت امام حسین(ع) و خانواده اش را فاجعه ای ذکر کرده که هر سال در ماه محرم از طرف مسلمانان و مخصوصاً شیعیان تجدید می گردد وبه خاطر آن سوگواری برپا می کنند.
ماربین آلمانی حضرت حسین را شخصیت سیاسی مذهبی استثنایی در چهارده قرن اخیر دانسته و علت جاودانگی قیام عاشورا را مبارزه با ظلم و ستم و جور می داند. همچنان نیکلسون که با بنیهی ادبی اش کمابیش آشناییم و و نسخهی مثنوی شریف مولوی جلال الدین بلخی ، چاپ نیکلسون ، شهرت جهانی دارد با حسین وقیامش آشنایی دارد و می گوید:" بنی امیه طغیانگر بودند و قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند. " و سرویلیام مویر می نویسد: " فاجعهی کربلا نه تنها مقدرات خلافت بلکه مقدرات ممالک اسلامی را تعین کرد." (*)
نویسندگان دیگری چون ماساریک ، کاپتین نیبلت ، تولومو ، ژابگر ، ویل دورانت ، سلیمان کتانی ، گابریل دانکیری ، رولو ، گیبون ، لیاقت علی خان و... هرکدام با جملات زیبا و دلنشین در وصف امام حسین و عاشورا می پردازند ، که ذکر همه در مقال کوچک ما نمی گنجد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(
*) عاشورا ، پایگاه جامع عاشورا ( آخرین بازنگری 10 شهریور 1392 ) >http://www.ashora.ir <
عاشورا در شعر و ادبیات عرب
از جمله حرکت هاي دلاورانه که از
شجاعت و بي باکي شاعران در قرون اوليه پس از عاشورا حکايت مي کند، بيان مصائب امام
حسين عليه السلام و حمايت از قيام حضرت در شعر و ادب است؛ امري که موجب تضييق،تهديد
وآزارشاعروخانوادهی اومي شد.
تاريخ نام کساني که درباره فاجعه
عاشورا بعد از اهل بيت 4 مرثيه سروده اند را ثبت کرده است. ابن شهرآشوب (م 588 ق)
مي نويسد: نخستين شعر که در رثاي حسين عليه السلام سروده شد از عقبه بن عمرو
السهمي از بني سهم بن عوف بن غالب از شعراي سدهی اول هجري است که مي گويد:
مررت
علي قبرالحسين بکربلاء
ففاض عليه من دموعي غزيرها
و
ما زلت ابکيه و ارثي لشجوه
و يسعد عيني دمعها و زفيرها
و
بکيت من بعدالحسين عصائباً
اطافت به من جانبيه قبورها
ترجمهی شعر فوق اينگونه است: در کربلا بر قبر حسين عليه السلام گذشتم و اشک
فراواني از ديدگانم بر تربت مزارش فرو ريخت. بي درنگ لب به رثاي او گشودم و برغمش
گريستم. اشک ها و آه هاي من چشمانم را در اين سوگواري يار بودند. برحسين عليه
السلام گريستم و پس از حسين برقومي گريستم که قبر او را با قبور خود احاطه کرده
بودند.
ولي ظاهراً پيش از اين شاعر نيز مرثيه سرايي رواج داشته و نمونه آن شعر عبيدالله
بن حر جعفي (م. 68 ق) است. ابن عبيدالله کسي است که در سفر عراق، امام حسين عليه
السلام با او برخورد و از او ياري طلبيد، ولي او نپذيرفت و خواست اسب خود را به
امام عليه السلام دهد و حضرتش روي از او برگرداند.
مولف ناسخ التواريخ مي گويد: عبيدالله بن حر پس از شهادت امام حسين عليه السلام او
را به اشعاري رثا گفت (سپهر، 1336، ص 76):
فيالک
حسره مادمت حياً
تردد بين حلقي التراق
حسين
حين يطلب بدل نصري
علي اهل الضلاله و النفاق
(ابن
سعد، 1375، ص 124/ شبر، 1422ق، ج1، ص 96-97)
ترجمه ي شعر چنين است: تا زنده ام حسرت و نامرادي بر من باد؛ حسرتي که فضاي سينه
ام را پر کرده است؛ زمانی که حسين عليه السلام از من در برابر دشمنان و نامردان
ياري خواست.
شاعران عرب در قرون اوليه پس از عاشورا با بيان مصائب حسين عليه السلام و حمايت از
قيام حضرت در شعر و ادب، دلاورانه وارد عرصه شدند. کميت اسدي، سيد اسماعيل حميري،
دعبل خزاعي، منصور نمري، عبدي کوفي و ده ها تن شاعر ديگر کوشيدند اين مشعل را
فروزان تر کنند و مظلوميت آل علي عليه السلام و ستم آل ابوسفيان را هرچه بيشتر
نشان دهند و با اينکه سرودن چنان اشعاري درآن روزگار بيم جان در پي داشت نه اميد نان
، شاعران شيعي براي رضاي خدا از مرگ نهراسيدند.
طلايه دار این شاعران کميت بن زياد اسدي (م 126ق) است که بهترين آثار رثايي عصر اموي، هاشميات اين شاعر است:
قتيل
بجنب الطف من آل هاشم
فيالک لحماً ليس عنه مذ بب
و
منعفر الخدين من آل هاشم
الاحبذا ذاک الجبين المترب
(شبر، 1422 ق، ج 1، ص 181).
ترجمه ي شعر اينگونه است:
از بني هاشم شهيدي در کربلا کشته شد که مدافع و حمايتگري نداشت. گونه هاي او به خاک غلتيده شد و به دست دشمن از پاي درآمد، در حالي که پيشاني او نيز خاک آلود بود ( رمزي از بريده شدن سرامام حسين عليه السلام از قفا).
مقابله و فشار حکومت ها، نه تنها از
رشد و انتشار شعر حسيني نکاست که بر حرارت و سوز آن افزود؛ به گونه اي که شعراي
شيعي با از جان گذشتگي و اخلاص به اين فن روي آوردند. با توجه بدين نکته که اين
دسته از شاعران هميشه در مخاطره بودند و شعر را براي تبليغ عقيده خود مي سرودند،
نه براي سروسامان دادن دنياي خويش، شمار اين بيت ها از جهت کميت در خور توجه است
همچنين در مقابل منع و تهديد حاکمان، نقش ائمهی اهل بيت عليهم السلام در شکوفايي
ادب حسيني قابل توجه است؛ چه اينکه تشويق هاي امامان معصوم عليهم السلام در اين
زمينه، رنگ ديني و خلوص آن را دو چندان نمود.
پس از واقعه عاشورا، شعراي نادم و
تواب، اشعار جانسوزي در افسوس و پشيماني خويش به جاي نهاده اند. اين ندامت در
اشعار توابين به اوج مي رسد.
عرف ازدي يکي از اين توابين است که پس از شهادت امام حسين عليه السلام ندامت در
اشعارش به چشم مي خورد تا آنجا که به دعوت براي اقدامي چاره ساز و جبران کننده
منتهي مي گردد و به همراه سليمان بن صرد خزاعي دست به قيام مي زند و در اين راه به
شهادت مي رسد.
فيا
ليتني اذ ذاک کنت شهدته
فضاربت عنه الشانئين الاعاديا
(همان،
ص 130).
ترجمه: اي کاش من هنگامي که او را درک کرده بودم با او عليه دشمنان کينه توزش نبرد
مي کردم.
با وجودي که با اشعار حسيني حتي در
قالب رثا از سوي بني اميه به شدت برخورد مي شد، شاعران اين عصر به انتقام خون حسين
عليه السلام مرثيه مي سرودند و خاندان بني اميه را هجو مي کردند. اين سبک با پايان
گرفتن عصر اموي خاتمه نمي يابد. ورود به عصر عباسي با وجود اشعار انتقام جويي از
قاتلان حسين عليه السلام و به کيفر رسيدن بني اميه از غم حادثه نمي کاهد، بلکه با
تعدي در عصر عباسي دنبال مي شود؛ همان شدتي که منصور نمري (م 190 ق) را به خروش مي
آورد و موجب تعقيب او از جانب حکومت مي شود. وي حکومت عباسيان را استمرار حاکميت
بني اميه مي شمارد، زيرا موضع گيري هر دو حکومت در برابر خاندان پيامبر(ص) يکسان
است.
جفوتم
عتره النبي و ما الجافي
لال النبي کالواصل
(همان،
ص 208).
ترجمه: شما به عترت پيامبر(ص) جفا کرديد و اين جفا کردن ها ادامه دارد؛ همان طور
که بني اميه جفا کردند.
مرائي سيد حميري (م. 179ق) براي شهيدان «طف» پيوسته منبع الهام شاعران بوده است و
قصيده عينيه اش شور و احساس حماسي در دل و جان انسان ها مي افکند:
اُمرر
علي جدث الحسين
فقل لاعظمه الزکيه
يا
أعظما لازلت من
وطفاء ساکبه رويه
(همان،
ص 198).
بر قبر حسين عليه السلام بگذر و به استخوان هاي پاک او بگو: اي استخوان هايي که
هنوز تر و تازه وشاداب هستيد، پيوسته باران رحمت برشما روان و ريزان باد.
ديک الجن (م. 235 ق) شاعر مشهور شيعي در عزاي امام حسين عليه السلام اينگونه مي
سرايد:
جاووا
برأسک يابن بنت محمد
مترملاً بدمائه ترميلا
و
کأنما بک يابن بنت محمد
قتلوا جهاراً عامدين رسولاً
قتلوک
عطشاناً ولما يرقبوا
في قتلک التنزيل والتأويلا
و
يکبرون بأن قتلت وانما
قتلوا بک التکبير و التهليلا
(همان،
ص 288).
ترجمه : اي پسر دختر پيامبر(ص) سرت را غرق در خون آوردند، گويي با کشتن تو، آنان
آشکارا پيامبرت را کشته اند. تو را تشنه کشتند و در قتل تو پروايي از قرآن و از
تنزيل وتأويل نداشتند. آنان که تو را کشته اند براي کشتنت تکيبر مي گويند حقيقت
اين است که با قتل تو تکبير (الله اکبر) و تهليل (لااله الا الله) را کشته اند.
دعبل خزاعي (م. 246ق) شاعر آستان امام
علي بن موسي الرضا عليه السلام است. وي هرگز کسي را بدين خلوص در اشعار خويش ياد
نکرده است او قصيده تائيه اي دارد که به «مدارس الآيات» مشهور است و بلندترين شعر
اوست. دعبل اين شعر را در مدينه سروده است و سوز دروني شاعر از تک تک ابيات آن
شعله مي کشد. دعبل آن را در مرو خدمت امام رضا عليه السلام خواند. وي با اين قصيده
به جاودانگي و آوازه عالمگير رسيد. اين قصيده که حماسه ي تاريخ بني هاشم و منقبت
نامه آل علي عليه السلام است بسيار مورد توجه امام رضا عليه السلام قرار گرفت و او
را گرياند. اين قصيده از شاهکارهاي شعر عرب به شمار مي رود و هنر و حماسه و عشق و
ايمان و اخلاص و انديشه و تعهد و عاطفه در آن موج مي زند. بعضي محققان تعداد ابيات
آن را تا 123 بيت نوشته اند. این قصیده چنین آغاز می شود:
في رثاء الإمام الحسين ( عليه السلام)
|
بكيـتُ لرسـمِ الـدار مـن عَرَفـاتِ |
وأذريتُ دمعَ العيـنِ بالعَبـَراتِ |
|
وفَكَّ عُرى صـبري وهاجت صَبابتي |
رسومُ ديارٍ قد عَفَـت وعِـراتِ |
|
مـدارسُ آيـاتٍ خَلَـت مـن تـلاوةٍ |
ومنزلُ وحيٍ مُقفِر العَرَصـاتِ |
|
لآلِ رسولِ الله بالخيـفِ مـن مِنـىً |
وبالركن والتعريف والجمَـراتِ |
|
ديـار علـيٍّ والحســينِ وجعفـرٍ |
وحمزةَ والسـجّادِ ذي الثَّفِنـاتِ |
|
منـازل وحـيِ الله يَنــزِلُ بينَهـا |
على أحمدَ المذكورِ في السُّورات |
|
منـازل قـومٍ يُهتــدى بهداهــمُ |
فتُؤمَـنُ منهـم زَلّـةُ العَثَـراتِ |
|
منـازل كانـت للصــلاةِ وللتُّقـى |
وللصـومِ والتطهيرِ والحسـَناتِ |
|
منـازلُ جِبريـلُ الأميــنُ يَحِلُّهـا |
مـن الله بالتسـليم والرَّحَمـاتِ |
|
منـازل وحـيِ الله مَعـدِن علمـِه |
سـبيلُ رشـادٍ واضح الطُّرُقاتِ |
|
ديـارٌ عفاهـا جـورُ كـلِّ مُنابـذٍ |
ولم تَعـفُ للأيـام والسـنواتِ |
|
قِفا نسـألِ الدارَ التـي خَفَّ أهلهـا |
متّى عهدُها بالصومِ والصلوات |
|
وأين الأُلى شَطّت بهم غربةُ النـوى |
أفانيـنَ في الآفـاقِ مُفتَرِقـاتِ |
|
همُ أهلُ ميـراثِ النبيِّ إذا اعتـزَوا |
وهم خيرُ سـاداتٍ وخيرُ حُماةِ |
|
وما النـاسُ إلاّ غاصـبٌ ومكـذِّبٌ |
ومُضطغنٌ ذو إحنَـةٍ وتـِراتِ |
|
فكيـف يُحبّـون النبـيَّ ورهطَـهُ |
وهم تركوا أحشـاءهم وَغِراتِ |
|
أفاطـمُ قُومي يا ابنةَ الخير واندُبي |
نجومَ سـماواتٍ بأرضِ فَـلاةِ |
|
قبـورٌ بكوفـان وأخـرى بطيبـةٍ |
وأخـرى بفَخٍّ نالَها صَـلَواتي |
|
وقبـرٌ بأرضِ الجَوزَجـانِ مَحِلُّـهُ |
وقبر بباخَمْـرى لدى الغُرباتِ |
|
وقبـر ببغـدادٍ لنفــسٍ زكيّــةٍ |
تَضـمّنها الرحمنُ في الغُرُفاتِ |
|
وقبرٌ بطوسٍ يا لَها مـن مُصـيبةٍ |
ألَحَّت على الأحشـاءِ بالزَّفَراتِ |
|
إلى الحشـرِ حتّـى يبعثَ اللهُ قائماً |
يُفرِّجُ عنّـا الهـمَّ والكُرُبـاتِ |
|
فأمّا المُمِضّـاتُ التي لسـتُ بالغاً |
مبالغَهـا منّـي بكُنـهِ صفاتِ |
|
قبورٌ بجنبِ النهرِ من أرضِ كربلا |
مُعَرَّسُـهم فيهـا بشـطِّ فُراتِ |
|
تُوفُّـوا عُطاشـى بالفراتِ فليتَنـي |
تُوفِّيـتُ فيهـم قبلَ حينِ وفاتي |
|
إلى اللهِ أشـكو لَوعةً عند ذِكرِهـم |
سَقَتني بكأسِ الثُّكلِ والفَظَعـاتِ |
|
أخـافُ بأن أزدارَهـُم فتَشـوقَني |
مصارعُهم بالجزعِ فالنَّخَـلاتِ |
|
تَقسّمَهُم رَيبُ المَنونِ فمـا تَـرى |
لهم عُقوة مَغشـيّة الحجـراتِ |
|
سـوى أنّ منهم بالمدينة عُصـبةً |
مدى الدهرِ أنضاءً مِن اللَّزَباتِ |
|
قليلـة زُوّارٍ سـوى بعـضِ زُوَّرٍ |
من الضُّبع والعِقبان والرخَماتِ |
|
لهـم كلَّ يـومٍ نَومـةٌ بمَضـاجِعٍ |
لهم في نواحي الأرض مختلِفاتِ |
|
سـأبكيهـمُ مـا حَـجَّ للهِ راكـبٌ |
وما ناحَ قُمريٌّ على الشـجراتِ |
|
وإنّـي لمَولاهـم وقـالٍ عدوَّهـم |
وإني لمحزونٌ بطـولِ حياتـي |
|
أُحبُّ قَصـيَّ الرحم من أجل حبّكم |
وأهجُر فيكـم أُسـرتي وبناتي |
|
وأكتـمُ حُبِّيكُـم مخافـةَ كاشـحٍ |
عنيدٍ لأهلِ الحقِّ غيـرِ مُواتِ |
|
فيا عيـنُ بَكِّيهـم وجودي بعَبـرةٍ |
فقد آنَ للتَّسـكابِ والهمَـلاتِ |
|
لقد خِفتُ في الدنيا وأيـامِ سـعيها |
وإنّي لأرجو الأمنَ بعد وفاتي |
|
ألَم تَرَ أنّـي مـذ ثلاثيـنَ حجّـةً |
أروحُ وأغدو دائمَ الحسَـراتِ |
|
أرى فَيأهُـم في غيرهم مُتَقسَّـماً |
وأيديهمُ من فَيئهـم صَـفِراتِ |
|
سأبكيهمُ ما ذَرَّ في الأرضِ شارقٌ |
ونادى مُنادي الخير بالصلواتِ |
|
وما طَلَعت شمسٌ وحانَ غُروبُهـا |
وبالليـل أبكيهـم وبالغـُدُواتِ |
|
فلولا الذي أرجوه في اليوم أو غدٍ |
تَقَطَّع نفسـي إثرَهُم حَسَـراتِ |
|
خروجُ إمـامٍ لا مَحالـةَ خـارجٌ |
يقوم على اسـم الله والبركاتِ |
۱- پرندگان، سوگوارانه با آوایی نامفهوم چون طنین ناله هایی حسرت بار و آه هایی دردمند ،ترانه های بغض آلود یکدیگر را پاسخ می گویند .
۲-گویی پوشیده و آرام ، راز جان های اسیر عشق در گذشته و آینده را ترنم می کنند .
۳- پیوسته برای آن عاشقان طلب نیک بختی و یاری می کنند تا آن که سپاهیان شب از هجوم رزمندگان صبح ،در هم شکنند .
۴- سلام بر عرصه هایی که از آهوان زیبا تهی گشته است ؛سلام مردی اندوهگین و عاشق و شیفته .
۵- یاد باد آن خانه های سرسبز که جایگاه سپید رویان شرمگین و معطر و نجیب بود .
۶- یاد باد آن شب هایی که پیوستگی و وصال را پیاپی میسر می ساخت و دوری ما را به نزدیکی مبدل می کرد .
۷- یاد باد آن هنگام که آن دل ربایان از سر شرم با دست ، صورت خود را پوشانده اما در همان حال از گوشه ی چشم های زیبایشان نگاهم می کردند .
۸- و آن هنگام که از آن نگاه ها سرمست می شدم و قلبم تا صبح همچنان سرمست می ماند .
۹- اما زمانی که در صحرای عرفات وقوف کرده بودم از دیدن خانه های محبوبانم که از ظلم ویران شده بود چه حسرت ها که بر قلب آزرده ام هجوم آورد .
۱۰- آیا نمی بینی که روزگار با شکستن پیمان ها و پراکندن جمعیت ها ،سختی و ستم خود را بر مردم چه طولانی کرده است ؟
۱۱- و آیا نمی بینی حکومت هایی را که - احکام و فرایض شرعی را- به ریشخند گرفته و به آن بی توجه اند و در شگقت نمی شوی از مردمی که از این حکومت ها ، نور هدایت و رستگاری در ظلمت ها می جویند ؟
۱۲- اما مردم چگونه و از کجا می توانند تنها با نماز و روزه به خداوند ، نزدیکی جویند؟ در حالی که از این حکومت های ظلمت گستر پیروی و حمایت می کنند .
۱۳- البته نمی توانند ـ به خدا نزدیک شوند ـ مگر آنان که فرزندان پیامبر(ص) و پیروان راستین او را دوست بدارند و با فرزندان زن کبود چشم (بنی مروان) و فرزندان عبلات(بنی امیه) دشمنی کنند .
۱۴- و دشمنی ورزند با هند (مادر معاویه) و سمیه (مادر زیاد بن ابیه) و پسرش که اهل کفر و فسق و فجور در اسلام بو د .
۱۵- همان کسانی که پیمان کتاب آسمانی و آیات محکم آن را با دروغ و شبهات شکستند .
۱۶- و حکومتشان جز رنج و مصیبتی بیش نبود که دعوت آنان به گمراهی و فساد، از چهره ی واقعی و زشت آنان پرده برداشت .
۱۷- (آن حکومت) میراثی است که بدون خویشاوند (با پیامبر) به دست آوردند و سلطنتی است دور از هدایت و حکومتی است بدون مشورت(اصحاب) و ناحق .
۱۸(حکومت آنان) مصیبت هایی است که افق آسمان را در چشم ما خونین و سرخ فام و طعم گوارای هر آب زلال را تلخ و شور می گرداند .
۱۹- تنها بیت فلته (کودتا در سقیفه) سبب شد که آن مذاهب و بدعت ها به آسانی در میان مردم بر قرار شود .
۲۰- کسانی که در سقیف بنی ساعده جمع شده بودند با ادعای میراث پیامبر(ص) به حکومت دست نیافتند بلکه با ظلم و ستم آن را به دست آوردند .
۲۱- حال آنکه اگر زمام حکومت را به وصی رسول خدا(ص) می سپردند ،آن را به کسی سپرده بودند که معصوم و از لغزش ها رها بود .
۲۲- (وصی پیامبر کیست؟ او علی است)همان برادر خاتم پیامبران که پاک و مطهر از آلودگی هاست و چون شیر در دل نبردهای دشوار و سخت ، نام آوران کفر را از هم می درید .
۲۳- اگر دشمنان بخواهند این مطلب را منکر شوند روزهای(عید غدیر خم) و (بدر) و (احد) که قله های سر به فلک کشیده و انکار ناپذیرند بر آن گواهی می دهند .
۲۴- نیز آیاتی از کتاب پرشکوه الهی (قرآن) که در فضیلت او و ایثار وی در بخشیدن غذایش به فقیر در هنگام قحطی نازل شده است .
۲۵- نیز خلق و خوی نیکو و صفات درخشنده ای که وی در آن ها گوی سبقت از همگان ربوده و مناقبی که وی آغازگر و اولین صاحب آن مناقب است .
۲۶- مناقبی که با حیله و مکر نمی توان آن ها را به دست آورد و رسیدن به آن مناقب چندان دشوار است که گویی شخص،باید آماج سرنیزه های بران قرار گیرد .
۲۷- هنگامی که شما (توطئه گران سقیفه) شب و روز و بی وقفه بت های (عزی) و (مناة) را می پرستیدید او همراز جبرئیل امین بود .
۲۸- برای دیدن ویرانه های خانه ی محبوب در عرفات گریستم و اشک حسرت ریختم .
۲۹- از دیدن آن خانه ها که روزگار بر آن ها گذشته و اینک خالی و برهنه افتاده ،حلقه های صبرم برید و آتش شیفتگی در دلم بیش از پیش زبانه کشید .
۳۰- مدارسی که در آنها آیات الهی آموزش داده می شد از آوای تلاوت، خالی مانده و خانهی وی چون بیابان بی آب و علف و ناهموار شده است .
۳۱- آن مدارس آیات و آن خانه وحی از آن خاندان رسول خدا(ص) بود که در خیف منی ،کعبه،عرفات و جمرات قرار داشت .
۳۲- خانه ها و دیار علی ، حسین ، جعفربن ابیطالب ،حمزه سیدالشهدا و سیدالساجدین علی بن الحسین(ع) که از بسیاری سجود پیشانی مبارکش پینه بسته بود .
۳۳- دیار عبدالله بن عباس و برادرش فضل بن عباس که همراز رسول خدا(ص) در خلوت ها بودند .
۳۴- دیار دو سبط رسول خدا(ص)،حسن و حسین که فرزندان وصی پیامبر و وارث دانش و نیکی های اویند
۳۵- خانه هایی که در آن ها بر حضرت احمد(ص) که نامش در سوره های قرآن و کتب پیشینیان آمده ، وی نازل می شد .
۳۶- خانه های کسانی که به هدایت آن ها ،دیگران هدایت می شدند و از لغزش ایشان در امان بودند .
۳۷- خانه های نماز، پرهیزگاری، روزه ، پاکی و عصمت ، نیکی ها و ثواب ها .
۳۸- خانه هایی که جبرئیل امین همراه با درود و رحمت های الهی برای ساکنانش در آ ن ها فرود می آمدند.
۳۹- خانه هایی که محل نزول وحی خداوند ، معدن علم او و شاهراه هدایتی بودند که راه های آن روشن و آشکار است .
۴۰- خانه های(کرامت و فضیلت) که از تندباد ستم ظالمان ،ویران شده وگرنه گذشت ایام ،آثار آن ها را محو نکرده است .
۴۱- ای وارثان علم پیامبر(ص) ای خاندان او ، درود بر شما ، درودی چون نسیم خوش بوی بهاری .
۴۲- بایستید ای یاران، تا جستجو کنیم و بیابیم خانه ای را که اهل آن به شدت کاهش یافته اند و بپرسیم که از چه زمان در آن نماز و روزه اقامه نمی شود .
۴۳- و بپرسیم کجایند آنان که سفر غریبانه و دوری و تنهایی ،ایشان را در سرزمین های مختلف پراکنده کرده است .
۴۴- آنان وارثان پیامبر خدایند اگر خود را معرفی و نسب خود را بیان کنند و بهترین سروران و حمایت کنندگان امت در دنیا و آخرت می باشند .
۴۵- آن بزرگوارانی که اگر در نمازهایمان با نام های مبارک ایشان با خدا مناجات نکنیم خداوند نمازهای ما را قبول نمی فرماید .
۴۶- آنان در هر قحطی و خشک سالی و در هر مکان،مردم را اطعام می کنند و به سبب برکت ها و رحمت ها و نعمت هایی که از ایشان به مردم رسیده ،بر دیگران فضیلت یافته اند و شریف و بزرگوارند .
۴۷- آن مردمان ( دشمنان پیامبر و عترت او) تنها غاصب خلافت و تکذیب کنندهی فضایل اهل بیت و کینه ورانی هستند که دشمنی عترت را در دل می پرورانند و در پی انتقام گرفتن و خونخواهی از پیامبر(ص) و علی(ع) هستند زیرا آن دو بزرگوار برای دفاع از خود و دین خدا، خون بعضی از این کفار و مشرکان مهاجم را در جهاد ریخته اند .
۴۸- آن دشمنان هرگاه از کشتگان بدر و خیبر و حنین یاد می کنند اشک هایشان جاری می شود .
۴۹- پس چگونه رسول خدا(ص) و خویشان و قبیله او را دوست داشته باشند در حالی که آتش کینه در درونشان شعله ور است .
۵۰- آن ها در ظاهر با پیامبر(ص) با نرمی و ملایمت برخورد و گفتگو می کردند ر حالی که کینه را در قلب هایشان پنهان می داشتند .{کنایه از اولی و دومی}
۵۱- اگر تنها و تنها قرابت با رسول خدا(ص) ملاک خلافت بود باز هم بنی هاشم شایسته تر از این و آن بودند .
۵۲- خداوند قبری را که در مدینه است از باران رحمتش سیراب فرماید ، زیرا امنیت و برکات الهی بر آن فرود آمده است .
۵۳- پیامبر هدایت که فرمانروای آسمان ها و زمین بر او درود می فرستد و درود های ما را نیز چون هدایایی نثار روح مقدس او می فرماید .
۵۴- هماره تا خورشید به هنگام روز چهره می گشاید و ستارگان به هنگام شب آشکار می شوند درود خداوند بر او باد .
۵۵- ای فاطمه! اگر حسین(ع)را در قتلگاه می نگریستی که چگونه تشنه کنار آب فرات شهید شده،
۵۶- سیلی بر صورتت میزدی و اشک ها از دیده ی محزون بر چهره ات جاری می ساختی .
۵۷- ای فاطمه! ای دختر بهترین مردم ،برخیز و بر ستارگان آسمان که در بیابان های پهناور فرو افتاده اند شیون و زاری کن .
۵۸-درود من بر آنان باد ...آن ستارگان شهید ،آرمیده در قبرهایی هستند که برخی در کوفه اند و برخی درمیده و برخی در فخ .*
*اشاره به قبر امام علی در نجف،امام حسین در کربلا ،قبر پنهان حضرت فاطمه و پیامبر و امام حسن و امام سجاد و امام محمد باقر و امام صادق در مدینه و قبر حسین بن علی بن حسن شهید فخ در نزدیکی مکه .
۵۹-و برخی در جوزان اند و برخی در باخمری در غربتی تمام *
*جوزان : استان جوزجان افغانستان (فعلا سرپل ) یعنی یحیی پسر زید بن علی بن الحسین(ع) که در خراسان قیام کرد و کشته شد . باخمری: یعنی ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب ،برادر محمد نفس زکیه و معروف به شهید باخمری .
۶۰- و قبری در بغداد ،متعلق به جانی پاک و مطهر که خداوند رحمان او را در غرفه های بهشت با رحمت خود فرا گرفته است *
*اشاره به امام موسی کاظم (ع)
چون دعبل به این شعر رسید امام رضا(ع) فرمود : آیا می خواهی در این قسمت دو بیت اضافه کنم که قصیده ی تو کامل شود؟ دعبل عرض کرد :آری یابن رسول الله ! حضرت فرمود :
۶۱- و قبری در طوس که بزرگی مصیبت آن ،همواره آتش اندوه را در جگر ها شعله ور می سازد ،
۶۲- و آن اندوه همچنان باقی است تا آنکه خداوند قائمی را برانگیزد و او اندوه و رنج ها را از ما اهل بیت برطرف نماید .
دعبل گفت : ای پسر رسول خدا آن قبر کیست ؟
امام (ع) فرمود قبر من است و روزگاری خواهد رسید که شهر طوس محل رفت و آمد شیعیان و زائرانم خواهد گردید .آگاه باشید هر که در شهر طوس و غربت من ٬ مرا زیارت کند با من باشد در روز رستاخیز ٬در درجه من و گناهانش آمرزیده شود .
دعبل ادامه می دهد :
۶۳- خداوند امر علی بن موسی الرضا(ع) را به سامان آورد و برترین درود های خویش را بر او فرستد .
۶۴- اما از آن مصیبتهای جانکاهی که اندوه آنها آتش در دلم زده و وصف آن ها از عهده ی تقریر من خارج است،
۶۵- اندوه شهادت صاحبان قبرهایی که نزدیک نهری در کنار کربلا آرمیده اند و قرارگاه آنان نزدیک شط فرات است .
۶۶- شهیدانی که تشنه بر ساحل فرات جان باختند ... ای کاش از اندوه سوگ آنان پیش از مرگ می مردم .
۶۷- از سوزش اندوهی که یاد و خاطره ی ایشان به من جام های مالامال ماتم و سوگ می آشامند به خدا شکوه و شکایت می برم .
۶۸- بیم آن دارم که به دیدارشان بشتابم و قتلگاه شان که در میان دره و نخلستان قرار گرفته آتش عشق و بی تابی را در من بیش از پیش برانگیزد .
۶۹- حوادث روزگار آنان را چنان پراکنده کرد که برای ایشان نه کوی و برزنی می بینی و نه خانه ای که مردم در حجره های آن فرود آیند .
۷۰- تنها گروهی از ایشان در مدینه باقی مانده اند ؛نحیف و رنجور از رنج ها و سختی ها و گرسنگی ها در گذر روزگار .
۷۱- زائران قبور آن جوانمردان ،بسیار اندک اند و زیارت کنندگانی جز کفتارها و عقاب ها و کرکس ها ندارند .
۷۲- هر روز آرامگاهی جدید از ایشان ،پراکنده و دور از هم در گوشه و کنار گیتی پدید می آید .
۷۳- رنج ها و سختی های روزگار و آتش سوزان دوزخ از جوار آرامگاه ایشان دور است .
۷۴- از زمرهی آن جوانمردان ،جنگاورانی سلحشور در سرزمین حجاز بودند که در قحطی ها برای مردم شتران فراوان قربانی می کردند .
۷۵-ایشان را حریمی بود که زنان گناهکار نمی توانستند به آنان نزدیک بشوند چه رسد به آن که زنان آن حریم گناهکار باشند و نیز آن بزرگواران را چهره هایی بود که از پس پرده ها و تاریکی ها می درخشید .
۷۶- اگر به لشکری از سواران دشمن برخورد می کردند ،با نیزه های گندمگون خود آتش جنگ را فروزان کرده ،بی باکانه خود را در گرداب های مرگ می افکندند .
۷۷- و اگر روزی می خواستند افتخارات خود را برشمرده ،به دیگران فخر کنند به محمد رسول خدا(ص) و جبرئیل و کتاب آسمانی قرآن و سوره های آن فخر می نمودند ،
۷۸- نیز به امیرمومنان علی بن ابیطالب(ع) که دارای جایگاه بلند و مناقب بیشمار است و به فاطمه زهرا (س) که بهترین دختران جهان است ،
۷۹- و به حمزه سیدالشهدا و عباس هدایت یافته و جعفر طیار که در حجاب های بهشت پرواز کننده است می بالیدند .
۸۰- آن بزرگواران نه از زنان زناکار چون هند جگرخوار پدید آمده اند و نه از افرادی مشابه چون سمیه مادر زیاد بن ابیه که در حماقت و آلودگی مشهورند .
۸۱- به زودی در قیامت از (اول) که از قبیله ی تیم است و از(دومی) که از قبیله ی عدی است درباره ستمی که بر اهل بیت (ع) کرده اند و غصب خلافت و بیعت دروغین شان که از بدترین گناهان بود بازخواست خواهند کرد .
۸۲- آن ستمگران، پدران را از دستیابی به حقوق پایمال شده بازداشتند و فرزندان را نیز به ظلم و ستم در اطراف عالم پراکنده ساختند .
۸۳- و خلافت را از وصی رسول خدا(ص) به سوی خود منحرف نمودند در نتیجه بیعت ایشان از راه مکر و حیله به دست آمد .
۸۴- در حالی که امام و پیشوای واقعی آنان ،حضرت ابوالحسن(ع) بود که شبیه پیامبر و شکافنده لشکرهای انبوه بود .
۸۵- مرا برای محبت اهل بیت رسول خدا(ص) سرزنش مکن ،زیرا آنان تا هستند محبوبان من و مورد اعتماد من هستند .
۸۶- آنان را برای صلاح و کمال نفس خود برگزیده ام و ایشان در هر حال برگزیده ی برگزیدگانند.
۸۷- محبت خود را از سر صدق و صفا به سوی ایشان روانه داشته و جان خود را داوطلبانه و مشتاقانه تسلیم پیشوایانم کرده ام .
۸۸- پروردگارا! بصیرت مرا در محبت ایشان افزون فرما و محبتشان را که والاترین حسنات و ثواب ها و نیکی هاست بر حسنات نامه ی اعمالم بیفزای .
۸۹- بر انان خواهم گریست ،مادام که سواره ای برای خدا حج گذارد و قمریی ای بر شاخسار اندوه خویش را بموید .
۹۰- آری وابسته ی ایشانم و واگذارنده ی دشمنانشان و اندوهگین در درازنای عمر خویش .
۹۱- جانم به فدای پیران و جوانان شما اهل بیت که منش و اخلاقتان آزادی اسیران و پرداخت دیه ی وامداران است .
۹۲- و آزاد نمودن سوارانی که در محاصره دشمن افتاده و مرگ بر دست و پای اسبانشان زنجیر نهاده و با نبردی متهورانه و به کاربردن نیزه ها و شمشیر ها .
۹۳- به سبب علاقه به شما ،دوستدارانتان را اگر چه خویشان دورم باشند ،دوست می دارم و متقابلا از زن و فرزند خود اگر دوستدار شما نباشند کناره گرفته و دوری می گزینم .
۹۴- همچنین شیفتگی و عشقم را از دشمنی که با اهل حق عناد می ورزد و با مذهبم موافق نیست ،پنهان می دارم .
۹۵- پس ای دیده ! بر آنان گریان باش و با مروارید اشکهایت کمکم کن ،زیرا هنگام آن رسیده است که باران سرشک فروباری و رودبارهای اشک روانه سازی .
۹۶- ترس ها و سختی های روزگار ، زندگی ام را از آغاز تا کنون از هر سو محاصره کرده است ،اما امیدوارم که لااقل پس از مرگ طعم شیرین امنیت و آسایش را بچشم .*
*چون دعبل این بیت را خواند امام رضا(ع) دست های مبارکشان را بلند کردند و فرمودند : خداوند تو را از ترس روز بزرگتر (قیامت) در امان بدارد .
۹۷- آیا نمی بینی که من سی سال است با اندوه و حسرت دایمی ،صبح و شام را سپری می کنم ؟
۹۸- چگونه اینچنین نباشم در حالی که می بینم که حقوق شرعی و اموال اهل بیت(ع) در بین دیگران تقسیم می شود ،اما دست های ایشان خالی است .*
* چون دعبل این بیت را خواند امام رضا(ع) فرمودند : راست گفتی ای خزاعی .
۹۹- چگونه سوزش دلم را دوا کنم ؟ در حالی که می بینم بنی امیه که اهل فسق و فجور و گناهان فراوان هستند .
۱۰۰- و آل زیاد ،در قصرها مصون و محفوظند ،اما آل رسول الله شهید شده و در بیابان ها افتاده اند .
۱۰۱- آری، مادام که در آینه افق ،طلوع کننده ای چهره بگشاید و ندا کننده ای به نماز فراخواند ،برایشان خواهم گریست ...
۱۰۲- آری، تا زمانی که خورشیدی طلوع و غروب می کند ، هر شامگاهان و هر صبحدمان بر ایشان خواهم گریست .
۱۰۳- خانه و کاشانه ی رسول خدا(ص) خالی و ویران گشته است در حالی که آل زیاد در قصر ها به ناز و نعمت روزها را سپری می کنند .
۱۰۴- و در حالی که از گلوی فرزندان رسول الله(ص) خون می ریزد ،حتی گلوی شتران آل زیاد از ذبح شدن نیز در امان است .
۱۰۵- و هنگامی که دختران و اهل بیت رسول خدا(ص) شهر به شهر به اسارت برده می شوند ،آل زیاد در حجره هایشان آسوده می زیند .
۱۰۶- هنگامی که خونی از آل محمد(ص) ریخته می شود نمی توانند خونخواهی کنند و برعکس،حتی گاهی مجبورند دست های بسته و کوتاه از خونخواهی خود را از سر احتیاج به سوی جلادان دراز کنند .
۱۰۷- آری اگر نبود آن آرزوی دیرینه ام که امیدوارم امروز یا فردا تحقق یابد ،جانم از شدت اندوه پاره پاره می گشت ،
۱۰۸- آن آرزو ،ظهور امامی است که قطعا خروج خواهد کرد و قیام وی با اسم اعظم الهی و برکات آن می باشد .
۱۰۹- آن امام ،هر حق و باطلی را از هم جدا می فرماید و مردم را بنا بر استحقاق شان پاداش و کیفر می دهد .
به روایت ابن بابویه (ره) دعبل گفت : چون من این دو بیت را خواندم ،حضرت امام رضا(ع) بسیار گریست ،سپس سر به سوی من بلند کرد و فرمود: ای خزاعی! روح القدوس این دو بیت را بر زبان تو گفته است ،آیا می دانی آن امام کیست و کی قیام خواهد کرد؟ گفتم : نه ای مولای من ! اما شنیده ام که امامی از میان شما اهل بیت(ع) قیام خواهد کرد و زمین را از فساد پاک و پر از عدل و داد خواهد نمود .
حضرت امام رضا(ع) فرمودند: ای دعبل! امام پس از من پسرم محمد است و بعد از او پسرش علی امام است و پس از علی ،پسرش حسن امام است و بعد از حسن پسر او حجت قائم امام است که در غیبتش انتظار او را خواهند کشید و چون ظاهر شود همه از او اطاعت خواهند کرد و اگر از عمر دنیا یک روز نمانده باشد،حق تعالی آن روز را چندان طولانی خواهد کرد تا آن حضرت خروج کند و زمین را از عدل و داد پر کند پس از آن که از طلم و جور پر شده باشد .
اما اینکه چه وقت خروج می فرماید ،خبر دادن از آن وقت است و به تحقیق خبر داد به من پدرم از پدرانش از امیرالمومنین که آن حضرت از رسول خد(ص) پرسید : قائم از فرزندان شما چه زمانی خواهد آمد؟ پیامبر(ص) فرمودند: مثل قیام او مثل قیامت است که حق تعالی می فرماید زمان آن را جز خدا کسی نمی داند و ناگهان بی خبر خواهد آمد .
دعبل ادامه داد:
۱۱۰- چون چنین است پس مژده باد تو را ای جان دردمند و اندوهگینم ... زیرا هر آینده ای نزدیک است .
۱۱۱- آری، بی تابی مکن از طولانی شدن ستم ستمگران ،زیرا استقامتم به من مژده می دهد که دولت مخالفان را دوام و ثباتی نیست .
۱۱۲- پس اگر خداوند رحمان چندان عمر مرا طولانی کند و مرگ مرا به تاخیر اندازد که آن دولت بر حق را درک نمایم،
۱۱۳- شمشیر و نیزه ی خود را از خون دشمنان اهل بیت(ع) سیراب می گردانم و به این وسیله سوزش دل خود را با انتقام از ایشان تسلی می بخشم و غصه ای در جانم باقی نمی گذارم .
۱۱۴- من از خداوند رحمان به سبب محبت به اهل بیت(ع) زندگی جاوید در بهشت را آرزومندم .
۱۱۵- شاید خداوند تبارک و تعالی بر مردم ترحم فرماید و چاره ای که سبب نجات ایشان از جور ستمگران شود برایشان فراهم سازد ،زیرا حق پیوسته به هر قومی نظرهای لطف و بزرگواری دارد .
۱۱۶- می دانم اگر سخن نیکو و حق بگویم ،دشمنان آن را با سخنان زشت و بدی که در مقابل می گویند انکار می نمایند و حق را با شبهه ها می پوشانند .
۱۱۷- نفس خود را به زحمت از جدال با ایشان باز میدارم ،آری اشک های جاری من، مرا بس است .
۱۱۸- این که بخواهم دشمنان را با برهان و موعظه هدایت کنم مانند آن است که بخواهم کوه سخت را از جایش بکنم یا به سنگ های صخره ها سخنی را بشنوانم .
۱۱۹- پس ناچار باید برگردم در حالی که اندوه و بغض گلوگیرم شده و غصه بین سینه و حلق من در رفت و آمد است .
۱۲۰- سودی به ایشان نمی رساند و گروهی نیز دشمنانی هستند که هواهای نفسانی ایشان را به سوی شهوت ها می کشانند .
۱۲۱- آری ، گویی سینه ام از بار سنگین اندوه و ناله های سوزناک پنهان شده در آن به تنگ آمده است .
۱۲۲- ای وارثان علم پیامبر(ص) و آل او ! سلام بر شما ،سلای که چون نسیم جانفزا و معطر ،همواره در جریان است .
۱۲۳- جان من در این حیات دنیوی به شما ایمان آورد و به سبب این ایمان همواره با ترس و آوارگی زیست اما من امیدوارم که هنگام مرگ و پس از آن به شفاعت شما از عذاب الهی در امان باشد .
آنچه دعبل در اشعارش از خاندان پيامبر(ص) در
عصر بني عباس توصيف مي کند، فضايي لبريز از قتل و کشتار، اسارت، آتش زدن و غارت
کردن است، کاري که تنها با کفار و مشرکان انجام مي گرفت.
دعبل در مرثبه خود از يک يک شهداي اهل بيت عليهم السلام با ذکر مدفن آنها ياد مي
کند و فاطمه عليه السلام را به ندبه و زاري بر آنان دعوت مي کند.
شعر عاشورایی چیست ؟
شعر عاشورایی چیست ؟
یکی از بحث های جالب در ادبیات شناسی دسته بندی انواع ادبی است . از دیرباز شعر فارسی را از نظر شکل به قصیده ، غزل ، مثنوی ، رباعی و... دسته بندی نموده بودند.
البته این دسته بندی به پیروی از ادیبان عرب وبر مبنای وزن و قافیه در شعر صورت گرفته است ، تا اینکه شعر نو و پس تر شعر سپید به میان آمد و چهرهی سنتی شعر فارسی را به کلی عوض کرد.
از نظر موضوع و محتوا شعر را از همان آغاز به ستایشی (مدحیه) ، عشقی و عرفانی ، سوگسرود ، هجو ، طنز ، گلایه ، پند و اندرز ، فلسفی ، فخریه ، حکایتی ، سرگذشت و... تقسیم نموده بودند اما، مرز مشخص ودقیقی درین مورد وجود ندارد که انواع ادبی به صورت معین چند گونه است و وجه افتراق آنها در کجاست.
ارستو انواع ادبی موجود در یونان را به حماسی ، غنایی و دراماتیک دسته بندی کرده است ، که اروپائیان از دیرباز به آن اشنا بودند.(نیستانی ، 1387: 21)
دسته بندی امروز انواع ادبی تا حدود زیادی ریشه در تصنیف و تعریف ارستو از ادبیات دارد .
به هر صورت آفریده های ادبی را از نظر موضوع و محتوا امروزه به انواع ادبیات حماسی (اپیک) ، ادبیات غنایی (لیریک) ، ادبیات نمایشی ، ادبیات آموزشی و ادبیات عامیانه دسته بندی می نمایند.
هریک از این انواع ادبی تعریف و مشخصات مربوط به خود را دارد ودارای زیر مجموعه ها و شاخه های فرعی دیگر است.
شعر عاشورایی در یک دید کلی همهی این انواع ادبی را دربر گرفته است. یعنی شعر عاشورایی هم شعر قهرمانی و دلاوری و افتخار ملی ومذهبی است تا بتوان آن را شعر حماسی خواند و هم بیانگر احساس و عواطف فردی و جمعی شاعر و گویندگان با درونمایهی عشق و دوستی با قهرمانان و فداکاران و نفرت و انزجار از جنایت کاران و فاجعه آفرینان ، تا بتوان به ان شعر غنایی را اطلاق نمود.
در زبان فارسی دری ادبیات غنایی بسیار گسترده است که می توان شعرهای ستایشی ، عشقی ، عرفانی ، گلایه ، طنز ، می نامه ها ، مناظره ها ، زندان نامه ها ، نوحه ها و سوگنامه ها و... را از همین گونهی ادبی تلقی نمود.
همچنان شعر عاشورایی را می توان ادبیات آموزشی و تربیتی و محرکی برای دیگرگونی های اصلاحی فرد و اجتماع نیز به حساب آورد وهم آنرا ادبیات نمایشی که تراژیدی جزء لاینفک آن است ، خواند.
می دانیم که تمثیل صحنه های عاشورا و نمایش آن در محضر عام ، سرگدشت بس درازی دارد و نگارنده حداقل آنرا در جوامع عربی ، ترکی و فارسی زبان به چشم سر مشاهده نموده ام و همین طور شعر عاشورایی بخشی از ادبیات عامیانه و فولکلوریک ما را تشکیل می دهد که شواهد بسیار دارد و نیازی به شرح آن نیست.
از توضیحات فوق چنین برمی آید که شعرعاشورایی شامل تمام انواع ادبی می شود، اما این سخن برای پژوهش ما در باب شعرعاشورایی چندان سودمند نیست و تعریف جامع و مانعی را که می خواهیم از ادبیات عاشورایی ارائه نماییم با چالش مواجه می سازد.
اگر از حوزهی کلی به جزیی حرکت کنیم و به مانعیت تعریف نسبت به جامعیت آن بیشتر بچسپیم و بخواهیم شعرعاشورایی را حداقل در یک و حداکثر در دو نوع ادبی بسنجیم ، آنگاه قصهی ما کمی متفاوت تر از نتیجهی فوق خواهد بود.
علی الظاهر هرگاه شعری از گونهی عاشورایی خوانده می شود ، عالم وعامی قضاوت می کند که شعر شعر عاشورایی ، شعر حماسی است.
این بیان به ظاهر ایراد ندارد ، چون در نگاه اول چهرهی شعر عاشورایی تمام اندام حماسی است.
متفکر شهید استاد مرتضی مطهری که نگارنده احترام ویژه ای به مقام شامخ علمی و معنوی شان دارم ، در جلد سوم حماسهی حسینی ، می نویسد :
" حسین یک شخصیت حماسی ، و حادثهی کربلا یک داستان حماسی و شعار های حسینی ، شعار های حسینی است ." (مطهری ، 1374: 315 )
این سخن در جای خودش کدام ایرادی ندارد ؛ چون عاشورا نمایشگاهی از شهامت ، غیرت ، فداکاری وشهادت بود و شعر عاشورایی بیان همان شجاعت ، دلاوری و قهرمانی است و اپیک یا حماسه یعنی همین.
شعر عاشورایی شعر فرد نیست ، بل شعر عموم ، شعر مقدس و شعر خدا ومردم می باشد. شعر عاشورا ، شعرتاریخ است ، اما نه تاریخ یک ملت که تاریخ انسان . شعر عاشورایی ملی است ، ملتی که بنی آدم نام دارد ، ملتی که آزاده و غیور ، عدالتجو و آزادیخواه است. ملتی که خدا آن را ملت یکتاپرست و شرک ستیز ابراهیمی لقب داده است. آری ؛ شعر عاشورایی ، ملی است اما از نوع انسانی و فراملی و جهانشمول !
اما ، آنگاه که ما پوست شعر عاشورایی را می شگافیم وبه درون آن راه می یابیم سیمای درخشان عشق وفطرت و احساسات مقدس انسان را در آن در می یابیم که معرف ومبین غنایی بودن آن است.(*)
بسیاری ها گمان کرده اند که شعر غنایی شعر فردی وشخصی است ؛ حالانکه چنین نیست. شعر غنایی از نیرومند ترین جنبه های اجتماعی برخوردار است . در ادبیات غنایی زبان به سوی گوینده گرایش دارد ودارای کارکرد عاطفی است و شاعر با نگاه عاطفی و عشق به جهان می نگرد وبه دریافت ها و احساس های خود رنگ فلسفی ، روان شناسانه و جامعه شناسانه می دهد.
از میان سه عنصر شعر ( اندیشه ، خیال و احساس ) عنصر احساس مهم ترین جایگاه را در شعر غنایی دارد. عشق روح و کالبد این شعر را تشکیل می دهد.
نگارنده برخلاف نگاه عموم به شعرعاشورایی ، که آن را شعر حماسی می دانند ، باور دارم که اساس و درونمایهی شعر عاشورایی ، غنایی است ف اما با ظاهر حماسی اراسته شده است.
درمقدمهی رساله گفتیم که اساس شعر عاشورایی ، غنایی بوده است که لباس حماسی بر تن دارد ،اما بعد از شهادت امام حسین (ع) و قیام عاشورا در مجموع شعر و ادبیات عاشورایی سوی حماسه بیشتر میلان نموده است ، با آنکه روح و بنیان غنایی بودنش را هنوز هم حفظ کرده است.
به تعبیر دیگر می توان گفت ، شعر عاشورایی ، شعر لیریک است که با شعرحماسی یا اپیک وابراز احساسات جمعی وملی و بیان دلاوری و قهرمانی عجین شده است و گاهی روکش مرثیوی و سوگ وعزا را نیز به خود گرفته است که آنهم جزیی از غنا و عشق است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) این نوع ادبی برای آن به غنایی یا لیریک مسمی شد ، که آن را با آهنگ وسرود خوش و آواز دلنواز و با آلهی موسیقی به نام لیر یا چنگ می سرودند . این نام را یونانی ها روی این نوع ادبی گذاشتند.
برای نمونه به دو قطعه شعر از شعرای مشهورعاشورایی افغانستان ، محمد واصل کابلی و سید اسماعیل بلخی توجه کنید. سروده هایی که همه جا در منابر و مراسم حسینی هر ساله وِرد زبان میلیون ها عزادار فارسی زبان است.
قتلگاه : از واصل کابلی
ای دل بیا و ساز کن اسباب ناله را
بنیاد کن حدیث غم دیر ســــــاله را
خون عزیز ساقی کوثر به خاک ریخت
ســـــاقی ! بیا لبالب خـــون کن پیاله را
کشـــــــتند آهــــوان حـــــــرم را یزیدیان
خون در دل است دایم ازین غم غزاله را
لیلا به روی نعش علی اکبر جـــــــوان
خوش می سرود ناله کنان این مقاله را
کای نور دیده از غم خال تو سوختم
"ای داغ بردل ازغم خال تولاله را"
حیف است این کلالهی مشکین به خاک وخون
برخـــــیز تا که شــــانه زنـم این کلاله را
چـــون دودمان ختم رسالت به باد رفت
کوفی به خط جور نوشت این رساله را
بر والی دمشــق که یا ایهاالامیـــر
لبریز کن زبادهی عشرت پیاله را
کز خاندان فاطمه کشـتیم هرچه بود
کردیم بر سنان سر چندین سُلاله را
کان ظلم را کسی ندیده از ملت یهود
کردیم بر سنان سر چندین سـُلاله را
مردان شان قتیل وزنان جمله دستگیر
لبریز کن ز بادهی عشـــرت پیاله را
می آوریم سوی تو اینک دوان دوان
پایِ پیاده دخترکانِ ســـه سـاله را
بردیم اهل ُبیت نبی را به قتلگاه
گفتیم کزجگر نکشند آه وناله را
دادیم از تپانچه ســــزای ســـــکینه را
خوش می فشاند بررخ گل باد ژاله را
دانی که خط عارض اکبر پگونه بود ؟
هرکــس به گِرد ماه نظر کرد هاله را
واصل ! بیا که صاحب ما شاید از کرم
زینت دهد به مُهر قبول این قباله را ( واصل ، 1385: 148 )
رهبر آزادی : از علاّمه بلخی
در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی
آزاد تــوان بردن ره در بــر آزادی
با رمز تبسم فاش می گفت به هر گامی
امضای من ازخون است بردفتر آزادی
زوراست گلوی من ازخنجرت ای گردون
برّم رگ اســــتبداد با حنـــــــجر آزادی
آری چه عجب درسیست ، با عزم توان افگن
در کـــــاخ فلک یکدم کـــرّ و فـــــــر آزادی
عباس، نجات شرع از لطمهی طوفان داد
در شــطّ فرات افـــگند چون لنگر آزادی
از زیرِ سمِ اسپان قاسم به عروسش گفت
با یاد تو خـــــوابیدم در بســــــتر آزادی
اکبر دمِ جان دادن گفتا به پدر خوش باش
سیراب شدم ، مســــتم از ســـاغر آزادی
غوغا زجهان برخاست آندم که صدا آمد
عنقا ز حـــرم بگشود بال و پر آزادی
با جوهر اســـتعداد بر نور قدم مظــهر
شش ماهه علی اصغر آن گوهر آزادی
شه بر سر دوشش برد تا محفل حق یعنی
اصــغر تو بگـــو تکبیـــر بر منبر آزادی
القصه ازآن آزاد هر لحظه درآن وادی
اسپند جگر می سوخت در مجمر آزادی
آزادی مطلق گشت آنگاه که زینب دید
افتاده تنِ مجروح از مصـــدر آزادی
زد بوسه به حلقومش، با اشکِ روان می گفت
رفتیــــــــــــم ز پابوســــت ای مفخــــر آزادی
نه جامه ترا دربر ، نه برسر من معــــجر
کاین هردوضرورت نیست درکشورآزادی
عابد به غُل و زنجیر ، ما قید واسیر شمر
ســهمیهی خود بردیم زین محضر آزادی
در کوفه به نوک نی منشور ومدلل داشت
خاکســــــتر آزادی زیب ســـــــر آزادی
از جوشش خون اوست درآب وگِل بلخی
شــور وشـــر آزادی تا محشـــــر آزادی ( بلخی ، 1368 : 236 )
متوجه هستید که از هر مصراعِ ابیات فوق ، سوز وگداز و عشق وشرار بیروم می ریزد و این همان شعرغنایی یا شعری که اساس آن را احساس و عاطفهی انسانی تشکیل می دهد و به قول اقبال لاهوری دانشمندِ سخن سرای پاکستانی که می گفت : " مصرع من قطرهی خون من است" ، این بیت هاهم چون قطره های خون شاعر است که در عشق حسین و عاشورای حسین به برگهاهای کاغذ نقاشی می گردند وفضای ایستگاه های مهرِ حسینی ( مساجد و تکیه خانه ها ) را عطرآگین می سازد وهمواره با اشک محبت همراه است و گاه این اشک ها با پیک های عاشقانه به معبد عشق ، کعبه عشق و کویرعشق (کربلا ) می رسد. واین همان شعر عشق (غنایی) است که با لباس دلاوری و فداکاری ، ایثار و شجاعت (حماسه) مزین شده است.
« ای صبا ای پیک دور افتادگان
اشک ما برخاکِ پاکِ او رسان »
اشعار جدیدترس.م.س.(چکاوک) / چکاوک و واژه های سرگردان
(فصلی ازمونوگراف یکی از دانشجویان دانشگاه کابل مقطع لیسانس پیرامون اشعاردکترموسوی )
قرارپژوهشی که نگارنده در قسمت نوشته ها وشعر های دکتر سید علی موسوی سنگلاخی که با تخلص هنری چکاوک انتشار یافته است ، نموده ام ؛ شاعر جوان وگمنام ما برعلاوه سه مجموعه اشعار چاپ شده که در فصول قبل از آنها یادآوری شد ، مجموعه های دیگری نیز در دست چاپ دارند. شعر های جدیدتر چکاوک گاهی در نشریه ها و گاهی هم در فضای مجازی و وبلاک شخصی شان تحت نام چکاوک به نشر می رسد و گاهی هم در بزم های شب شعر و محافل گوناگون توسط خودشان به خوانش گرفته شده است.
به هر صورت نگارنده این شعر ها را از وبلاک ویا نشانی شخصی خودشان اخذ نموده ام و ضمن تشکر از جناب شان که با سینه گشاده همه را در اختیار من گذاشتند با حفظ امانت فرهنگی در اینجا نقل می نمایم.
اشعار جدید چکاوک از لحاظ طرز تفکر دنبالهی همان اشعار قدیمی وی است ، اما از لحاظ ترکیب ، واژه ها و ساختمان فرق نموده و تصویر سازی های زیبا و خیال برانگیز و زبان جدیدتر دارند وبه صورت کلی نشان دهندهی پیشرفت سریع ادبی و تحرک ذهنی سیال او است. شاعر سخن سرای ما طی سالهای اخیر شعرش را از نظر ساختمان تقویه نموده و برمعلوملت آفاقی و دانش های مرتبط به ادبیات افزوده است.اهمیت شعر ها جدید در آن است که شاعر موازنه بین شکل و معنا را در اشعارش حفظ نموده یا بعه عبارت دیگر متن و محتوا بصورت موازی و هنرمندانه به پیش رفته است ، اما به روشنی دیده می شود که شاعر به شکل اهمیت بیشتر داده و رستاخیزی از واژه ها را به میان آورده است ، که نشاندهندهی نیم نگاه شاعر به فرمالیزم یا ویژه تر شکل گرایی روسی است.
نگارنده که در پی نقد شعرهای چکاوک و تعریف از شخصیت علمی او نمی باشم و فقط به عنوان معرف وگاهی گذارشگر اشعار او عمل می کنم بهتر است بدون مقدمه به اصل مطلب رفته و برخی از این شعر ها را در اینجا نقل کنم.
شعر های جدیدتر چکاوک که درینجا نقل می گردد همه غزل واره است اما محتوای آن از شعر عاشقانه و عرفانی تا شعر سیاسی و انتقادی متفاوت است.
پدرود
پدرود همــوطن ، که کشتهی راهِ وطن منم پوشـــیده زیرِ جامهی ســـــبزم کفن منم
از لانهی نفاق برون آی ، گـــــوبه خصم کآمـــادهی نبردِ عیــــــان ، تن به تن منم
شمشـــــیر خود به عشــــق خدا آب داده ام مردی که دیوِ ترس کند ریشــــه کن منم
کس تا کنون نبســـــته مُچِ پورِ ســــنگلاخ همشــــــــهریِ تهمتنِ لشـــکر شکن منم
گشتاسب رابگوی که چشم از زرنگ پوش رویین تنت به ســــاحلِ زابل فگن ، منم
خــــوابیده مرگ شـــــرم بود در دیارمــا من هاشــــمی تبارم و ایدون که من منم
توسی کجاســــت تا بنویســـــد حماســــه ام
آنکس که گفت نطفه و تخــــمِ ســـــخن منم
کابل ، 12 / 5 / 1391
پرواز کابل ، 3 / 1 / 1391
آبی صــــــدای من دلِ فولاد را شکسـت
اما به ســــــینه پنبهی بکرش اثر نکرد
این شــــیوه چیست ؛ بافتن دام عنکبوت
در خاک ســــرد تخمهی داغم اثر نکرد
حیرت زده به برزخ نومیدی و امــــــید
باران سترون است که گل بارور نکرد ؟
من کیستم که ساغر غم شیشه ام شکست
ساقی زخون دیدهی مســـــتم حذر نکرد
خام است بوته ها به وصالش مسوز زود
بر کال شـــاخه ها سخنی گر اثر نکرد
پرواز خوش ! خدای نگهدار ، همســـفر
منع الخروج بودم و یاران خـــبر نکرد
عقاب
بستم به دام عشق و شکایت نمی کنم
از قاتل جســــــور حکایت نمی کنم
نی نام او عیان بنمودن به دادگاه
افســـــانه ام به باد روایت نمی کنم
خـــــونم بریز تا نشوم خفه در قفس
فـــریاد زیر تیغ جــــفایت نمی کنم
من متهم به قصهی پرواز بوده ام
بالـم ببند قصـــــه برایت نمی کنم
آخرعقاب را به گل وبوستان چکار؟
گمره شدم ، روان به فدایت نمی کنم
کابل ، 17 / 4 / 1391
فروردین 91
چکاچک می چکد باران به شاخ وبرگ گلشن ها
به ناف نسترن ، بر ساقهی خوش رنگ گلبن ها
زلبحند صدف پیداســـت مســـتی های مروارید
خـــوشا کاکل زری نوزاد و دامان پری زن ها
هوا آبســـتن عشق اســت و دریا بســــتر شادی
عروس نوبهار و حجله در صحــرا گزیدن ها
افق در خنده وخــورشید عریان کرد اسرارش
منیژه سربه چاه بنموده ، روشن چشم بیژن ها
نگار آتشین صورت ، کبودش پیرهن بر تن
مثالــش قـایق زرّین به آبی رود ژرمن ها
سمن باغنچه ای برلب،چمن با شاخه ای درپیش
مرا دوشــیزه دلبندی ، روان درکوی وبرزن ها
شقایق سرخ وپیچک سبزومرسل زردودلداران
سپیدستی چو نرگس ؛جامهی بی رنگ برتن ها
شــــرار آبشــــار و باد عطر انگیز هم آغوش
مرصع گشته از گوهر میان دشــت و دامن ها
قناری ها ترنم خوان و بال افشان پرســتو ها
پریشان زلف وگیسوها،نمایان ساق وباسن ها
مرا در دست نایِ نی ، ورا در پیش جامِ می
یکی مفتونِ میخواران دگر مشحونِ شیون ها
چکاچک می چکد باران به شاخ و برگ گلشن ها
به خرم برج فروردین ، چکاوک همچنان تن ـــها
ورق دادگستری
کی می رسد به سر، شب سرد ستمگری ؟
توجیـــه زور با ورق داد گســــــــتری ؟
آیا کسی به فکر سرشک شقایق است ؟
چون وچرا تمام ؛ عطوفت ، برادری ؟
کو ابر نو بهـــار و کجا غنچهی امید ؟
کو نعره ای که داد زند ، دادِ حیدری ؟
آرش کجاست ، خسرو نوشیروان کجاست ؟
کـــــو رســــــــتم تهمتن و گـرز دلاوری ؟
نی نی کسـی نمانده که بندد مچ ضحاک
نی فرّ ایزدی و نه مشـــت بهــــــادری
خلقی به داســــتان وغ و روبه مبتلاســـت
ملکی اســـــــیر منترِ پیران خــــرخــــری
دانش سواد گشت و سیاه کرد باغِ علم
" با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری "
در شــــوره زار ، مزرع گندم ســـــراب دان
رویاســـت کشـت و خرمن و داس و دروگری
همت بلند دار و توکل به خــــویش کن
خود دادگاه و محضر و قاضی و داوری
کابل ، 21 / 9 / 1391
تبعیض یا تفاوت؟
خدایا داد ما بســــتان از این بی رحم کرگس ها
که دنیا پاک می باید ز نا اهــلان و ناکــس ها
یکی میخانه می ســازد ز اشک داغ مظلـــومان
یکی کاشانه می سوزد به روی ناتوان کس ها
چرا زاغ و زغن را عمرِعشرت بارطولانیست؟
چرا طـــاؤوس را کردن اســـــیر دام اخنس ها؟
نمی دانم قضایت چون کند بیچاره مردم را ؟
که پیشاهنگ مان بر دار و در زنجیر واپس ها
بلی چـــــون اســـت دیبا پایمال اژدها پوران ؟
گهــرها غرق دریایند و عمـــان صحنهی خس ها
کابل ، 24 / 3 / 1391
فرا وصال
دیدیم یکی چــهره ز خورشـــــید عیان تر در دیده نگنجـــید و ز اندیشــــه نهـان تر
گفتم که به آغوش کشم ســـرو رسایش گفتی که ز آغـــوش توام خیلی کلان تر
گفتـــم که به آیینهی دل پای گذارید ! خندید و اشـــارت که مرا گـام چمان تر
افســوس که ما را نرسد دست به زلفش زلفی که کمان است و هلالی که کمان تر
لب تشــــنه بماندیم چو آلاله لب جوی خونابهی دل قصه به اشکی که روان تر
" پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد " بگذار که با یاد شــــما گاهی جـوان تر
کابل ، 12 / 11 / 1391
مخدره خانم!
جلوه هایت بی شمار و چهره ات پنهان چرا ؟
گاه ســــر تا پا حجاب و گاه تن عریان چرا ؟
تا گذشتم از کنارت غرق در دریای شـــرم
پرزه بارانم نمودی پیش اغیاران چـــرا ؟
خوب می دانی که با جان می خرم کالای عشق
اینقدر بازار تیزی با خــــــــــریداران چرا ؟
" نازنینا مــــا به ناز تو جـــوانی داده ایم ؛
دیگر اکنون با جوانان ناز کن " پیران چرا ؟
خود مرا چون کودکی بردی به پای قند خویش
گوشمالی می دهی این کودکِ نادان چرا ؟
کس ندیده در جهان اینگونه بازی با کسی
اشتهای خوردن و گفتن مخور ! اینسان چرا ؟
شـــــهریاران اند میدان دار بزم شعر چون ؟
" موسوی " را کس نمی ماند درین میدان چرا ؟ کابل 2 / 3 / 1391
فرزانه ! به فرزانهی فرهمند ، کابل ، 15 / 8 / 1391
فرهمند است طنازم ، یکی چالاک و مسـتانه
نمی داند مگر، بیچاره ام کـــردست و دیوانه
نه گفتن عاشقم اورا ، نه پرسیدن کجا کویش؟
که می ترسم به بدنامی کنندم باز افســـــانه
چه سود از روی زیبایی که با اشباح پیچیدی؟
چــــرا طاؤوس را کردن اســــیرِخاک ویرانه ؟
کجایت پس کنم پیدا و گویم : دوست می دارم
ترا ای نازنین دوشــــــــیزهِ زیبای فرزانه !
عجب افتاده ام در بند گیســــــــوی پریشــانت
کشیدی آخــرم سویت ، مخـــوانم باز بیگانه
اگر مردم بپرسد دلبرم چون است ، چون گویم ؟
بیا درمردم چشمم نشین و بنگرم محبوب جانانه
فدای دلبــری گردم که با عکسش شـکارم کرد
عجب صیاد تردستی که دامش ناز وسامانه
همینم خوش که در بند پری رویی گرفتارم
یکی دخت خـــراسانی که اندرقله ها لانه
وشـــــاید روزگاری دست تقدیرم مدد کردی
به ناپیدا ســـفرکردن کنارش شانه در شانه
فضای بسترم ازعطرپندارش چنان مملوست
یقینــــــم آمدن ما را عیادت در شـــــفاخانه
نمی دانم چـــــرا از من رمید آهوی کهســــارش ؟
که دیگر نیســـــتی حتی به بازی هــــــای رایانه
مگر آهنگ لبهایش به گـــوش قلب من گــــوید :
زنان را عهد محــــــکم تر بود از قـــــول مردانه
ترا من عاشــــقم تا واپســـــین ایام ای فرهــــــاد !
بیا اســـــــتاد ، شیرین ات ببردن سوی میــــــخانه
که کم کم سـرشود دیماه هجـران باز کن آغوش
فشـــــردن در بغل دلدار و بودن چانه در چانه
وسوسه کابل ، 15 /5 / 1390
ای که شــــــان تو فرا رفت زاقلیم جلال
در دل کوچک من لانه نمودن چه خیال ؟
شهســــــواری ملخی را به شـــکار آمده چـــون؟
این چه بازیست، چه غوغا وچه حکمت چه جدال ؟
خانهی دل که پر از نقش ونگار صنم است
ســــوختاندن نبود شـــــیوهی رندی وکمال
آبرو ریخت اگر در هوس چشمهی لعل
چه کنم ؟ غالبهی تشـــنگی و آب زلال
تابکی دیدن معشوق و گزیدن لب شوق
باز گفتن که حذر ، کام نکردست حلال!
ایزدا ! بنده ببخشای گر اندیشه گر است
دوزخم نیست سزا بهرِ یکی چند سوال
رمز افســــونگری شــــاهد طناز ز چیست ؟
دخت تاجیک چرا خلق بدین خوی وخصال؟
در دلم وســـــوسهی عشق ســـــــپیدار که کاشت ؟
بر ســــــرم شـــــــور رســیدن به اهورای جمال ؟
بهتر آن بود که ســــیمین بدنی هیچ نبود
نه ورا فکر فریب و نه مرا طمع وصال
سوگنامهی گل مریم
بیدل منم که دلبرکم چـون نمود و رفت
دلداده ای که دل دلِ من خون نمود ورفت
با دشــنهی نگاه درآمد به ســـــــــینه ام
افگار کرد وداغ و دگرگون نمود ورفت
لب های منجمد چـــــــو شگفتی به نو بهار
ســیحون نمود دیده و جیــحون نمود ورفت
هنگــام رفتنــش همه ســـــودای زندگی
بردی یواش ،مرگ من آسون نمودو رفت
گفتــم بمان که لاله بروید زخـــاک عشق
پدرود گفت و مســخره ایدون نمود ورفت
حالا منم که مانده به سودای ســوز و ســاز
اوچون فسانه ای که من افسون نمود ورفت
ازاو فقط نشــان گل مریم به دســت من
با سوگنامه ای که خود ایدون نمود ورفت
کابل 2 / 2 / 1392
چکاوک و واژه های سرگردان
جالب است که شاعر شیرین سخن ما از هر دری سخن رانده و چون سخن رانده شیرین گفته و از هر میدانی موفق بدر آمده است . اینبار اشعاری از چکاوک گمنام نقل می کنم که خیلی متفاوت تر از بقیه اشعار اوست. شاعر نام این دست از شعرهایش را واژه های سرگردان گذاشته است . دراینجا شاعر پا به مکتب فوتوریزم گذاشته است و رگه از تاثیر فوتوریزم روسی در آن دیده می شود.
س.م.س. چکاوک درین اشعا به وضوح تحت تاثیر شعرهای مایاکوفسکی شاعر فوتوریست روسی به ویژه شعر مشهوراو " ابر شلوارپوش " قرار گرفته است.
این گونه اشعار در افغانستان کاملا جدید است و گویا شاعر جوان ما علم بردار آن در افغانستان است.
منتظرتان نمی مانم ویکراست به سراغ واژه های سرگردان می رویم :
واژه های سرگردان
در جستجوی خدا بودم.
اورا نیافتم که هیچ ؛ خودم را نیزگُم کردم.
تکاپو می کنم .
باز نشستن هرگز!
همچنان پویا می مانم.
یقین دارم که پویاگرم.
ایمان دارم که می جویم.
جویباری در همین نزدیکی هاست.
تشنگی ام برآن دلالت دارد.
شک من عین ایمان است.
بالاتر از ایمان شما!
سلام هگل ! سلام ارستو ! سلام اویسینا !
سلامی از نوع وداع.
من فلسفه نمی دانم.
فیلسوف !؟
حیف از این واژهی آهنگین که در شعر نمی گنجد.
از فلسفه بوی فلاتون می آید.
بوی جمهور و حکمت!
من تبعیدی افلاتونم.
مرا از شهر دانش رانده اند ، هگل!
تو که با مطلق مخالفی ، به من بگو ،
آیا فطرت من هم زادهی ذهن من است؟
آری یا نه ؟ زودشو !
مراجعه کن به تز وانتی تز خویش.
به صغرا کبرای دیالکتیک خود.
منطق تان گمراه کننده است.
های شاگردان سقراط ؛ گلاکون ها !
های حواریون مسیح ؛ اسخریوط ها !
و البته های یاران محمد ؛ پدرگربه ها !
وهای انسانمداران انسانگای ؛ اومانیست ها !
چه کردید با خداوندگار تان؟
سکوت. سکوت. سکوت.
شعرمن شعر است.
از وزن تهی.
از قافیه مستثنی.
از مافیه وز وافیه وشافیه وعافیه ...خالی!
واژه های سرگردان است ،
در کوچه های خیال.
نه ؛ کوچه ها ، خیابان ها مال شما.
خیال هم ارث مادرتان ، روسپی خانم خدا !
مال بابای قلابیّ تان.
هرچه برسرش می مالید ، بمالید.
هرچه لقبش می گذارید ، بگذارید.
یک لست بی سر وپا :
خدا ، طبیعت ، ماشین ... ریش ، صلیب ، دستار ... ذات ، مطلق ، واجب ... مفلر ، کریوات ، مینی ژوب...آتش ، مُغ ، بتکده .... پاپ ، مردوک ، ملا... تائو ، مائو ، گنگا... ستاره ، سینما ، سکس... لبرالیزم ، کمونیزم ، ارتجاع ... تزویر ، زر ، زور ... سناتور ، آماتور ، دیکتاتور ...
سپید ، زرد ، سیاه ....پدر ، پسر ، جوهر... جزء ، کل ، هنر ... قبیله ، آتون ، نمرود... رام ، کریشنا ، ارجون ... یهوه ، یهودا ، بودا... خلیفه ، قیصر، کسری... رنسانس ، دموکراسی ، پایان تاریخ... ژوپی تر ، ژونون ، می نروا ... توتم ، تابو ، نیروانا ... بگوان ، سگوان ، پشگوان و ...
وای زیاد شد ، خیلی زیاد.
با این همه خدایگان نقلی و ملیونها فرزند خلف و مفت خوارش چه کار کنیم.
اما جان مادر تان.
جان خدای چرب تان.
بر سر ما شیره نمالید.
نه کلاه گشاد ، نه نعلِ وارونه !
من به خداوندان ستمگر تان ایمان نمی آورم.
ما به خدای مسخرهی تان ایمان نمی آوریم .
اخوان الشیاطین !
من برادر حرامزادگان نمی شوم.
فی سبیل الله ،
در صراط المستقیم ،
جماعت کوچکی هستیم.
حزب الله گرچه اندک است ،
اما پیروز است .
رستگار است.
واژه های سرگردان!
از کوچه های خیال پا کشیدیم .
شدیم بی خیال.
از پس کوچه های تشریفات نیز.
فقط آهنگ باقی مانده است.
شاید به زودی از شر آن هم خلاص شویم.
آن وقت شعر ما شعر می شود.
شعر آزاد !
شعر بی رنگ !
اما نه سپید ، اما نه سیاه !
بی رنگ ، بی مزه .
این که شعر نیست.
پس شعر شما را چه بگوییم ؟
آری ، هیچ است.
اما ، پوچ نیست.
پیچ است . می شگافد.
مواظب تان باشید . پدرود.
کابل ، 1 / 12 / 1391
انسان
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
و رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونُه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو نام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا با خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم تازیِ دخترگورو پا لُچ .
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه تُرکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
کابل ، 17 / 12 / 1391
درگوشهایت فمبه فروکرده ای؟
بد جوری گرفتارم کردی ( فرزانه ) !
با تو چه کار کنم؟
چکار می توانم بکنم؟
فاطمه ها ، فروزان ها ، فرهمند ها و فرحنازها !
خانه خرابم کردند.
فریاد می زنم.
شکایت می کنم.
دادخواهی می کنم به دادگاهِ نگارک ها ،
به دیوان عالیِ واژه ها.
همان الفبای پدری خودمان ؛
از نگارکِ " فا "
از یک حرف مفت.
می گویی ، چه فایده ؟
در گوشهایت فمبه فرو کرده ای ؟
می شگافم ،
می کاوم ،
اگر فولاد هم فرو کرده بودی ،
شیههی که از گلوی خشکیدهی من می تراود ،
به رکاب گوشهای تو چنگ می زد.
و دماغ ناشنوای ترا می خراشید.
جیغی که به عرش می رسد.
انفجاری که گوشهای خدا را پاره می کند.
می گویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
باشد.
فریاد می زنم.
به همه می گویم :
های مردم ! با خبر باشید ،
( ) مرا دوست ندارد.
به درک !
هرجا می روی برو.
با نامزدِ کچلت.
دور دنیا بگرد.
تا استرالیا هم برو.
اما مواظب باش ،
آن بازو های سیمین ؛
آن یقهی باز ؛
که سپیدارش از دور می درخشد .
با این دامن کوتاه ،
نمی شود دل به دریا زد.
احتیاط کن.
آنجا زمستان است.
منجمد خواهی شد.
خواهی گفت : دلِ داغِ ترا با خود دارم.
می دانم ، دلم را با خود ببر .
اما حالا سرد است .
کسی را گرم نمی کند.
خونی درونش نیست.
همه را تو نوش جان کردی.
وباز میگویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
عروسی ات مبارکباد!
چه خوشبخت است این کچل پولدار ،
که ترا با خود دارد.
جسمی که از آن طراوت جاریست.
وخربوزهی شیرین ،
خوراک شغال است.
برو هرجا که میل داری،
مگر دور نمی روی.
همینجایی !
در اعماق دل من.
در تارهای حنجره ام.
با نامزدت هیچگاه صادق نخواهی بود ؛
چون روحت را ،
در پیراهن من جا گذاشته ای.
افسانه ام رو به پایان است.
ما را نشه ای کافی بود.
کاش نمی رفتی ،
و نمی گفتی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
آهِ من ترا بر می گرداند.
فریادِ اثیریِ من ،
وُلچک پاهای تو باد !
کابل ، 27 / 12 / 1391
خدا حافظی
ــ خدا حافظ!
دارم جبهه می روم .
ــ برو ، بسلامت.
کفش هایت را محکم کن.
دکمه های آستینت را .
اما ، یکی از آنها نزد من می ماند.
به یادگاری .
نشانی ما همین.
ــ وای علی آقا ، پسرم!
من می دانم ،
تو انگار بر نمی گردی.
عین پدرت.
چهره ات ماه شده.
پدرت وقتی جبهه می رفت ،
دکمه های آستینش باز بود.
شبیه تو ، یا تو شبیه او.
خیره خیره به همسرش نگاه می کرد .
به من ،
وبه تنها فرزندش ، به تو .
(مریم به دیالوگ شان داخل شد. خلوت شانرا بهم زد. )
ــ ما را به کی می سپاری ؟
ــ به خدا !
به دوازده امام.
در آخرین بانک خروس ،
تفنگش را برداشت.
کلاشنکوف بود.
سلاح بند گسستهی روسی.
و فرزندانش ،
دو محمد ،
مسیح و مسلم ،
غرق ذغال شب بودند.
در تاریکی هیچکس خودش نیست.
اشباح بهم می پیچد.
مگر سه صدف و دو مهرهی سپید ،
که روی قنداقک زینب ؛
برق می زدند.
ودیگر هیچ نگفت ،
پیکارجوی داستان ما.
وآخرین وداع شان ،
قهقههی گاو زنجیر دالان بود.
مادر هنوز زمزمه می کرد :
بسلامت ، بسلامت ، بَ سَ لا مت .
و مریم آیت الکرسی می خواند ،
و بسوی دالان پُف می کرد.
واکنون بیست و پنج سال است ،
که پیکارجوی داستان ما ،
عین پدرش ،
در سنگری خفته ،
که شهادت نام دارد.
به کاروانی پیوسته ،
که به ملکوت می رسد.
گوارا باد شما را ،
طوبی ،
آغوش خدا !
ویادتان ، تصویرتان ، خیال تان ؛
در دیوار آزادی ،
درقابِ دفاع از ناموس ،
باور ، ایمان ، میهن ، فرهنگ ، زندگی ، اسلام ، مکتب ، تشیع ، اهلُ بیت ،
تاریخ و کودکانِ ما و
هرآنچه ارزشمند و پسندیده و نیکوست ،
همچنان زنده است.
پیامبر پارسی گوی ؛
زردشت ،
و خدای واحدش اهورا ،
درس بزرگی به ما داده است:
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک !
وعلی ،
" صوتِ العدالةِ الانسانیه " ،
قهرمان الهی ،
پهلوان آدمیت ،
" حقیقتی برگونهی اساطیر "
به گوشهای ما نواخته است :
بهشت در سایهی شمشیرِ مجاهدانِ راه خداست.
در چکاچکِ قتال با دیو ، دَد ، سیاهی ، طاغوت ، ستم ، فریب ، دروغ ، نفاق و
هر آنچه بی ارزش ، نا پسند و زشت است.
و محمد پیامبر آزادی ،
عشق و آگاهی ،
از حنجرهی پروردگارش الله ،
ما را از بردگی برحذر داشته ،
به برادری و خواهری و برابری فرا خوانده که ،
انسان را آزاد آفریدیم ،
" و تعاونوا علی البِر و التقوی ،
ولا تعاونوا علی الاِثم والعدوان. "
" کجایید ای شهیدان خدایی ،
بلاجویان دشتِ کربلایی ؟ "
دکمه های مقدس آستین تان را ،
که از مادر بزرگ به امانت ستاندم ،
بر یقه ام می چسپانم.
به یادگاری ،
به نشانی ،
برای اینکه بدانید ،
ما رهروان راهِ شماییم ،
"خداگونه ای در تبعید "
می رویم تا به اصل خویش باز گردیم .
یادتان گرامی ،
و راه تان همچنان پر رهرو .
اِیدون باد آزادی !
و اِیدون باد برابری !
کابل ، 29 / 12 / 1391
عشق شرقی
تو وِنوس منی ،
و من پِراگزلیت !
عریان شوید ای ستاره ها
آفرینش آغاز شده است.
می خواهم زیباترین خدای جهان را بتراشم ،
که تنها مال من باشد ،
معشوقهی من ؛ و زیباترین، زیبا ترین.
عشق شرقی ام موج می زند ،
چون خلیج همیشه فارس.
چون دریای کاسپین.
ناهیدِ چشمک زن!
از قلهی ایوریست فرود آ .
به انتظار می مانم ،
اینجا در کرکوی.
نشانی ما :
آتشی به چشمان من ،
ودودی به مشامِ اهریمن ،
و تمام .
راستی فراموش نکنی ،
خیلی عاشقتم ،
عجله کن . کابل ، 13 / 1 / 1392
قلهی اِوَرِیست
شادمان از فتح ایوریست،
با تلسکوپ خیال،
نردبانم عشق بود.
ستاره ای دیدم.
وِنوس نبود.
مهر وماه هم نبود.
هرگز ! او از جنس خدایان آسمانی نیست.
لبخند می زند،
اشاره می کند،
بسویش فرا می خواند،
و گاهی غزل های عاشقانه می سراید.
خیره شدم ــ مستقیم - به یاسمن دیدگان کبودش.
فرشته نبود ــ که انسان بود ــ
عصیانگر وخشمناک ،
گندمگون وهوسناک ،
و خاکیی خاکی !
از لبانش شهوت می بارید.
چشمانش برق می زد.
از دیوار اندیشه می گذشت.
تا اعماق دل می رسید.
ومن ــ چون ذرهی سرگردان،
در پرتوِ فلوروسینس،
در طوفان رادیو اکتیو،
به پرتگاهی برخوردم،
پایم لغزید ــ افتادم پایین ــ
به زمین شدم.
از بسترم هنوز بوی برف می آمد - عطر احتراق! -
و انگار پریسای من به سراپرده اش رفته است.
روزها گذشت ...
و ماه ها وشاید سالی .
به کوتاهی یک رویا،
به درازی عمر شگوفه های گل سرخ.
نامش را نمی دانم.
می گویند : غنچه ایست ترک نا خورده از شعاع خورشید.
با ناهید شانه می زند.
خیلی بلند تر از قله ی خیال من ؛
قلهی ایوریست .
وای بر من ، آه ؛
مخدره خانم بیرون بیا !
ستاره ها صف بسته اند؛
ثریا ، سهیل ، اعضای هییت پروین ...
به امتداد کهکشان راه شیری
اینجا من - در آخر خط - روی زمین. -
هوم لند مادری ات!
تا شاید باز ،
برق چشمان آن آبی،
مرا از قله ی ایورست،
ــ نه ــ
از قله ی زندگی،
از یک عمر رویای شبانه،
پایین اندازد.
کابل ، 21 / 8 / 1391
غازیان خون آشام
غازیان خون آشام ،
احمد و محود ،
یکی خان ودیگری سلطان ،
که سال دوبار ،
خون بی گناهان را در جام فتح می نوشیدند.
ونام چپاول را جهاد گذاشته بودند.
چه فرق است میان پهلوان ما و پیشـــوای نازی ؟
وچه تفاوتی میان بربر شاه و بابای غازی ؟
که یکی قرمطی می کشت ودیگری یهود ،
نخستش هندو می کشت و آخرش مسلمان !
چه بدبختند کسانی که در هند یا خراسان آفریده شدند!
و بدبخت تر از آنان آدمی زادگانی که نان های مترادفی چون :
فرعون ها و قیصرها ،
نجاشی ها و خاقان ها ،
امیرها و خسرو ها ،
امپراطوران و خلیفگان ،
بندگان شان هم به حساب نمی آوردند.
چه کار کنم باید ،
که پارسی زبانم به دنیا آوردند ؟
یا پوستم کمی تیره ،
یا دید گانم کمی ریزتر است.
مرا چون حسنک بر دار باید کرد !
یا چون حلاج و عین القضات ،
اما نخسین و آخرین پرسشم در دادگاهی که نسل کشی را جنگ مقدس می خواند :
چه کسی قهرمان تر از قصابیست ،
که در مسلخ مشروعش ،
میلیون ها انسان ،
رو به قبله ،
با چاقوی دین و دموکراسی ، ذبح شده است ؟
هولوکاست هایی که هرگز به قلم نیامدند !
کابل ، 5 / 2 / 1391
رافضیِ مادرزاد
کوله بار فریادم ،
در چنگِ جمود و استبدادم.
کِی می گوید آزادم ؟
که هنوز در بندم .
جرم من جیغ ،
شیهه ام آزادی !
دین من پژواک ،
مذهبم بربادی.
مؤمنم ، اما عاشق ،
باورم عدل ؛
من به کیش فرهادم.
از درد به خود می پیچم ؛
متهم به عصیانم .
دادگاهم کنار مسجد ،
متصل به کاخ سلطان است.
حکم من مرگ ،
دادِ من دار ،
کافرم آخر ، شــــــیعه ؛
رافضیِ مادر زادم !
دانشگاه کابل ، 14 / 4 / 1391
شوک
شوک به حالتی اطلاق می گردد که درآن نارسایی دوران خون به اثر هر علتی که باشد (نارسایی قلب ، خونریزی ، اسهالات ، شوک سپتیک و...) باعث کاهش جریان دوران خون وتحویل اکسیژن به انساج می گردد. سرانجام اختلال در رسیدن مواد ضروری و میتابولیک و تجمع مواد اضافی و توکسیک در انساج به آفت و مرگ حجروی می انجامد.
شوک اختلال روبه توسعه بوده که در سه مرحله صورت می گیرد :
1-compensated stage مرحله قابل جبران
2- uncompensated stage مرحله غیرقابل جبران
3- unreversable stage مرحله غیرقابل برگشت
شوک نظربه میکانیزم های سببی به انواع ذیل تقسیم شده است :
1- Hypovolumic shock شوک فروحجمی
2-Cardiogenic shock شوک قلبی (نارسایی قلب)
3- Obstructive shock شوک انسدادی (انسداد بطن چپ)
4-Distributive shock شوک توزیعی که نوع اساسی آن سپتیک شاک ناشی از عفونت است.
5-Dissociative shock شوک انفکاکی که اختلال در اتصال هیموگلوبین با اکسیژن و جدا شدن اکسیژن می باشد.
هایپوولیمی به معنای کاهش حجم خون است و خونریزی شایع ترین علت شوک را تشکیل می دهد .همچنان در اسهالات وسوختگی های آنی وشدید وعدم اصلاح سریع ، کمبود آب و الکترولیتها می تواند سبب ایجاد شوک گردد. کاهش حجم خون دورانی ، پیش بارقلب را کاهش داده ازاین رو حجم ضربه ای و برون ده قلبی کاهش می یابد.
در شوک فروحجمی ، نارسایی احتقانی قلب ویاسپسس وجود ندارد، اما افزایش ضربان قلب ، کاهش فشارخون و ناپدید شدن نبض علایم اساسی آن است.
قدم اساسی تداوی در شوک فروحجمی تجویز سریع مایعات (نورمال سالین ، رینگر لاکتات ، پلازما )برای اصلاح حجم ضایع شده می باشد.
عشق شرقی
عشق شرقی
تو وِنوس منی ،
و من پِراگزلیت !
عریان شوید ای ستاره ها
آفرینش آغاز شده است.
می خواهم زیباترین خدای جهان را بتراشم ،
که تنها مال من باشد ،
معشوقهی من ؛
و زیباترین، زیبا ترین.
عشق شرقی ام موج می زند ،
چون خلیج همیشه فارس.
چون دریای کاسپین.
ناهید خانم !
از قلهی ایوریست فرود آ .
به انتظار می مانم ،
اینجا در کرکوی.
نشانی ما :
آتشی به چشمان من ،
ودودی به مشامِ اهریمن ،
و تمام .
راستی فراموش نکنی ،
خیلی عاشقتم ،
عجله کن.
کابل ، 13 / 1 / 1392
اما کیستم من ؟ شعر / دکتر موسوی سنگلاخی
اما کیستم من؟
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو تام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا بر خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم آن تازیِ دختر به گورِ پا برهنه.
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه ترکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
نگرشی بر صلح و امنیت ملی در نظام شبه امارتی طالبان
در نظام شبه امارتی طالبان
نوشتهی دکترسیدعلی موسوی
درآمد موضوع
عنوان مطلب ما کمی گمراه کننده است ، و مصداق روشنی با تعاریف علمی سیاسی واژه هایی چون امنیت ملی ، منافع ملی و ملت ـ دولت که در جهان امروز مطرح است ندارد و اما چون به شکل پرسشی مطرح می شود که امنیت در ادارهی حاکم طالبانی که در سالهای 1375 تا 1380 خورشیدی به مدت پنج سال برپایتخت و اکثر جغرافیای افغانستان حکومت می کردند چگونه بود ؟ ناچاریم با تعاریف ریالستیک و منطبق با واقعیت های عینی زمانی و مکانی به آن پاسخ دهیم .
به عمد واژهی جغرافیای افغانستان را به کار بردیم چون از یکسو طالبان نه بر روح وجان شهروندان افغانستان که بر خاک و سنگ این سرزمین حکومت می کردند و گویا مردمانش را به گروگان گرفته باشند. از جانب دیگر افغانستان در جهان ما شاید تنها کشوری باشد که مرزهای مشخص ندارد و حتی تعریف آن به عنوان کشور افغانستان خالی از اشکال نیست.
سپاه طالبان خارج از جغرافیای افغانستان ــ بیشتر از پشتونستان پاکستان ــ به افغانستان سرازیر شده بودند و با این حال مردمان بومی افغانستان تلقی می شدند. چالش اصلی از همینجا ناشی می شود که مصداق امنیت ملی نمی تواند در رژیم طالبان بواقع ارزیابی شود. امنیت ملی با منافع ملی چنان در پیوند نزدیک قرار دارد گاهی به صورت کلمات معادل هم به کار می روند ، اما در نظام طالبانی چیزی به مفهوم منافع ملی مشاهده نشده است . امنیت ملی دارای ابعاد مختلف سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، نظامی ، رفاهی و حتی روانی و محیط زیستی است و بسیار ساده لوحانه می نماید که تنها در بعد نظامی اش مورد بحث قرار گیرد.
نه ادارهی طالبان را میتوان با واژه هایی چون نظام ، حکومت و دولت تعریف کرد و نه مردم افغانستان را می توان ملت نامید.(1)
پس چگونه عنوان امنیت ملی در ادارهی طالبان را می توان به شکل پژوهش اکادمیک که گاهی شامل پروژه های تحقیقی دانشجویان علوم انسانی وسیاست می شود ، به درستی تشریح کرد.
تعریف حکومت ، دولت و ملت موضوع بحث ما نیست و داستان دور ودرازی دارد که در مقال کوچک ما نمی گنجد ، اما باور مسلم این است که رژیم طالبان را نمی توان حکومت یا دولت خواند . این رژیم گرچه خود آنرا امارت اسلامی می خواندند حتی امارت غیر اسلامی هم نبود ! وبا هیچ یک از نظام های تاریخی جهان همگونی نداشت. نه جمهوریت بود ، نه سلطنت ، نه امپراطوری ، نه خلافت و نه...
طالبان چگونه به وجود آمد ؟
طالبان ابتداء با یک کاروان تجارتی مشتمل بر 80 کامیون که از هستهی پشتیبانی ملی ارتش پاکستان وابسته به آی اس آی بسوی ترکمنستان در حرکت بودند و نصیر الله بابر وزیر داخله پاکستان آن را رهبری می کرد به وجود آمد. در اکتوبر 1994 خبر رسید که یک کاروان بازرگانی از پاکستان بسوی ترکمنستان در تخته پل قندهار در حرکت است. پس از آن کاروان مذکور در مسیر راه توسط جنگ سالاران محلی غارت شد و نصیرالله بابر که یک گروه کوچک افغانی جنگ سالاران را سرکوب و مال التجارهی کاروان را از دست غارتگران ستانیده و به اصلش باز گردانیده است. کسی این گروه کوچک نوظهور را نمی شناخت ولی مردم به این کار نیک آنان آفرین گفتند.
در 23 میزان 1373 برابر با 12 اکتوبر 1994 طالبان از مرز پاکستان عبور و به پاسگاه های حزب اسلامی در سپین بولدک حمله نموده و به تصرف درآوردند. آنها به سرعت پیش می آمدند و یک روز بعد استان قندهار را تصرف کردند. مردم که از چور و چپاول ، بی امنی و ناثباتی و استبداد حاکمان محلی و فرماندهان به اصطلاح جهادی به ستوه آمده بودند از طالبان استقبال نمودند و شعار طالبان چنان جذاب بود که در جو امنیتی آن زمان هر شخصی را به خود جلب می کرد. شعار هایی چون صلح وامنیت ، نابودی پاسگاه های اخاذی و چور و چپاول و تطبیق فرامین شریعت اسلامی ! و اصولا نام ملا و طالب و از پرچم های سپید آنها که نشانگر صلح بود برای جامعیی افغانی آن زمان دلپسند بود. مردم آنها را ملائکه های نجات لقب داده ولی از اصل و ماهیت و برنامه های بعدی شان خبر نداشتند.
در اول جنوری 1995 برابر با 11 جدی 1373 حدود سه هزار طلبه پاکستانی به طالبان پیوست . طالبان مدرسه های ایالات پاکستان بویژه ایالت سرحد و مدرسه های افغانی و دیوندی که سالها قبل با برنامه ریزی پاکستان و عربستان سعودی ساخته شده بودند و امریکا و انگلیس نیز از آنها حمایت می کردند ، با سیلی از ملاهای بی سواد داخل افغانستان و ملیشه هایی که از ملا بودن فقط ریش ودستار را داشتند ، هواداران حزب اسلامی گلبدین حکمتیار و یونس خالص و بیشتر پیروان حرکت انقلاب مولوی محمد نبی محمدی همه به طالبان پیوسته و صفوف متراکم وقوی را ساختند. آی اس آی و گروه های تروریستی پاکستانی کشمیری و احزابی چون جماعت العلمای مولوی فضل الرحمان ، جماعت اسلامی قاضی حسین احمد ، سپاه صحابه ، لشکر جنگوی ، انصار الاسلام و... وهمه مدرسه ها و جریان های سلفی وهابی مستقیم از طالبان حمایت جانی ، مالی ، و فکری می کردند و بسا که این حمایت خویش را پنهان نمی کردند و آنرا یک نوع رسالت و وظیفهی دینی شان قلمداد می کردند.
طالبان از قندهار حرکت کردند و به سرعت استان های هلمند ، ارزگان ، زابل و غزنی را به تصرف شان درآوردند و به میدان شهر رسیدند. هرکس دستارش را تا بالای گوشش می بست و ریش بلند و ژولیده داشت و کمی هم به زبان پشتو تکلم می کرد صرف نظر از هر چیز دیگر ، طالب شمرده می شد و این کار به همه آسان بود و مردم به صداقت یا تقلب به این کار مبادرت می ورزیدند. فرماندهان نظامی احزاب جهادی ساخته شده در پاکستان یکی پس از دیگری به طالبان می پیوستند و در تسلیمی شان بیشتر پول و ارتباطات قبلی و تبانی با آی اس آی نقش داشت تا ترس از طالبان و جنگ با آنان.
طالبان در 21 دلو(بهمن ماه ) 1373 برابر با فبروری 1995 میدان شهر مرکز استان میدان وردک را گرفتند ، در 25 دلو چارآسیاب در لوگر که مرکز فرماندهی گلبدین حکمتیار بود به تصرف درآوردند و حکمتیار به سوی سروبی و لغمان فراری دادند. در 22 حوت ( اسفند ماه ) عبدالعلی مزاری و همراهانش را که در یک توافق سری به طالبان تسلیم شده بودند به طور فجیع و غیر انسانی اعدام کردند.
در سال بعد خورشیدی (1374) تمام مناطق پشتون نشین افغانستان به تصرف طالبان درآمده بود و جنگ وگریز طالبان و حکومت مجاهدین به رهبری برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود جریان داشت ، اما ناگاه در یک واقعهی پرسش برانگیز ( نبرد یا معامله ؟ ) طالبان استان های نیمروز ، فراه ، بادغیس و هرات در غرب افغانستان را اشغال کردند و فرمانده اسماعیل خان را در 16 سنبله ( شهریور ماه ) 1374 بسوی ایران فراری دادند.
وبالآخره آنها در 6 میزان ( مهرماه ) 1375 برابر با 27 سپتامبر 1996 کابل پایتخت را به تصرف در آوردند و حین تصرف کابل دکتر نجیب الله رییس جمهور اسبق افغانستان را با برادرش پس از شکنجه اعدام کردند ، و در آخرین سالهای قرن 20 امارت اسلامی سلفی منحصربه فرد خویش را اعلام کردند و رهبر شان ملا محمدعمر که هیچکس قادر نشد چهرهی زیبایش را با چشم سر ببیند شد امیرالمؤمنین با داعیهی خلافت اسلامی نوع طالبانی در سراسر جهان ! و کشورهای حامی طالبان چون پاکستان ، عربستان سعودی و امارات متحده عربی به سرعت امارت شان را به رسمیت شناختند و امریکا هم سفارت افغانستان در آن کشور را به طالبان سپرد. (2 )
مناطق مرکزی و شمالی و عمدتا غیرپشتون نشین افغانستان در تمام مدت حاکمیت شان در جنگ و گریز با طالبان بود و آخرین سنگرهای احمدشاه مسعود در پنجشیر و بدخشان هیچگاه به تصرف طالبان در نیامد.
طالبان که به اکثر مناطق کشور فرمان روایی می کردند افغانستان را لانهی هزاران تروریست از سراسر جهان ساخته ، کشت مواد مخدر را حلال ، زنان را از حق تحصیل محروم و شیعیان را کافر اعلان کردند ، اما آنها نه بر مردم که بر اجساد مردم حکومت می کردند. کشوری که طالبان در آن فرمان روایی داشت گورستانی بود با رهرو های ساکت و عابرین ژولیده ومتحرک که یارای سخن کردنشان نبود.
مفهوم و ابعاد امنیت ملی
تا کنون تعاریف متعددی از امنیت ملی مطرح شده و صاحبنظران مفاهیم یا اهداف خاص و متعددی را از آن دنبال نموده اند که گاهی باهم مخالف و گاهی نقاط اشتراکی بسیار باهم داشته است. آنچه مهم به نظر می رسد اینکه ، اغلب این تعاریف امنیت ملی را در راستای منافع ملی تبیین می نماید و گاهی آنرا عین منافع ملی می داند.
می دانیم که منافع ملی هم تعریف مشخصی ندارد و نبابر زمان ومکان متغیر است و این پیچیدگی تعریف امنیت ملی را دشوارتر می سازد. از طرف دیگر بازیگران سیاسی همه مایلند تا ادعا کنند اهداف شان عین منافع ملی است در حالیکه مردم مشاهده می کنند ، در زمین سیاست بازی دیگری در جریان است .
بنابراین منافع ملی و به پیروی از آن امنیت ملی جاذبه خودرا به عنوان ابزار سیاسی در زمین سیاست از دست داده است اما ااهمیت و مطلوبیت آن در مباحث پیرامون قدرت و دولت که خمیر مایهی علم سیاست است همچنان باقیست.
گفته می شود امنیت ملی یعنی سعی برای ایجاد فضایی که در آن ارزشهای ملی در امان باشد.
شاید این کوتاه ترین تعریف از امنیت ملی است ، اما به هر صورت تعریف جامع و مانع نیست . هر تعریف از امنیت ملی باید جوانب ذیل را در نظر داشته باشد.
1 ـ حفظ استقلال و تمامیت ارضی
2 ـ تحقق رفاه مردم و ثبات سیاسی کشور
3 ـ حفظ و اشاعهی ارزشهای ملی و اعتقادی
4 ـ فراهم کردن امکان فراغت خاطر نسبت به تهدید های اجتماعی (3)
اما دربحث ایعاد امنیت ملی بسیار ساده لوحانه است اگر امنیت ملی فقط در راستای امور نظامی محظ ارزیابی گردد. گرچه بعد نظامی امنیت ملی یکی از ابعاد خیلی مهم آن پنداشته می شود ، اما تمام آن نیست .
امنیت اجتماعات بشری به پنج مقوله تقسیم می شود : نظامی ، سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و زیست محیطی (4)
امنیت نظامی به توانایی های تهاجمی و دفاعی مسلحانهی دولت ها مربوط می شود . امنیت سیاسی ناظر بر ثبات و مشروعیت سازمان ها و قوای دولت است. امنیت اقتصادی یعنی دسترسی به منابع ، بازار وعرضهی کالاهای مورد نیاز برای حفظ و ارتقای رفاه عمومی و توان مالی دولت و امنیت اجتماعی حفظ الگوهای سنتی ، زبان ، فرهنگ ، دین و هویت و عرف ملی با شرایط قابل قبولی از تحول نظر به زمان می باشد. اما امنیت زیست محیطی عبارت از حفظ محیط مناسب زندگی در جهان به عنوان بخشی از حیات بشری می باشد.
متوجه باید بود که این پنج بخش جدا از همدیگر عمل نمی کنند و به عنوان یک کل مد نظر گرفته می شود. هریک به عنوان بخشی از سیستم امنیتی با در نظر داشت اولویت های کشور و منافع ملی به یکدیگر متصل است.
امنیت نظامی
امنیت نظامی اصلی ترین عنصر قدرت ملی محسوب شده و روح این کالبد را تشکیل می دهد. نظامی گری میزان کلی اقتدار و توان امنیت ملی سنجیده شده و در بازی های جهانی مورد قضاوت قرار می گیرد. هنوز تهدید نظامی اصلی ترین تهدید برای یک دولت محسوب می شود، زیرا تهدید نظامی همه اجزای دولت اعم از حاکمیت ملی ، تمامیت ارضی و نهاد های دولت و از سویی هم دستاوردهای صنعتی ، زراعتی ، اقتصادی و تمدنی جامعه را مورد هدف قرار می دهد. اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی سابق و زورگویی محور غربی عربی بر سوریه و تحمیل جنگ بر آن کشورِ آرام وآباد مثال هایی از این قماش است.
تهدید نظامی قابل درک و ملموس ترین نوع تهدید برای احاد یک جامعه است. جنگ کردن و پیروزی نظامی در آن هنوز هم هدف محوری کشور های غالب و قدرتمند و تهدید جدی برحاکمیت ارضی و قلمرو سرزمین دولتها است .
بخشی از مفهوم امنیت نظامی با رقابت تسلیحاتی درهم تنیده شده است . رابطه بین تسلیحات و اقتصاد کشور ها و از طرفی رابطه بین فروش تسلیحات و سیاست های امنیتی این مسأله را تبدیل به یک موضوع چند وجهی سیاسی ، اقتصادی و امنیتی نموده است.(5) گرچه عنصر نظامی در میزان قدرت ملی نقش اساسی دارد اما پرسش اساسی این است که آیا یک کشور تنها از طریق وسایل نظامی می تواند کنترول مستقیم کشور دیگر را در دست گیرد ؟
با توجه به شکست و فرسودگی ارتش امریکا در جنگ عراق و افغانستان به نظر می رسد جواب این پرسش منفی باشد ، کما اینکه دلیل شکست این نوع جنگ ها در قرن بیست ویکم تنها ناتوانی صرف نظامی در میادین جنگ نیست بلکه عامل عمده را کاهش توان اقتصادی و لوژستیکی در یک جنگ درازمدت ، فرسودگی جسمی و روانی سربازان ، فشار افکار عمومی و استفادهی طرفِ مقابل از شگرد های چریکی و جنگ وگریز برای افزایش طول مدت جنگ تشکیل می دهد.
همان شگردی که چریک های ویتنامی علیه امریکا و مجاهدین افغانستان علیه شوروی به کار بردند و امروز طالبان با کمی تفاوت در شیوهی جنگ چریکی به همان راه می روند.
به هر صورت تا زمانی که تفوق نهایی یک کشور برکشور دیگر بر پایهی جنگ و اشغال باشد عنصر نظامی و تسلیحات حرف آخر را در قدرت ملی خواهد زد.
امنیت سیاسی
با نگاه عمیق تر بر پیچیدگی امنیت ملی و ارتباط چند جانبهی آن با زیرساختهای اجتماعی سیاسی و نهاد های دولت دیده می شود که امنیت سیاسی پا به پای امنیت نظامی و حتی بیشتر از آن اهمیت دارد.
تهدید سیاسی عموماً به عنوان زمینه ساز سایر تهدید ها ویا مکمل آنها عمل می کند و شاید بتوان گفت تهدید سیاسی متوجه تمامی سازمانهای دولتی است. هدف از تهدید ممکن است از انواع فشاربرحکومت ، واژگونی حکومت ، جدایی طلبی ، قیام عمومی ، تیوری توطئه ، انقلاب ها وبرهم زدن بافت سیاسی دولت پیش ازتهاجم نظامی ، متفاوت باشد.(6)
از آنجا که دولت اصولاً موجودیت سیاسی است ، تهدید سیاسی امکان دارد به همان اندازهی تهدید نظامی هراس انگیز باشد . این امر در بارهی دولت های ضعیف بیشتر صدق می کند، اما حتی در مواردی که دولت ها قوی و قدرتمند است نیز می تواند منبع نگرانی باشد.
امنیت سیاسی را می توان در ابعاد مختلف فرعی مانند ساختار حکومت ، ضعف و قوت آن ، کارآمدی و میزان مشروعیت دولت ، احزاب ، قومیت ها و اقلیت ها ، جامعهی مدنی و میزان و شیوهی مشارکت همه در یک نظام سیاسی بررسی نمود.
به گونهی مثال نه تنها چالش های امنیتی بلکه عدم مشروعیت سیاسی نیز گاهی حکومت افغانستان بعد از زمان طالبان را تهدید می کرده است . گذشته از مشروعیت ، فساد عمیق اداری پایه های حکومت حامد کرزی را به لرزه درآورده است و با ناکارآمدی نهادهای دولتی آنرا به پرتگاه کشانیده است.
امنیت اقتصادی
"ماندل " امنیت اقتصادی را عبارت از : میزان حفظ و ارتقای شیوهی زندگی مردم یک جامعه از طریق تأمین کالاها وخدمات ، هم از مجرای عملکرد داخلی و هم حضور در بازارهای بین المللی می داند.(7)
بعد اقتصادی امنیت ملی روز به روز افزون تر می شود. نزاع ها ، کشمکش ها ، و حتی جنگ های کوچک وبزرگ با اهداف اقتصادی آغاز می شوند. منافع اقتصادی عنصر اصلی و هدف راهبردی در شکل گیری سیاست های جهانی است. به عبارت دیگر اهمیت امنیت اقتصادی در دنیای سرمایه داری و بازار آزاد امروزین تا آنجاست که کلیه دولتمردان حاضر به هزینه کردن و سرمایه گذاری ـ ولودربخش نظامی ـ در این زمینه هستند.
امنیت اجتماعی
در خصوص امنیت اجتماعی ، اختلاف برسر مفهوم آن وجود دارد . برخی امنیت اجتماعی را یکی از ابعاد امنیت ملی دانسته و در کنار ابعاد دیگر قلمداد نموده اند. برخی دیگر امنیت اجتماعی را هم سنگ امنیت ملی دانسته اند. امنیت اجتماعی ناظر بر پایداری الگوهای سنتی زبان ، فرهنگ ، همبستگی و هویت و عرفهای مذهبی و ملی در چارچوب شرایط قابل قبول برای تحول وتکامل آنهاست.
امنیت اجتماعی در حقیقت حدفاصلی است از امنیت ملی که برای مردم یک جامعه ملموس و عینی بوده وبا آن به طور روزمره سروکار دارند. از حیث نظری می توان ناهنجاری های اجتماعی ، قتل ، سرقت ، گسترش مواد مخدر ، گسیختگی های اخلاقی ، منازعات قومی ، بحران های هویت همه وهمه را در بحث امنیت اجتماعی مطرح نمود.
امنیت فرهنگی را نیز می توان یک جزء مهم امنیت اجتماعی به حساب آورد.
" فرهنگ و به طور اخص مذهب ، در سالهای دور یک عامل امنیت ساز در دولت های ملی و امنیت سوز در مناقشات میان دولت ها مطرح بوده است . " (8)
در چند سال اخیر به دنبال رشد اقتصادی سرسام آور جاپان و پیدایش غول اقتصادی جدید (چین ) و به خصوص بعد از یازده سپتامبر 2001 ، باردیگر امنیت ملی و امنیت جهانی ارتباط عمیق تری با مقولات فرهنگی یافت.
در امنیت ملی چالش میان فرهنگ ها در جوامع ناهمگون و در امنیت جهانی جنگ میان حوزه های فرهنگی چون فرهنگ غربی و شرقی ، فرهنگ اسلامی ، مسیحی و هندی بودایی و یا فرهنگ های سنتی و مدرنیته سخت ادامه دارد. نظریهی جنگ تمدن ها از ساموئیل هانتینگتون درین باره مشهور است. عاقلانه است تصور کنیم که تمدن ها و فرهنگ ها در پهلوی آمیزش و استفاده از هم در براندازی همدیگر نیز کوشیده و بر ویرانه های کوخ رقیب کاخ نو آباد می کنند. با این حساب جنگ تمدن ها از گفتگوی تمدن ها متبارزتر است.
امنیت زیست محیطی
جدید ترین جنبه امنیت ملی که کمتر از سایر جنبه های این مفهوم مورد توجه بوده است ، امنیت منابع و زیست محیطی می باشد. اخیراً ملاحظات مربوط به رشدسریع و بی رویه جمعیت ، کاهش منابع طبیعی و گسترش غیر قابل کنترل آلودگی های صنعتی و معدنی وارد صحنهی اصلی روابط بین المللی ، پژوهشگران و حتی توده مردم شده است.
افغانستان به عنوان عضوی از خانوادهی جهان وبه تبع از رویهی بین المللی کشور ها ناچار است دیر یا زود به این کاروان بپیوندد و با چالش های امنیت زیست محیطی گل آویز شود ، کما اینکه درین اواخر شنیدیم که کابل پایتخت آن آلوده ترین ( کثیف ترین ) شهر دنیا لقب گرفت.
موضوعاتی همچون گازهای گلخانه ای ، تهی شدن اتموسفیر از لایهی محافظ اُزُن ، ته نشینی اسیدها ، خوردگی خاک یا پوسیدگی زمین ، از بین رفتن جنگلها ، کاسته شدن ماهی ها و انقراض نسلهایی از خشکزی ها و آبزی ها ، خشک سالی ها ، سیلها و طوفان ها و پدیده جدید به نام سونامی و... موضوعات مرتبط با امنیت محیط زیست است و بخش مهم امنیت ملی و جهانی را در جهان معاصر تشکیل می دهد.
طالبان ، صلح و توطئهی غرب
آمارها نشان می دهد ، قرن بیستم میلادی ریکورد دار بیشترین تلفات انسانی در تاریخ بشر است. این واقعیت تلخ برای ما قرن بیستمی ها تأسف بار است ، اما جالب تر آنکه حداقل در دو قرن اخیر دیده شده است که بیشترین بحران های بشری و تحولات سیاسی نظامی ، اعم از جنگ های جهانی و تغیر وتبدیل رژیم ها ریشهی اقتصادی داشته است.
در کشور های فقیر ودر حال توسعه که جهان سوم لقب گرفته اند جنگ ها ، کودتا ها ، مرزبندی ها ، و روی کار آمدن و سقوط رژیم ها به وسیلهی غول های اقتصادی دنیا صورت می گیرد. ایالات متحدهی امریکا با داشتن وال استریت ، مرکز تجارت جهانی و بانک های جهانی بیشترین حصه را در تغیر و تبدیل نظام ها و حکومت ها به عهده داشته است. البته قدرت نظامی برتر ، ابر نشریه ها و غول های رسانه ای ، مافیا و جاسوسی سحر آمیز شبکه های استخباراتی آن ، موجودیت سازمان های حقوقی و از جمله مقر ملل متحد و شورای امنیت در کنار اقتصاد و موازی با آن بوده است ، اما نقش محوری را همیشه اقتصاد امریکا بازی نموده است.
کشور های مقتدر و ثروتمند دیگر که ابرقدرت یا نیمه ابرقدرت هستند هرکدام به اندازهی سهم شان درین جنگ اقتصادی برای بلعیدن سرمایه های دنیا حصه گرفته اند.
مسایلی از قبیل گسترش دموکراسی ، آزادی ، حقوق بشر ، صلح و کمک به همنوع که به وسیلهی سازمان هایی که باز همه مرکز فرماندهی شان درین همین کشور های صنعتی و اقتصادی یا به اصطلاح جهان اولی تمرکز دارند ابزاری برای سوء استفاده وسرپوشی برای سه مفهوم ماکیاولی استحمار،استعمار و استثماراست. حتی اگر بسیار آرمان گرایانه بحث نکنیم با چشم باز و واقعیت های عینی دیده می شود که سازمان اقتصادی می توانند یک شبه ملتی را نابود و رژیمی را روی کار آرد. آنچه هر سال یا هر چند سال بعد در منطقه شاهد آن می باشیم. آنها می توانند یک شبه سرنوشت ملت های فقیر چون افغانستان را تغیر بدهند.
برای شرکت های اقتصادی و غول های انرژی خوار دنیا کشته شدن میلیوم ها انسان که در نتیجهی جنگ ها ، کودتا ها و تغیر و تبدیل رژیم ها اتفاق می افتد ، چیز پیش پا افتاده است. آنها به کرامت انسانی نمی اندیشند و تنها چیزی که اندیشهی شان را اشغال کرده است پول دار شدن بیشتر ، عیش و مصرف بیشتر، تولید بیشتر ، کشتن و ویرانی بیشتر و بلعیدن بیشتر ثروت وسرمایهی ملت های جهان است. تاریخ شاهد به قدرت رسانیدن پینوشه و صدام حسین در شیلی و عراق بوسیله امریکا است ، وپس ازآنکه عالی جنابان میلیون ها انسان را به کام مرگ فرستادند بوسیله خودامریکا نابود شدند. گویا همانند صافی یکبارمصرف تاریخ انقضای شان به اتمام رسیده بود. از اینگونه مثال ها بسیار سراغ داریم ، نه اول کار است ونه آخر آن . در سال های اخیر شاهد یکشبه روی کار آمدن ویکشبه نابود شدن دیکتاتور های زیادی بوسیله غول های اقتصادی و نظام سلطهی جهانی خواهیم بود.
اینکه در این بازی شطرنج میلییون ها لیتر خون به زمین می ریزد ، سرزمین های فراوانی ویران می شود و به آتش می سوزد و مردمان بسیاری از فقر و فلاکت وبیماری می میرند ، کسی خم به ابرو نمی آورد ، و این است داستان مستند قرن ما !
خاورمیانه برای آن بحرانیست و جنگهای همیشگی در آن شعله ور، و کودتا های پیاپی در آن اتفاق و رژیم های گوناگون می روند و می آیند که در آن نفت و انرژی بیشتر موجود است و در واقع این بوی نفت است که ابرقدرت ها را مست کرده وبسوی خلیج فارس می کشاند. اما بالاخره نفت خلیج فارس به اتمام خواهد رسید ، نفت خواران به فکر چاره می بایست بر می آمدند. بعد از اینکه جستجو گران انرژیِ و شرکت های نفتخوار غربی دریافتند که دخیرهی بزرگ انرژی (نفت و گاز ) در آسیای میانه موجود است ، از حرص و طمع دیوانه شدند و بخاطر به دست آوردن آن به تکاپو افتادند. درهمین امریکا که ذکر خیر آن پیشتر رفت ، سنا و پارلمان در دست رؤسای شرکت های نفتی و میلیونر ها می چرخد و اکثر سازمان های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را آنها اداره می کنند. تلویزیون ها ، روزنامه ها ، سینما و هنر و منابع اطلاعات جمعی و سازمان های حقوقی دیگر نیز در دست آنهاست. جورج بوش اول که جنگ اول خاور میانه موسوم به طوفان صحرا را به راه انداخت رییس جمهور و یکی از ثروتمداران میلیونر امریکا ودر ضمن مالک شرکت نفتی بود . دبلیو بوشِ پسر که سکان دار جنگ های اخیر عراق و افغانستان است نیز چند شرکت نفتی دارد و کابینه اش با اشخاص محوری چون ( دیک چینی ، کوندولیزا رایس ، رامسفیلد ، جنرال پاول ، زلمی خلیل زاد و... ) در دید نخست یک کابینهی نفتی و به طبع آن کابینهی جنگی بود.
موجودیت ذخایر بزرگ نفت و گاز در آسیای میانه و چگونگی انتقال آن برای افغانستان نیز حوادث آفرین و دردسرساز بود. از جملهی شرکت های بیشمار نفتخوار جهانی دو شرکت نفتی بریداس آرژانتین و یونیکال امریکا که برای نفت و گاز افغانستان رقابت می کردند . مسؤولین ومدیران ارشد این دو شرکت نفتی همواره میان کابل ، اسلام آباد و آسیای میانه در رفت و آمد بودند.
احمد رشید روزنامه نگار و پژوهشگر سیاسی نامدار پاکستانی در کتاب طالبان ،اسلام، نفت و بازی بزرگ ، آسیای میانه را به بوتل پر از نفت و انرژی تشبیه می کند و افغانستان می توانست خواه ناخواه دهنه این بوتل باشد. در واقع سه محور یا سه راه حمل و نقل برای عبور لوله های نفت وگاز آسیای میانه وجود داشت. اول راه انتقال نفت وگاز ازطریق ترکیه که بسیار طولانی بود و برای شرکت ها بی صرفه به نظر می آمد. دومین راه ایران بود که به لحاظ دشمنی با امریکا و غرب عبور نفت و گاز از طریق آن ناممکن بود . و سومین و آخرین راه موجود که کوتاه ترین وباصرفه ترین راه نیز بود افغانستان ناآرام وبی ثبات بود که درآن هیچگونه تضمین امنیتی برای عبور پاپلاین های گاز و نفت وجود نداشت.
آنها طالبان را آگاه یا ناآگاه از آیندهی خطرناک آنها به عنوان جاده صاف کن شرکت های نفت یا حتی برای تسلط دایمی در افغانستان انتخاب کردند و پاکستان نیز که از یکطرف گاز ترکمنستان را می خواست و از طرف دیگربه دنبال سپر دفاعی از گروه های رادیکالِ وهابی سلفی در مقابل هند بود و هم نگران از خط دیورند مسلماً از پروسهی تولید گروهی به نام طالبان حمایت می کرد و گویا آنرا برای خود چانس بزرگ می پنداشت و در عمق استراتیژیکش جای داده بود و فقط طالبان می توانست از عهدهی این همه برنامه های بزرگ و شوم برآید.
اسامه بن لادن ثروتمند میلیاردر سعودی و رهبر شبکهی القاعده که زمانی امریکا اورا علیه اتحاد شوروی تسلیح و تقویه می کرد و روابط ویژه با او داشت تشویق شد تا به طالبان کمک اقتصادی و نظامی کند . اسامه شبکهی وسیع تروریستی و افراد آموزش دیده اش را که از آسیای میانه ، چچن ، ترکستان ، کشمیر وشبه قاره ، خلیج فارس وجزایرعربی ، شمال افریقا و حتی اروپا و امریکا گردآورده بود در افغانستان به کمک طالبان سوق داد . آی اس آی و ارتش پاکستان نیز از او و طالبان حمایت می کردند و گویا طالبان عروسک های کوکی در دست آنان بود.
گفته می شود وقتی رابین رافایل معاون وزارت خارجه امریکا به دیدار احمد شاه مسعود فرماده کل و وزیردفاع دولت مجاهدین آمد ، با کنایه گفت : گروه جدیدی ( طالبان ) در شرف ظهور است ، گروهی که سراسر افغانستان را تسخیر خواهد گرد. مسعود در جواب گفته بود به کوه ها پناهنده می شویم و آنجا سنگر می گیریم و رافایل در ادامه ایضاح می کند که این گروه جدید بر فراز قله ها و شاخ های کوه هم مسلط خواهد شد ! این شواهد همه نشانگر طرح بزرگ کشورهای معین در تولید کالایی به نام طالبان است.
معلوم نیست که عربستان سعودی چه منافع اقتصادی دربه وجود آوردن طالبان داشت که امیر ترکی فیصل وزیر استخبارات سعودی در بحبوبهی شکل گیری طالبان سفر های سری به پاکستان و افغانستان داشت وبعد ها واضح شد که او برای تنظیم وکمک گزاف اقتصادی برای طالبان در رفت و آمد بوده است.
شاید برای سعودی ها مسایل ایدیولوژیک و همراهی مداوم با طرح های امریکایی مهم تر از مسایل اقتصادی مطرح بوده باشد. مهم ترین دغدغهی آل سعود جمهوری اسلامی ایران و به زعم آنها تفکرات شیعی و گسترش آن به جهان اسلام و مخصوصا کشور های عربی بوده است. این نگرانی ها وقتی افزایش می یافت که ایران با شعار صدور انقلاب اسلامی گاهی اعراب را آزار می داد .
می دانیم که در سوریه علوی های طرفدار ایران و دشمن رژیم صیهونیستی حاکم بود و کشور های عراق ، لبنان، یمن و بحرین در اطراف عربستان اکثریت شیعی هواه خواه ایران دارند وبه همین مناسبت است که اعراب خلیجی در تبلیغ ایران هراسی و ظهور هلال شیعی می کوشند .
عربستان سعودی با ایجاد سپر طالبانی با مفکوره های متحجرِ وهابی سلفی که مذهب رسمی آل سعود نیز است و رمز بقای این خانواده ، می خواست از ایدیولوژی رو به گسترش جمهوری اسلامی ایران و مفکوره های امام خمینی جلوگیری کند.
جلوگیری از خطر رو به تزاید ایران ، روسیه ، هند و چین که قدرت های بزرگ نظامی و اقتصادی در منطقه به شمار می روند و می روند تا قطب مخالفی را علیه غرب بسازند ، پیشروی ناتو بسوی قطب ورشو و ساحه تحت نفوذ شوروی سابق ، حرکت بسوی جهانی شدن و دهکدهی کوچک ، طرح خاور میانه بزرگ و دموکراتیزه کردن رژیم های خودکامهی آن و بالاخره نمایاندن چهرهی زشت از اسلام نیز از دلایل موجه اما گاهی به ظاهرمتناقض ایجاد طالبان و به تبع شبکه جهانی تروریستی ( القاعده ) باشد.
در سیاست جهانی ماکیاولی امروز نیت های شوم پشت چهره های زیبا و سخنان شیرین بازی گران سیاسی پنهان می ماند ، اما دانایان از روی طرز رفتار و نتیجهی کار آنها قضاوت می کنند.
قطعا طالبان با آن قیافه های ژولیده و وحشتناک ، با آن چماق ها و شلاق های شرعی ، با آن مفکوره های سلفی متحجر و قرون وسطایی و با آن شعار های خشک وافراطی برای امریکا و غرب و حامیان منطقوی شان ناخوش آیند و نامطلوب بودند ، اما آنها از طالبان به عنوان یک پروژه سیاسی ، اقتصادی ، نظامی و حتی فرهنگی وتمدنی استفاده می کردند و هم چنین کردند.(9)
صلح و امنیت سرپوش رنگینی بود که به روی طالبان کشیده شده بود.
قبلا مفهوم صلح وابعاد امنیت ملی را به کنکاش گرفتیم. بررسی مفهوم امنیت ملی در رژیم امارتی طالبان چندش آور و مسخره آمیز است. ابعاد اساسی امنیت ملی اعم از نظامی ، سیاسی ، اقتصادی و... برای طالبان نامفهوم بود. طالبان از امنیت زیست محیطی و فرهنگی بیگانه بودند و اصولا برای از بین بردن آنها آمده بودند. تنها امنیت که طالبان برای مردم و کشورما به زور تفنگ و شلاق و زندان های امر بمعروفی و تفتیش عقاید و بریدن دست و پا و سنگسار کردن به وجود آورده بود زنده ماندن در زندان بزرگی تحت اداره طالبان بود. در زندان های امروز هم گاهی شکنجهی جسمانی وجود ندارد ، اما زندان بزرگ طالبان پر از شکنجه و تعذیب بود. آنها مردم افغانستان را به اسارت گرفته بودند.
استاد ربانی رییس جمهور دولت مجاهدین، حکومت طالبان را به گورستان خاموش و اندوهبار تشبیه نموده بود و از واقعیت نگذریم که این تشبیه بسیار رسا و ریالیستیک بوده است.
بعضی ها امنیت در نظام طالبان را با وضعیت اسفبار جنگ های داخلی در حکومت مجاهدین مقایسه می کنند و با قیاس مع الفارق شان امنیت طالبانی را ترجیع می دهند.
آنها حق دارند این گونه فکر کنند. شاید شکنجه برای برخی انسان ها بهتر از مرگ باشد اما باید متوجه بود برای عده ای هم یکبار مردن بهتر از هر لحظه مردن است. با این همه شکنجه در حکومت طالبان اکثر به مرگ و معیوبیت می انجامید.
اگر آمار دقیقی اخذ شود ، شاهدان عینی به هزاران نفر خواهد رسید که ادعای ما را صحه بگذارد.
آیا اعدام های صحرایی ، کشتار دسته جمعی ، سوزانیدن مزارع ، کوچ دادن های جبری اقوام ، بریدن دست وپا و سنگسار کردن ها ، محبوس کردن زنان و تحریم آموزش آنان ، شلاق زدن تا سرحد مرگ ، اجبار بستن عمامه و گذاشتن ریش و تراشیدن مو ، تحریم فاتحه بر اموات و زیارت قبور ، تکفیر مسلمانان غیروهابی و ... چه همخوانی با صلح و آموزه های اسلامی دارد ودر کجای امنیت ملی قرار می گیرد ؟ طالبان وحشت قرون وسطایی ، خفقانِ تفتیش عقاید مسیحیت و شنکنجه و اعدام که انسان در اوراق تاریخ مطالعه میکند یکبار دیگر در آخرین سالهای قرن بیستم تکرار کردند ، اما در آخر ناگفته نباید گذاشت تقصیر اصلی به دوش مجریان طرح ایجاد طالبان و تولید کننده های این سموم کشنده است کارخانه هایی که تاهنوز هم در تولید این سموم جهانی ادامه می دهند.
کارنامه سیاه طالبان
بدون شک طالبان کارنامه های بزرگ و بلندی !؟ دارند که در مقالهی کوچک ما نمی گنجد . صرف به اهم آنها اشاره می کنیم.
1ـ قتل عام مردم افغانستان درگور های دسته جمعی در مزارشریف ، بامیان ، فاریاب و شمال کابل که در نتیجه هزاران انسان بیگناه به کام مرگ فرورفتتند.
2ـ سوزانیدن باغ بزرگ افغانستان یا سرزمین سرسبزشمالی (کوهدامن زمین ) و اعمال سیاست زمین سوخته وکوچ اجباری اقوام در مناطق گوناگون افغانستان.
3ـ شهادت قهرمان ملی کشور احمدشاه مسعود ورهبران دیگر افغانستان.
4ـ سوء استفاده از اسلام و شریعت و ارائهی چهرهی زشت و خشن از دین مقدس اسلام که به این آیین مهرآفرین وسعادت بخش لطمهی سختی وارد نمود.
5ـ زمینه سازی برای اشغال افغانستان توسط نیروهای خارجی و انداختن کشور به دام اشغال امریکا.
6ـ معرفی افغانستان به عنوان تولید کننده و صادرکنندهی زهر یا مواد مخدر به مردم جهان طوریکه اط نام افغان بوی ترک وترور به مشام برسد.
7ـ تبدیل افغانستان این مسکن بزرگان علم و اندیشه به لانهی تروریست ها ، جنایتکاران و مافیای جهانی.
8ـ سیاست ضد انسانی و اسلامی در مقابل زنان مسلمان کشور وبازداشتن آنان از ابتدایی ترین حقوقشان.
9ـ اعمال سیاست ضد بشری در مقابل مذاهب اسلامی و پیروان ادیان دیگر و بروز تفرقهی دینی ، اپارتایت مذهبی و تصفیهی نژادی.
10ـ تشدید عقب ماندگی کشور در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و...
پانوشت ها :
1 ـ امروزه تعریف های نژاد پرستانه از ملت بر مبنای خون ، رنگ ، زبان ، قوم و... آنچه در افغانستان تا هنوز پابرجاست ، جایی در جامعهی انسانی ندارد . از همین رو است که گفته می شود افغانستان تا هنوز در مرحلهی قبیلوی است و به ملت مشترک نرسیده است.
" ملت به جامعهی انسانی گفته می شودکه درقلمرو معین با حاکمیت سیاسی( دولت )زندگی می کنند. مردم این جامعه به وسیلهی همبستگی های مادی و معنوی بهم مربوط و به علت همین پیوند هاخود را از جوامع انسانی دیگر متمایز می دانند."
2 ـ دکتر سید علی موسوی ؛ تاریخ تحلیلی افغانستان ، از ظاهر شاه تا کرزی ؛ فصل طالبان مولود توطئه ها ؛ چاپ میوند ؛ کابل 1390
3 ـ علی ربیعی ؛ مطالعات امنیت ملی ( مقدمه ای بر نظریه های امنیت ملی در جهان سوم ) ؛ مرکز چاپ و انتشارات وزارت خارجه ایران ؛ چاپ سوم ؛ تهران 1387
4 ـ همان ، ص 136
5 ـ همان ، ص 144
6 ـ آنچه طی سالهای اخیر در کشور های عربی تحت نام بهار عربی یا بیداری اسلامی انجام گرفت و منجر به سقوط حکومت های دیکتاتوری در تونس ، لیبی ،مصر و یمن شد. در بحرین ، عربستان سعودی ، سوریه ، اردن و ... خیزش های آزادی خواهانه و اصلاح طلبانه برای تغیر ادامه دارد.البته تمام نگرانی های اقتصادی و سیاسی مردم و حتی تیوری توطئه و سازمانهای جاسوسی دنیا نیز در شکل گیری این خیزش ها حصه دارد ، اما بنیاد آن همانا چالش امنیت سیاسی و عدم مشروعیت حکومت هاست.
7 ـ رابرت ماندل ، چهره متغیر امنیت ملی ، پژوهشکده مطالعات راهبردی ،1377 ، ص 108ــ107
8 ـ علی ربیعی ، مطالعات امنیت ملی ، ص 150
9ـ برای مزید معلومات و منابع موثق چگونگی شکل گیری طالبان به تاریخ تحلیلی افغانستان از ظاهرشاه تا کرزی نوشتهی دکتر سید علی موسوی ؛ طالبان ، اسلام ، نفت و بازی بزرگ از احمد رشید و افغانستان در آتش نفت از خواجه بشیر احمد انصاری مراجعه فرمایید.
ناله ای در کویر / نخستین مجموعه ی شعر از دکتر موسوی
ناله ای در کویر
شامل چند پاره شعر سپید که در سالهای 83-1381 خورشیدی سروده شده ودرمجموعه ای تحت همین نام به چاپ رسیده است.
شاعر در دیباچه ای بر چاپ این دفتر نگاشته بود:
نام این مجموعه را " ناله ای در کویر" گذاشتم ، کویری خشک که در آن به جز خاک و سنگ ، و خاروخاشاک چیزی نمی توان پیدا کرد . نه آبی که با آن گلو تر نمود وحنجری صاف کرد و نه انسانی که به جیغ حنجرت گوش فرا دهد.
به سراغ انسانی ام که هر قدر بیشترش می جویم کمترش می یابم و بناچار به مولانای بلخ پناهنده می شوم و ترانه ای سر :
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انســـانم آرزوست
اما سروده های من چون شعله هاییست که نه از زبان بل از کورهی دلی زبانه می کشد و آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
افسوس
اگر آواره ام کردی ،
نگفتم آخ !
بیابان رفتم وخاکش به سر کردم.
هجوم سیل غم ها بود تا آنگه ،
ز پا افتاده با سینه سفر کرد م ،
ولی بگذار محبوبم ببینم لا اقل،
که لیلا در حجاب شادی اش از هجر می سوزد،
ومروارید اشکش
انتظار وصل موهوم است.
فسون عشق محرومم نمود وگفت :
مجنون باش !
حرارت را زسینه بر کش و تقدیم صحرا کن،
که تا پای قیامت رمز ایثار و وفا باشد،
به فرزندان آدم ؛
ترازوی شرارت ها وخوبی ها !
فردای ما
شب سیاه سحر شد ولی ،
فردای ما ؟
فردای ما که مظهر
وسواس های ماست
میزان عشق،
کشتی احساس های ماست .
چشم غزال یار در انتظار اوست
اما امید من
پنهان به پشت ابر ضخیم فراق
یا آن فضای آبی وخورشید بی نقاب
معلوم می شود
در بستر زمان.
صدای ملکوت
عشق یا هوس ؟
پرسید مرا ،
بیباک گلی ؛ لب چاک .
به من گوش کن عزیز :
هرچه بگویی نکوست !
وهوس لایق تو نیست ،
شایسته ی من نیز
" با دستِ عشق حجلهی تو باز می کنم "
از حنجره ی غیب بود ،
صدای ملکوت
امواج
به من نگاه کن
که می روم
و باز نمی گردم .
نه چون ماه
نه چون خورشید ؛
واپس آمدنم نیست هرگز !
مانند یک رود همیشه جاری
مسافری که همیشه می رود
و گاهی بر نمی گردد .
ببین چانس خوبی شده پیدا،
فرصت عالی!
موج ها را دریابید ،
وسوار بر آن امپراطور دریا .
پیچ های دهر همین می خواهد.
سینه سپر کردن،
فرو رفتن ،
و نابود شدن است.
عصبانیت بیجاست.
ستاره ی دنباله دار
تقدیم به سمیرای عزیز
درافق نیلگون دهکده ی دور
عروس چشمک زن آسمان کبود
انقلابی بپا کرده بود
ودر دانشگاه خیال
تحول موهوم می آفرید
ای پیام آور پیر آسمانی !
آسمان من
بام خانه ی دوست ،
و رویای خواب ؛
زیر سقف اتاق کوچک اوست.
چی انقلاب بزرگی آفرید آشنایی او
در روان نازک من
وسط راه پله های کلاس
کلاس بافت شناسی ،
نه ، زیبا شناسی؛ خداشناسی؛ دوست یابی !
در قطار شاگردان ممتاز
چشمانم را به فروخته بودم
هم قطارانش می دانند
ومعلم نیز
ماهرانه گفت :
پسرک ، از عشق بپرهیز!
وگاهی تا شفاخانه های شهر
کنار بیماران قرب الموت
آهنگ کفشهایش
بسان زنبور عسل ،
تا دام بوستانم می کشاند
ای گندمگون بدخش؛ای ستاره ی دنباله دار دانشکده ی عشق !
تا یفتل، زادگاهت
چون یک هاله ی بی رنگ، یک سایه
مرا باخود ببر ،
مانند یک دنباله ؛ یک پیرایه .
گل مریم
تقدیم به مریم خوبم
دیروز بود
هنگامه ی سحر
با تبسم شیرینش
ستاره سر از پنجره بیرون کشید وگفت:
آخرین وداع !
ابر های تند فضا را تار می کنند
نگاهی به کعبه کن !
چگونه گنگ وخاموش است
با پیمان های شرک
از ابولهب تا ام جمیل
ابرهه می آید ،مست وسوار بر پیل
اگر گذشت زمان چهره ها را تغییر داد
نشانی ما گل مریم باشد .
ومن از وسوسه با نگاه نومیدی
گفتم :
از جبر زمان بیزارم
با دست های خویش
با دست های عشق
با دست های تو
با دست های خدا
کشتی شکسته را به ساحل می رسانم
ومن تنها ناخدای این اقیا نوسم
آهی کشید وگفت:
دیدی که آب وصل مرا ساحلی نبود
هر ساحلی مناسب بود وحیات نیست
هر کشتی ای اجازه ی لنگر نداده ام
اینجا جزیره ی تاریک است و...
با روی پر عرق
از شرم چشم ها
از ننگ دیو ها
اینک زخط قرمزش لجاجت عهدم عبور کرد
در دست های من
گل پژمرده را نگر
همانم که بوده ام
تغیری نکرده ام
یاداشت های خویش بر کف دستم نوشته ام
اگر گذشت زمان چهره ها را تغییر داد
نشانی ما گل مریم باشد .
اکنون که آفتاب از پشت ابر یر زده
دیگر غبار نیست
دیگر فضای قریه ی ما تار نیست
لبخند کن
ابرو گشاد دار
آغوش باز نه
ضایع نکرده ام سمبول وصل را
نقش تو حک شده برسنگ قبر من
تابوت این شهید با گل مریم مزین است
دیروز یادت است؟
از پشت پنجره
در آخرین وداع
عین کلام توست ؛
"اگر گذشت زمان چهره ها را تغییر داد ،
نشانی ما گل مریم باشد "
دموکراسی
در سکوت فریبنده ی آنروز
دیدم از حکومت مردم خبری نیست
به دنبال دموکراسی شدم
که از کوچه های" فلوجه "
کودک مجروح شهر
با واهمه گفت:
خون وآتشی بیش نیست!
شعار پر زرق و برق که از تانک ها شلیک می شوند
ورنگین ترین آنها ،
لیبرال دموکراسی!
که در "غزه " و "جنین "
خانه هارا بروی صاحبانش می لغزاند
وسقوط سقف ها
همزمان با خفه شدن انسانهاست
ما هم به چشم دیدیم
در "کابل " و " قندهار "
قاصدان صلح ودموکراسی را !
طیاره ها وبمب های خوشه ای را
مهره های قدیمی ریش تراشیدند
وعوام ،
پامال پیش مرگان آزادی
وحشیان مو بور چشم آبی
راست گفتی ،
ای عراقی !
افغان ستانی !
فلسطینی !
خون وآتش بود دموکراسی !
عنانش در دست "بوش " و "شارون "
که جهان را دهکده پندارند
وتعفنش
در دهان غرب زدگان سینه چاک
حتی در آنسوی آب
ارمغان تلخش
الکول
ایدز
و همجنس بازیست .
انقلاب سپید
آنگاه که می بینم
ادبیات اسیر هوس ها می گردد
و شعر
افیون ذهن ها !
به دامان نیما پناهنده می شوم
وبوسه باران
تابوت اخوان ثالث را
برادر سوم در انقلاب فرهنگ
که سپید و بنیادین است
و با شعر سپید
نظم زمان را می شکند
به خداییی دهقان توس می توhن معترف بود
آن خلاق حماسهی جاوید !
که رستم آفرید
با دستان خاک آلودش
و چی ساده سرآمد خلقت اندیشه اش را
بپای محمود
قربانی کرد
رستم را نباید به غزنه برد
که هزار رستم کاغذی
در سپاه محمود است ؟ !
تنهایی
تنها بودن
دور از همه نگاه ها
و دیدار غریبانه
با تک ستاره های تنها یی
تنهای تنها !
از همیشه تنهاتر
بگذارید تنها باشم
وراز دیرینه ی چشمانم را
چون آب گل آلود
بر کویر یاس چکانم
تنها ترین انسان
زمانیکه مهتاب سر زند
به ملاقات تو می شتابد
که او مانند من
ازدیدن ددان بیزار است .
بلند پرواز
به عموی مجاهدم آقای عمرانی
در لابلای سنگها وصخره ها
در پیچ وتاب سنگلاخ قامت بلند
صدای مردانه ای
گوش جان را تسخیر می کرد
وگاهی
با غرش جت های شکاری
باریک وباریکترمی شد
طنین آر پی جی
عرصه را بر غول های آهنین پیکر روس
وخرس های قطبی اش
جهنم دیگر ساخته است
عموی مجاهدم را می توان دید
که در قله های جهاد سنگر گرفته
و نمی توان دید
مرکب راهوار دیدگانم وبلندای همت او!
عقاب در پستی ها فرود نمی آید
وگاهی
تا لایتناهی اوج می گیرد
نگاه می کنم
به هدیه ی سبز او
به قران بزرگ
سوره ی آل عمران
ونام پر صلابتش عمرانی
که نشان مقاومت بود
در قلب تاریخ جاودانه می ماند .
عبور ممنوع!
همه جا به خط قرمز نوشته اند :
عبور ممنوع !
راه دهکده ی راستی کجاست ؟
که مارا درشهر جایی نمانده
ناکاره ای در اندرون کاخ
وناکاره تری در صندلی وزارت
صدای بلندگوی تملق طبل گوش هارا پاره می کند.
با چشم های تنگ
ودهن های فراخ
آنها که خون خلق در پیاله ریخته اند
یکسو کارگران گرسنه ی لاغراندام
وسوی دیگر
کارگذاران عینک سیاه و چماق بدست
شاید همه جارا سیاه می بینند
شاید اینجا شهر لاشخواران است
وشکم گنده های تیزپنجه !
از پشت دیوار های سنگی شهر
صدای ما به گوش دادستان نخواهد رسید
کدام دادستان ؟
دیر وقت است که داد ودادگاهی نیست
بیا راه دهکده ی خود گیریم
ما را در شهر جایی نمانده
چون همه جا به خط قرمز نوشته اند ؛
عبور ممنوع !
حتی در خیابان اصلی شهر،
که به داد خانه می انجامد.
بره ی سپید
بچه ها نماز!
مرغ سحر می خواند
و خروس همسایه برای بار سوم :
قو قو قو قو... قو قو قو قو ...
برخیز برادر !
حاج آغا داد می زند :
حی علی الصلاح ! حی علی الصلاح !
پاشو پسرم !
وقت فضیلت گذشت
آخرین بره ی سپید شب
جا مانده از رمه ی سپید جامگان
هنوز در افق باقیست.
پسرک بلند شو!
در گرگ و میش سحر
بره ی سپید را
گرگ صبح ربود
سِکها از درمسال بر می گردند
و عروسان کوه آسمایی
چادر طلایی پوشیده اند
نماز فوت شد.
کاج های کنار جاده / دفتر شعر / دکتر سید علی موسوی سنگلاخی ( چکاوک)
كاجهاي کنار جاده!
مجموعه ی شعرهای سپید سالهای
1388 و 1389 خورشیدی ،کابل ،افغانستان / دکتر سیدعلی موسوی
مطلع سخن
«ناله اي در كوير» گوشي را نجنبانيد ؛ توقعي هم نمي¬رفت، كه دران صحراي تفتيده ي خشک،آدمي¬زادي نبود تا به جيغ همزادش مكث كند.
همين بس كه آن ناله ها ما را به «ترنم¬هاي آزادي» رهنمون شد، تا از زنجير تعلق ها آزاد شده و به كاج¬هاي برسيم كه چون شهروندان غريب درجه دوم باديدگان ساكت و گويا در كنار جاده هاي مملو از جفت پايان تيز قدم، بي دغدغه¬ي سپيدها و زردهاي زمان به رهروان خسته ی زبان بسته زُل مي¬زنند و مي¬خواهند بگويند:
روزهاي درازي گذشت و ما غريب ترين بلند قامتان تاريخ بوديم .
چون هيچگاه كمر به آب خم نكرده¬ايم، هميشه سر سبز و زبان سرخيم، وگرچه زبان سرخ سر سبز مي¬دهد برباد، اما ريشه هاي ما در عمق خاك فرو رفته اند، صداي سكوت ما دماغ ناشنوايان را مي¬خراشد و گويا ترين تصویر عصيان برلب¬هاي خاموش مان نقش بسته است:
ما كاج هاي بلند كنار جاده ايم.
تقدیم به :
مادرمهربان که الهامبخش سروده هایم بود ؛ پدر بزرگوارکه با حوصله مندی به حرفهای مفتم گوش
می داد ؛ همسرعزیز که چندان هم از شعرخوشش نمی آید و فرزندان نازنینم
زینب فلسطین و محمد مسیح !
دكتر سيدعلي موسوي
کابل تابستان 1398
شبيخون
تيز پنجه¬هاي بي رحم؛
از مغازه ها بيرون آمدند؛
گرگ¬هاي درنده¬اي كه؛
از خون مردم تغذيه مي¬كنند؛
آدم نماهاي گوشتخوار،
تا چندِ ما را با گلوله¬هاي دموكراسي مي¬كشيد؟
و با نغمه¬هاي شرعي به كشتارگاه مي¬بريد،
ديگر كارد به استخوان رسيده است.
اگر مبارز دردمندي دام هاي تزوير را بشكن
گرگ¬هاي در لباس ميش
رابران
خان و ملك و ژاندارم را،
حضرت و پير و قباله¬داران
بهشت را!
كه ما همه سردار خويشيم،
شاه نمي¬شناسيم؛
و خدا ما را كافي¬ست.
كابل1/10/1387
تراژيدي
از صداي بز، تراژيدي
مي¬سازند؛
و از بع بع گوسفند،
دادگاه بين¬المللي
كه بازوزه¬هاي
گرگ ديكتاتوري؛
و چك چك روباه دموكراسي
هم¬چنان پيچ مي¬خورند
و به باد مي¬پيوندند
زنبورها آهنگ
مي¬خوانند
و شيرها آزادي!
سك¬ها پرسه مي¬زنند؛
و پلنگ امپرياليزم،
شیهه ی اسپ را دنبال مي¬كند.
خرس¬ها، شغال¬ها و ميمون¬ها،
گوزن¬ها، فيل¬ها
و گله¬هاي گور،
هر كدام را كاريست
و صدايي!
در انتهاي جنگل،
سازمان¬هاي حقوقي لاشخواران،
آخرين سهم داران
لاشه¬ي عدالت
جشن يادبود بپا كرده اند،
تراژيدي تكرار مي¬شود؛
وانسان خاموش !
نگاه مي¬كند
پيرامون خود؛
اگر فرياد بكشد،
پاره پاره مي¬شود
مانند نعش عدالت
و اگر سكوت كند
از تعجب خواهد مرد
موريانه هاي وجدان
به سراغ تو مي¬آيند
از شاخ درخت پايين آي!
سخت و آهنين،
پنجه¬ها، منقارها، شاخ¬ها
و دندان¬ها را بشكن
كه صداي انسان
رساترين فرياد تاريخ است.
كابل 1/10/1387
اشك تمساح به ظاهرشاه بابای ملت
به ما بابا آوردند
از روم
و ما چوجه¬هاي آن پير مرديم!؟
تمساح نيز جوجه هايش را دوست دارد.
و به آن چه خود بلعيده است،
اشك تمساح مي¬ريزد.
كابل 29/1/1388
سايه و زينب تقدیم به زینب فلسطین موسوی
درسايهی ديوار بلند
زينب و سايه
دو همبازي شوخ
زينب:ـ سلام بابا!
سايه جان¬ دختر همسايه¬ي ماس
پدرش رفته به جنگ
سال پارينه، ولي
بر نگشته¬ست هنوز
تازه باهم شده ايم دوس .
سايه:ـ پدرم مرده عمو!
خاك او پاي درختان چنار
روز آدينه كه مادر
فارغ از كار شود
بر سر خاك پدر جان برويم.
مادرم ؛ روزها جاروكش تعمير بلند
شب¬ها لب چاه
دست به طشت
كمرش خم شده از شستن كالا
فقط امروز كه بيماري او...
مادر:ـ سايه ! سايه!
سايه كجا گم شده¬اي؟!
اين صداي زن همسايه¬ي ماست
زينب :سايه هم¬سن من اس
كفش او پاره
نان شان خشك
مادرم كفش مرا داده به او
وين عروسك¬ همه مال من و اوس
كه تو آوردي بمن!
صداي ننه¬ي سايه بلند است:
سايه! سايه!
كجا مي¬روي هر روز؟!
:ـ سايه با زينب ماست
گم نشده!
آفرين دختركم
تو و سايه
هر دو تا خواهر هم
هر دوتا دختر خوب
سايه هم دختر ماست
وين عروسك ز دو تاي شماست
سايه و زينب شريك هم
در بازي¬هاي كودكانه
در بالا شدن از نردبان
بيا خود مان را تقسيم كنيم
بهر دوتا شان
و سفره¬ها را مشترك
و عاطفه¬ها را بخش
به سايه و زينب
قصه¬ها شان يكي
رؤيا¬ها شان يكي
هردوتا دختر خوب
هردو تا خواهر هم
تو و سايه
دو عروسك
دو رفيق
سايه هم دختر ماست
سايه و زينب
زينب و سايه
كابل 11/2/1388
خوشه ها
اين خوشه¬ها
اين شاخه¬ها
آهو بره¬هاي ده ما
كه شب¬ها به پاي تاك مستي
مي¬كنند،
از عرق تر شده اند
از عشق مي¬تركند
چي هياهو،
چي تماشاست اين¬جا
صداي خنده¬هاي شان
گوشواره¬هاي جام را مست
مي كند
مثل خدا زيبايند
كمرها چنگ،
سينه¬ها گشاد،
باغ¬ها پربار
من آن¬ها را دوست مي¬دارم
لب¬ها شان پر طراوت باد!
شاه بيت زندگي
به دست شان رديف مي¬شود
و شعر من هموزن قدم¬هاي شان
براي عشق مرثيه مي¬خواند
پيچيده به هر نخل
يكي تار خيال
در دامن پرلطف نگاه شان
انارها شكوفه مي¬كنند
اما تيرهااز دودمان خار
سيب¬هاي گرد سبد
و هسته هاي سپيد گردو
ايدون باد
در روستاي كرباس پوشان
تاانتهاي زمان!
كابل 18/2/1388
آب ها
آب¬ها،
اين كاروان خنده رو
اشك¬ها بر بال¬هاي شاپرك
ناف¬هاي نسترن مملو
تازه و آهسته مي¬آيد
جويك نوپاي قد كوتاه ما
كودك يكساله¬ي
لكنت زبان سنگ ناديده
تازه دادا مي¬كند.
چابك و چست و سبك
چانه¬ها بي مو
جويك كم عمق،
اما پاك از آلايش پستي
خِت مكن آب اميد قطره¬هاي
برف اسفندي
ماهي نيست اين¬جا،
آب مي¬ريزد ازين تور
جال مي¬لنگد،
همچو دريا نيست پررو
همچو اقيانوس بي¬آزرم
پا مزن بر آبروي پاك جوي
نو سفرها را مدد كن
تازه راه افتاده هارا
دست گير
تُف مكن در شيشه¬ي جاري ابر
سايه در نقش اهورايي ميانداز
از گلوي كوهسار سردمي آيد
تا لب گرم عقيق دامنه
خواب¬هاي وقت و ناوقتش
پينكي¬هاي سبك
پيچيده در باد
كابوس¬ها چون دزد¬هاي گردنه
در مكمن تكرار
آب جوي ما رهي پرپيچ و خم
دارد
كابل 25/2/ 1388
بودا
بودا را شكستند
فرزندان بودا !
ناكساني از قبيله¬ي شوم افغاني
بت پرستاني كه ريش انبوه داشتند
و تنديس¬هاي وسواس به سر
نجواي بابا شنيدنيست
در دل آسمان
مرگ سياووش را به خدا
زمزمه مي¬كند:
لباس¬هاي سپيدش سياه شدند
و صلصالش به گور!
دوباره احيا كنيد
غلغله را
كه ضحاك از خون جمشيد
در بلنداي كوه قرمزرنگ
سنگ¬هاي رنگین مي¬فروشد
در پايان سكوت بودا
سرو باستان آرین فرو افتاد
بند امير براي بودا گريه
مي¬كند.
كابل 13/3/1388
جن زدگي
حلقوم نفس پاره شذ و
جيغ به جايي نرسيد
نشنيدند
صداي دل مظلوم قفس
هيچ خدايي
كاج تنهايي ما شانه
به عرش تو زده
قله¬ي درد ز گلدسته¬ي مسجد
بپريده
گوش¬هاي شنوايي تو كجاست؟
يا مرا جوهر آواز ندادند
يا ترا نيست شنيدن
تير فرياد شب ازپرده ي
فولاد گذشت
طبل گوش تو نجنبيد
شايد اين نيز به ما
برمي¬گردد!
كاستي مال صداي خشن ماست
شعر ما رنگ ندارد
نه چنان موسيقايي
خالي از وزن و قوافي زمان
چوسياهي شب اول دَي
بيخود و ديو زده
آدم بيخود اگر داد زند
ملامت خود اوست!
جن زدگان را نبود
دغدغه¬¬ي آزادي
كابل 3/6/1388
آدمك آهني
آدمك آهني
آدمك ديده كبود
آدمك بي¬خيال!
چي مي¬گويم؟
او به خيال ما طرفه
مي¬رود
و به لب¬هاي زنگ خورده¬ي ما
و جبين چروكيده¬ي انسان
تُف عصيان مي¬ريزد
هي كار، هي كار،!
خلاق¬تر از خالق خود
خسته و بيچاره نمي¬گردد
نه پشيمان و نه سهو
عشق ندارد كه بخندد
درد نداند كه بگريد
نه ايثار و وفا،
نه تعجب، نه شناخت
نه عصيان، نه توقف
نه خداگونه چو آدم
نه بازيگوشي چون تو
عشق ندارد كه بريزد
اشك نريزد كه ندارد
شهر مملو شده از آدمك
اين گونه
واي از اين شهر پر از آهن
خودكار
واي از اين ماده¬ي بي روح و دريغ
اي درد ببار اكنون
اي عشق بيا شهر دل ما
بگشا
رگ احساس مرا نيش بزن
اي قهر،اي مهر!
كابل 10/8/1388
در مكث شب
تعجب مي¬كنم!
آيا شگفت انگيز نيست؟
اين صفحه ني¬برف است،
ني¬كاشي
موزاييك¬هاي چيده چيده
خشت¬ها در كوره¬هاي آتشي
ياد گار سرخ يك بوسه
در شفق از ديده اش فيروزه
مي¬بارد
گونه¬هايش جرعه¬اي نوشيده
از خون شقايق
همچو سيب لب سيرين دار سپيد
آبدار
چون هُلوي نورس برج تموز
پيش بند شوق را تر مي¬كند
از دهن مي¬ريزد آب شرم
خال تنهايش توقفگاه يكقطره
در فرود ماه،
در آغاز يك زهره
مابقي چون نامه¬ي
پرهيز گاران
كاش پهلويم نمي¬خوابيد امشب
اين همه رنگ از كجا
آورده با خود
از بغداد يا برلين يا بيروت
بيدارم كنيد!
از تعجب مي¬پرم از خواب
از افسوس مي¬تركم
كاش پهلويم نمي¬خوابيد
اين گلبرگ رنگارنگ
اين بانوي ايران شهر
بيدارم كنيد!
كابل 20/6/1388
بامداد آزادی
در بامداد خوش آزادي
شكر قدم فاخته را بايد كرد
كه پرستوي جوان گفت سحر:
شمع دل زنده نگهدار اي دوست
تا هيولاي شب تاريكي
مرگ فانوس ترا
جشن نگيرد باز
تا هيكل آن زاغ سياه
با پيكر اميد
گلاويز نگردد باز
در همين نزديكي¬ها
جغد شومي پس ديوار نشسته
تا تو در خواب گران
باز روي
شمع دل زنده نگهدار
اي دوست!
شب اگر باز آيد
مرگ سهراب ¬ترا زمزمه خواهد كرد.
كابل 28/6/1388
دين فروشان
عجبا،
اين ديگر چه بازيست؟
ابليس سر آستين شريعت
درآورده است
و طاغوت در عمامه¬هاي
سنگين لانه نمود ست
اين صداي گرم بلال حبشي
نيست
كه فرياد توحيد سر دهد
شيطان بر بام كعبه
ايستاده
و نام خداي قبيله را
جاري مي¬زند
وقتي كه معاويه
پيش نماز باشد
چهار شنبه¬ها فاتحه¬ي اسلام را
بايد خواند
و سنت پيامبر را
پهلوي گور اباذر
در ربذه تشييع بايد كرد
غنيمت است
خليفه بر جايگاه پيامبر
تسبيح مي¬شمارد
و دانه¬هاي تسبيحش
جگر گوشه¬هاي شهداي احد است
به سوغات هنده
بايد حرمت گذاشت!
عقل من شاخ مي¬كشد
نابانوي پير مدرسه¬هاي ما
همه مروان مي¬زايند
و حديث قدسي
بر زبان يزيد چقدر با مزه
كه پيك هايش را به يادبود
مسيح سر مي¬كشيد
و نوادگان پيامبر را
با شمشير اسلام سر مي¬بريد.
تكه داران قرآن و حديث،
دين را به سخره گرفته اند.
چقدر تغير داده اند
آيين محمد را
يا رسول الله!
اگر به سراغ امت خود باز آيي
دست به دندان خواهي برد
و با تعجب خواهي گفت:
اين همانست كه منش آوردم؟
حاشا،
بقالان ريش دراز
از دين تو
دوكان بزازي زده اند
فقط قرآن باقيست
با صد و چند تفاسير
كج و پيج
كه اگر مهدي تو آيد
با حكمت ويژه
همه را راست كند باشمشير!
کابل 28/6/1388
فراموشي
چگونه درد¬هاي جانگداز
از نوار حافظه¬ها پاك شد
غم¬هاي دي و پارينه
زخم¬هاي ديروز و پارسال
فقدان عزيزان زياد
كاج¬هاي بلند فرو افتادند
و از ياد¬ها رفتند
خون نيلوفري¬ام
در پسكوچه¬هاي عشق ريخت،
ريشه ام خشكيد
اما همه را فراموش كردم زود
چقدر رنج كشيديم ز دنياي شما
پدرم رفت
مادرم مرد
همسرم نيز وداع گفت مرا
دوري اش طاقت فرسا بود
آدمي را فراموشي يار است
آدمي زاده چنين آمده بيرون
غم ديروز فراموش شده
و دردهاي امروز را
فردااثري نيست
من به اميد شما زنده ام اکنون
به اميد نبات¬هاي دلم
به مسيحا و فلسطين!
فرزانه حكيمي گفت:
انسان را دو چيز
زنده نگهداشته است
اميد و فراموشي
كه اگر نبودند
دق مي¬كرديم.
كابل 14/7/1388
شب زنده داران
بي¬ تو اي ماه
سرِسفره¬ي شب ننشينم
كه درين چتر خدايي
من و تو تنهاييم
نه تو را بي من فرياد بود آرايش
نه مرا بي تويي خاموشي بود آرامش
چشم هايم را در خود بكار
تا جوانه زده سبز شوند
و تخمه هايش
ابر هاي عقيم را آبستن كنند
ودامن باغ شب زنده دارانرا
پر از ميوه ي سرشك!
كابل 19/7/138
سرشك يتيم
دركوچه¬هاي عرش
صدايي طنين فگند
گوشواره¬هاش لرزيدند
اي كودك يتيم ميازار خدارا
نان مي دهم ولي محبت بابا
نمي¬شود
من مادر از كجا كنم
امشب براي تو؟
با تير اشك خويش
دل افگار من مكن
با آه سرد خويش
ملرزان خداي را
معراج و كرسي اش!
امشب يتيم قصه¬ي ما گريه
مي¬كند
و بيد¬هاي انديشمند
سر به زانو زده اند
در كوچه¬هاي قريه¬ي ما
از زيتون خبري نيست
و باغبانان پير
زير درخت¬هاي پنجه¬ چنار
گل¬هاي ياس مي¬كارند
کابل 17/7/13
به پيشواز پاييز
به پيشواز پايز
دهقان داغديده
نفس سوخته
در باغچه¬ي غروب
شكنجه گاه شاپرك¬هاي خسته!
گل ياس كاشته است
تا خفاش¬ها
در شامگاه شكست خورشيد
جشن و پاي كوبي كنند
به پرواز آييد
اي شكوفه¬هاي زرد
تا سكوت ابر¬ها را پاره
كنيد
و قله¬هاي غرور را
يكي پس ديگر تسخير
سير سيرك¬ها مي¬نوازند
كه زنبور¬ها،
بر سينه¬ي كرم¬¬هاي پامال شده
رقص گروهي كنند؛
و مورچه¬ها
اين كار گران زحمت كش تاريخ
در لابلاي خاك و خاشاك
شراب بردگي نوشند
و جام¬هاي توهين !
من از عقاب سخن مي¬گويم
كه در هواي عزت نفس
هنر نمايي¬كند
من ازموسيچه¬هاي
خفته در ديوار بيزارم
و از زاغ¬ها،
كه بزرگترين شاهكار شان
قيل و قال كردن است
من از آلاله ها سخن مي¬گويم
كه هميشه سرخ رويند،
وداغ¬ دل شان را
با لبخند¬هاي گرم مي¬پوشانند
سخاوت جوي
نثار علف¬هاي هرزه باد!
كه آلاله¬هاي آزاد را؛
اشك باران كافيست.
کابل 21/7/1388
قهرمان
تو باما نيستي اكنون
ولي من با تو ام
اي قهرمان جنگ آزادي
اي تكشاخ صبر و استقامت
اي سكوت سرخ در آغاز طوفان
اي كاج بلند
قله¬ي فانوس انديشه
اي رفيق بادهاي چار پاره
بوسه¬ي بر آب ژاله،
عمق اقيانوس تنهايي
اي تگرگ
اي بهمن
اي باران سنگين
در خيال زلف بانوي شب ديجور
اي برف
در قحطيّ آب و نان آبادي
دريغا نيستي با ما
ولي ما با توييم
اي قهرمان جنگ آزادي
بيا امشب
به رزم رهروان خويش بنگر
اي شهيد زنده¬ي جاويد!
كه ما همسنگران
تا آخر خط با توييم
اي قهرمان جنگ آزادي
سواران شجاع با مداد عشق
براي آخرين پيكار
به استقبال مرگ سبز تر
از برگ فروردين
آواي تو را لبيك مي¬گويند
به پيش
اي لشكر پيروز حزب الله
كه در يك رزم برق آسا
دژ تاريك شيطان را
فرو ريزيم
راهبرد تازه ات را عرضه كن
ابتكارقطع شريان¬هاي تاريكي
اي چريك،
اي قهرمان جنگ آزادي
استراتيژيست بي مانند
ناپليون و چگواراي مشرق
عمر مختار، مالك اشتر ثاني
صلاح الدين، اي مسعود
اي سرهنگ آزادي!
کابل12/9/1388
باور نمي¬كنم
گفتم خداي نيست؛
باور نمي¬كنم،
بد را سزاي نيست؛
باور نمي¬كنم،
آيا گرسنگان ز ازل بود اين چنين
تقدير بردگان سياه پوست شوم بود؟
باور نمي¬كنم!
باور نمي¬كنم كه سايه¬ي او پادشاست،
باور نمي¬كنم
كه صفحه¬ي پيشاني¬ام سياست
من غوك نيستم،
باور نمي¬كنم به اذان كلاغ پير
يك مشت حرف مفت!
آري خداي من همه اش خير و خوبي است
اما، شرير نيست
يعني خداي من
همه اش مهر و داد و عشق
باور نمي¬كنم
به قاعده ي پوچ و هيچ جبر
من مالك خودم
آزاد و سر بلند
عبد حسابده
من صاحب خودم
با سرنوشت خويش
خودم مي¬كنم حساب!
كابل30/10/1388
ابرهاي سترون
اي كاش آب بودم
و سرگردان
در دره¬هاي نا پيدا
به اقيانوس مي¬پيوستم
و در عمق يك كوير
به درك مي¬رفتم
به ماسه¬ها مي¬گفتم:
خوشا به حال تان!
از دغدغه¬هاي ما
چيزي سر تان نيست
اي كاش باد بودم
و در انتهاي يك جنگل
يا در گردنه¬ي ساكت كوه،
نفس تازه مي¬كردم
و به هيچ مي¬پيوستم
اي كاش ژاله بودم
و آويخته
به شاخه¬هاي غريب
يا فقط يك قطره اشك
يا فقط يك كوزه آه
يا فقط يك كوله درد
زير پستان انار
سبز و سرخ مي¬شدم
و در بغض گلوي صدف
دق مي¬كردم
اي كاش لااقل دود بودم
و از يك تنور داغ،
ريخته و سوخته
به هوا پرت مي¬شدم
در گرگ و ميش سحر
به ابرهاي سترون داد مي¬زدم:
از چي آبستن نمي¬شويد؟
كام تا لام زمين خشكيده
نر و مادينه
از تعفن گنديده
از عطش تركيده
اي باران!
ما به آخر خط رسيده ايم.
وا ژه های سر گردان
به نام خدای خوبی ها
واژه های سرگردان
در جستجوی خدا بودم.
اورا نیافتم که هیچ ؛ خودم را نیزگُم کردم.
تکاپو می کنم .
باز نشستن هرگز!
همچنان پویا می مانم.
یقین دارم که پویاگرم.
ایمان دارم که می جویم.
جویباری در همین نزدیکی هاست.
تشنگی ام برآن دلالت دارد.
شک من عین ایمان است.
بالاتر از ایمان شما!
سلام هگل ! سلام ارستو ! سلام اویسینا !
سلامی از نوع وداع.
من فلسفه نمی دانم.
فیلسوف !؟
حیف از این واژهی آهنگین که در شعر نمی گنجد.
از فلسفه بوی فلاتون می آید.
بوی جمهور و حکمت!
من تبعیدی افلاتونم.
مرا از شهر دانش رانده اند ، هگل!
تو که با مطلق مخالفی ، به من بگو ،
آیا فطرت من هم زادهی ذهن من است؟
آری یا نه ؟ زودشو !
مراجعه کن به تز وانتی تز خویش.
به صغرا کبرای دیالکتیک خود.
منطق تان گمراه کننده است.
های شاگردان سقراط ؛ گلاکون ها !
های حواریون مسیح ؛ اسخریوط ها !
و البته های یاران محمد ؛ پدرگربه ها !
وهای انسانمداران انسانگای ؛ اومانیست ها !
چه کردید با خداوندگار تان؟
سکوت. سکوت. سکوت.
شعرمن شعر است.
از وزن تهی.
از قافیه مستثنی.
از مافیه وز وافیه و شافیه و عافیه ...خالی!
واژه های سرگردان است ،
در کوچه های خیال.
نه ؛ کوچه ها ، خیابان ها مال شما.
خیال هم ارث مادرتان ، روسپی خانم خدا !
مال بابای قلابیّ تان.
هرچه برسرش می مالید ، بمالید.
هرچه لقبش می گذارید ، بگذارید.
یک لست بی سر وپا :
خدا ، طبیعت ، ماشین ... ریش ، صلیب ، دستار ... ذات ، مطلق ، واجب ... مفلر ، کریوات ، مینی ژوب...آتش ، مُغ ، بتکده .... پاپ ، مردوک ، ملا... تائو ، مائو ، گنگا... ستاره ، سینما ، سکس... لبرالیزم ، کمونیزم ، ارتجاع ... تزویر ، زر ، زور ... سناتور ، آماتور ، دیکتاتور ...
سپید ، زرد ، سیاه ....پدر ، پسر ، جوهر... جزء ، کل ، هنر ... قبیله ، آتون ، نمرود... رام ، کریشنا ، ارجون ... یهوه ، یهودا ، بودا... خلیفه ، قیصر، کسری... رنسانس ، دموکراسی ، پایان تاریخ... ژوپی تر ، ژونون ، می نروا ... توتم ، تابو ، نیروانا ... بگوان ، سگوان ، پشگوان و ...
وای زیاد شد ، خیلی زیاد.
با این همه خدایگان نقلی و ملیونها فرزند خلف و مفت خوارش چه کار کنیم.
اما جان مادر تان.
جان خدای چرب تان.
بر سر ما شیره نمالید.
نه کلاه گشاد.
نه نعلِ وارونه !
من به خداوندان ستمگر تان ایمان نمی آورم.
ما به خدای مسخرهی تان ایمان نمی آوریم .
اخوان الشیاطین !
من برادر حرامزادگان نمی شوم.
فی سبیل الله ،
در صراط المستقیم ،
جماعت کوچکی هستیم.
حزب الله گرچه اندک است ،
اما پیروز است .
رستگار است.
واژه های سرگردان!
از کوچه های خیال پا کشیدیم .
شدیم بی خیال.
از پس کوچه های تشریفات نیز.
فقط آهنگ باقی مانده است.
شاید به زودی از شر آن هم خلاص شویم.
آن وقت شعر ما شعر می شود.
شعر آزاد !
شعر بی رنگ !
اما نه سپید ، اما نه سیاه !
بی رنگ ، بی مزه .
این که شعر نیست.
پس شعر شما را چه بگوییم ؟
آری ، هیچ است.
اما ، پوچ نیست.
پیچ است . می شگافد.
مواظب تان باشید . پدرود.
( سید علی موسوی )
جزیره ى عشق / دفتر اول از دیوان چکاوک
دفتراول
جزیرهی عشق
شامل سی ودو غزل که درسال 1378 تا 1387 خورشیدی ، به ترتیب الفبای پارسی سروده شده و در مجموعه های گوناگون چاپ وبه نشر رسیده است .
سروده ها یک کم تفننی اند وویژگی مهم شان اینست که درهرغزل آغاز وپایان بیت ها را حروف (نگارکها) مشابه است و اهل شعر می داند که سرودن این گونه اشعار دشوارتر است.
ای عشق
الا ای عشـــــــــق ای معنای زیبا دلم را زنده بنما چــــــون مســیحا
الا ای آبروی آدمیـــــــــــــــــزاد ضـــمیر داغ در اندام بـــــــــــودا
از اکـــــسیرتو جان ما جـــــــهان شد ز قــــــعر خــاک تا عرش معـــــلا
الا ای منتـــــهای صدق و ایثــــــــار طبیب درد مـــــــولانای دانــــــــا
الا ای زندگی ، ای روح ، ای جـان مرا امروز معـــنایی به فـــــردا
ابر مردی که سقراطش حریف است نظر کی می کند بر پورســــــــــینا
اگر از ســــــاغر و می گفت حافظ وسعدی از خط و خال و چلیپــــــا
از آن لولی شـــــــهرآشوب و افغان به خال هندویش بخشش بخــــارا
ادا باید نمودن عهد مجنــــــــــون نمودن ســـــــــجده پیش پای لیلا
اخـــــیرش خرقه و عمامهی دین گرو کردن به ساقی شوخِ رعنــــا
اصول زندگی از عشق ما راست حیاتی جـــــــاودانی پاک و والا
**************
عِرفان
بر گیریک دو جام وتعارف بکن شراب مفتی رفیق دیر شد و محتسب خراب
با ما ترحمی بکن ای یــــار و جلوه زن نور زجاجه ات به دل و جان بتــــــاب
بیزار گشته ایم زقال و مقال شــــیخ پرگوش ها زپنبه و پرچشم ها زخواب
بس کن حدیـث عقل که از سرپریده است هاتف ز پشت کوه همین می کند خطـــاب
بابا مرا به مکتب طب برد و شاد شـــد دنبال عشق بودم و دارو شراب ناب
بیماررا به مکتب عرفان دهیـــــــد راه شافیی بی اجوره و درمان بی عذاب
تقصیر دیو چیست اگرخانه ات سیاست آمالِ نفس سر کش دنیاگران ســراب
بردار توشه ای که جرس ناله می کند : الغوث یا رفیق ! حبیبی ، بکن شــتاب!
****************
تاک یقین
پروای دهرچیست مرا ای خمار،چُپ
مردان راه را نسزد این دیـــــار،چُپ
پشمینه پوش گر برود درسرای عیش
اورا عذاب هردو جهان در کنار ،چپ
پای عزیزوانگه که آمد بروی چشــم
دردیده ریخت سرمه ی بلقیسیار،چپ
پرکرده جام ما زدخترتاک یقین بنوش
در روزحشرکی دهدت زینقرار، چپ
پیــــران چراغ راه بود از برای خلق
ازاین صراط کی گذری بی نگار،چپ
پشت سرم شمردی گناهم صد وهزار
بخشـــم اگرچه جمله خداوندگار،چپ
پندی که داد چاوک نالان به موسوی
ازجان شنید وبود دران مرغزار چپ
پیرانه سرچوعشق جوانی به ســرفتاد
بر خاص وعام قصه ی ما آشکار،چُپ
************
شب برات
تا رفت آب عشق تو درسینه ی نبات
بلبل همی سرود صفات تو عین ذات
تنـــها نه نوح مالک آن بام لاغریق
دامان اهلُ بیت نبی عرشه ی نجات
تابوت مومیایی من بازکن که باز
ازلابلای جلوه ی اومی دمدحیات
ترسم که سنگها به تماشای روی او
بیجاشوند یکسره چون لات یا منات
ترک وعرب زطرف نگاه تو نامدار
ماراکه نام نیست بده کام مان زکات
تا قاصد ازظهورتومارا خــبر دهد
سرها قدم شوند به بغداد ودرهرات
تعجیل درطلوع بکن ای آفتاب حسن
دور فراق سرشد واینک شب برات
تیماراین زمانه نه مجنون که موسوی
درهجردلبری شده اینگونه بی ثبــات
**************
الغیاث
ثمر نبود مـــرا از باغبانی الغیاث
نچیدم میوه ی شاخ جوانی الغیاث
ثباتی نیست در قـــول بت وحشی
نمی ماند زخود حتی نشانی الغیاث
ثنایاها چو گوهر پشت یــــــاقوت
توگویی گل شگفته ناگهانی الغیاث
ثریـا گرچه می رقصد در افلاک
فرود آید ولی با جانفشانی الغیاث
ثمن ما را قلیل و ادعا بســیاراما
تن بیمار، دست بی تبانی الغیاث
ثواب رنج بلبل را برای باد دادندی
گل ازشرمش برنگ ارغوانی الغیاث
************
ثارالله
جانم فدای دلبرسرتا به پا ســـراج
پاشیده بذرعشق بجان ودل ومزاج
جام جهان پراست زسودای"من حقم"
می خیزد این شعار زخاکستر حلاج
جرم شهید عشق که شارع به رمزگفت
باخون نمودغسل وکفن نیست احتیاج
جســـم شریف ونازتوخاک عراق را
مسجودخلق کرده وهم کعبه ی حجاج
جلاد گرچه مرگ ترا هدیه می نمود
باخون سرخ داغ سیاه کرده ای علاج
جویای کوی یار نخواهد بهشت غیر
فرهاد رابه قصرکسی نیست احتیاج
جانسوزبوسه ای که به پروانه داد شمع
آیین عشق را بود این آشـــــــنا رواج
***************
تا هیچ !
چرخ فلک به گردش و آن گلعزارهیچ
چشم صنم به گریه وآن جویــبار هیچ
چندان گریست آهوی صحرابه حال من
چشم غزال یارنشد شرمـــــسار هیچ
چاه عمیق صبر شده پر زخون دل
چرت نگار نیست بر این روزگارهیچ
چون عندلیب شاخه ی گل تاج سر بکن
چی جوهریست خاک ندارد قرار هیچ
چاروده ماه سربکشـــــید از درون ابر
چاپش به قلب ماندوخودش ماندگارهیچ
***********
معراج
حاشا که روی خویش کنی بر ددان مباح
این جلوه منظریست که برعاشـقان مباح
حاصل نشد زتاک مرا مستی و جنون
جامی زچشمه سار لبت بردهان مباح
حیف است دلبری چو تو درلابلای خار
بلبل بنال در چمنت شد همـــــان مباح
حالا مرا ز مـــردن و زولانه باک نیست
هنگام مرگ خاک توام در دهان مباح
حب تو تاج ساخت مرا دررواق عشــــق
صلصال گنده راعجب است آنچنان مباح
حزب خدا به دیده ی سالک حقیر نیست
دلق حقارتست به ما عاشـــــــــقان مباح
حسنی چنان که دلبرما راست درجمال
مفتی کند به درگه ی اومال وجان مبــاح
*************
فرخ
خرم آن لحظه که بوسم لب زیبای توفرخ
بردیــــــــده کـــشم خاک کف پای تو فرخ
خصمی که مرا کرده اســـــیرغم گردون
مدفـــون کـــنم زیرقـــدم هــای تو فرخ
خودخواهی من می رود ازدست که دستان
زنارشــــــود درکمــــــرنای تـــــو فـــرخ
خال سیه وگونه ی اسپید عجیب است
اضداد شـــده جمع به عذرای تو فرخ
خود پرده نشین باشی ورویت همه جا نقش
دل بیند و اندیشــــه به رویــــای تو فرخ
خدمت به سرای تو بود پادشــهی ام
جان ودل من عاشق سیمای تو فرخ
***********
غارتگردل
دلبری آمده درشهر که ایـمان ببرد
عزت وننگ زهندو ومسلمان ببرد
داستان من و اوگرچه درازاست ولی
این سفر کاخ صبایم چو سلیمان ببرد
دین وایمان مرا برد زنم خنده زشرم
خنده ام نیز سپس با لب خندان ببرد
دولت وسیم ترا کرده زلیخای زمان
ورنه بایک نظرش یوسف کنعان ببرد
داغ برسینه ی آلاله که زد صانع عشق
وصلت نمنمک جوی به حرمان ببرد
**************
درد لذیذ عشق
ذکردیدارت لذیذ وبرق چشمانت لذیذ
یاد آغوشت لذیذ وسوزهجرانت لذیذ
ذاکرعشق تو بودن، تاسراپا سوخــــتن
بعد با اغیارگفتن : عشق سوزانت لذیذ
ذات بی عیبت اگر معشوق خواندم عفوکن
چون مرا دلدار خواندن نام جانانت لذیـذ
ذبح اسماعیل ابراهیم را دشوار نیست
بارها گفتن ذبیح الله به قربانت لذیذ
ذلتم در کوی دلبر سروری باشد هنوز
ای که هم دردت لذیذ و نیز درمانت لذیذ
ذیل جان دادن اگر باشد مرا آغاز وصل
زودتر ای دوست! تا آغازو پایانت لذیـذ
***********
خرامان
رحمی کن و دریابم ، ای ساقی نیکوکار
دل نیست مرا اینک ،ازدست خودش افگار
ره تا درمیخانه بگشای وبه مفتی گوی
بیگانه شدم ازخود من مستم وتو هشیار
رندانه همی نوشم از جام می وحــدت
ای شیخ چی می دانی حال من وختم کار
رسم است هنوزاینجا تعظیم بت وحشی
گرنیک نظرداری سر هاست بــپای دار
راهب نرسی ترسم با خفتن و ترسیدن
سالک زتلاش خویش گـردیده ســـــــر پرکار
رفتیم به هرمنزل دیدیم شــــــکوه عشق
گویاکه به هرجابودهم صاحب وهم بادار
رفتار خرامانت جـادوی جوانان است
من پیرم ودربندت هیهات ازاین دلدار
رازدل خــــود هرگـــاه با یارهمی گــــفتم
می گفت که عاشق راراهیست بسی دشوار
رمزی که مرا باشد پایان فراق دوسـت
یارب بکن الهامی برعاشق خواروزار
***************
ایام نهال
زود شو راه بیفتا که مجال است هنوز
نو بهــاردل و ایام نهــــال است هنوز
زهر هجران تو هر چند جگر پاره کند
شربت وصل تودرکام حلال است هنوز
زورق کاغذی را کس نبرد در دل بحر
کشتی عقل درین وهم و خیال است هنوز
زمن ای باد بگو این خبر زار به یــار
سائل کوی تو در حال سؤال است هنوز
زهره هر چـند کند بزم سماوی روشن
درزمین طلعت روی تو مثال است هنوز
زلفش آشفته و آشفته تر از آن دل من
آب لعلش به لب تشنه زلال است هنوز
زخم آن تیرکه صوفی به دل نازک من زد
به خدا سرخ تر از خون غزال است هنوز
زندگانی چی عجب لیلی و آن قافله ی شوم
زان عجب ترکه مرا فکروصال است هنوز
***********
ژنده پوش
ژاله ی عشق آمد وشد واژگون دیواردژ
بگذر از دیوارغلطیدی همه آثـــــار دژ
ژرفگویی قصه ازایوان کسری می نمود
پادشاها دیده بگشا بسته شد طومار دژ
ژنده پوشی تاج قیصرکرد زیرپای لِه
امی ای سبک جدید انداخت براخباردژ
ژاژخایی گفت خلاق است شمشیرنیاز
گفتمش شمشیرعلمش فاتح اعصار دژ
ژغندش تاگوش ماهی دردل دریا نشست
جوهرش شد توتیا بردیده ی بیـمار دژ
ژندگی ی جسم و روح با آستین ژنده پاک
طرح اصلاح بشر خوش داد برافکار دژ
ژیوه کن زنگاردل با آب رود معرفت
طرح دیگر ریز اندر دفــتر و دربـار دژ
***********
نازنین
سحر است در تبسم این نازنین عروس
بازاست غنچه ی دهنش چون چشِ خروس
سالم نمانده قلب من از زخم های چـــــند
کز ناوک نگاه تو خـــوردم شب جلوس
سهل است خار وخاره خلیدن به دست و پا
حاجی چومیرسی به کعبه مخورغصه وفسوس
ساز و سرود گرچه غم از سینه می برد
در مکتب خلوص نمی زیبد این دروس
سودای دیر وصومعه ومـــسجد و کنشت
دیگرنمانده است در اندیشه ی نفـــــــوس
ساییده کرد بینی عاقل خــــــدای عشق
دیوانه خنده می کند و هوشیار عبوس
ساقی بریز باده که از طبع شـــــــوخ ما
برباد گشته خانه ی دیو و دد و دیــــوس
سالی گذشت و عمر بشر را چی اعتبار
امروز را معامله کن با کنــــار و بــوس
**********
سیاسی روسبی
شبی در خواب دیدم یار خود خوش
که می خواندی مرا هردم به آغوش
شــــــب دیـــگر که بیدارم نمودند
خیـــال دوش می زد بر دلم جــــوش
شرایط در تحول ها رقم خــورد
به کـــــام ما نمی زیبد لب نــــوش
شنـــــــودم از حکیـــم نکته سنجی
به بزم نکته دانان بهِ که خامـوش
شهنشاهی که از کاخش غریب است
بزودی می کند کشور سیاه پـــــوش
شرارت های این پیر ســــبک سر
نمی گــردد ز یـــــــاد ما فراموش
شعورت ای خراســــانی کجا شـــد
همان یوغ و همان زور و زر دوش
شما را موسوی درد آشـــــــنا یافت
به حرف آشنای من بکن گــــوش:
شرافت را چه ارزان می فـــــروشد
سیــــاسی روسبی ، شــلوار بر دوش!
***********
خاص و عام
صبح تا دید آن شمایل گاهی عام وگاهی خاص
جست وخیزان درمحافل گاهی عام وگاهی خاص
صبر ما دیگر ســـرآمد چون کنم با سوز عشق
پاره کردم پاره ی دل گاهی عام و گاهی خاص
صالح هشـــیار می خواند مــرا در ترک عشـق
گـفتـش ای دانای غافل گاهی عام و گاهی خاص
صد دلی در بند زلفانت ولی یک دل نــکرد
هیچگاه کام تو حاصل گاهی عام و گاهی خاص
صاحب بتخانه ما را می کشد در جرم شرک
کس ندیده همچو قاتل گاهی عام و گاهی خاص
صحبت نوح است در کشتی زطوفان باک نیست
می شود نزدیک ساحل گاهی عام و گاهی خاص
*************
عالی جناب !
ضایع مکن زمان که وطندار شد مریض
حاکم به ارگ و پیر به دربار شد مریض
ضامن مشو سلامت عالی جناب را
چون در نظام او درو دیوار شد مریض
ضرب است وجمع؛موسم گرما نمی رسد
بیچاره زیر برف و پی کار شد مریض
ضعف درون این اداره هویدا بسان روز
از فرق تا قدم همه انگار شد مریض
ضرب المثال عامه زچاقی و لاغری
ازعیش و فقرهردو به یکبارشدمریض
ضابط نگاه دار به دیوان درد خویش
اینک پزشک برسر بیمار شد مریض
ضیغم نهاده نام ؛ ولی نیست گربه ای
چاوک به ناله گوی که افکارشدمریض
*********
بقالان دین
طره اش را باد می کردی بساط
می فشاندی مشک ومی دادی نشاط
طــــرفة العینی نصیب ما نشــد
ورنه نی پرونده بودی نی صراط
طوطی خوش ذوق می خواندم به نظم
ما کجــــــا بودیم و نظم و انضباط
طالع ما را بنام عشق خــوان
در کتابم نیست باب احـــتیاط
طبله و نشــــــخوار بقالان دین
هـــردو می آیند از کنج رباط
***********
( ظا )
ظریف و دلکش و چکاوه الفاظ
بدین خوبی نمی یابی به عکاظ
ظفر گر همدم کلک غزل بود
همه بیدل،همه سعدی و حُفاظ
ظرافت ها به شیوایی فزودند
زقند پارسی پر کـــــام وعاظ
ظلمات است با" ظا " نظم بستن
نه ذوق موسوی آید نه جُحاظ
*************
بی دفاع !
عیبم مکن گر عاشقم ، درمانده ام چون بی دفاع
دشنام تاکی می دهی ، من مانده ام چون بی دفاع ؟
عاشق ملامت می کنی ، درسر بود عشق وجنون
دیوانه را باید دوا ، سوزانده ام چون بی دفاع ؟
عاقل نمی داند که ما ، اســـــــــتاد حکمت بوده ایم
سقراطم و در دادگاه ، بازنده ام چــون بی دفاع ؟
علمی که بارش شک بود ، زهریست اندرکام خلق
بیزارم از قال و مقال ، افگنده ام چون بی دفاع ؟
عالم کجا ، خفتن کجا ؟ از باد آبســـــتن کجا ؟
اندر جوابش بازهم وامانده ام چــــون بی دفاع ؟
عـــارف فقط داند که ما ، بیمار جــــــــام حیرتیم
با چشم تحقیرم مبین ، ترسانده ام چون بی دفاع
عَلّمتنا اَسماءَکم ، بودیـم ورنی خــــاک پست
سُبحانک یا خالقی ، من بنده ام چــون بی دفاع
عابد به شب گرگی ، ددی ؛ انســــان کجا پیدا کنم ؟
اندرز من چون می کند ، رنجانده ام چون بی دفاع
عشق است و شورت " موسوی " با شعر دلکش سوزوساز
هرگز مبادت غصه ای ، کاینده ات چـــــون بی دفاع !
کابل 24 / 7 / 1391
لاله ی آزاد
غم خال تو زند بر دل هر لاله یکی داغ
لابد از روز ازل گوشــــه فتادیم زباغ
غصه ی آب نداریم و فراغیم زشخم
نم باران تو کافیست به آزاده فـراغ
غافل ازوضع زمان است سرکوچک شیخ
دانه و دام نکردند فراهــــــم به کلاغ
غربت ما به زمین حاصل سرپیچی ماست
ساقی عمرت به درازا من و اینگونه ایاغ
غمزه ی عشق اگر همدم من بود چی باک
عاقبت منزل محبوب بگیرم به سراغ
غرض از زندگی جز عشق وتغزل نبود
من و یارم به همین شیوه ببستیم چناغ
غل و زنجیر به پای بت وحشی نکنید
که ورا خانه به صحرا بود و ماه چراغ
غزل چاوک محــــروم دل سنگ تپاند
قفس تنگ کجا و من شوریده دمــــاغ
**********
قند پارسی
فدای پارسی گویــان این طرف
که با قند و شکر آمیختند حرف
فســــون کردند با تشبیه و ایجاز
طلســـم استعاره صنعت ژرف
فغان کاین یارشیرین گوی شیراز
ربوده شربت وشیرازه ی ظرف
فرار ا زسبک شان دشوار باشد
چه آب چشمه ساران حاصل برف
فصاحت گر کــلام ایزدی راست
عجم را نیزقرآنیست خوش صرف
فزون گفتن نشاید موســــوی را
چکاوک را کمالی یک دوسه حرف
**********
گلایه
قابل کتمــان نباشــد طاقتــم گردیـــده طاق
کاسه ی صبـرم شده لبــریز از درد فراق
قلب ما شد شرحه شرحه شرح هجرانم چی سود
جان به لب آمــد ولی مملــو زسوز اشتیـاق
قصه ی یوسف دیگر از کاخ ها بیرون شده
از کنــار نیل می آید صــدای ، وا عشاق!
قدری هم پاس نمک کن ای گل صحرا نشین
از نم باران اشکم لاله را برگ است وساق
قطره های خون ما می ریخت در پای ستون
شعله و اغیار می خندید با هم در مــــزاق
قبر خود با دست خود کندیم ازمردن چی باک
مرگ در بستر نمی زیبد به مـــردان براق
قاتل جانم چو شیرین است کاش آید همیش
ما به کام خود رسیم و او شود خیــرالطراق
قالب روح بزرگـــم می نشـــاید این بدن
شاهباز عشق کی آید فـــرود اندر رواق
قیل و قال این چکاوک رعد را آشفته کرد
خوش نمی افتد نوای هجرکس را در مـــزاق
**********
چکاوک
کی میداند که گریان شد چکاوک
قفس کردند و زندان شد چکاوک
کجا گویم غم سوز جگر را
زجور دهر بریان شد چکاوک
کجایی ای خوش آزادی کجایی؟
سرآمد صبر و پایان شد چکاوک
کرم کردند و آب و دانه دادند!
اسیر لقمه ی نان شد چکاوک
کبوتر در هوا پر می زند خوش
شکسته بال و بیجان شد چکاوک
کدام افغانستان منظور دارید؟
درین ویرانه قربان شد چکاوک
کیان کشور ما جیره خوارند
زافغانان در افغان شد چکاوک
کنون طرح نوی بایسته ی ماست
سکوت قبل طوفان شد چکاوک
کزین ماتم سرا ، گلشن بسازیم
سفیر علم و ایمان شد چکاوک
*****************
عشقباز
گل کرده باغ عمرش وصورت چو ماه قشنگ
ابروش چــــون کمان ، سیاه مو دهان تنگ
گردن چو باز سرکش و لب ها عقیق گون
جسم طنــــاز ، قد رسا ، مژه ها به جنگ
گندم بود به رنگ هم شوخ و عشقبــــــاز
رقاص را به بازی آرد وزنگوله را به زنگ
گپ میزند چو طوطی وراه می رود چوکبک
طاووس چهره جامه ی دیباش رنگ رنگ
گیســو کمند ، زلف پریشــــان و طره جعد
حســـنش بود مثال در ایران و در فرنگ
گاهی مرا به طفره کند ریشــــخند عام
گاهی زکنج چشــــم مرا میزند خدنگ
گفتـــار نغز دارد و رفتار خوش خرام
رویش پنیر خامه و خود دلبر زرنگ
گرم است لفچه هاش ز تکرار جام می
بوسیدمش گرفت گریبان من به چنگ
گر حـور چاکریش کند می سزد ولی
اوچاکری به مثل تو می خواهد ای ملنگ
************
شیرین تر از عسل !
لاله هــــای ساحل رود امل
نقش های صحنه ی عشق ازل
لایق وصل است یا نه ای رفیق
چون من نو غنچه در صبح عمل؟
لاله ی خونین دل درد آشـناتر
آزمودش با ســوالی فی المحل
لاف تعبیرت چی باشد از وصال
زندگی یا مرگ در دام اجل؟
لاله کم عمــر بــاغ آل عشــق
مرگ را تعریف کردی با مثل
لاجرم مرگ هدفمند شـــهید
اوج پرواز است در شاخ جبل
لب گشود و گفت جانم یا عمو!
در مذاقم مرگ شــیرین از عسل
لا نمی گــــویم ندای دوست را
در حنین و کربلا ، بدر و جمل
لشکر شب تا سحر بیدار نیست
پرده می افتد زچشــــمان زحل
لحظه ا ی اندر شفق فریاد کن
چاوک و شعر تر و گـــوش ملل
***************
دانشکده ی عشق
معشــــوقه بدیدیم وبه غمخانه فتادیم
بی بال و پر اند رصف پروانه فتادیم
مستانه وبی پرده چو آن چهره برون شد
افســرده و پژمرده و دیــوانه فتادیم
مهروی من ازبس که تراجلوه ی خوبست
دل بردی و در منزل دهگانه فتادیم
ما بانگ اناالحق که زحلاج شنیدیم
افتاده عجب بی سر و سامانه فتادیم
مجنون به لیلای خود از دورهمی گفت
از هجر تو اینگونه غریبانه فتادیم
مکتوب وصال تو نیاورد صبا هیچ
ای چرخ تو دیدی که صبورانه فتادیم
مطرب چوهمی خواند زاوصاف جمالش
رقصیده و چرخیده و مستــانه فتادیم
می خور که به جنت ندهد پاکتر ازاین
از بهر همین جام به میــخانه فتادیم
مضمون فراق تو به دانشکده ی عشق
مادام کــــه با بلبل فــرزانه فتادیم
**********
وطن
نازم به کوه ودشت و بیابانت ای وطن
نازم به شهرو قریه ی ویرانت ای وطن
نازم به انقلاب سرخ تو ای قلب آسیا
برقطره قطره خون شهیدانت ای وطن
ننگ است بر جبینم و ویرانه ای هنوز
آتش گرفته باغ و گلستانت ای وطن
نام تو می بریم و سرشک ازدو چشم ما
جاریست همچو رود به دامانت ای وطن
نرگس به آب دیده شقایق به خون دل
گفتا به گوش بلبل دستانت ای وطن
" نابرده رنج گنج میسر نمی شود "
درمان کنم به همت خود جانت ای وطن
نوش ترا به تلخی تریاک نیش کرد
کو حوزه ی تمدن و عرفانت ای وطن
نی شهر برق دارد و نی خانه آب و گاز
با آنکه بیشمار بود کانت ای وطن
نادان گرسنه ای که بخوابد بروی گنج
با لاف استخــوان نیاکانت ای وطن
***********
دعوا برای چی ؟
وقت است تا ودیعه دهی جام آرزو
نی حال صبر مانده و نی قال آبرو
واقف نگشت جامعه از طرح اجنبی
بیچاره ملتی که زند لاف رنگ و بو
وان یک به فکربردن سرمایه های شرق
وین مانده برشمارش اعداد هفت و دو
والله که پیشرفت تو در اتفاق توست
تا چند جنگ مذهب و دعوا و گفتگو؟
وصف نگار بیش مکن در کتاب حسن
حالانکه در حصــــار فتاده زچار سو
وارونه ساخت مکتب وفرهنگ ما ضعیف
فرهنگ جهل و تفرقه تطبیق مو به مو
وحدت چی جام خوشگوارالهی ست موسوی
مطلوب شیخ و عارف وســـردار رزمجو
**********
والله !
هوایت بی قـــرارم کرده والله
یک عمری انتظارم کرده والله
هوســران نیستم تا کام گیرم
فراقت کامگارم کــــرده والله
همی بینم فرج نزدیک گشته
کمیل و ندبه کارم کـــرده والله
هدایـــای درخــــت آل احــــمد
حسابی شرمسارم کرده والله
همان عشقی که مارا از ازل بود
کنون در پای دارم کرده والله
هلال ابرویش محراب دلها
به نیشش دل فگارم کرده والله
هدف در او چنان پاکیزه دیدم
که اکسیرش شکارم کرده والله
هـــــزاران منت بیهــوده دادند
به طعن و خنده بارم کرده والله
همه القــاب ناکــام ســـیاسی
که ناکامان نثارم کرده والله
هدایت در طریق مکتب ماست
ز گمــراهان کنارم کرده والله
************
الهام
یادی نمی کند زدیده ی گریان موسوی
درمان نمی شود دل بیمار موسوی
یارم طبیب شهر و بیاید به روز دفن
بالای خاک قــبر به دیدار موسوی
یا رب اگر بهشت برینت عطا کنی
بی روی یار نیست سزاوار موسوی
یا ایها الحبیب ! مددتُ یدی الیک
با وصل خود کشا گره از کار موسوی
یزدان مرا ببخشد اگر شطح گفته ام
الهام غیب بود نه اشعار موسوی
نهج البلاغه منظوم فارسی
با سلام به برادران و خواهران متعهد ، فرهنگ پرور و ادب دوست پارسی گوی خراسان زمین ؛ و درود و صلوات به پیامبر اکرم و آل و اصحاب بزرگوارایشان.
اینجانب دکتر سید علی موسوی سنگلاخی از یکسال بدینسو روی به نظم کشیدن نهج البلاغهی امیر مؤمنان امام علی(ع) به زبان فارسی دری کار می کنم ( نهج البلاغهی منظوم فارسی ) که تا کنون نزدیک به 50 درصد این کتاب بزرگ و گرانقدر را به نظم درآورده ام.
درین مدت ازمتن عربی نهج البلاغه ، ترجمهی فارسی آقای محمد دشتی و شرح نهج البلاغه اثر علامه محمد تقی جعفری استفادهی شایانی نموده ام و در ضمن مطلع بودم که بزرگواران دیگری نیز برای به نظم کشیدن این کتاب تلاش ورزیده اند ، اما عشق وعلاقه ی من به نهج البلاغه و تلاش برای سیراب شدن از چشمه ی جوشان و زلال امام علی(ع) مرا به ادامهی این مهم وامی دارد. بگذارنام خود را با نام علی گره بزنم تا در ردیف مریدان و عاشقان او ثبت تاریخ گردد. شایان ذکر است که درین مدت تمام نامه ها ، صد خطبهی نخست و بیش از صد حکمت یا کلمات قصار نهج البلاغه به نظم درآورده شده واگر پیک اجل مهلت دهد و کار به همین سرعت به پیش رود شاید تا یکسال دیگر این مهم به پایان رسد و شاهکاری در ادبیات دینی آفریده شود.
دکتر سید علی موسوی سنگلاخی
کابل 1 / 11 / 1391خورشیدی
نشانی ما : کابل ، افشار سیلو ، کوچه ی پرورشگاه ، خانه ی 29
تلفن همراه : 700281020 ( 93 ) 00 و 77101122 (93 ) 00
Email : mosawisayedali@yahoo.com weblog : Chekawak.blogfa.com
نهج البلاغهی منظوم فارسی
به کوشش : دکترسیدعلی موسوی سنگلاخی
کابل ، 1391 خورشیدی
نمونه های کتاب
مطلع سخن
بنام خداوندگاری رحــــــــــــیم پناهم ز اشَـــــرار دیوی رجیم
نمــــــودم یکی دفتری ترجـــمه بنــــام وی آغـــــــاز بی واهمه
ســرآغاز دیوان چو با نام اوست یقــــینم که پایان کارم نکوست
که او را نه همــــتا بود نی مثال هوالله ، هوالـــرب ، هوالمتعال
شــریکی ندارد به ذات و صفات قدیم است و بیچون وچند وممات
زبانم به وحــــــدانیت معترف زشـرک و زانکار شد منصرف
خدای محــــــمد خدای من است نبی و علی مقتدای من است
کتابی مســمی به نهــــج البلاغ که پیمودگان را بود چون چراغ
به اربع مأة بعد هجرنبی (400) نمودست تدوین شــریف رضی
بود خـطبه هـــــای علی در برش سخن های قصــــار او زیورش
شمـــــــــــار مکاتیب هفتــــاد ونُه بلند است و ســنگین همانند کُه
تمامی اقـــــوال قـــــول علی ست سند ثقه و راویانش جلی ست
بود دون خــــــــــالق کلام علی ولی فوق مخلوق ؛ آری ، بلی
ولی من یکی ترجمــان ضعیف پر از عذر تقصـــیر نزد شریف
به لـــــفظ دری داده ام زیورش به نظم روان بســـته ام پیکرش
خدا شــــاهدم باشـــــــد و ناظرم که در چـــاکری علی حــاضرم
یدالله باشــــــــد مددگــــــــار من زمطلع به مقطع رسد کار من
چــــو نامم علی و لقب موســــوی زنسل پیمــــبر، به حق پیروی
بخـــــوانند ما را خــــراســـــانیان هژبران ســــنگلاخ افغان ستان
مرا ســـی وچار است اکنون سال به کابل نمودم شروع این مقال
زهجرت شده بیست ، هفتاد بار نه سالی کم وچرخ شمسی شمار
تو ای از تبار علی ، فاطـــمه به تقوی بده کار خـــود خاتمه
توحید و خداشناسی
خطبهی (1 )
ســــتایش بود ویژه ی کـــردگار ولِلهِ حمدٌ ، هزاران هـــــــــــزار
دهش های او کی توانی حســـــاب کجا مدح او گنجد اندر کـــــــــتاب
فرومانده از دَین او جاهـــــــــدون ز ژرفای اندیشـــه باشــــــد برون
بود فهم غواصِ دانش قصــــــور که اوخارج از درک وعقل وشعور
ز حـــــــد بگذرد نقش توصیف او کســـــی را نه یارای تعریف او
به او کی توان وقت تعین کرد ســــرآمد ندارد ، یکی حی و فرد
به قدرت خلایق همه آفـــــــرید به رحمت چو بادی به گلشن وزید
زمین را به اوتاد کُه اســــــتوار که از واژگــــــونی بگیرد قرار
نخستین دری دین بود معرفت کمـــالش خــــدا باوری ، مرحمت
کمال خدا باوری وحدت اســـت خدا را نه ترکیب ونی کثرت است
به اخلاص توحید آراســـته ست ز اوصـــافِ مخلوق پیراسته ست
صفت غیر موصـــــوف باشد یقین توموصوفُ را با صفت یک مبین
خدا راچوکس وصف شی می دهد به واجب مگر جسم و پی می دهد
دو گانه پرســــــتی درینجا پدید که قایم به ترکــیب باشـــــد مدید
کسی کو خدا را مرکب شــمرد به جهل مرکب روانش فســــــرد
بســـــــوی خدایش اشــــارت کند خــدایش اســــــــــیرِ عمارت کند
کسی کو بپرسد خدا چون ؟ کجا ؟ مکانی به پنداراو ، بی خــــــــدا
ولیکن خــــدا هرکجا ، در همـــه حدث نَه ، مرکب نَه ، محدود نَه
نه بیگانه ، نی آشنا ، نی شریک خداوندِ ســـــبحانَهُ لا شـریک
خــــدا چونکه آهنگ خلقت نمود نه ترسید و نی اضطرابی نمود
نه او را تجارب نه اندیشه بود نه لرزش در عالم نه دربیشه بود
به هر شــی زمــــانی معین نمود ورا با خـــواصی مزین نمـــود
به هر چیز بودش ســــراسرخبر به آغاز و پیان شان سر به ســــر
سپس سینه ی آسمان را شکافت هوا را به اطراف آن بر بتافت
روان بر زمین موج آبی روان مســــــــلط برآن باد تندی وزان
بر انگیخت طوفان وزیدن گرفت به امواج سر کش دریدن گرفت
کفِ آب شد کـــوهی بالا بلند کزو بر ز لرزش نیابد گــــزند
و سقفی پدیدار شد تا کـــنون بدونِ ستون ، در فضا نیلگون
به گردش درآمد مدارِ سپهر دران اختر و نجم و ناهید و مهر
پس از آن چو افلاک از هم گشود ملایک همه در رکوع و سجود
گروهی به تسبیح و بیتاب نیست به چشمانشان نشه ی خواب نیست
گروهی امینان وحــی و نوای که پیوسته وحی آورند از خدای
ســــــدیگر بود خلق را پاسبان گروهی بود عرش را حاملان
کســــانی به در های جنت مقیم پذیرای نیــکان و خلقی نعیم
به تصـــــویر ایزد نمی آورند به شرک وبه کثرت همی کافرند
خدا چون گرفت اززمین مشتِ خاک بر او آب افزود و شد چسپناک
وزان صـــــورت آدمـی آفرید چه زیبا و موزون و خوب وفرید
وزان پس به او روح خود را دمید به نیروی عقلش نمودی مرید
بدو رنگ و بو داد وتشخیص وعلم غرور و تکبر ، بزرگی و حلم
مزاجی چنان ، عادت گونه گون مسلط نمودش به اســــماءُ چون
سپس اَسجُدوا گفت و کُل سرفرود به جز آنکه ابلیس حاشــــا نمود
که من آتش وآدم از خاک هســت چگونه کنم سجده بر خاکِ پست؟
براندش خداوند و خـــواندش لعین که تا وقتِ مــــعلوم باشـــد چنین
به آدم بهشــــتی مـــهیا نمـــــود ولی دشمن ابلیســش اِغوا نمود
خـــداوند شد قـهر و گفتش فرود زمین باشدت کویِ خسران و سود
پشیمان شد آدم ز عصیان خویش ستم کرده بودی چو با جان خویش
خدا رحمتی کرد و بخشـــــود زود دری توبه بر روی آدم گشـــــود
مهیاســـت جنت به نیکان شــــان به دوزخ شود فوج شـــــیطان شان
از آدم تبــاری پدید آمـــــــدی قرون ِ قدیم و جـــدید آمــــــدی
امــینان وحی آمـــدی هر زمـان که مردم شود عارفِ اصل شان
سـرشتِ بنی آدمی اصل اوست خداجوی و بامنطق و نوع دوست
رسولان به توحید می خـــواندند به دل بذرِ دانش همی کاشـــــتند
به نیکی و پاکی همه رهنمـــــون ولی دشمنِ شرک و خویِ زبون
ترا ایزد آزاد خـــــواهد ، بگوش ! نه در قفل و زنجیر درپای وگوش
بدینگــــونه آمد ، بدینگـــونه رفت کــه تا قرن میلاد مـایل به هفت
خــدا عهدِ خـــــود بر محـــمد تمام بر او صد درود و هزاران سلام
که او آخـــر و ختمِ پیغمــــــبران بهین و گـــــزین و نگینِ جـــــهان
به نورش زمین را مـنور نمــــود مشامی زمان را معطر نمـــــــود
به دنیایِ تفتــیده بادی وزیــد به صحرای خشــکیده باران رسید
درخشید خورشید و شب درگذشت سحر آمد و ســــایه از سر گذشت
زر و زور و تزویر انکار کــــرد به عدل و به آزادی اصرار کرد
به اخـــلاق نیـکـو زمین درنورد شدی اُسوهی صلح و مشقی نبرد
به قلبِ جــــــنودِ شـــیاطین تاخت بنی آدم از شـــــرک آزاد ساخت
یکی نغمهی عشــــــق را سرنمود به قرآن جـــهانی مســــــخر نمود
از آن پس جــــــهانی نو آباد باد! جهانی که شاید پر از عدل و داد
چــو کـــوچید از این ســرای سپنچ بجـــا ماند ثِقلـــینِ بهـــتر ز گنج
یکی عترت و دیگری هم کتـــاب دو مستمسکِ حق به قولِ جناب
که پیوســــته باهم بود تا قــیام دوتا بالِ پرواز ، بی شک تمام
امامانِ معصومِ اثناء عشـــــــــــــر درخشــــــنده مصباح نسلِ بشـــــر
چنان زورقِ نوحِ ناجی صفات هدایت گـــــرانند و بامِ نجـــــات
و قــــرآن مســــمی به متنی مبـین به مـــیثاق برتر به حــبل المتین
کــزو عزت نفس آمـــــوخـــتیم درون از دد و دیو پیراســـــتیم
بود نقش شـــــان تا قیامت چــــــنان
که انسان به خود آید ، اصلش همان
خُطبهی (2)
امیرمؤمنان علی(ع) پس از بازگشت نبرد صفین در سال 38 هجری قمری ایراد فرمودند :
ســـتایش خدا را که نعمت تمــــام حــذر داد ما را ز رجــس و حـــــرام
من از او طلب می کــــــنم یاوری که گـــــمره نگـــردم درین داوری
کســی را که ایزد بود دشـــــمنش نجـــــاتی نباشـــد به هــــر برزنش
کســی را که یزدان کند بی نیـــاز بود بی تعلق ، بود ســــرفــــراز
شـــهادت دهم با خلـوص و وقــار به ایمان راســخ ، دلی اســـــتوار
خــدایی نباشد به غــیر از صــــمد بود بی نیاز و بزرگ و احـــــــد
محـــــــــــــمد بود بندهی پاک او رســـــول و نبی ، تاج افلاک او
فرستاده او را به مشـــــهور دین به قرآنِ مســــــطور و نور مبین
به تابان چراغ و نشــــان پایدار به فرمان بی شـــــبهه و آشــــکار
که تردید ها را کند واژگـــــون ز اندیشـــــــــه و بازتابِ درون
کــند با دلیل و ســــــند احتـجاج به آیات روشن ، فروزان سراج
چو دل ها به هر سو پراکنده شد رســـــول گرامی فرســــتاده شد
ستم بود و عصـــیان و خشم و فتن ســـران بی سر و سرزمین بی سخن
ز انوار دانش جــــهان دور بود زمین تار و تاریک و بی نور بود
سرشک از غم مادران شــــور شد که هر دختری را ســـزا گور شد
عرب جاهل و بت پرست و زبون پر از انتــــقام و لبالب زخــــــــون
به ظاهر شریر وبه باطن اســیر ســـــتم بر ضعیفان ، قوی را نصیر
به پهلوی آن خانهی نیک وپاک چه همســــایه های بد و چشم چاک
چنان دیده را سرمهی اشک بود که رؤیای مردم همه رشک بود
چنین سرزمین را چه گویم به نام که نادان گــــــــرامی ودانا لگام
نبی آمـــد و عالــــمی زنده کـــــرد تبســـــــــم نمود ، آدمی خنده کرد
که او موضع عشق و اســرار بود نگـهبان فرمـــــــــان و اذکـــــار بود
همو مخزن حکمت و علم و دین همــــو مرجع مــــهر و وحیی مبین
میانِ حقیقت چـــنان بســـــته کرد کــه از واژگـــــونیش وارســته کرد
چــــو شــــیطان بکادر نهالِ فــــجور دهد فاســــق آبش به کبر و غــــرور
ولی نیست محصــــول او جــز عذاب که آخـــــر کند صـــاحبانش خــراب
نبی آمــــــد و بذر دین کاشـــــــتی که محصــــول آن راستی ، آشـــتی
بود آلِ احـــــــمد سُــــتونِ های دین مصــــادیق و برهـــــان و عین الیقین
از ایشـــان نمانی عقب هــوشــــــدار وگــــــر پیش رفتی ، قدم پس گذار
که آلِ نبـــی را ولایـت بـــود
وراثت ، امامت ، وصایت بـــود
زمانی به اهلش امانت رســــــــــد
که ایشان به دار الخلافت رســــد
ماجرای خلافت
خطبهی (3)
بدانید و آگاه ، قســــــــــــم بر خدا فلان را چو بر سر رسیدی هوا
لباسِ خـــــلافت نمــــــودی به تن نبودش مگر آگه از حق من ؟
که من محورِ آســـــیاب نظــــام رســــالت شـــدی با غدیرم تمام
روان سیلِ دانش ز افــــکار من کسی پر نســـــاید به کهسار من
در اندیشـــه بودم که بســـــتانمش صبوری کنم یا رها سـازمش؟
چه صبری که فرسوده سازد کبیر شود پخته در آن جوانی صغیر
صبوریِ جانســــــوز برمؤمنین که تا دارِ باقـــیش اندوهـــگین
خرد گفت صبری نمایم چـــنان که دردیده خاروبه حلق استخوان
نگه کردم وگفتمش چون ،چرا ؟ به تن می نمایی ردای مرا ؟
نخستین چو رفتی پی کارِ خویش خلافت سپردی به همکارِ خویش
عجب حق مارا تلف کرد و رفت خلافت به عقد خلف کرد ورفت
عنان حکومت چه محکم کشـــید که مردم به رنج و مشقت رسید
پر از سختگیری ، پر از اشتباه سپس عذر تقصیر و بعد التجاه
مرا چاره ای جز صبوری نبود ز اندرز و ارشاد دوری نبود
خلف نیزچون جان به مردن سپرد خلافت به شورای شش تن سپرد
که من نیز یکتن ز آنان بـــودم توگفتی که همسنگ ایشان بودم؟
ز شــــورا پناه می برم بر خدا نه شورا که میدان مکر و دغا
مرا در صف خار وخس جای داد مضاعف به ناکس حقِ رأی داد
بناچار گشتم همــــاهنگ شــــان نبودم اگر چند همســنگ شان !
ز اعضــای شورا یکی کینه ور زمن روی گردان تمایل به زر
دو دیگر که دامـــاد عثمان بود ورا سیم و زر قدر ایشان بود
به همــراهِ آن و به همــراهِ آن ! که زشت است آوردن نام شــان
سوم چون به تخت خلافت رسید به کاخ و زن ومال و ثروت رسید
میـــان باد کــــرده ز تن پروری به مطبخ ، به بیت الخلاء رهروی
شـــتر چون رسد بر علف در بهار چرید آنچه بود از خـداوندگــــــار
بنی اُمیه خـــــــــــورد و برباد داد به ظــــاهر مســلمان و کافر نهاد
ز اســــــــراف او باز شد ریسمان شکم بارگی عاقبت خصـــم جان
بشــــورید مردم بکشتش به تیغ نه گوشی به اندرز من ای دریغ !
سپس مردمان سوی من تاختند چه انبـــــوه جمعیتی ســــــاختند
ز هر سو مرا کرده بودی حصار چنان چون غنایم هزاران هزار
ردایم زهر دو طرف پاره شــــد همه رأی ها بس که بیچاره شد
اگر حجتِ یار و یاران نبــــــــود حضورِ خلایق فراوان نبــــــود
نبـــــودی اگــر عهد پروردگار که قســـــط و عدالت کنم برقرار
ز ظـــــالم ســــتانم حقوقِ ضعیف حقیران کنم کاردان وشـــریف
به ایزد قسم چون جـــــــهان آفرید دل دانه ســــــوراخ و جان آفرید
رها می نمودم خــــــلافت چنان مهار شـــــتر بسته بر پشت آن
همی ســـیر می کردم اورا درست اخــــیر خلافت به جـامِ نخست
زبون اســت دنیا و دنیاگـــران به نزدِ من از خلمِ بزغاله گان
به اکراه ما را خلافت رســــــید دگــر باره امت مـــــرا برگزید
ســــــه تن را نبودی چنین هیأتی به تزویر و نیرنگِ شان بیعتی
ولیکن مـــرا پیر و برنا گـــزیدِ به آزادیِ محض و میلِ شـــدید
گروهی سپس عهد خود را شکست گروهی زدین خارج وسخت مست
گروهی ســـــر از طاعتِ حق برون
یکی پست وناکس ، یکی خوار و دون
خطبهی (56)
یاد روزگار پیامبر و گلایه از کوفیان
نبی بود و اســـلام وما در کنار کمر بسته شمشیروخوش روزگار
اگر جنگ کردی و جوشن به بر عمـــو با برادر، پدر با پـســـــــر
به ایمـــان مــا می فزودی نبرد شهادت به جان می خریدی و درد
یقین بود و اخلاص وعشقی چنان قدم های ثابت به یکســــــو روان
گلاویز گـــــاهی دوتا پهلـــوان گرفتن ، بریدن ، شکســــتن عیان
به چنگ وبه خنجر،به بازوی دست گهی فتح بودی و گاهی شکسـت
چــــو دیدی خـــداوند اخلاص ما عنایت نمـــودی ظفر خاص ما
الـــهی نظامی شــــدی مســــتقر به اســـلام شد ســـرزمین مفتخر
به جانم !اگرچون شما سست رای مردد به جنگ و بلغزیده پای
نه توحید وایمــــان شــدی پایدار نه اسلام ســـبز و نه دین استوار
به ایزد قســم چون شما ناکسان بدوشـــید خون از دل اشـــــتران
ندامت بود پس ســـــر انجام تان
شـــــود زندگی زهر در کام تان
خطبهی ( 64 )
پرهیزگاری و هشدار از غفلت
بپرهیز و تقوی بکن پیشـــــــه ات زدنیای فـــــانی ببر توشـــــه ات
تو پدرود گویش ، چـــوگوید وداع ترنم کــــند مرگ ، بشــنو سماع
چـو بانگش رســــــد زود بیدار شو تبســـــم نما ســـــوی دلدار شــو
نه بیهوده ات آفـــــریدی خـــــــدا نه از خــــویشتن کرد لختی جدا
قیــامت ترا آنقدر دور نیـســــــت فراروت جز نار یا حـــور نیست
چو بادی به سرعت روان زندگی چنان چرخ گردان ، بکن بندگی
مســافر په بهتر که در پشت زین گزیند گــزین ، اندک و بهترین
به خود گشته بر ، پند گیرد زدهر به اماره نفســـش دهد تلخ زهر
فریبا شــــــیاطین به ره در کمین به شـوخی ترا می زند بر زمین
که ای وای بر غافلان گمرهـــان که دنیا به ذلت کشــــانید شــان
مدد کن خـــــدایا و غره مســـــاز به طاعت بکن جملگی ســرفراز
که غمگین نباشیم هنگام مرگ
پشــــیمان نباشیم از ساز وبرگ
خطبهی (89)
پیمــــــــبر زمانی فرســــــتاده شـــد که دنیا به خــــــوابی فــرورفته بُد
جــــهان تار بودی وهرجــــا فســــاد پر از فتنه و جــهل و جنگ و عـــناد
به زردی گـــراییده بودی حـــــیات نه آبی ، نه باران و نی آفتـــــاب
منار الهــــــدی کهنه و جــــغدســــار قصــــــور الرَّدی هر طرف آشـــکار
عرب همچـــــنان در فتن ســـــوخته به مردار چشــــمان شـــــان دوخـــته
شعارش فقط شور و شعر و شراب شتر بود و شمشیر و وحشت ، شـتاب
ســــــپردند دنیا کنــــون بر شـــــــما بدانـیــــــد ای بندگــــــــان خــــــدا !
بمــــــردند و جــــا مــانده اموال شان بگیرید عبرت ز احــــوال شـــــــــان
شــــما نیز دنبال شـــــان می روید چه خــــوبست فریاد شان بشـــنوید :
خـــرابات دنیا چـــــه کــــــوتاه بود مــــبادا شــــما را فـریبد ، درود !
کنون روح پیغامــــبر با شـــماست همـــانش کلام و همانش نداســــت
حـــــوادث شـــما را کند جســـــتجو چـــنان گرگِ درندهی تند خــــــــــو
به دنبال گمـــراه و جــــا ماندگـــــان
که در کـــوی غفلت کند صید شـــــــان
خطبهی (239)
در مورد اهلُ بیت پیامبر
یکی خـــــاندانی ســـــراســـــر نجات به جهل است مرگ و به حکمت حیات
خـــــبر می دهد بردباری شـــــــان ز دانش ، هم از خویشــــداری شــان
به ظاهر ســــــروشانِ در خــــاک بر به باطن ز افرشـــــــــتگان پاک تر
زبان چون گشــــــایند ، آتش شـــان ســــــکوت ار کنندی ز عزت نشــان
به دین پایه هایی چــــنان اســـــتوار که امـت بگیرد بدیشـــــان قــــرار
حـــقیقت به آغـــوش شان ایمن است فقـــط دشـــمن دیو و اهریمن اســــت
به گفتار صادق به کردار راســـت عمل می کــنندی و یک مدعاســـت
بشـــر رهنمـــــون تا بســـوی حیات
بســـــوی خــدا تا بیابد نجـــــــات
منشور ماندگار
نامهی (53 )
ازطولانی ترین وزیباترین نامه های نهج البلاغه که به مالک اشترنخعی فرماندارمصرفرستاده شده است.
به نام خــــداوندِ بس مهــــــــربان زعبدش علی ســـــرورِ مـــــــؤمنان
به فرزند حارث ، به نخعی نسب به والی مصری ، به اشــــتر لقب
به مالک بآن قله ی کوه عشــــــق به بازوی حق مرد ، نســـتوه عشق
ورا عهد با ما که فرمــــان دهد به مصر و به افریقه ســـــــامان دهد
بگیرد خراج و بســـــــــازد بلاد به فــــــرمان ایزد نماید جــــــهاد
به تقوی بخوانم ورا بیشـــــــتر اطاعت ز فرمــــان حق پیشـــــــتر
کتاب خــــــدا را کند پیــــروی به فرض و به سنت بود رهروی
تمسک بدان رســـــــتگاری بود بریدن از آن جمله خـــــواری بود
به اندیشه و دل ، به گفتار و ید خـــــــداوند و آیین او را مـــــدد
که او یاورش را کند یاوری شکوهنده اش با شـــــــــکوه داوری
نَفَس را منزه کن از نفس پسـت هوس را بمیران ، روان ســاز مست
که امّاره ســــوی بدی می کشـــد ز یزدان مگـــر آنکه رحــمی رســـد
ایا مالک آویزهی گــــوش دار ترا بر بلادی رســـیدســـت کــــــار
که پیش از تو هم بوده اش دولتی ســـــتمکار و عادل ســــــــرو هیأتی
چـو بگذشتگان دیده گاهت کنند به کار تو حــــکم و قضـــاوت کنند
بگویند احــــــوالت آیندگـــــــان چنان چون تو گویی ز پیشـــــــینیان
که نیکو ز کارش توانی شـناخت خــدا بر زبانهاش جاری بســــاخت
بیــــاندوز اینک که اعمال نیک پســـــــندیده کردار باشـــــد ، ولیک
بکَش ســخت چونان لگام هـــــــوا که دل باز مـــاند زکـــفر و دغـــا
مزین بکن دل به مــــــهر و وفا به لطف وبه رحمت،به عشق وصفا
رعــیت بود مــردم و تو شــــــــــبان نه چون گرگ وحشی پیِ صید شان
به ملکت رعایا به دو دســـــــــته اند مســــــلمان تباران وارســـــــته اند
دگر دســــــته در آفرینش شـــــــریک مســـــلمان اگر نیست انسان ولیک
چـــو هــــر دو بود در علل ها اســــیر ببخشــــای و بر هر دو آســان بگیر
چــــنان چـــون بخواهی که پروردگار ببخشــــــــد ترا اشـــــتباه بی شمار
تو والا تر از خـــلق و من از شــــــــما خـــــــداوند والای مجمـــــوع ما
مبادا کنی با خـــــــــدایت ســــــــــتیز که از حکم ایشــــــان نباشـد گریز
مشـــــــو شـــــــاد از کیفر دیگـــــران نه بشــتاب ، خشمت فرو می توان
اگر عــــفو کردی پشـــــیمان مــــباش ترا هم نیازست و ســـهوست و کاش
مـــــــپندار مأمــــــور معـــــذور است که از عقل و انصاف این دور است
به مردم مگو پس اطــــــاعت کنیـــد ! چـــــــو فرمان برم نیز فرمان برید
ترا چـــــــون بزرگی همی کرد شـــاد بزرگی خــــــــــالق بیاور به یاد
تکبر کـــــند دین و نعمــــت تبـــــــــاه دل آدمی را نمـــــــاید ســــــــیاه
بپرهیز و خـــــــــود را منه نا بجــــای به عزّ و بزرگی به جــــــای خدای
که او خــــودپسندان را خــــــــوار کرد همی ســــــــرکشان را گرفتــار کرد
تو با خــــالق و خـــلق انصـــــــاف کن بدین شـــــیوه هم خرمنت صاف کن
وگر نی به مردم ســــــتم کـــــــرده ای خـــدا خــــوار سـازد چنین بنده ای
بجــــنگــــد خـــــــداوند با دشــــــــمنان زبون اســــــت وبیچاره گردنکشان
مگر آنکه برگشـــــــــته جـــــــبران کند خــــــدایش پذیرفته ، احســـــان کند
ســـــــتم اژدهاییســـت زشت و زمــخت ســـــتمکار را می خورد در نخست
چــــــو گــــژدم کمین کــرده زیر ردای زند نیـش اول به صــــاحب قبـــــای
اگر خشــــــــــم ملت بیاید به جـــــوش پراکـــــنده دربار و خاصان خمـوش
خــــواص است همـــواره ناراضـــیان به دوش حکــــومت چـــــو بار گران
به هنگام بخشش گشـــــاده دهان به هنگــــام ســـــختی گریزندگان
به روز محک جمــــله عذرآورند به پیروزی هریک کســی دیگرند
ولی عامـــــه باشد دژ اســـــــتوار به دین پایگاه و به حــــــاکم دوام
ترا گر گرایش بود ســـــــوی عام مــــوفق بدر آیی در انتظــــــام
بران عیب جـــویان فرصت طلب عیوب کســــان را میاور به لب
هــــویدا مکن راز پنهــــان شــان چـــو شد آشــکارا مپوشــان شان
چو بر عیب پنهان خدا داور است ترا نیز شـــــاید بسی عیب هست
گشــــــایندهی کینــه ها باش بیش گسســــتندهی دشــمنی های پیش
میانه روی رکنِ حق باوریســـت چه خیرالامورت میانه رویست
فراگــیر کن دادِ خــــود بر عوام که پشـــت و پناه تو باشـــــد مدام
به اخــــبار گـــــــوینده تحقیق کن مســـــلّم اگـر بود تصــدیق کن
سخن چینِ بدبخت اندرز گوست چنان خائنی خفته درکـوی دوست
بپرهــیز از مشـــــورت با بخـیل که از نیکویی باز دارد خــــلیل
بترســــــاند از تنگدســـتی عمیق حســـــودیش آید ز کـــار رفیــق
نه شورا کنی با حـریص و جبون نخستش دگرگون کند امر چون
اخـیرش کـــــــند سســـت رأی ترا کشـــــاند به ناکامی ســــعی ترا
همـــانا بخــیلی و حرص و جــبن به پروردگارِ بری ســــــوء ظن
وزیران بدکـــــــــار پیشـــــین را مبـــــادا کنی محـــــــرم راز ها
کــه بودند ایشــــــــــان معــــین ستم شـــــریکان ظـــالم دبیران غــــم
گـزین جـانشـــــینان نیکو سِــــــیَر به فرزانگی هم پســـــــــــندیده تر
کســــــانی که بگذشته شان پاک است نه همکار ظالم نه یاران پســــت
سبکبار و کم خرچ و والاتر است به بیگانه هم الفتش کمتر اســـــت
کســـانی چنین ، راز دارت گزین وزیر و دبیر و مـــــدارت گـــــزین
پس آنانکه مردان صدق وصفاست و رفتار شان با همه رُک و راسـت
بپرور چــنان زیر دســتان خویش که نستایدت چــون ســـــلاطین پیش
ســـتایش کند بنده را خــــود پسند به دام تکـــبر کـــــند پای بــــند
بد ونیک را یک شمردن خطاست چو یک شد نه رغبت بیاید به راست
نکــــوکار میلش نیــــاید به نیک فزون می شـود حرصِ اشرار لیک
تو هر یک به کردار شان مزد نِه مجازات شــــــان کن ، مکــافات دِه
به احسان توان عالمی را خــــرید چه خـــــــوبست با خلق احسان کنید
مبادا که ســـنگین نمایی خــــراج مـبادات اجـــــــبار کاری و بــاج
رعیت چو شــیدای ســـلطان شود غمــش را به جان و به دل می خرد
چـــــو با دست دادی به دامن بگیر به یک خـــوشهی مهر ، خرمن بگیر
عمل کن به آداب نیــکان پیش به اسلام پیوند زن جـــان خـــویش
نظام اســـت باقی به دانشـــوران حکیمان بود خـــلق را پاســـــبان
به همکاری شــــان ملک آباد کن ز اندرز شان جان و دل شـــاد کن
بدان شـــهروندان خود گونه گون برابر ، نه کــم ، نی زیادی فزون
یکی قاضی و دیگری پیشــــه ور ســــــپاهی یک و دیگری برزگر
دبیران و بازارگان ، پاســـــــبان گدایان ، فقیران ، و ســـرکردگان
یکی مــالیاتی ، یکی کــــارمـــند یکی اهل ذمـــه ، یکی مســـــتمند
که از یکدگـــر نیســـــــتند بی نیاز به اصلاح همدیگری کـارســـــاز(الخ)
حکمت ها ( کلمات قصار )
(1)
دوساله شـــــتر باید اندر فِتَن نه بارش کنندی ، نه دوشد لَبن
(2)
حقارت چو ســختی بیارد همی طمع ورزی پستی بیارد همی
زبان را مکن حاکم عقل خویش که خــواری و بدبختی آرد همی
(3)
زننگ است بخل و زنقصان جبن فقیر است در شهر خود بی وطن
(4)
بدان ناتوانی چـــو آفــت بود شـــکیبایی اما شــجاعت بود
ورع جوشن و یار نیکو رضا یقین دولت و زهد ثروت بود
(5)
چــه میراثِ نیکــو ست علم وادب که والا تر از مال و اصل و نسب
چــه آیینه ی پاک ، اندیشـــه ات پـژوهنده را زیوری پر طـــرب
(6)
خردمند را سینه صندوق راز فزونیت یاران به رخسار باز
(7)
زکات است داروی فقر و فنا تجســــم بیابد به روزِ جــزا
(8
شـــگفتا زانســـان که بیند به شحم تنفــس به نای و تکــلم به لــحم
شنودش به غضروف و با استخوان زعقلش بود حــــاکم اندر جـــــهان
(9)
چــــو اقبال آید ســــراغ کســــی خـــوشی ها نماید به او رخ بســـی
وگــــر از کســــی روی برتافتی گرفتار کـــمزاد و خـــار و خســـی
(10)
چه خوش گر ترا خُلق چونان بود که از مردنت خَلق گریان شـــــــود
به ســــویت بیاینــــد با اشــــــتیاق اگــــر زنده مـــاندی و انـدر بلــــــد
(11)
چو بر دشمن خود ظفر یافتید به شکرانهی فتح بخشش کنید
(12)
به حکمت سخن گفت مولای مان که بی دوســـتان مردمان ناتوان
وزان ناتوان تر کسی را شــــمار که از دست او می رود دوســتان
یزدان نامه
یزدان نامه
پروردگارا !
ای بخشایشگرِ بخشنده ،
مهربانِ نگهدارنده ،
دانای بزرگوار ،
قدیمِ بردبار ،
حکیم و خداوندگار .
پروردگارا !
به راز و رمز دانایی ،
آواز ها را شنوایی ،
باز گشته را پذیرایی ،
گردانندهی بلایایی ،
آمرزندهی خطایی ،
دوستدار خوبی هایی ،
بزرگی ، سیدی ، آقایی
پروردگار من بهترین است ، از همه بهتر ، از همه برتر.
بهترین یاوران ،
بهترین داوران ،
بهترین غافران ،
بهترین ناصران ،
از همه حاکمان بهتر ،
از همه وارثان بهتر ،
از بندگان یاد کند ، روزی دهد و شاد کند.
پروردگارا !
عزت وجمال ، قدرت وکمال ، پادشاهی و جلال تراست.
کبیر و متعالی ،
منشای ابرهای ثقالی.
دیرگیری و سخت گیری ،
زودشماری و تخت گیری.
پاداش سوابق با تو ،
وکتاب حقایق نیز با توست.
پروردگارا !
منزهی و سبحانی ،
دلیل گمراهانی ،
ایزد منانی ،
مشفق مهربانی ،
دو جهان را سلطانی ،
گمشدگان را برهانی ،
مستعانی ،
ذوالمن والبیانی ،
پروردگارا !
ای آنکه به پیشگاه تو سرافگنده همه ،
وی آنکه به درگاه تو افتاده همه ،
آسمان ها به امر تو پایدار ،
و زمین به فرمان تو بی قرار ،
در برابرت همه خاضع ،
و از هیبتت همه خاشع ،
باد و بهمن از ترس تو متزلزل ،
وآذرخش به تسبیح تو متوسل .
بر شهروندان کشور خویش قبای تعدی نَبُری ،
و پردهی آنان به گناهِ کم وبیش نَدُری.
خدای خوب من !
ای قلهی آرزوها و ای منتهای رویاهامان ؛
می بخشی و عطا می کنی ،
می انگیزی و ندا می کنی ،
از دوستان دفع بلا می کنی ،
و بندگان به خوان نعمت خویش صلا.
به نجوای بیچارگان شنوایی و به افوای بی مایگان آگاه
پروردگارا !
عهد و وفا ، حمد و ثنا ،
فخر وبها ، عز و بقا ،
جود و سخا ، عدل و قضا ،
فضل وعطا ،
و نیز عفو رضا و انواع خوبی ها تراست.
پروردگارا !
نام هایت همه مبارک ،
بلند و جامع ،
دافع و رافع ،
مانع وصانع ،
وهمه نافع و شافع است.
ای خدای ابراهیم و موسی ،
ای خدای آدم و عیسی ،
ای خدای آسیه و شیما ،
ای خدای هاجر و حوّا
ای خدای خدیجه ، ای خدای فاطمه ، ای خدای مریم عذرا ،
ای خدای حسین و زینب ، ای خدای علی ، ای خدای عالیِ اعلی ،
ای خدای ابالفضل ، ای خدای زین العباد
ای خدای حبیب و مسلم،
ای خدای جون و وهب ،
ای خدای مهدی ، ای خدای محمد،
ای خدای ذالنون در شکم ماهی ،
ای خدای اسماعیل در منی،
ای خدای یوسف در چاه ،
ای خدای نوح در طوفان ،
ای خدای من ، ای خدای انسان !
کردگارا چه بگویم که تو خوبی و خدایی ،
تو پرستار شفیقی ، تو پزشکی ، تو دوایی.
صانع هر مصنوعی ،
خالق هر مخلوقی ،
مالک هر مملوکی ،
رازق هر مرزوقی ،
ناصر هر منصوری ،
ساتر هر معیوبی ،
راحم هر مرحومی و ملجای منِ مطرودی !
خدایا !
در سختی ها انیس منی ودر سُختی ها مونسم.
در گرفتاری ها امید منی و در پریشانی ها مشفقم.
یاد تو مایهی آرامش هاست ،
و نام تو مصدر آسایش ماست.
الهی !
تو که بر اسرار جهان آگاهی ،
به رموز عالم دانا ،
ولی نعمت بندگانی ،
یار غربت ایشانی ،
دلیل حیرت انسانی ،
تسلای وحشت مایانی .
پروردگارا !
دادارِ دادرسی ،
بهترین فریاد رسی ،
هم جمال داری و هم جلال ،
کفیلی و وکیل ،
غفارالذنوبی و ستار العیوب ،
مدبر لیل و نهاری و محولِ حول والاحوال ،
طبیب دلهایی و داروی دردها.
ایزدا ، خداوندا !
من بیمارم وتو پزشک ،
درمندم و پر سوز و سرشک .
بیمناکم و تو امان ،
پناهم ده از جور زمان !
به کردارم مبین ، به احسان خود نگر ،
به رفتارم مبین به غُفران خود نگر.
عدالت را بنه یکسو کرم کن
به جود و فضل یادی از حرم کن
کردگارا !
آنقدر بزرگی که جلال تو به خیال نگنجد ،
و جمال تو در وصال نیاید.
تعجب می کنم چگونه در لانهی کوچک دل من جاگرفتی
و در خانهی محقر بنده ای مسکون ؟!
آری پادشاه عادل ، به کلبهی درویشان میهمان شود ،
و در اقلیم صحرا نوردان سیر کند ،
ودر داغگاهِ کویرنشینان به کمین نشیند ،
و آهوی قلب گریزپایان صید کند ، واز مرتبه اش هیچ کاسته نشود.
پروردگارا !
ای خدای پیر و جوان ،
ای خدای مردان و زنان ،
ای خدای جاندار و بیجان ،
ای خدای انسان و حیوان ،
ای خدای کافر و مسلمان ،
ای خدای عالم امکان ،
ای خدای کودک و رنگین کمان ،
ای خدای رحیم ورحمان ،
ای خدای بخشنده و مهربان.
الهی !
تو خدایِ همه موجوداتی ،
پروردگار حیوان ونباتی ،
اولی ، آخری ،
لایفنــی و لا مماتی .
نقاش زبردستی ،
کوزه گر ماهری ،
هنرمند چیره دستی ،
آری خدای همگی استی ،
ای خالق هستی ،
عاری از زبونی و پستی ،
آگاه برآنچه بود ونبود و استی .
خدایا ، چکنم ؟
دستم کوتاه و قامت ناز تو بلند ،
پایم لنگ و سفرعشق تو دراز ،
دلم کوچک و آرزو بسیار،
سینه ام تنگ و آمال زیاد !
شوق دیدار و یار گوشه نشین باهم در نمی آمیزند ،
ولکنت زبان و ســـوز دل بهم نمی آیند.
می سوزم و هنوز خامم
بیچـــاره و بنده ای نامم
پروردگارا !
ای پناهِ بی پناهان ،
رهنمای گمراهان ،
دادرس دادخواهان ،
فریاد رس بیچارگان ،
ماوای گمشدگان ،
ملجای ترسیدگان ،
اطمینان قلبهای اهل ایمان ،
ایزد منان ،
تسکین دل های پریشان.
پروردگارا !
ای که زنده ای و جاودانه ای ،
در داد و دهش دنبال بهانه ای ،
در ســلطنت و ملک پاینده ای ،
تو که بر بندگان بخشنده ای و بر گناهکاران آمرزنده ای ؛
ببخشای بر بیپاره بنده ای .
پروردگارا !
ای آنکه به جز بندگی ام افتخاری نیست
جـــز عفو مرا بر در تو انتظاری نیست
عدل تو می ترساند و فضل تو بیباکم می کند ،
به تو پناه می برم از خشم تو ،
این خشم خانه خرابم می کند .
خدایا !
رحمتت برغضبت پیشی گرفت ،
و پیوستگی مهرت برگسستگی قهرت سبقت جست.
در قرآن مبین ، وحی مُنزَل خویش ،
از قهاریت و جباریت نگفتی یکی دوبار بیش ،
اما در آغاز هر سوره ،
دوبار از مهربانی هایت سخن کردی.
بیش از این نمی دانم ،
ولی همینقدر کافیست ،
که خدای من مملو از عشق و مهربانیست .
چونان که دست پرورده هایش را عذاب نخواهد کرد ،
و به آنانکه در خانه اش امان ودر کشورش پناه داده ،
به دشمن نخواهد سپرد.
بدون شک تو آفریدگانت را برای آزار یافتن نیافریده ای ،
و گل های آفرینش خویش را برای پرپرشدن در چنگ و دندان دوزخ !
چه خدای خوبی دارم !
بلند بار و وفادار ،
ثروتمند و نگاهدار ،
منزّه و پدیدار ،
بی نیاز و خویشتن دار ،
عزیز و توانا و دوستدار .
ای خدای بزرگ !
اگر مرا به درد فراق افگندی ، به سوز حرمان میازار.
آب چشمانم بریز و آبرویم مریز.
من که محتاج تو ام ، محتاج دنیادارانم مکن.
در بسترم مکُش ، که مرگ ایستاده پای را بیشتر دوست دارم.
چه خوب است که تیر دشمن بر تقدیرم نشیند ،
و مُهر ذلت بر جبینم نه .
مرا اسیر دونان روزگار مکن ،
که از مرگ دست و پای بسته سخت نفرت دارم .
پروردگارا !
چنانم یقین ده که با چشم باز ترا بنگرم ،
و پرواز فرشتگانت را به تماشا بنشینم.
روزی ام از مال دنیا ساده واندک کن که ،
نه مرا حوصلهی حساب کردن با خود است ،
ونه توانایی حساب دادن با تو .
قناعتم ده ، قناعت سرشار از شکیبایی که ،
مایهی آرامش باشد و سایهی آسایش .
دلم را با دوستی خویش بیتاب کن ،
وبا یاد خویش آرام ،
یاد تو مایهی آرامش دلهاست .
اَلا بذکرالله تطمئن القلوب
پرورگارا !
ای منتهای قدرت و عظمت ،
ای مقتدای عالم حکمت ،
ای صاحب جود و رحمت ،
ای مالک یوم آخرت ،
ای گسترانندهی خوان نعمت ،
ای پیچانندهی کلاوهی قسمت ،
ماییم و کوله بار گناه و تقصیر وعلت.
سیّئات ما را به حسنات مبدل کن ،
و نیکی های اندک مان را نوشته به مداد کثرت ،
که برگ سبز تحفهی درویشان است ،
و بیتِ فرد قصیدهی عارفان .
پروردگارا !
ای خدای زوزه های باد وترنم باران ،
ای خدای ناخدایان ، در اقیانوس های بیکران .
ای خداوندگار هیبت سیل و غرش طوفان .
خدای وحشت زلزله ها و جنون آتشفشان .
ای مدبر رعد وبرق و بهمن و آذرخش سوزان.
پرورگار بهار در هنگامهی لبخند یاسمین و شگفتن ریحان.
پروردگار زمین و آسمان ، هنگام تبسم ابر و چک چک باران.
خدای زنبور عسل هنگام گَرده برداری از گل های
... وحشی و چکاوهی پرستو ها و ارغنون نسیم صبح گاهان.
آفریدگار ستاره و خورشید و ماه وکهکشان.
آفرینندهی کوه و جنگل و سواحل آرامِ دریاهای خروشان.
هنگام که آبشارها در فراق تو اشک می ریزند ،
و سیرسیرک ها ساز هجران می نوازند ،
و پروانه و شمع به نشانهی وداع همدیگر را به آغوش می کشند ،
هزاردستان مست من ترا نزدیکتراز همیشه در مردمک دیدگان خویش احساس می کند.
انگار دستان ترا در قلب من تعبیه کرده اند تا به رگهایم خون عشق را تلمبه زنند.
پروردگارا !
ای خدای شهر و خانه وماه حرام ،
ای خدای رکن و میقات و مقام ،
ای خدای زمزم و اسماعیل ،
ای خدای یعقوب و بنی اسرائیل .
ای خدای مکه ، ای خدای ابراهیم ،
ای خدای پرستشگهِ اقصای قدیم .
ای خدای مشارق ، ای خدای مغارب .
پرده از دیده ها بردار و چشم دل ، عاری از معایب .
تا قبله ام رویت و قبله ام کویت باشد.
تا خداوندگارم را نزدیکتر از رگهای گردنم احساس کنم ،
و مصداقِ " ونحن اقربُ الیهِ من حبل الورید " را شریان ابهرم شهادت دهد.
" ما جعلنا اللهُ لِرجلٌ من قلبین فی جوفِه "
خدایا !
هرکه به تو امید بست نومید نشد ،
هرکه به تو پناهنده شد امان یافت ،
هرکه با تو معمله کرد زیان ندید ،
و هر که با تو انس گرفت مأیوس نگشت.
آنکه ترا شناخت ، خویشتن را یافت و در واقع همه را یافت و هیچ نباخت.
با داشــتنِ یار جـــهان را چه کنم
فـرزند وعیال و خـانمان را چه کنم
دلـداده ز دلـدار ورا می خــــواهد
عمری به درازای زمان را چه کنم
خدایا !
کودک خیال من ترا در کجا جستجو کند ؟
در آسمان سوار بر ابر های خاکستری رنگ ؟
یا در لابلای تحفهی عید نوروز و جشن کریسمس ؟
یا پشت برگ های سبز پنجه چنار ؟
به من راست بگو اهورا ، اقامتگاه تو کجاست ؟
در عرش یا کعبهی مسلمانان ؟
یا در وادی عرفات ؟
یا فراز صخرهی صهیون یا کوه طور ؟
یا در کلیسای جامع سانتیاگو ؟
یا در معبد کرکوی و آتشکدهی نوبهار بلخ ؟
یا در بتخانهی سومنات هند ؟
یا در رودخانهی زرد کنفوسیوس ؟
هرکجا می خواهی باش ،
آنقدر ها دور نرفته ای هنوز؛
زیرا قلبم به شدت می تپد.
آری ، خانهی تو در اعماق دل من است .
اقامتگاه تو اینجاست.
راست می گویم ، به تو سوگند !
بی تو قلب من از حرکت می افتد.
و این ساده ترین دلیل برای مردمان روستاییست که فلسفه نمی دانند.
خدواوندگارا !
توعزیزی ومن ذلیل ،
توطبیبی و من علیل ،
گم گشته ام وتو دلیل ،
دستم بگیر و بنمایم سبیل .
من فقیرم وتو غنی ،
تو باقی و من فانی ،
من بنده ام وتو مولا ،
من نادان وتو دانا ،
زبونم وخوار و رسوا ،
هدایتم کن ای بهترین رهنما ،
یا مَن اِسمُهُ دوا و ذِکرُهُ شِفا .
پروردگارا !
من همان برهنه ای هستم که تو پوشاندی اش نخســـت ،
من همان گرسنه ای هستم که سیرش کردی و تندرست .
من همان غریبی هستم که در ملک تو پناهنده شدم ،
همان گمراهی هستم که تو رهنمونش شدی .
مسکینی هستم که خواندی و آرامشش دادی.
جنینی هستم که آفریدی و پرورشش دادی.
از هیچش برون آوردی و چشم و گوشش دادی ؛
بزرگش کردی و عقل و هوشش دادی.
انصاف نباشد که یکی همچو ،
نمک را بخورد باز نمکدان شکند
غره شود و عاصی و پیمان شکند
پروردگارا !
ای قهّاری که مقهور نمی گردی ،
ای جبّاری که مجبور نمی گردی ،
ای شاهدی که محجوب نمی شوی ،
ای غالبی که مغلوب نمی گردی .
ای مالکِ غیر مملوک ،
ای خـالقِ غیر مخلوق ،
ای حافظِ غیرمحفوظ ،
ای رازقِ غیرمرزوق .
پروردگارا !
ای یگانه ، ای همیشه تنها ،
ای " من یَری " ، ای " لا یُری " .
ای احدِ لا شریک ،
ای صمدِ لا هلیک .
ای " لم یلد و لم یولد " ،
ای " هُواللهُ احد " .
پروردگارا !
ای نگهبان درماندگان ،
ای نگـــهدار افتادگان .
ای انیس آوارگـــــان ،
ای مونس بیچـــارگان.
ای یاور بی یاوران ،
ای باور آزادگــــان .
ای خــدای زندگان و مردگان ،
این منم از حقیر ترین بندگان .
خداوندگارا !
ای نگار عاشـقان ،
ای نشاط مشتاقان .
ای حامد و هم محمود ،
ای شاهد و هم مشهود .
ای انیس و هم ومونس ،
ای مقصد و هم مقصود.
ای مجیب و هم مجاب ،
ای حبیب و هم محبوب.
ای اول و هم آخر ،
ای طالب و هم مطلوب.
پروردگارا !
ای خداوندِ خبیروبصیر،
ای خداوندِ نذیر و بشیر.
ای رازقِ طفلِ صغیر ،
ای راحـــمِ شـــیخ کبیر.
ای لا مُعینَ ولا وزیر ،
ای لا شَبیهَ و لا نظیر .
یا مَن هُوَ علی کلّ شیءٍ قدیر ،
ببخش بر عبدِ ذلیلِ خائفِ مستجیر.
خداوندا !
درخواست می کنم از تو به اسمِ اعظمت ، الله ؛
و به نام های مبارکت ، اسماءُ الحُسنی .
رحمان ورحیم ،
دانا وحـــکیــم ،
جبار وعظــیم ،
غفـــار و قدیم ،
عزیز وقــوی ،
اعــلی و علی ،
عادل و متــعال ،
خاـلق و بردبار ،
سُبّوح و سبحان ،
قُدّوس ومستعان ،
زنده و پاینــــده ،
پروردگار و پرورنده .
ایزدا !
اکنون که به بارگاه تو ره جسته ام ، نومیدم مکن ،
و الآن که به درگاه تو دل بسته ام تهدیدم مکن .
می خواهی کجا بروم ،
اکنون که منبع فیض و رحمت را باز یافته ام ؟
همه نیکی ها در آستان تو گرد آمده اند ،
و همه خوبی ها در داستان تو جمع شده اند.
کردگارا !
ستایش ویژهی تو ،
و نیایش فقط برای توست .
هرگاه تو را می خــوانم اجابتم می کنی ،
وچون حاجتی می خواهم عنایتم می کنی.
بازگشتگان را بی واسطه قبول می کنی ،
وبازماندگان را بی ضابطه به منزل می رسانی.
الهی !
آزمونم به سختی ها مکن که بر آن فایق نیایم ،
وگرفتارم به عذاب ها نه ، اگرچه لایق آن باشم.
معبود من !
چگونه از تو بی نیاز توانم بود که من بندهی ناقص و مسکینم ،
علیل و خوار و عاجز و مسـتکینم ،
ذلیل و پست ، ضعیف و مستجیرم ،
جاهل و بی مقدار و حقیرم ،
اسیرِ دست تقدیرم ،
وای بر من که با این همه ،
در پنجهی هوای نفس اسیرم.
پروردگارا !
حالا که باز گشته ام ،
تو غفران کن تا من جبران کنم ،
تو آسان گیر تا من امان یابم .
قوتی ده تا معصیت پیش نیاید ،
همتی ده تا معذرت بیش نیاید .
توبه ام را نصوح قرار ده تا بازگشتم پر فتوح باشد.
خدایا !
گنهکاری را که برگناهایش پرده کشیدی ،
تبهکاری را که خطاهایش نادیده انگاشتی ،
اعتراف می کند ، اما تاب نگاه کردنش بسوی تو نیست .
از خجالت آب می شود اما توان سربرکردنش نیست.
در آتش وجدان کباب می شود و یارای سخن کردنش نیست.
دیروز که با تو قهر بودم رسوایم نکردی ،
حالا که سرِآشتی کردن دارم ، هیهات !
وای بر من که ثروتی بذر تسویف شد ،
و سرمایه ای نذر تسریف.
عمرم تباه شد و رویم سیاه.
منتی بگذار و رحمتی پدید آر،
که بندگان توصیف تو نیک شنیده اند ،
وتو تعریف بندگان نیک می دانی.
ما بنده ایم ودر بند ، تو خدایی وقدرتمند.
اگر خوبم یا زشت ،
تو ام نموده ای کشت .
زنهار که بر کلک صنعتت سرِ انتقاد برداشت ،
و بر مِلک خلقتت درِ اجتهاد گشود.
خدایا !
این منم انسان !
همان که با ذوق تمام احسن تقویمش آفریدی ،
و با شوق تمام روح خویش بر او دمیدی.
پروردگارا !
ما رهروانِ منزل موعودیم .
می رویم تا به اصلِ خویش باز گردیم .
می رویم تا به تو برسیم ، که سالکان گفته اند :
" هرکسی کودورماند ازاصل خویش
باز جـــوید روز گار وصل خویش "
جاده دراز و کوه وکمر بسیار،
روزگاری پر از نشیب و فراز ،
نخستین پیچ های جاده اول جاده نیستند.
هدایتم کن که آهسته ، اما پیوسته این مسیر را بپیمایم.
در بند تعلق ها بسته نشوم و توهین دشمنان و تحقیر دوستان ؛
مذمت و محبت ایشان ،
بسته و خسته ام نکند ،
تا در شمار " الذینَ جاهدو فینا " به " نهدِینّهم سُبُلنا " برسم.
کمکم کن تا این مسیر را با معرفت آغاز کنم ،
میانه ام را عافیت در دین و پایانه ام را بارگاه رحمت خویش قرار ده ،
تا در زندگی از هدایت یافتگان ،
هنگام مرگ از نجات یافتگان ،
و در قیامت از سپید رویان باشم ،
و کارنامه را به خیر وعافیت با دست راست تحویل بگیرم.
ــ تمام شـــد در کابل ، افغانستان
تاریخ 1 / 6 / 1390 خورشیدی
23 رمضان المبارک هـ. قمری
مصادف با شب روحـــــانی قدر
شبی که برتر است از الف ِشهر.
سـید علی موســوی سنگلاخی ــ
علی کیست ؟
علی کیست ؟ شعری به گونهی بحرطویل
علی کیست؟
علی زاده ی کعبه
علی سوره ی توبه
به بدر آمد وسر زد
یکی عتبه و شیبه
علی حجت حق ، شیرخدا ، خون پیامبر
علی مرد اجل ، دست خدا ، ساقی کوثر
علی مُسلم اول
بلا فصل وصی و پسر عم نبی
علی دشمن مشرک ، علی قاتل کافر
علی کیست؟
علی رهبر ابرار
علمدار محمد
سپر بود نبی را
نه یکروز،همه عمر
به هر غزوه ی حاضر!
به خند ق که رگ گردن طاغوت برید
ویکی ضربت شمشیر وی افضل
زعبودیت ثقلین
به شجاعت
لقبش شیر خدا
فا تح بدرست و حُنین
ویا حیدر و صفد ر
وگشاینده ی دروازه ی خیبر
که کردست دوپاره
شکم عَمرو و ولید
وبریدست سر مرهب و عنتر
که بودند همه لات ومنات عرب و قلعه گشایان
وبت های قوی پیکر و مغرور قبیله
وشکسته ست هِبل را به حجاز
ونجبنبید زتیری که کشیدند زپاش
درآغوش نماز
به احد آمده از غیب ندایی
که نه جز اوست جوانی و دلاور
ونه چون سیف دوشاخش
کسی را بوده سلاحی !
وبخوابید شب اول هجرت
بدان بستر خوشبوی نبوت
ونترسید زپیمان عرب
ز امیه و بوجهل وبنوشرک قریش
ز سفیان جگرسوز و زنش هند جگرخوار و زهیزم کش دوزخ !
وشویش
که بریدست خدا
دست کثیفش
به قرآن مبین سوره ی تبّت
به جمل مرکب پیمان شکنان پای برید
ودست علم فتنه شکست
و شکستی کمر اهل نفاق
به صفین
دمار از دل ابلیس بر آورد
واز عورت شیخ عربی چشم بپوشید و
حیا کرد و نکشتش
اصنام عرب کرد به خاک
خشکیده ز شمشیر علی نخل خوارج
علی کیست؟
علی ناطق قرآن
دروازه ی علم نبوی
به احادیث موثق
صفتش خیر بریه
و مَعَ الحق
امام است وخلیفه
به محمد کسی را نیست چنین نسبت نزدیک
داماد وپسرعم
وزیر است وبرادر
چو هارون به موسی
وبلند ست مقامش ز اصحاب تمام
به فرموده ی قرآن
از هرچه پلیدیست بری است
ودر شأن وی آیات ، یکی آیت تطهیر
ودر روز غدیر
پس از حج وداع
پیمبر چو به فرمان خدا گفت:
" علی است ولی امر پس از من "
خداوند بفرمود :
الیوم نمودیم ترا دین مکمل
نمودیم تمام
به شما نعمت حق
ومن راضی که اسلام بود دین بشر
عُمر رو به علی کرد و بگفتاش مبارک !
که اینک شدی مولای من وجمله مسلمان
ومی خواند حدیثی
که پیمبر شود آزرده به آزردگی تو
وخشنود زهرکس که تو خوشنود نمود
و یک یک همه بیعت به علی کرد و برفتند .
علی کیست؟
علی کشته ی محراب
کرم الله به این صورت پاکیزه و نیکو
نساییده به بت رخ
دو هجرت
به دو شمشیر جهاد و
به دو سو کرده نماز
به هنگام رکوع می دهد انگشتر خود را به گدا
وسفارش که دهد قاتل ملعون ورا آب وغذا
وخود عمری وهر روز
به نان ونمکی کرده قناعت
که ورا حاتم طی بود غلامی به سخاوت
پدر وحامی و بابای یتیمان عرب بود
و می گفت :
اگر عهد ستانیدن حقی نبود
پادشهی نزد من از لنگه ی این کفش زبون تر
علی کیست ؟ بگو !
نجوای وی از گوشه ی شهرست بلند
مناجات علی در دل شب
در مسجد تاریخیّ کوفه
در پای ستونی دل هر سنگ شکسته
دل فولاد کباب
وگاهی شب جمعه
همراه کمیل ابن زیاد
دعا می کند وگریه ی سوزنده
که ربی و الهی !
ببخشای ، نداریم بجز گریه سلاحی
وسرمایه و مالی بجز از طاعت تو
وگهی سر به دل چاه کند
واز قوم شکایت :
" ای کاش خداوند مرا خلق نکردی به چنین مردم نادان "
علی کیست ؟
بپرسید از او
که او محرم راز است و دریای علوم
وبگفته ست : " سلونی "
که مرا پاسخ هر نکته به پیش است
و کسی را نبود غیر علی ؛
دعوای چنینی !
وکتابی که ورا نام بود نهج بلاغت
وسرآمد بود اندر سخن و
فوق کلام بشری است
علی مصدر دادست و عدالت
که در دولت او عدل شگوفا شد و
بر مالک اشتر بنوشت :
مساوات نگهدار
حتی به نگاه های خودت سوی رعایا
و زنهار که از توده ی مردم نشوی دور
که پرخواهش و کم کار بود جمع خواص
در روز عمل
پس ندهند هیچ حساب
علی کیست ؟
سرور آزادی و تقوا
که " لا " گفت به زور و زر و تزویر
و اسلام با " لا " شده آغاز و تشیع
با " لا " ی علی !
نیست خدایی به جز الله
علی کیست ؟
ندانم
نه خدا و نه بشر
بوالعجبی بوده مگر
غالی و ناصبی اش جا به سقر
بر منافق چه بخوانم صفت جان پیامبر
که نخواندست کسی
سوره ی یاسین به خر
ناله ام لیک از آنست که در مسجد کوفه
پای محراب چسان واقعه ی شق قمر
" موســــوی " نام من وشیعه ی ا ثنا عـشــــرم
چاکر کوی علی هستم و بر چاکری ام مفتخــــرم
نشود با دو سر انگشت نهان تابش خورشید
و یا کاسته
از کوریّ خفاش ؛ مقام علوی
که از روز نخست
دشمن از دشمنی او را نستود
دوست از ترس
مگر نام نکویش
پر کرده جهانی بتمام
شهر و ده و کوه و کمر
باختر و قاره ی خاور !
دکتر سیـــد علی " موسوی "
کابل 7 سنبله 1389 خورشیدی
19 رمضان 1431 مهتابی
گلستان سعدی و بهارستان جامی
پژوهش ادبی از : دکتر سید علی موسوی ، دانشگاه کابل ، 7 / 4 / 1391
اشاره
گلستان کتابی است به نثر پارسی ؛ از پیامبر سخن ، سعدی شیرازی واز شاهکارهای ادبی که از نظر اهمیت تنها می توان شاهنامهی فردوسی یا مثنوی مولوی را با آن مقایسه کرد که در متانت و حلاوت ، زیبایی و پختگی سرآمد تمام کتب ادبی منثور و ثروت گرانبها و ماندگار زبان وادبیات ماست.
اما بهارستان ، کتابِ مشهور و منثوراز شاعر و نویسندهی معروفِ هروی مولانا عبدالرحمن جامی است که به شیوهی گلستان و به تقلید از او نوشته شده است.
گلستان اصل است و بهارستان نقل ، یکی محبوب است و دیگری تندیس او ؛ و چه بسیارکه خیال تصویرِروان معشوق در بهارستان چون خود عاشقان را به دامان وصال گلستان رسانیده است ، چه بامدادان و شامگاهان می توان از بهارستان سراغ گلستان را گرفت و به زنجیر پیوسته زیبای نثر فارسی دری در خلال چند قرن چنگ زد.
درین نوشتار کوچک نخست سعدی را با گلستانش و جامی را با بهارستانش معرفی می کنیم و سپس شیوهی نگارش ، تفاوت ها و ویژگی های هر دو را به کنکاش گرفته و نمونه هایی از هر کدام خواهیم آورد.
سعدی و گلستان
مشرف الدین مصلح بن عبداللهِ شیرازی نویسنده و گویندهی بزرگ قرن هفتم هجری ( بین سالهای 691 و 695 وفات نموده است ) در شیراز متولد ودر ابتداء در همانجا به کسب دانش پرداخت. او سپس به بغداد شتافت و در مدرسهی نظامیهی آنجا به تحصیل مشغول شد. طبع ناآرام وعاشقانهی سعدی وی را به سیر در آفاق و انفس کشانید ، تا آنکه به سفر طولانی از بغداد و شام و حجاز تا شمال آفریقا پرداخته و با طبقات مختلف مردم آمیزش کرد. پس از این سفر با جهانی از دانش و تجزیه وتحلیل به شیراز برگشت.
لقب سعدی برگرفته از حاکم ایلخانی فارس ، سعد بن ابوبکر بن سعدِ زنگی است که در قلمروش امنیت وآسایشی برقرار کرده و سعدی فراغتی یافت و دست به کار تالیف شاهکارهایش یازید. وی در سال 655 قمری بوستان را به نظم درآورد ودر سال بعد (656) گلستان را تالیف کرد. علاوه بر اینها سعدی قصاید ، غزلیات ، قطعات ، ترجیع بند ، رباعیات ، مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده اند. سعدی در شیراز درگذشت و آرامگاه او هم اکنون مرجعِ دوستداران ادب واهلِ ذوق دنیاست.
سعدی شهرت جهانی دارد. شعر هایش به زبان های زندهی دنیا ترجمه شده و ابیات جهان شمول و انسان مدارش که گاهی با کمی تغیر برگرفته از احادیث پیامبر اسلام است زیور متن های حقوق بشر و شعار سازمانهای بین المللی و از جمله ملل متحد گردیده است. مانند این ابیات :
بنی آدم اعضـــــــای یکدیگرند که در آفرینش زیک گــــوهر اند
چوعضوی به درد آورد روزگار دگر عضـــو ها را نمـــاند قــــرار
تو کــز محنتِ دیگران بی غمی نشــــاید که نامـــت نهـــــند آدمی
سعدی در سرودن غزل های عاشقانه نیز مهارت بی نظیر یا کم نظیر دارد ، اما شاهکار نثر او گلستان است که زیبایی ، پختگی و شیرینی را به کمال رسانیده است و از زمان او تا عهد ما همواره مورد توجهی بزرگانِ سخن سرای پارسی گوی و نُقل مجلس مردم بوده است و هیچ کتابی تا اکنون در نثر نتوانسته است جای گلستان را بگیرد. اگرسنجش ما ، ترازوی نقد عملی باشد ، سه کتاب در زبان فارسی دری شاهکارهای جهانی پنداشته می شوند ؛ شاهنامهی فردوسی ، گلستان سعدی و مثنوی معنوی و کتاب چهارمی از این نظر سراغ نداریم.
گلستان دارای یک دیباچه و هشت باب است ، بدین ترتیب :
باب اول : در سیرت پادشاهان
باب دوم : در اخلاق درویشان
باب سوم : در فضیلت قناعت
باب چهارم : در فواید خاموشی
باب پنجم : در عشق و جوانی
باب ششم : در ضعف و پیری
باب هفتم : در تاثیر صحبت
باب هشتم : در آداب صحبت
گلستان سعدی ابتکاری از شیخ اجل است ، که اساس آن بر تهذیب و تربیت نهاده شده و هر باب از مجموعهی حکایات کوچک تشکیل یافته است.
سعدی در گلستان از شیوهی نثر موزون و در بعضی موارد مصنوع و در مواردی هم از نثر سادهی فصیح و آراسته با آرایش های معنوی استفاده کرده ودر پاره ای از موارد هم اوزان هجایی و اسجاعی جای قافیه را می گیرد که در دنبالهی سخن از آن یادآوری خواهیم کرد.
جامی و بهارستان
نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد ، شاعر و نویسندهی معروف هروی در جام خراسان ( 817 هجری ) متولد و در هرات ( 898 هجری ) وفات یافت. وجه تخلصش به مناسبت ولادتش در جام ونیز به اثر ارادت باطنی به شیخ الاسلام احمد جامی بوده است. او در هرات و سمرقند به تحصیل پرداخت ودر علوم دینی و ادب وتاریخ کمال یافت. سفر حج نیز رفت و از راهِ دمشق وتبریز به هرات بازگشت. پس از وفات سعدالدین کاشغری خلافت طریقت نقشبندی بدو تعلق یافت و شهرت وی شایع شد و مورد احترام بزرگان عصر قرار گرفت.
پادشاه معاصر جامی ، سلطان حسین بایقرا و وزیر دانشمند عصرش امیر علی شیر نوایی بود که هردو به جامی ارادت و علاقهی خاص داشتند. جامی بزرگترین شاعر و ادیب و عارف نهم هجری محسوب می شود. لقب خاتم الشعرای زبان پارسی را بدو داده اند ، چون با وفات او سلسله ای از شعرای مشهور عارف که با سنایی آغاز شده بود ، ختم گردید.
آثار منظوم جامی ، دیوان اشعار در قالب های گوناگون شعر، هفت اورنگ به تقلید از خمسهی نظامی و از تألیفات او به نثر به جز از بهارستان ؛ نقدالنصوص ، نفحات الانس ، لوایح ، لوامع ، شواهد النبوه و اشعة اللمعات است.
جای تعجب نیست که چرا جامی بهارستان را به شیوهی گلستان سعدی به نگارش درورده است. ارادت او به سعدی بسیار بوده است و هموست که سعدی را از پیامبران سخن معرفی می کند :
در شــــعر ســـه تن پیامــــبرانند قــولیســـت که جـملــــگی برآنند
فردوســــی و انوری وســـــعدی هـرچـــــــــــــند ، لا نبــیَ بعدی
بهارستانِ جامی در یک مقدمه ، هشت روضه و یک خاتمه گرد آورده ، که به ترتیب ذیل می باشد:
روضهی اول : در ذکر مشایخ صوفیه و اسرار احوال آنان
روضهی دوم : متضمن حکم و مواعظ و حکایت مناسب مقام
روضهی سوم : دربارهی اسرار حکومت و حکایات شاهان
روضهی چهارم : دربارهی بخشش و بخشندگان
روضهی پنجم : در تقریر حال عشق و عاشقان
روضهی ششم : حاوی مطایبات و لطایف و ظرایف
روضهی هفتم : در شعر و بیان حال شاعران
روضهی هشتم : در حکایتی چند از زبان احوال جانوران
جامی در آغاز کتابش گفته است ، که چون فرزندش ضیاء الدین یوسف به آموختن فنون ادب اشتغال داشت ، این کتاب را برای وی فراهم آورد و آن را بر اســـلوب گلستان نوشت و به نام ســـلطان حسین میرزای بایقرا موشح ساخت.
جامی اگرچه سعی داشته است که به نثر موزونِ مسجع سخنوری کند ، اما همه جا سادگی و رهایی سخن از قیود بر کشش او به جانب تصنع غلبه دارد.
ویژگی ها وتفاوت در شیوهی نگارش
از دیباچهی گلستان آغاز می کنیم :
" منت خدای را ــ عزّوجلّ ــ که طاعتش موجب قربت است ، وبه شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو می رود مُمد حیاتست و چون بر می آید مفرح ذات ؛ پس در هر نفسی دو نعمت موجودست وبر هر نعمتی شکری واجب.
از دست وزبان که برآید = کز عهدهی شکرش بدرآید "
واما جامی در مقدمهی بهارستانش می نویسد :
" چون در این وقت دلپسند ، فرزند ارجمند ، ضیاءالدین یوسف ــ عَصَمَهُ اللهُ تعالی عمّا یُفضیه الی التهلُّف والتأسف ــ به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب ، اشتغال می نمود و پوشیده نماند که طفلان نو رسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع ومألوف اسماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی وبر خاطر غبار دهشتی می نشیند ، از برای تلطیف سرّ و تشحیذ خاطر وی گاهگاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکهی شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است ــ رحمه الله تعالی ــ ، مثنوی :
نه گلستان که روضه ای زبهشت = خاک و خاشاک او عبیر بهشت
سطری چند خوانده می شد. در آن اثنا چنان در خاطر امد که تبرکاً بانفاسِهِ الشریفه وتتبعاً لاشعارِهِ اللطیفه ، چند ورقی برآن اسلوب ساخته شود و جزوی چند برآن منوال ، پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی... "
چنانچه خواندید و مشاهده کردید نثر سعدی ، نثر موزون و سهل ممتنع است با آرایش های ادبی. نثری است جذاب ، شیرین ، دلچسپ ، آموزنده وسرگرم کننده. نثر ساده وسهلی است که در عین سادگی وسهولت هرنوع صنعت و آرایشی را که نویسنده خواسته است ، برتافته و بخوبی تحمل کرده است.
مرحوم ذبیح الله صفا درین مورد می گوید : " صنایع وآرایش های لفظی سعدی چنان بجای خود آمده که گویی اگر چنین نبود چنان دلپذیر نمی افتاد ، و اگر خطا نکنم باید گفت که او در نثر خود شاعر و در شعر خود اشعر. "
غالباً شعر سعدی را در گلستان نمی توان از دنبالهی نثر او جدا کرد و شعرها برای تزیین نثر نیامده ، بلکه متمم و دنبالهی نثر اوست. سعدی هرجا توانسته است آیات قرآن کریم ، احادیث رسول اکرم (ص) و امثال و حکم را در میان ، آغاز و پایان سخنش آورده است و بسا که عبارت عربی را عیناً ترجمه نموده است واز اغاز کار بر این اسلوب روان بوده است ؛ " منت خدای را " که ترجمهی " المنة لله " است.
گلستان نه تنها یک شاهکار ادبی است ، بلکه پرارج ترین اثر اخلاقی و تربیتی نیز پنداشته می شود.
از عبارات دلنشین وزیبای این کتاب ایمان ، خداپرستی ، انسان دوستی ، اخلاق و آزادگی می جوشد. اما نکتهی مهم اینکه ، انسان هنگام مطالعهی گلستان درمی یابد عشق و دوستی است و واقعاً سعدی عاشق ترین شاعر زبان پارسی است. عشق به انسان ، به خدا ، به جهان وهمه مخلوقات . جملات سعدی شاد و روح افزاست و همه جا تلخی ها را با کنایات نیشدار ملیح ساخته و کمدی وار به پیش رفته و طنزگونه ادامه داده است.
محمد علی فروغی در مقدمهی چاپ شدهی گلستان می نویسد : " گاهی شنیده می شود که اهل ذوق اعجاب می کنند که سعدی هفت صد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ، ولی حق این است که سعدی هفت صد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است ، بلکه ما پس از هفت صد سال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوییم. یعنی سعدی شیوهی نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان رایج فارسی شده است. "
نثر گلستان گذشته از فصاحت و بلاغت وایجاز و متانت و استحکام وظرافت ، همه آرایش های شعری را هم در بر دارد. حتی سجع و قافیه را ، اما در آن تکلف و تصنع دیده نمی شود و سهل و طبیعی است. نه معنی فدای لفظ شده و نه لفظ فدای معنی و عبارات را چنان ادا می کند که خاطر قانع ، روح بشاش و دل آرام می گیرد. سخنانش در عین زیبایی پر معنی و محکم وقصار است .
بطور نمونه :
1ــ " طایفهی دزدان عرب برسر کوهی نشسته بودند ، و منفذ کاروان بسته ، ورعیت بُلدان از مکاید شان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب ، به حکم آنکه ملاذی منیع از قلهی کوهی به دست آورده بودند و ماجا و ماوای خود کرده..."
2ــ " یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی ، و لشکر به سختی انداختی ، لاجرم دشمنی صعب روی نمود همه پشت بدادند... "
3ــ " ابلهی را دیدم سمین ، خلعتی ثمن در بر ، و مرکبی تازی در زیر ، و قصبی مصری بر سر ، کسی گفت : سعدی چگونه می بینی این دیبای مُعلم بر این حیوان لا یعلم ؟ گفتم : خطی زشتست که به آب زر نبشتست . "
4ــ " پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن ؛ که گفته اند : هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید. "
5ــ " یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد . ملک در خشم فرورفت و مرو را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرهی بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فروهشته ، ...آورده اند که : سیه را در آن مدت نفس طالب بود وشهوت غالب، مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت. "
6ــ " پادشاهی پارسایی را دید ، گفت :هیچت یاد ما آید ؟ گفت : بلی ، وقتی که خدا را فراموش می کنم."
7ــ " هرگز از دور زمان ننالیده بودم ، و روی از گردش آسمان درهم نکشیده ، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق بجای آوردم ، و بر بی کفشی صبر کردم . "
8ــ " همه کس را دندان به ترشی کند شود ، مگر قاضیان را که به شیرینی."
دکتر سیروس شمیسا در سبک شناسی نثر گفته اند : " گلستان اوج آمیزش دو سبک نثر موزون خواجه عبدالله و قاضی حمیدالدین است. گویی شیخ با تتبع در آثار ادبی پیش از خود دریافته بود که این دو شیوه ابتر مانده است و جای آن دارد که کسی آنها را ادامه دهد. از طرف دیگر سعدی شاعربود و به صورت طبیعی به وزن تمایل داشت و از این رو بسیاری عبارات گلستان (با اندک تغیری) وزن عروضی دارد."
و ملک الشعرا بهار می نویسد : " اگر کسی در حکایات گلستان از نظر عروضی دقت کند سطری نیست که مصراعی تمام یا ناتمام در آن نبیند و هیچ نثری در عرب وعجم این صفت را ندارد و این هنر خود خاص سعدی است. " به مثال های ذیل توجه کنید :
عبارت سعدی شکل موزون
۱ــ زورقی در پی ما غرق شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زورقی اندر پی ما غرق شد.
۲ــ به گردابی در افتادند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به گردابی درافتادند با هم.
۳ــ شبی یاد دارم که یاری عزیز. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
۴ــ و بار عیال از دل او برخیزد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا بار عیال از دل او برخیزد.
۵ــ بدخوی و ستیزه روی و نافرمان بود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
۶ــ به ده دینار از قید فرنگم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
مهم ترین راز موفقیت سعدی در گلستان رعایت اعتدال است ، اعتدال در همه چیز ، استعمال لغات و ترکیبات عربی و تازی ، درهم آمیختگی نظم ونثر ، طول حکایات و باالآخره موسیقایی بودن جملات وایراد سخنان پر مغز که غالباً جنبهی ارسال المثل یافته اند.
واما نثر جامی نیز در بهارستان که بخشی از آن را به تقلید از گلستان نوشته است ، نثر ساده تر است و از وزن و صنایع و آرایش های ادبی خالی تر و به هر صورت به زیبایی و محکمی گلستان نمی رسد.
جامی در روضهی هفتم بهارستان که به اختصار به احوال و آثار شاعران پرداخته است ، در مورد حافظ می گوید : " اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز. "
جامی اهل مطایبه و شوخی بود و این خوی در آثار او منعکس شده است ، به نحوی که یکی از روضه های بهارستان در ملاطفات ومطایبات اختصاص یافته است. جامی در دوران خودش همچنان که در شعر سرآمد گویندگان بود ، در نثر نیز توانا و صاحب خامهی شیئا بود و توانست شیوهی نثرنویسان باذوق پیشین را به گفتهی ذبیح الله صفا در دوران بی ذوقی های همگاران معاصرش دنبال کند.
بهارستان حتی در آن قسمت که رنگ ادبی دارد ، متمایل به سادگی است و یکی از علل های سادگی اختصاص کتاب به فرزند نوآموزش بوده است.
جامی نیز چون سعدی در کتابش از آیات ، احادیث ، امثال و اشعار استفاده کرده ، که در حلاوت کلامش تاثیر به سزایی داشته است ، اما ذوق و شیوهی استادانه در آن کم رنگ است.
جامی آثار زیبای منثور فراوان دارد و شیوهی نگارش او در دیگر کتاب هایش چون نفحات الانس نیز ساده است ، اما قطعات منتخب زیبا در آنها بسیار اند. از این گذشته جامی از نثر برای مقاصد گوناگون استفاده برده و از حدود بیان معنی به طریق مساوات بیرون نرفته وحتی در بعضی موارد به درجه و مقام نثرنویسان بزرگ قرن پنجم و ششم رسیده و بر اثر آنها گام نهاده است. در همه جای بهارستان سادگی و رهایی سخن از قیود ب تصنع ، وزن و سجع غلبه دارد و معنی و پیام بر لفظ چربی می کند.
سخن به درازا کشید و آوردن نمونه های بیشتر از بهارستان نیاز نیست ، اما در آخر گفته باید که از بهارستان می توان سراغ گلستان را گرفت و در غیبت آن دل خوش داشت و وقت گذرانید.
منابع و مآخذ
۱ــ دکترصفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات در ایران ، جلد سوم و چهارم ، چاپ دهم ، انتشارات فردوس ، تهران ، 1378
۲ـ دکتر شمیسا ، سیروس ، سبک شناسی نثر ، چاپ جدید یازدهم ، نشر میترا ، تهران ، 1387
۳ــ دکتر معین ، محمد ، فرهنگ فارسی معین ، بخش اعلام ، جلد پنجم ، چاپ سوم ، انتشارات نامن ، تهران ، 1388
۴ــ دکترصفا ، ذبیح الله ،گنجینهی سخن ، دوره کامل شش جلدی ، چاپ ششم ، انتشارات فردوس ، تهران
گلستان سعدی و بهارستان جامی
پژوهش ادبی از : دکتر سید علی موسوی ، دانشگاه کابل ، 7 / 4 / 1391
اشاره
گلستان کتابی است به نثر پارسی ؛ از پیامبر سخن ، سعدی شیرازی واز شاهکارهای ادبی که از نظر اهمیت تنها می توان شاهنامهی فردوسی یا مثنوی مولوی را با آن مقایسه کرد که در متانت و حلاوت ، زیبایی و پختگی سرآمد تمام کتب ادبی منثور و ثروت گرانبها و ماندگار زبان وادبیات ماست.
اما بهارستان ، کتابِ مشهور و منثوراز شاعر و نویسندهی معروفِ هروی مولانا عبدالرحمن جامی است که به شیوهی گلستان و به تقلید از او نوشته شده است.
گلستان اصل است و بهارستان نقل ، یکی محبوب است و دیگری تندیس او ؛ و چه بسیارکه خیال تصویرِروان معشوق در بهارستان چون خود عاشقان را به دامان وصال گلستان رسانیده است ، چه بامدادان و شامگاهان می توان از بهارستان سراغ گلستان را گرفت و به زنجیر پیوسته زیبای نثر فارسی دری در خلال چند قرن چنگ زد.
درین نوشتار کوچک نخست سعدی را با گلستانش و جامی را با بهارستانش معرفی می کنیم و سپس شیوهی نگارش ، تفاوت ها و ویژگی های هر دو را به کنکاش گرفته و نمونه هایی از هر کدام خواهیم آورد.
سعدی و گلستان
مشرف الدین مصلح بن عبداللهِ شیرازی نویسنده و گویندهی بزرگ قرن هفتم هجری ( بین سالهای 691 و 695 وفات نموده است ) در شیراز متولد ودر ابتداء در همانجا به کسب دانش پرداخت. او سپس به بغداد شتافت و در مدرسهی نظامیهی آنجا به تحصیل مشغول شد. طبع ناآرام وعاشقانهی سعدی وی را به سیر در آفاق و انفس کشانید ، تا آنکه به سفر طولانی از بغداد و شام و حجاز تا شمال آفریقا پرداخته و با طبقات مختلف مردم آمیزش کرد. پس از این سفر با جهانی از دانش و تجزیه وتحلیل به شیراز برگشت.
لقب سعدی برگرفته از حاکم ایلخانی فارس ، سعد بن ابوبکر بن سعدِ زنگی است که در قلمروش امنیت وآسایشی برقرار کرده و سعدی فراغتی یافت و دست به کار تالیف شاهکارهایش یازید. وی در سال 655 قمری بوستان را به نظم درآورد ودر سال بعد (656) گلستان را تالیف کرد. علاوه بر اینها سعدی قصاید ، غزلیات ، قطعات ، ترجیع بند ، رباعیات ، مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده اند. سعدی در شیراز درگذشت و آرامگاه او هم اکنون مرجعِ دوستداران ادب واهلِ ذوق دنیاست.
سعدی شهرت جهانی دارد. شعر هایش به زبان های زندهی دنیا ترجمه شده و ابیات جهان شمول و انسان مدارش که گاهی با کمی تغیر برگرفته از احادیث پیامبر اسلام است زیور متن های حقوق بشر و شعار سازمانهای بین المللی و از جمله ملل متحد گردیده است. مانند این ابیات :
بنی آدم اعضـــــــای یکدیگرند که در آفرینش زیک گــــوهر اند
چوعضوی به درد آورد روزگار دگر عضـــو ها را نمـــاند قــــرار
تو کــز محنتِ دیگران بی غمی نشــــاید که نامـــت نهـــــند آدمی
سعدی در سرودن غزل های عاشقانه نیز مهارت بی نظیر یا کم نظیر دارد ، اما شاهکار نثر او گلستان است که زیبایی ، پختگی و شیرینی را به کمال رسانیده است و از زمان او تا عهد ما همواره مورد توجهی بزرگانِ سخن سرای پارسی گوی و نُقل مجلس مردم بوده است و هیچ کتابی تا اکنون در نثر نتوانسته است جای گلستان را بگیرد. اگرسنجش ما ، ترازوی نقد عملی باشد ، سه کتاب در زبان فارسی دری شاهکارهای جهانی پنداشته می شوند ؛ شاهنامهی فردوسی ، گلستان سعدی و مثنوی معنوی و کتاب چهارمی از این نظر سراغ نداریم.
گلستان دارای یک دیباچه و هشت باب است ، بدین ترتیب :
باب اول : در سیرت پادشاهان
باب دوم : در اخلاق درویشان
باب سوم : در فضیلت قناعت
باب چهارم : در فواید خاموشی
باب پنجم : در عشق و جوانی
باب ششم : در ضعف و پیری
باب هفتم : در تاثیر صحبت
باب هشتم : در آداب صحبت
گلستان سعدی ابتکاری از شیخ اجل است ، که اساس آن بر تهذیب و تربیت نهاده شده و هر باب از مجموعهی حکایات کوچک تشکیل یافته است.
سعدی در گلستان از شیوهی نثر موزون و در بعضی موارد مصنوع و در مواردی هم از نثر سادهی فصیح و آراسته با آرایش های معنوی استفاده کرده ودر پاره ای از موارد هم اوزان هجایی و اسجاعی جای قافیه را می گیرد که در دنبالهی سخن از آن یادآوری خواهیم کرد.
جامی و بهارستان
نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد ، شاعر و نویسندهی معروف هروی در جام خراسان ( 817 هجری ) متولد و در هرات ( 898 هجری ) وفات یافت. وجه تخلصش به مناسبت ولادتش در جام ونیز به اثر ارادت باطنی به شیخ الاسلام احمد جامی بوده است. او در هرات و سمرقند به تحصیل پرداخت ودر علوم دینی و ادب وتاریخ کمال یافت. سفر حج نیز رفت و از راهِ دمشق وتبریز به هرات بازگشت. پس از وفات سعدالدین کاشغری خلافت طریقت نقشبندی بدو تعلق یافت و شهرت وی شایع شد و مورد احترام بزرگان عصر قرار گرفت.
پادشاه معاصر جامی ، سلطان حسین بایقرا و وزیر دانشمند عصرش امیر علی شیر نوایی بود که هردو به جامی ارادت و علاقهی خاص داشتند. جامی بزرگترین شاعر و ادیب و عارف نهم هجری محسوب می شود. لقب خاتم الشعرای زبان پارسی را بدو داده اند ، چون با وفات او سلسله ای از شعرای مشهور عارف که با سنایی آغاز شده بود ، ختم گردید.
آثار منظوم جامی ، دیوان اشعار در قالب های گوناگون شعر، هفت اورنگ به تقلید از خمسهی نظامی و از تألیفات او به نثر به جز از بهارستان ؛ نقدالنصوص ، نفحات الانس ، لوایح ، لوامع ، شواهد النبوه و اشعة اللمعات است.
جای تعجب نیست که چرا جامی بهارستان را به شیوهی گلستان سعدی به نگارش درورده است. ارادت او به سعدی بسیار بوده است و هموست که سعدی را از پیامبران سخن معرفی می کند :
در شــــعر ســـه تن پیامــــبرانند قــولیســـت که جـملــــگی برآنند
فردوســــی و انوری وســـــعدی هـرچـــــــــــــند ، لا نبــیَ بعدی
بهارستانِ جامی در یک مقدمه ، هشت روضه و یک خاتمه گرد آورده ، که به ترتیب ذیل می باشد:
روضهی اول : در ذکر مشایخ صوفیه و اسرار احوال آنان
روضهی دوم : متضمن حکم و مواعظ و حکایت مناسب مقام
روضهی سوم : دربارهی اسرار حکومت و حکایات شاهان
روضهی چهارم : دربارهی بخشش و بخشندگان
روضهی پنجم : در تقریر حال عشق و عاشقان
روضهی ششم : حاوی مطایبات و لطایف و ظرایف
روضهی هفتم : در شعر و بیان حال شاعران
روضهی هشتم : در حکایتی چند از زبان احوال جانوران
جامی در آغاز کتابش گفته است ، که چون فرزندش ضیاء الدین یوسف به آموختن فنون ادب اشتغال داشت ، این کتاب را برای وی فراهم آورد و آن را بر اســـلوب گلستان نوشت و به نام ســـلطان حسین میرزای بایقرا موشح ساخت.
جامی اگرچه سعی داشته است که به نثر موزونِ مسجع سخنوری کند ، اما همه جا سادگی و رهایی سخن از قیود بر کشش او به جانب تصنع غلبه دارد.
ویژگی ها وتفاوت در شیوهی نگارش
از دیباچهی گلستان آغاز می کنیم :
" منت خدای را ــ عزّوجلّ ــ که طاعتش موجب قربت است ، وبه شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو می رود مُمد حیاتست و چون بر می آید مفرح ذات ؛ پس در هر نفسی دو نعمت موجودست وبر هر نعمتی شکری واجب.
از دست وزبان که برآید = کز عهدهی شکرش بدرآید "
واما جامی در مقدمهی بهارستانش می نویسد :
" چون در این وقت دلپسند ، فرزند ارجمند ، ضیاءالدین یوسف ــ عَصَمَهُ اللهُ تعالی عمّا یُفضیه الی التهلُّف والتأسف ــ به آموختن مقدمات کلام عرب و اندوختن قواعد فنون ادب ، اشتغال می نمود و پوشیده نماند که طفلان نو رسیده و کودکان رنج نادیده را از تعلم اصطلاحاتی که مأنوس طباع ومألوف اسماع ایشان نیست بر دل بار وحشتی وبر خاطر غبار دهشتی می نشیند ، از برای تلطیف سرّ و تشحیذ خاطر وی گاهگاهی از کتاب گلستان که از انفاس متبرکهی شیخ نامدار و استاد بزرگوار مصلح الدین سعدی شیرازی است ــ رحمه الله تعالی ــ ، مثنوی :
نه گلستان که روضه ای زبهشت = خاک و خاشاک او عبیر بهشت
سطری چند خوانده می شد. در آن اثنا چنان در خاطر امد که تبرکاً بانفاسِهِ الشریفه وتتبعاً لاشعارِهِ اللطیفه ، چند ورقی برآن اسلوب ساخته شود و جزوی چند برآن منوال ، پرداخته گردد تا حاضران را داستانی باشد و غایبان را ارمغانی... "
چنانچه خواندید و مشاهده کردید نثر سعدی ، نثر موزون و سهل ممتنع است با آرایش های ادبی. نثری است جذاب ، شیرین ، دلچسپ ، آموزنده وسرگرم کننده. نثر ساده وسهلی است که در عین سادگی وسهولت هرنوع صنعت و آرایشی را که نویسنده خواسته است ، برتافته و بخوبی تحمل کرده است.
مرحوم ذبیح الله صفا درین مورد می گوید : " صنایع وآرایش های لفظی سعدی چنان بجای خود آمده که گویی اگر چنین نبود چنان دلپذیر نمی افتاد ، و اگر خطا نکنم باید گفت که او در نثر خود شاعر و در شعر خود اشعر. "
غالباً شعر سعدی را در گلستان نمی توان از دنبالهی نثر او جدا کرد و شعرها برای تزیین نثر نیامده ، بلکه متمم و دنبالهی نثر اوست. سعدی هرجا توانسته است آیات قرآن کریم ، احادیث رسول اکرم (ص) و امثال و حکم را در میان ، آغاز و پایان سخنش آورده است و بسا که عبارت عربی را عیناً ترجمه نموده است واز اغاز کار بر این اسلوب روان بوده است ؛ " منت خدای را " که ترجمهی " المنة لله " است.
گلستان نه تنها یک شاهکار ادبی است ، بلکه پرارج ترین اثر اخلاقی و تربیتی نیز پنداشته می شود.
از عبارات دلنشین وزیبای این کتاب ایمان ، خداپرستی ، انسان دوستی ، اخلاق و آزادگی می جوشد. اما نکتهی مهم اینکه ، انسان هنگام مطالعهی گلستان درمی یابد عشق و دوستی است و واقعاً سعدی عاشق ترین شاعر زبان پارسی است. عشق به انسان ، به خدا ، به جهان وهمه مخلوقات . جملات سعدی شاد و روح افزاست و همه جا تلخی ها را با کنایات نیشدار ملیح ساخته و کمدی وار به پیش رفته و طنزگونه ادامه داده است.
محمد علی فروغی در مقدمهی چاپ شدهی گلستان می نویسد : " گاهی شنیده می شود که اهل ذوق اعجاب می کنند که سعدی هفت صد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ، ولی حق این است که سعدی هفت صد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است ، بلکه ما پس از هفت صد سال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوییم. یعنی سعدی شیوهی نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته که زبان رایج فارسی شده است. "
نثر گلستان گذشته از فصاحت و بلاغت وایجاز و متانت و استحکام وظرافت ، همه آرایش های شعری را هم در بر دارد. حتی سجع و قافیه را ، اما در آن تکلف و تصنع دیده نمی شود و سهل و طبیعی است. نه معنی فدای لفظ شده و نه لفظ فدای معنی و عبارات را چنان ادا می کند که خاطر قانع ، روح بشاش و دل آرام می گیرد. سخنانش در عین زیبایی پر معنی و محکم وقصار است .
بطور نمونه :
1ــ " طایفهی دزدان عرب برسر کوهی نشسته بودند ، و منفذ کاروان بسته ، ورعیت بُلدان از مکاید شان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب ، به حکم آنکه ملاذی منیع از قلهی کوهی به دست آورده بودند و ماجا و ماوای خود کرده..."
2ــ " یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی ، و لشکر به سختی انداختی ، لاجرم دشمنی صعب روی نمود همه پشت بدادند... "
3ــ " ابلهی را دیدم سمین ، خلعتی ثمن در بر ، و مرکبی تازی در زیر ، و قصبی مصری بر سر ، کسی گفت : سعدی چگونه می بینی این دیبای مُعلم بر این حیوان لا یعلم ؟ گفتم : خطی زشتست که به آب زر نبشتست . "
4ــ " پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن ؛ که گفته اند : هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید. "
5ــ " یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد . ملک در خشم فرورفت و مرو را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرهی بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فروهشته ، ...آورده اند که : سیه را در آن مدت نفس طالب بود وشهوت غالب، مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت. "
6ــ " پادشاهی پارسایی را دید ، گفت :هیچت یاد ما آید ؟ گفت : بلی ، وقتی که خدا را فراموش می کنم."
7ــ " هرگز از دور زمان ننالیده بودم ، و روی از گردش آسمان درهم نکشیده ، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق بجای آوردم ، و بر بی کفشی صبر کردم . "
8ــ " همه کس را دندان به ترشی کند شود ، مگر قاضیان را که به شیرینی."
دکتر سیروس شمیسا در سبک شناسی نثر گفته اند : " گلستان اوج آمیزش دو سبک نثر موزون خواجه عبدالله و قاضی حمیدالدین است. گویی شیخ با تتبع در آثار ادبی پیش از خود دریافته بود که این دو شیوه ابتر مانده است و جای آن دارد که کسی آنها را ادامه دهد. از طرف دیگر سعدی شاعربود و به صورت طبیعی به وزن تمایل داشت و از این رو بسیاری عبارات گلستان (با اندک تغیری) وزن عروضی دارد."
و ملک الشعرا بهار می نویسد : " اگر کسی در حکایات گلستان از نظر عروضی دقت کند سطری نیست که مصراعی تمام یا ناتمام در آن نبیند و هیچ نثری در عرب وعجم این صفت را ندارد و این هنر خود خاص سعدی است. " به مثال های ذیل توجه کنید :
عبارت سعدی شکل موزون
۱ــ زورقی در پی ما غرق شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زورقی اندر پی ما غرق شد.
۲ــ به گردابی در افتادند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به گردابی درافتادند با هم.
۳ــ شبی یاد دارم که یاری عزیز. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
۴ــ و بار عیال از دل او برخیزد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا بار عیال از دل او برخیزد.
۵ــ بدخوی و ستیزه روی و نافرمان بود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
۶ــ به ده دینار از قید فرنگم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به عین عبارت .
مهم ترین راز موفقیت سعدی در گلستان رعایت اعتدال است ، اعتدال در همه چیز ، استعمال لغات و ترکیبات عربی و تازی ، درهم آمیختگی نظم ونثر ، طول حکایات و باالآخره موسیقایی بودن جملات وایراد سخنان پر مغز که غالباً جنبهی ارسال المثل یافته اند.
واما نثر جامی نیز در بهارستان که بخشی از آن را به تقلید از گلستان نوشته است ، نثر ساده تر است و از وزن و صنایع و آرایش های ادبی خالی تر و به هر صورت به زیبایی و محکمی گلستان نمی رسد.
جامی در روضهی هفتم بهارستان که به اختصار به احوال و آثار شاعران پرداخته است ، در مورد حافظ می گوید : " اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز. "
جامی اهل مطایبه و شوخی بود و این خوی در آثار او منعکس شده است ، به نحوی که یکی از روضه های بهارستان در ملاطفات ومطایبات اختصاص یافته است. جامی در دوران خودش همچنان که در شعر سرآمد گویندگان بود ، در نثر نیز توانا و صاحب خامهی شیئا بود و توانست شیوهی نثرنویسان باذوق پیشین را به گفتهی ذبیح الله صفا در دوران بی ذوقی های همگاران معاصرش دنبال کند.
بهارستان حتی در آن قسمت که رنگ ادبی دارد ، متمایل به سادگی است و یکی از علل های سادگی اختصاص کتاب به فرزند نوآموزش بوده است.
جامی نیز چون سعدی در کتابش از آیات ، احادیث ، امثال و اشعار استفاده کرده ، که در حلاوت کلامش تاثیر به سزایی داشته است ، اما ذوق و شیوهی استادانه در آن کم رنگ است.
جامی آثار زیبای منثور فراوان دارد و شیوهی نگارش او در دیگر کتاب هایش چون نفحات الانس نیز ساده است ، اما قطعات منتخب زیبا در آنها بسیار اند. از این گذشته جامی از نثر برای مقاصد گوناگون استفاده برده و از حدود بیان معنی به طریق مساوات بیرون نرفته وحتی در بعضی موارد به درجه و مقام نثرنویسان بزرگ قرن پنجم و ششم رسیده و بر اثر آنها گام نهاده است. در همه جای بهارستان سادگی و رهایی سخن از قیود ب تصنع ، وزن و سجع غلبه دارد و معنی و پیام بر لفظ چربی می کند.
سخن به درازا کشید و آوردن نمونه های بیشتر از بهارستان نیاز نیست ، اما در آخر گفته باید که از بهارستان می توان سراغ گلستان را گرفت و در غیبت آن دل خوش داشت و وقت گذرانید.
منابع و مآخذ
۱ــ دکترصفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات در ایران ، جلد سوم و چهارم ، چاپ دهم ، انتشارات فردوس ، تهران ، 1378
۲ـ دکتر شمیسا ، سیروس ، سبک شناسی نثر ، چاپ جدید یازدهم ، نشر میترا ، تهران ، 1387
۳ــ دکتر معین ، محمد ، فرهنگ فارسی معین ، بخش اعلام ، جلد پنجم ، چاپ سوم ، انتشارات نامن ، تهران ، 1388
۴ــ دکترصفا ، ذبیح الله ،گنجینهی سخن ، دوره کامل شش جلدی ، چاپ ششم ، انتشارات فردوس ، تهران
شفیعی کدکنی
( سیری در زندگی و تلاش های ادبی عرفانی دکتر شفیعی کدکنی )
" کوته مقالی از سید علی موسوی ، کابل 2 / 2 / 1391 "
محمد رضا شفیعی کدکنی در سال 1318 خورشیدی در ناحیهی کدکنِ تربتِ حیدریه، که یکی از شهرستان های استان خراسانِ ایران است ، متولد شد.
کدکن که قبلاً از توابع نیشاپور بوده است ناحیهی باستانی با شخصیت های بزرگ تاریخی در ادبیات فارسی است. در زندگینامهی عطار نیشاپوری ، عارف مشهور قرن ششم تذکر یافته است، که او نیز اهل کدکن و از جلگهی رخ بوده است و آن در ربع شامات نیشاپور کهن موقعیت داشته و الحاکم در تاریخ نیشاپور از آن به عنوان هفتمین ولایت نیشاپور اسم برده است.
( تاریخ نیشاپور ، ابوعبدالله الحاکم نیشاپوری ، 405 ــ 321 ، انتشارات آگاه ، تهران )
همچنان دولت شاه سمرقندی در تذکره اش می گوید که " اصل شیخ ــ عطار ــ از قریهی کدکن است مِن اعمال نیشابور "
بنابر این شفیعی کدکنی از این نظر با شیخ عطار هموطن است و چون عطار از قله های بلند عرفان اسلامی محسوب می شود ، بعید نیست که انوار درخشان اشراق وی به روح وجان همشهری متأخرش کدکنی تاثیر کرده باشد. هر چند فاصلهی زمانی زندگی این دو شاعر وعارف قدیم و جدید قریب به هزار سال است ، اما در عرفان بُعد زمان هیچ مطرح نیست و چنانچه عارف می تواند " سیر مِن الخلقِ الی الحق " را با یک چشم بهم زدن بپیماید ، جهش وصال این دو روح نیز با همدیگر محال نمی نماید.
مولانای بلخ نیز که چند صد سال بعد از سنایی و عطار می زیست خود را از مریدان و رهروان آن دو موجِ بزرگِ عرفانِ اسلامی می دانست که موج سوم و آخرین آن بحق خود مولانا بوده است.
از مولاناست که گفته اند : عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پیِ سنایی وعطار می روییم .
همچنان کدکن که پیشتر گفتیم از توابع نیشاپور بوده ، هم مرز توس است که زادگاهِ بزرگانِ شعر وادب ، سیاست ، حکمت و جامع علوم عقلی ونقلی بوده است و ستارگانِ دانش چون فردوسی ، خیام ، غزالی ، نظام المُلکِ توسی ، ابومنصورِ عبدالرزاق وخواجه نصیرِ توسی در آن درخشیده و در قرن اخیر هم چهره های ممتاز شعر نو یا مکتب نیمایی چون مهدی اخوان ثالث و نویسندگان ممتاز چون دکتر علی شریعتی ورهبر خردمندی چون امام خامنه ای از محلات همین دیارِ عشق و دین ؛ دانش وعرفان سر برآورده است . عجیب نیست که ستاره های در خشانی هنوز هم از این خطهی ستاره پرور نورافشانی می کنند و دیدگان عاشقان علم ودانش را روشن می سازند.
شفیعی کدکنی یکی از این ستاره های نورافشان زبان وادبیات ماست. وی در سال 1344 از دانشکدهی ادبیات دانشگاهِ مشهد در رشتهی ادبیات فارسی فارغ التحصیل شد. در سال 1348 دورهی دکترای ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران به پایان رسانید و از همان زمان تدریس در دانشگاهِ تهران را آغازکرد.
گذشته از شعر تحقیق در نقد ادبی ، سبک شناسی شعر فارسی و عرفان از مشغله های ذهنی اوست.
( هزارهی دوم آهوی کوهی ، تهران ، 1376 ، انتشارات آگاه )
آثاری که از او تا کنون به نشر رسیده است ــ حداقل به دست نگارنده قرار دارد ــ عبارتند از :
1ــ "هزارهی دوم آهوی کوهی" ، شامل پنج دفتر شعر فارسی ، منتشرهی سال 1367
2ــ "در اقلیم روشنایی" ، که تفسیر غزلهای حکیم سنایی غزنوی است و توسط انتشارات آگاه مکرر چاپ شده است.
3ــ "تازیانه های سلوک" که بازهم نقد و تحلیل قصیده های عرفانی حکیم سنایی است.
4ــ "دفتر روشنایی" که ترجمه وشرح کتابُ النورِ بایزید بسطامی ، از عرفای نامدار اسلامی است.
5ــ "موسیقی شعر" که کتاب پژوهشی بس جالب وعالی در زمینهی شعر فارسی و نقد وتحلیل آن است.
6ــ "صور خیال در شعر فارسی" که ایضاً انواع صور خیال و محسنات معنوی در آن شرح وبحث شده است و چاپ اول آن در سال 1350 منتشر و بعد مکرر به چاپ رسیده است و شاید قدیمی ترین کتاب مؤلف است.
7ــ " شاعر آیینه ها " که بررسی از سبک هندی وشعر بیدل بوده و مکرر توسط انتشارات آگاه به چاپ رسیده است ودر بیدل شناسی تقریباً کتاب منحصر به فرد است.
8ــ مقدمه ، تصحیح وتعلیقات بر کتاب " منطق الطیر " عطار نیشاپوری که نخستین تحقیق جامع بر آن کتاب عرفانی است.
9ــ مجموعه های اشعار با عناوین مختلف و تاریخ انتشارِ متفاوت.
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی محقق زبردست و شاعر خوش قریحه است. از نوشته هایش چنین برمی آید که بیشتر در زمینهی ادبیات عرفانی پژوهش کرده ونوعی به آن عشق می ورزد. نوشته هایش ساده وروان وپر از کشفیات تازه در زمینه های شعر وادب و متون تاریخی است. او جرأت گفتن حقایق شگرف را دارد و در شرح آن بی پرده سخن می گوید.
کدکنی آگاه به متون معتبر تاریخی است و به زبان عربی تسلط دارد و آشنا به ادبیات معاصر فارسی دری ، عربی و ادبیات معاصر غرب و مکتب های گوناگون آن است.
به گفتهی خودش از هرچه راجع به شعر وادب نگاشته شده است ، یکبار خوانده آمده است . او با تمام این اوصافِ حسنه ، شاعر و پژوهشگر با انصاف و غیر متعصب است وبر خلاف تمام نویسندگان وفضلای ایران کنونی به نیکی از افغانستان و مردم آن یاد می کند و آن را مهدِ تمدن آریایی و خراسانی می داند.
او بارها از سفر تحقیقی به افغانستان یاد می کند و در موسیقی شعر از لهجهی شاعرگونه ، پاک و بی آلایش پارسی دری مردم ما حکایت می کند و خود با برخی از شعرا و نویسندگان این سوی مرز مصنوعی ایران ــ افغانستان ارتباط و رفاقت دارد. در بیدل شناسی و نقد بیدل به کتاب صلاح الدین سلجوقی دانشمند بنام افغانستانی ارج می نهد و می گوید کتاب بهتر از آن را در بیدل شناسی نمی توان سراغ گرفت. از تمام نسخه های اشعار بیدل و سنایی ، او نسخهی چاپ کابل را معتبرترین معرفی می کند ومدام به آن ارجاع می دهد.
و اینهم نمونه ای از شعر این پژوهندهی موفق در ادبیات فارسی ، چراغی که همچنان می تراود و ما را به آیندهی درخشان شعر ونثر زبان مُعّجَز پارسی امیدوار می سازد :
موعظهی غوک
در هجومِ تشنگی ، در سوزِ خورشیدِ تموز
پای در زنجیرِ خاکِ تفته می نالد گــوَن :
" روزها را می کنم ، پیمانه ، با آمد شدن. "
غوک نیزارانِ لای و لوش گوید در جواب :
" چند وچند این تشنگی ؟ خود را رها کن همچو ما
پیش نِه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن "
بوتهی خشکِ گون در پاسخش گوید : " خمُش !
پای در زنجیر ، خوشتر ، تا که دست اندر لجن. "
(شفیعی کدکنی ، دفتر شعر " در ستایش کبوترها )
و شعر سفر به خیر که از مجموعهی در کوچه باغهای نشابور دکتر کدکنی گزیده شدهاست:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
پروفیسور چامسکی
پروفیسور چامسکی متفکر ، فیلسوف و زبانشناس امریکایی که لقب بزرگترین متفکر امروز جهان بدو داده می شود در مصاحبه ای با شبکه جهانی تلویزیون بی بی سی سخنان جالبی در مورد وضعیت کلی جهان وتحولات اخیر در خاورمیانه ، امریکا ، ایران واسراییل بیان داشت.
چامسکی ، جمعه شب 18 / 9 / 1391 برنامه فارسی تلویزیون بی بی سی :
ــ قدرت امریکا در جهان روبه افول است.
ــ فرانسه تا آخر از حکومت دیکتاروی بن علی در تونس حمایت کرد ، تا آنجا که دیگر نمی شد از او پشتیبانی نمود!
همینطور امریکا تا آخر از حسنی مبارک دیکتاتور مصر پشتیبانی کرد ، تا آنجا که ارتش مصر در مقابل مبارک قرار گرفت .
ــ ایران هرگز تحدیدی علیه صلح وامنیت جهانی نیست ، این فقط تبلیغ امریکا ومتحدان آن است .
مثلا طرح خاور میانهی عاری از سلاح اتمی که توسط ایران در اجلاس غیر متعهد ها مطرح شد و مصر هم از آن حمایت کرد ، طرح خوبی بود ، اما این امریکاست که با آن مخالفت می کند وآنهم بخاطر اسراییل که اسلحهی اتمی دارد.
ــ شما نباید به حرف های پر زرق وبرق رهبران امریکا ( مبنی بر حمایت و پرچمداری ازصلح ، دموکراسی ، حقوق بشر و امنیت جهانی ) باور کنید ، باید اعمال آنها را ببینید که چه می کنند.
ــ غزه شده زندان فلسطینی ها و کرانه باختری هم که هر روز از زمین آن کاسته می شود تا اینکه به کلی به اسراییل ملحق شود.
ــ جنبش سبز در ایران مانند جنبش اشغال وال استریت در امریکا بود ولی رسانه های امپریالیست در اینجا کلمه ای در مورد جنبش وال استریت به میان نمی آورند گو اینکه در امریکا هیچ خبری نیست. رسانه های امریکا با چیزی به نام عینی گرایی اداره می شوند و عینی گرایی یعنی آنچه که در واشنگتن می گذرد باید گذارش دهند ، اما در مورد دیگر واقعیت های جهانی سکوت محض حکمفرماست.
همیشه نتیجهی انتخابات در امریکا با پول اداره می شود.
ــ من اما به آینده امیدوارم ، به بهار عربی ، به بیداری ملت ها ؛ جنبش اشغال وال استریت هم هنوز زنده است ودارد راه های دیگر مبارزه را به پیش می گیرد.
ــ چالش ها و خطرات که امروز جهان را تحدید به نظر م عبارتند از: چالش محیط زیست ، خطر جنگ هستوی ، فقر و فلاکت روز افزون در جهان و...
آیه های عشق
آیه های عشق
کوزه گری دیدم ؛ پیکر تراشی
که پُرمی گفت و بسیار می آفرید
خدایی بود آیینه به دست ،
دامنش پررنگ و چرکین
ولبانش پُرِ ماژیک های رنگین...
نقاش سخنگویی بود .
کوله بارش سنگین از قاعده های آفرینش
هرسو می رفت ، می آفرید
وانگار هستی در دست های کوچکش می چرخید.
شاعری بود عین خودم ؛
خدایی دنبال خدایی
در جستجوی من،
دنبال خودش
برای گمشده اش سرود زندگی می خواند
وگاهی آیه های عشق را زمزمه می کرد.
کابل ، 21 / 9 / 1391
مقاله تحقیقی به مناسبت عاشورای حسینی / کابل 1334 هجری قمری
چگونه امام حسین (ع) اسلام را زنده نموده است ؟
مقالهی پژوهشی از دکتر سید علی موسوی سنگلاخی
پیرامون عاشورا و قیام امام حسین (ع)
کابل ، محرم 1434 ق ، آذرماه 1391 ش
درآمد موضوع
همواره گفته و شنیده آمدیم که امام حسین (ع) اسلام را زنده نموده است ، خواندیم ونوشتیم که درخت خشکیدهی اسلام با خون حسین آبیاری شده است .
امام حسین ، اهل بیت و یاران حماسه آفرینش بود که با جانفشانی متهورانه و آگاهانه نقش بزرگی را در تاریخ بشر بازی و صفحهی فراموش ناشدنی را در صحیفهی زندگی انسانها ایجاد کردند و الگو و سرآمد همه انقلاب های انسانی روزگاران شدند. کسی ازدوست و دشمن ، ازعامی و خواص ، از کافر ومسلمان و از دانشمند وغیر دانشمند ، مگر یاوه گویان مغرض و لجوج ( که مخاطب بحث ما نیستند ) منکر نیست که زندگی وتداوم اسلام مرهون قیام سرخ عاشورا وقطره های خون شهدای کربلا یا فریادهای داغ و اشک های جوشان بازماندگان محرم است. آری ، از گفتمان مسلم تاریخ است که امام حسین اسلام را زنده نموده است و هیچ چشم وعقلی را یارای انکار آفتاب نیست .
واژه های کلیدی
امام حسین (ع) ، کربلا ، قیام ، انقلاب ، اسلام ، قرآن ، امامت ، خلافت ، تاریخ ، دین ، حکومت، جامعه ،عدالت ، آزادی ،انسان ، زندگی ، مرگ ، شهادت ، فلاسفه ، هستی ، ماده ، روح و انرژی.
چکیدهی مطلب
امام حسین (ع) با قیام خونین و انقلاب مصلحانهی خویش در تاریخ بشریت روزنهی جدیدی گشود . انقلاب بزرگ او نسبت به تمام انقلاب های تاریخی ویژه و ماندگار، برازنده وپایداراست . راز این ویژگی و ماندگاری را باید در نفس و حقیقت انقلاب عاشورا جستجو کرد ودر پیام ومعنای برخاسته
از آن و ویژگی های مشخص بنیانگذاران آن سراغ گرفت.
امام حسین (ع) با یقین عارفانه ، توکل خالصانه واتکای صادقانه وآگاهانه به حق ، عدالت و آزادی با هم اندیشی و همکاری یاران سلحشور و اهل بیت فداکارش برعلاوهی ساختن انسان جدید و دمیدن روح انسانی بدان ، تفسیر بواقع از عشق و پرستش ، دین وزندگی ، جامعه وتاریخ ، عدالت وآزادی و در کل جهان بینی انسان خداگونه در زمین را هنرمندانه وزیبا ارایه کرد ، نه تنها ارایه کرد که با عمل به تصویر کشید و به عنوان قانون لایتغیر وفنا ناپذیرهستی بدان اصالت وجود داد . دین را وتوحید را و اسلام را که تنها منادی و پرچم دار دین توحیدی بود، پس از مرگ ناخواسته وزودهنگامش زنده نمود وبا خون ثاراللهی اش به اسلام آب حیاتی تزریق کرد که دیگر هرگز نمیرد ، روح معجز و فنا ناپذیری داد که تا آخر هستی جاودانه بماند و در ازلیت به خدا بپوندد. واقعت اینست که اگر حسین نبود ، پیامبری نبود ؛ انبیایی نبود ؛ اسلامی نبود و خدایی نبود !
اومعنای جدیدی از شهادت ، قیام ، دولت و جامعه و تفسیر اصیل و بواقع از اسلام وقرآن ، دین وخلافت/ امامت مطرح نمود. اسلام بعد از انفصال خلافت از معارف و اصول اسلامی و بریدن دولت وجامعه از قرآن وعترت/ سنت مرده بود ، گرچه زندگی در نفس آن وجود داشت و ریشه های آن کماکان به حیات ادامه می داد.
پیامبر با غرس نهال اسلام مجالی کافی برای شگوفایی و تنومند ساختن آن پیدا نکرد و باید این مهم توسط جانشینان پیمبرگونهی او ، یعنی رهبران معصوم ، دانا و برگزیده از جانب خدا ، ادامه می یافت و نهالی که پیامبر با تلاشهای خستگی ناپذیر غرس نموده بود به درختی مبدل می شد ، سایه می کرد و ثمر می داد .
زندگی تنها حیات مادی نیست و نه ویژهی آن . پدیده های مجرد نیز می میرند. بسا کسانی که به ظاهر تنفس می کنند ، غذا می روند و راه می روند اما در حقیقت مرده اند وچه بسیارند آنهایی که از دیار مادی ما سفر کرده اند ولی همچنان زنده و جاودانند.
البته پدیده های مجرد و انتزاعی فنا ناپذیر اند و از این نظر مرگ با فنا فرق دارد . ما داخل بحث فلسفی هستی و فنا نمی شویم و بیشتر تعریف جامعه شناسانهی مرگ را مورد ارزیابی قرار می دهیم ؛ برای اینکه اصولا مرگ فلسفی بعد از اینکه پدیده ای به وجود می آید و هستی می پذیرد ممکن نیست و همه پدیده های موجود گرچه ازلی نیستند اما ابدی اند.
امام حسین(ع) زندهی جاوید است و این جاودانگی را با شهادت و ایثارگری نه تنها برای خود کمایی کرده ، که اسلام ، دین و نظام الهی را نیز جاودانه ساخته است.
امام حسین (ع) اسلام را با متصل ساختن آن به قران و سرچشمهی وحی ، تعریف اصیل و بواقع از اسلام ، بازسازی هویت من انسانیِ مسلمان مطابق فطرت الهی و خداجویی که در نهاد انسان تعبیه شده است ، احیای شعایر اسلامی ، آزادی و عدالت اجتماعی و باالآخره عینیت دادان دین با نظام ، وسیاست با دیانت زنده نموده است.
طرح مسآله
حال که چنین است ؛ برای دانستن این مسأله ، باز شدن گره های کور و روشن شدن زوایای تاریک آن که امام چگونه اسلام را زنده نمود ، پرسش های فراوانی مطرح می شود که باید که باید به هر کدام پاسخ داد .
آیا اسلام مرده بود که امام آن را دوباره زنده ساخت ؟
اگر آری ، چرا و چگونه اسلام مرده بود ؟
واصولا آیا پدیده های مجردی مانند اسلام مرگ پذیر هستند ؟
مرگ چیست و چگونه تشخیص داده می شود ؟
با کدام میکانیزم وسازوکاری امام حسین ، اسلام را زندگی دوباره بخشید؟
با طرح این پرسش ها و جواب های مبسوط به هر یک از آنها باالآخره به آنجا خواهیم رسید که امام چه هدفی از قیام داشت و چرایی ، فلسفه وغایت قیام عاشورا چه بود ، با چند سوال فرعی و پیش درآمد بر موضوع مطروحه ونتیجه گیری از آن.
بحث و تبصره
شکی نیست که عناصر مادی را آغاز و پایانی متصور است . ماده مرگ را در درون خویش می پروراند. ماسوی الله و و هرچه جز او باشد مردنی است . فرق نمی کند ، هرچه باشد ، مجرد باشد یا غیر مجرد ، جسم باشد یا روح ، قوه باشد یا انرژی .
فلاسفه می گوید :فقط واجب الوجود ازلی و ابدی است ، ممکن الوجود ها را آغاز وانجام یا ابتداء و انتها(مرگ نه فنا ) حتمی است. بالآخره همه می میرند ؛ همه جز او ، الا وجه الله ، هستی وابسته به او و نقشی از صورت زیبای اوست.
پس مرگ برای دین که مفهوم مجرد است ، همانند انسان که پدیدهی جسمی روحی است نیز متصور است و دین اسلام نیز از این قاعده خارج نیست. حال که چنین است می توانیم با یک صغری کبرای منطقی نتیجه بگیریم که چیستی و چگونگی مرگ را در انسان می توانیم بر دین نیز قیاس کنیم.
اما قبل از آن ببینیم ، مرگ چیست ؟ آیا می توان باور کرد که مرگ تنها عبارت از قطع تنفس و ایست قلب و دماغ است ویا پاشیدن جسم مادی موجود ؟ فکر نکنم چنین باشد . این علایم تنها می توانند تغیرات بیولوژیک و حیاتی پنداشته شوند و حتی تحول یک نوع انرژی به نوع دیگر آن باشد که از حیطهی بحث ما خارج است وما وارد مسایل زیست شناسی و تنکرد شناسی نمی شویم .
شایسته است که مرگ را تنها در قطع علایم ظاهری حیات جستجو نکنیم و لااقل به طور ساده آنرا در سه نوع ارزیابی نماییم.
1ـ مرگ جسمی یا عدم موجودیت علایم حیاتی جسم
2ـ مرگ روحی یا جدایی روح از کالبد ویژهی خود
3ـ نابودی هویت یا نیستی منِ خودی ( نام ونشان )
علوم پزشکی امروزعلایم حیاتی را شامل حرکت قلب ، ادامهی تنفس ، تنظیم فشار خون وموجودیت طبیعی دمای بدن می داند که فعالیت و نظم حیاتی آنها به حیات دماغ و عصب مرکزی وابسته است. پس مرگ جسمی عدم موجودیت همین علایم حیاتی است و به آن می توان مرگ مادی نیز اطلاق کرد ، چون این تنها ماده است که مرحله ای از حیاتش به پایان رسیده است ویا نظم و صورت مادی اش متلاشی شده است.
به عبارت رساترمی توان گفت که مرگ جسمی درانسان عبارت از عدم فعالیت قلب ، دماغ و تنفس است. موجودات زندهی دیگر مانند نباتات نیز علایم ویژهی حیاتی دارند و قطع این علایم حیاتی ، مرگ جسمی شان تلقی می شود.
حالا برای جهان بینی مادی و پیروان ماتریالیستش که منکر روح اند وتمام زندگی را در همان حیات چند روزهی دنیا می دانند و جز ماده به چیزی اضافه تر از آن اعتقاد ندارند کار تمام است . همین که علایم حیاتی قطع شد و نظام مادی و کالبد ظاهری جسم پاشید مرگ پدید می آید. اما در جهان بینی علمی الهی قطع علایم ظاهری حیاتی پایان ماجرای انسان نیست. روحی وجود دارد و آخرتی و اجر وپاداشی .
امروزه با پیشرفت دانش های گوناگون و حرکت تکاملی عقل انسان ، این سخن مسخره شده است اگر گفته شود ، آنچه در حواس مادی انسان نمی آید وجود ندارد . امروز پدیده های انتزاعی ومجردی چون عقل ، روح ، عشق ، قوهی جاذبه و ... را کسی نمی تواند انکار کند.
تمام قدرت وتوان جسم وابسته به روح است و دیده می شود همینکه این قوهی عجیب ، نا آشنا وغیرقابل مقیاس از بدن خارج می شود ، دیگر هیچ توش وتوانی در آن باقی نمی ماند. اما نکتهی دیگر اینست و فلاسفه نیز بر آن تأکید می کند که تبارز روح در موجودیت کالبد است . یعنی روح چون پدیدهی مجرد وغیر قابل دید است برای اینکه بتواند فعالیت جسمی ومادی خودرا انجام دهد باید قالبی بیابد و در کالبدی بدمد و بر بدنی سوار شود.
پس قسم دوم اینست که ما مرگ را منوط به عدم فعالیت علایم حیاتی پزشکی ندانیم و بگوییم مرگ همان خارج شدن روح از بدن وجدا شدن آن از کالبد ویژه اش است.
قسم سوم مرگ از بین رفتن هویت یا من هویتی انسان یا جامعه است . این من هویتی می تواند شامل نام ، فرهنگ ، عقیده ، زبان ، کشور و... باشد و همه مفاهیمی را دربر دارد که انسان وجامعه با آن شناخته می شود ودر زمان ومکان خودش به عنوان ارزش های هویتی مطرح است . گرچه این ارزش های هویتی نسبی اند و نظر به زمان و مکان فرق می کند یا شدت و اهمیت آن متفاوت است اما ارزش های مطلق انسانی هم وجود دارد و هیچ ملتی را سراغ نداریم که منکر آن باشد . مثل خداجویی ، زیبا گرایی ، صداقت مداری و نوع دوستی. اما حدود و چگونگی این خداجویی ، زیبا گرایی ، صداقت مداری ، نوع دوستی و... نظر به زمان ومکان متفاوت است و این حقیقت های گاه نسبی و گاه مطلق برای افراد و جامعه به هویت تبدیل شده است و اگر این هویت ها را کنار بگذاریم یا از ما به اکراه زدوده شود در واقع مرده ایم.
چنین است که برای من فلانی نام ، فلان مذهب ، فلان زبان و فلان کشور و... همهی این صفت های نسبتی هویت شمرده می شود و از دست دادن آن مرگ .
وبرای همین بوده که از امام حسین داریم : انما الحیآة عقیدة و جهاد .
امام می گوید زندگی یعنی عقیده وجهاد و اگر باورها و عقاید اسلام درجامعهی اسلامی کنار گذاشته شود ، دیگر مسلمانان مرده است.
قرآن کریم نیز براین مدعا صحه می گذارد ومردم را اینگونه به زندگی فرا می خواند :
یایها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم . سورهی انفال / 24 (ای کسانیکه ایمان آورده اید ، دعوت خدا ورسولش را اجابت کنید ــ فراخوان خدا و پیامبرش را با جان ودل بپذیرید ــ تا شما را زنده گرداند. ) یعنی بدون ارزش های الهی و هویتی که پیامبر ازسوی خدا به ارمغان آورده است زندگی ناممکن است.
ودر جای دیگری ــ سورهی انعام / 22 ــ خداوند گمراهی را مرگ وهدایت را زندگی معرفی می کند. ( او من کانَ میتاً فاحییناهُ ) یعنی : آیا آنکس که مرده و گمراه بود و هدایتش کردیم همانند گمراهان است ؟
حالا این شرایط سه گانهی مرگ را بالای اسلام تطبیق می دهیم و می بینیم که چگونه این سه شرط فرضی حیات در اسلام از بین رفته بود و دیگر از آن خبری نبود.
ناچاریم ازین پس برای تبیین بحث مورد نظر ورسیدن به واقعیت مدنظر بیشتر از تاریخ تحلیلی اسلام مدد بگیریم .
1ـ مرگ جسمانی یا قطع علایم حیاتی اسلام
ارکان و شعایر اسلامی را می توان به عنوان علایم حیاتی ظاهری اسلام تعبیر کرد.
حد اقل سه نمونه از آنرا باید مورد تبصره قرار دهیم : نماز ، جهاد و حج
الف : نماز ارکان اسلام واز شعایر اصلی دین است که در قرآن بارها از آن یاد و فوقالعاده بر آن تأکید شده است تا جایی که از معصوم (ع) در اخبار صحیح روایت داریم که نماز ستون دین است و اگر نماز مسلمان نزد خداوند مورد پسند واقع شود سایر اعمال او نیز مقبول است و اگر نمازش رد شد سایر اعمال نیز مردود می باشد.( الصلاة عمود الدین و...)
نمازی که این همه اهمیت دارد رفته رفته در اسلام آنروز چنان افتضاح آمیز شد که مسجد بتکده ای شده بود برای پرستش خدایان زر و زور و تزویر و سنگری برای مبارزه با قرآن و پیامبر و اصحاب او. در مساجد امام علی (ع) را صب و لعن میکردند ( واژهی ناصبی از همینجا آمده است ) و پیامبر را مسخره و به اسلام ناسزا می گفتند . مسلمانان که تحمل دیدن این گونه بدبختی دین شانرا نداشتند ترجیع می دادند در خانه های شان نماز را اقامه کنند ، اما گاهی به زور در مساجد کشانیده می شدند و مجبور بودند یا سکوت کنند ویا توسط حاکم اسلامی که در عین حال پیش امام مسجد نیز بود کشته شوند .
این پیش امامان افرادی چون معاویة ابن ابو سفیان ، مروان ابن حکم ، ولید ابن عقبه ، یزید ابن معاویه و... یا فرستادگان و مزدگیران آنها بودند که شاید سر سوزنی هم عقیده به پیامبر و آنچه او از جانب خدا آورده بود نداشتند.
به عنوان نمونه به جامع کوفه می رویم و می خواهیم با حاکم مسلمانش ولید ابن عقبه فریضهی صبح را ادا کنیم !
روزی ولید که از طرف عثمان والی کوفه بود و همیشه مست و شرابخورده نماز را امامت می کرد نماز صبح را چهار رکعت خواند و بعد رو به نمازگزاران کرد و گفت اگر می خواهید زیادتر هم بخوانم !
روز دیگر ولید از فرط باده نوشی در نماز غش کرد و مسلمانان انگشترش را که مهر ولایت کوفه نیز در آن منقوش بود از دستش بیرون کشیدند و به مدینه نزد عثمان فرستادند.
امیر المومنین ؟ یزید ابن معاویه که اصلا اهل نماز و این حرف ها نبود و هرگاه از منبر مسجد بالا می رفت بوزینه اش مسمی به ابوالقیس که اورا چون معبودش دوست می داشت نیز همراهش بود و این بود سرنوشت نماز ای دوستان.
ب : و اما جهاد ، آنچه اسلام با آن زنده بود و وسیله ای برای گسترش و استحکام دین و دعوت مردم به اسلام و تعلیمات رسول اکرم (ص) که در قرآن آیات بیشماری در مورد آن داریم و تا آنجا پیش می رویم که معصوم (ع) می فرماید: بهشت درسایه شمشیر مجاهدان است. جهادی با این اهمیت به کشور گشایی ، خونریزی ، ویرانگری ، غارت اموال و به غنیمت درآوردن بردگانِ بیشتر و کنیزانِ خوشروی بیشتر و ساختن حرم سراها مبدل شده بود. تعصب عربیت و غیر عربیت بیداد می کرد.
گاهی واژهی موالی را در تاریخ شنیده اید؟ یا واژهی شعوبیه مردمی که بخاطر نژاد غیر عربی شان به شدت سرکوب می شدند ؟
و اسلام که منادی صلح و برادری و برابری و عدالت اجتماعی بود ، و برتری را در تقوا و پرهیزگاری می دانست و آمده بود که همه انسانهای جهان را باهم و برابر به سعادت و آزادی از هر قید وبند به جز بندگی خدا که عین حریت است برساند و جهاد که گسترش دهنده و مستحکم کنندهی این اصول بود کاملا مسخ و وارونه شده بود.
ج : حج نماد ابراهیم ، نماد همه ادیان آسمانی ، نماد اسلام ، نماد پیامبر ، بیت الله ، خانهی امن الهی ، شهر انبیای خدا ، کنگرهی بزرگ اسلامی ، مظهر وحدت مسلمانان ، مظهر پاکی و برابری و بندگی و اخلاص که حتی مشرکان بدان احترام می کردند و غیر مسلمانان امروز تحت تأثیر آن قرار می گیرند به زنجیر دیوان و طاغوت در افتاده بود .
( مانند امروز که کعبه در زنجیراست ، زنجیر شیطانی وهابیت و شرک آل سعود )
به کعبه و حج روزی را آوردند که خلیفة الله یزید ؟ آنرا به منجیق بست و آتش زد و ویران کرد و خلیفة الرسول عبدالله ابن زبیر آرزو داشت بجای کعبهی خاکی ابراهیمی ، کعبهی طلایی زبیری بنا کند و گرگ خونخواردیگر ( نماینده خدا و رسول در عراق و حجاز! ) به نام حجاج ابن یوسف ثقفی آرزوی عبدالله را به یأس مبدل کرد و او را در خانهی امن الهی کشت.
علایم حیاتی دین ، نماز و حج وجهاد ، قلب و تنفس و دماغ اسلام از بین رفته بود و گفته آمدیم که نوع اول مرگ قطع علایم حیاتی است و از آن به عنوان مرگ جسمی ومادی نیز نام برده بودیم .
2ـ مرگ روحانی یا جدا شدن روح از کالبد اسلام
به یقین می توان گفت که روح اسلام قرآن است ، تنها ریسمانی که از آسمان بسوی زمین کشیده شده تا انسانها بدان چنگ بزنند وبسوی خدا هدایت شوند.( واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا ) شاید در دنیای ما کسی ؛ حتی یک نفر هم پیدا نشود که منکر آن باشد . خدا و پیامبر نیز همواره بر این حقیقت تاکید کرده است.
نفس قرآن هرگز محل اختلاف میان مسلمانان نیست و واژه های آن به غیر از معجز بودن و مقدس بودن دارای پیام و تفسیر است.
پس اهمیت قرآن بیشتر در چگونگی تفسیر قرآن است نه در جلد و نگارک های آن.
واضح است که قرآن یک متن است و مانند هر متن دیگر متشکل از دو جزء است ؛ قالب و پیام ، شکل و محتوی ، جمله ومعنی . هم نقد ادبی و هم دستورشناسی بر این نکته صحه می گذارد و هم گفته می شود که زبانشناسی علمی بر آن استوار است که شکل و محتوی باید با هم حرکت کنند و موازی باهم باشند. عدم موجودیت یکی از این دو جزء هستی متن را ناممکن می سازد ، چون اگر شکل و قالب نباشد محتوی و معنی اصلا هستی نمی پذیرد و همینطور اگر معنی و محتوی یا مفهوم از شکل حاصل نشود ، شکل به خودی خود مساوی به عدم است مانند آنکه روح نمی تواند بدون قالب و بدن تبارز یابد و کاری کند.
می دانیم که زبان از آواها به وجود آمده وآواها خیلی قدیمی تر از نگارک ها یا حروف است و در حقیقت نگارگ ها تصویرو چگونگی همان آواها است در دیدهی انسان یا ساده تر بگویم وقتی انسان خواست آواها را مجسم کند و به چشم ببیند در پی ایجاد نگارگ ها یا حروف برآمد.
وباز می دانیم که گرچه زبان با فطرت انسان آمیخته است و انسان را حیوان ناطق گفته اند ، اما تعلیم وتکرار لازم است تا او سخن بگوید و به زبان آید. وارد بحث زبان شناسی نمی شویم با مثالی می توان مدعای خویش را روشن کرد : فرض کنید ما بدون در نظر گرفتن محور همنشینی و جانشینی واژه ها و بدون ترتیب و ترکیب آواها همینطوری آواهای درهم وبرهم وتکه تکه از دستگاه تنفسی آوایی خویش بیرون بکشیم یا به شکل تصویری آن ، که نگارک ها است بخواهیم هزاران حروف را درهم وبرهم و پراکنده وجدا ازهم روی سطحی نقش کنیم مخاطب ما از آن چه تصور خواهد کرد ؟ مگر آنکه ما را دیوانه بپندارد و به کار بیهوده ای ملامت کند ، چون ما معنی و محتوی را از شکل وقالب متن جدا کرده ایم.
به همین طور اگر بخواهیم معنایی را برای مخاطب تفهیم کنیم مجبوریم باالآخره از یک شکل و روش یا اشاری و تصویری ویا نوشتاری وگفتاری استفاده کنیم در غیر آن پیام یا معنی بدون شکل هستی نمی پذیرد.
توجه کنید که مثال ما در خود قرآن بیشتر متبارز است و خوبتر دانسته خواهد شد .
فرض کنید اگر ما قرآنی می داشتیم پر از حرف ها ، واژه ، عبارت ها ، جملات و فقرات ، اما از آن هیچ چیز نمی دانستیم ویا اصولا قرآن چیز ندانستنی می بود آیا می توانستیم باز آنرا قرآن بخوانیم ؟ ویا برعکس اگر خداوند می خواست معنی و مفهومی را به رسولش و توسط او به مردم بیان کند از چه راهی این مفهوم می توانست منتقل شود ؟ حتما شکل و قالبی ضرورت بود.
حالا دانستیم شکل و محتوی لازم و ملزوم همدیگرند و قالب و پیام برای یک متن حتمی است . پس در شکل و قالب قرآن حرفی نیست ، بهترین قالب ، کاملترین شکل و معجزترین جملات تا آنجا که کسی را تا قیامت یارای آوردن مثل آن یا حتی توان آوردن سورهی کوچک آن ( چون سورهی کوثر ) هم نیست . آنچه مهم است و قابل بحث و کنکاش پیام ، معنی و تفسیر قرآن است. برای همین است که پیامبر اسلام بارها فرموده است تنها شکل و واژه های قرآن برای هدایت کافی نیست. برای هدایت باید سراغ ملزوم آن نیز برویم . باید پیام آنرا نیز بدانیم . قرآن باید تفسیر شود و مفسر داشته باشد. از این مفسر ، از این ملزوم ، از این پیام ومعنی پیامبر اکرم (ص) به عنوان عترت / سنت یاد کرده است. از آن به عنوان تداوم راه امامت یعنی امامت و ولایت نیز یاد کرده اند. ( انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی یا سنتی ــ سنت وعترت هردو یکی است ، عترت نمی تواند بدون سنت باشد و سنت در عترت متبارز است )
امام علی (ع) نیز در نبرد صفین فریاد می زد که دنبال اجلاد قرآن که سپاه معاویه برای فریب مسلمانان و گمراهی شما بر نیزه کرده اند نگردید که قرآن ناطق منم.
در واقع عمروعاص ومعاویه قرآن را علیه قرآن به کار بردند و موفق هم شدند ، قرآن ناطق را از میدان کشیدند ، یا به عبارت دیگراز شکل قرآن علیه معنای آن سوء استفاده کردند و حیلهی شان هم کارگر افتاد چون زمینه سازی جدا کردن شکل از مفهوم ومعنای قرآن بسیار بیشتر از جنگ صفین صورت گرفته بود.
چه کسی منکر این است که قرآن دارای پیام است ، بطون هفتادگانه دارد (عدد هفتاد در عربی نشانهی کثرت است ) ، رمز ها و اسرارفراوان دارد ، آیات محکم ومتشابه دارد ، ناسخ ومنسوخ دارد ، شأن نزول دارد ، ترتیب عثمانی ورحمانی دارد ووو...
پس قرآن را برای ما کی معنی کند ، کی تفسیر کند و کی پیام آنرا روشن سازد ؟
متخصص آگاه به رموز قرآن ، کارشناس و امام معصوم وپیمبرگونه و اشتباه ناپذیر که حق عصمت شانرا تصدیق کرده است و خداوند و پیامبرش آنانرا برای تداوم راه انبیاء و تکمیل اسلام برگزیده و به ما معرفی نموده است ، یا افراد ناآشنا و بیگانه و حتی مغرض به اسلام وقرآن ؟ ( خوب توجه کنید)
بدبختانه قرآن را (که متشکل از شکل و محتوا است و معنی و پیام آن یعنی عترت و امامت مهم تر از قالب و جلد آن است )از این مهم واین شریک مطمین جدا کردند و کم کم و رفته رفته روح از کالبد اسلام رفت ومرگ روحانی و واقعی نیز اسلام را فرا گرفت و آنچه پیامبر نگران آن بود و باید نمی شد، شد . اتفاقات نامیمون و متداوم و ضربات کوبنده وحساب شدهی پیهم به جسم و جان اسلام وارد آمد و اسلام را در بدو کودکی از پا درآورد و این حسین بود که با تزریق خونش به قلب اسلام بدان عمر دیگر و حیات تازه بخشید و زندگی جاودانه اش توسط پیامبران کربلا ، حضرت زینب و امام سجاد (ع) و ... تضمین شد وتداوم یافت.
3- مرگ هویتی یا نابودی منِ اسلامی
در اسلام ما یک مجموعهی مقدس هویتی داریم که معمولا به عنوان مرز های مقدس سوال ناپزیروخط قرمز های اسلامی مطرح می شود ( حالا کار نداریم که این مرز چقدر واقعی است و این مجموعهی مقدس چه اندازه سوال ناپذیرند. سکولاریزم یا عرفی گرایی که اساسا یک موج غیر اسلامی وغربی است ودر واکنش به کلیسا و مسیحیت به وجود آمده است وبرخی از آن به عنوان دین گریزی تعبیر می کنند در واقع می خواهد همین مرز را بشکند ویا به عبارت دیگر اساس کار سکولاریزم تقدس زدایی از دین است به درستی ونادرستی سکولاریزم نیز کاری نداریم و از حوصلهی بحث ما خارج است )
باید بدانیم که اسلام یک دین است ، یک سازمان و تشکیلات منظم و یک ارگانیزم یا سازوارهی زنده و دارای دستگاه های خاص و اندام های موزون ومرتب است . این دین مانند همه ادیان دیگر دارای اصول و مبانی مشخص است و این سازمان شبیه همه سازمان های دیگر اساسنامه و پلاتفورم ویژهی خود را دارد و این ارگانیزم زنده چون همه ارگانیزم های دیگر داری اندام های حیاتی ومنظم مخصوص به خود است .
هرنوع تقدس زدایی و مرز شکنی می تواند صدماتی جدی به آن وارد کند ، می تواند هویت آنرا زیر سوال ببرد وچه بسا که گاه این صدمات جبران ناپذیر باشد و به طور مثال سلول های مغزی و قلبی این ارگانیزم عالی را از بین ببرد که هرگز ترمیم نمی شوند ودر واقع تجدید ناپذیر است.
باید متوجه بود زمانیکه ما از هویت اسلامی ومنِ مسلمان سخن می گوییم ، منظورما تعریفِ آن شرایطی نیست که اسلام یا ایمان بدان تعریف می شود. (اسلام : مجموعهی معارف وتعلیماتی که پیامبر اکرم از سوی خداوند آورده است یا ایمان : که اقرارِ به زبان و تصدیقِ به قلب و گاهی هم توام با عملِ به ارکان تعریف شده است ) منظور ما اصول دین ومنابع مصادیر شریعت چون قرآن و سنت و... نیز نیست ، گرچه ممکن است قاعدهی کل وجزء و عام وخاص مِن وَجه در نظر باشد یعنی آنچه ما می گوییم ممکن است جزء قرآن یا سنت یا معارف و شعایر اسلامی باشد اما هرگز عین آن نیست و از جهات گوناگون دیگر با هم متفاوت است.
این مجموعهی هویتی مقدس مانند توحید و نبوت ومعاد آنچنان مطلق هم نیست و تا جایی که من تحقیق کرده ام تعریف وترتیب مشخصی هم ندارد ، یعنی یک مسلمان نمی تواند آنرا به صورت مشخص ترتیب کند وبشمارد . این مجموعهی سوال ناپذیر بیشتر به عنوان قانون مطرح است وآنهم گاهی شکل قانون شفاهی ، نه نوشتاری را به خود گرفته است.
اینکه این مجموعهی هویتی موجود است شکی نیست وسوالی نه ، اما اینکه کدام اند وچند تا کمی باید تأمل نمود.حالا آنچه بیشتر معروف ومشترک بین همه مسلمانان است عبارتند از:
الف : مکهی مکرمه مرکز توحید ابراهیمی ودفترمرکزی دین اسلام
ب : مدینة النبی یا شهر پیامبر اسلام و مرکز حکومت اسلامی
ج : پیامبر ، مؤسس و رهبر دین ( مؤسس دین در اسلام خدا است و پیامبر ابلاغ کننده )
د : قرآن اساسنامهی اسلام
ه : اصحاب و اهل وبیت پیامبر، هییت مرکزی یا اعضای شورای رهبری اسلام
ح : مراعات و احترام ولو به گونهی تظاهر به شعایر مشهور اسلام ، مثلا نخوردن شراب در حضورمردم وعدم فروش گوشت خوک در بازار مسلمین یا احترام ویژه به ماه مبارک رمضان یا مزار پیامبران وامامان معصوم (ع) و قرآن و مساجد و...
آنچه ذکر شد به عنوان نمونه بود . پیشاپیش گفته شد که درین مورد تعریف وترتیب مشخصی وجود ندارد.
حالا برگردیم به اصل موضوع که چگونه این مجموعهی هویتی و مقدس اسلامی نابود شد.
اگر آنرا از آغاز هویت زدایی تا زمان یزید ابن معاویه ( لعنت الله علیه وعلی آله اجمعین ) ذکر کنیم کتاب قطور چند جلدی تاریخ تحلیلی اسلام بعد از پیامبراکرم (ص) خواهد شد که باربار نگاشته شده اما کافی نیست وباید همواره مکرر ومجدد و بروز شود. این کتاب قطور از توان مقال کوچک ما بیرون است ، اما چون یزید بر سریر ارگِ سبزِ دمشق نشست وازچارپایهی جامع شام بالا رفت ( مسجد ومنبر نگفتم چون یکی خانهی خدا و مربوط به پرستش او و دیگری جایگاه پیامبر وجانشینان اوست ) دیگراز مجموعهی هویتی به نام مکه ، مدینه ، پیامبر ، قرآن ، اصحاب و اهل البیت و شعایر اسلام نبود. دیگر هویتی بنام مسلمانی در دارالاسلام باقی نمانده بود که اسلام ومسلمان را بتوان با آن تعریف کرد. مثلا چه حرمتی برای مکهی به منجنیق افتاده مانده بود یا چه حرمتی برای مدینة الرسول و مسجد پیامبر که طویلهی اسپان سپاه یزید شد . اصحاب پیامبر را کشتند وبه دختران شهر رسول خدا بی عفتی کردند تا آنجا که مردم بیم داشتند شاید از آسمان سنگ ببارد . سنگ هم بارید واولین سجّیل آن یزید را به کام دوزخ فرستاد. حادثهی کربلا سخت تر وجانسوزتر بود . قرآن هایی که تیرباران شدن ، خون خدا را بر زمین ریختند ، ثارالله را کشتند ، بدن اولیای خدارا لگدمال کردند و حرم رسول خدا را ده به ده و شهر به شهر چون اسیران وبردگان گشتاندند و مسخره کردند و در مرگ اسلام وقرآن شراب فتح نوشیدند و رقص وپایکوبی کردند.
به من بگو برادرم ، خواهرم ! دیگر چه مانده بود از هویت اسلامی و منِ مسلمانی ؟
اگر به سروده های یزید که حین مستی وسرخوشی ازفتح کربلا و مدینه ومکه سروده است ودر منابع موثق تاریخی ذکر شده اند و درین اواخر در دیوان اشعار او منتشرهی عربستان سعودی نیزآمده است نگاه شود هیچ شکی باقی نمی ماند به کفر وشرک یزید .( قبلا نیز شکی در کفر او وجود نداشت ) آنجا که می گوید : بنی هاشم با ریش مردم بازی کرد ، ورنه ازخدا و قیامت خبری نیست .... کاش پدرانم که در بدر کشته شدند ، زنده می بودند ومی دیدند که من چگونه انتقام آنها را ــ از محمد و فرزندانش ــ گرفتم .... اگر خوردن شراب در دین محمد تحریم شده است من آنرا به دین مسیح می نوشم ....
سخن که بدینجا رسید واز بحث وتبصره پیرامون چگونگی مرگ اسلام فارغ شدیم باید به دو نکتهی دیگر اشاره کرد وآن اینکه :
1ـ برای مرگ پدیده ها نباید متوجه عوامل بیرونی بود ، چون این عوامل قبل از آنکه عامل باشند معلول اند . این عوامل درونی مرگ است که سبب بروز عوامل بیرونی آن می شود. به درخت پوسیده وخشکیده ای بنگرید که چگونه با یک باد خفیف به زمین می افتد ، چون قبلا خشکی و پوسیدگی را در درون خویش پرورانده است .
افکار ماتریالیستی هگل فیلسوف آلمانی اگر در هیچ جایی مبنی بر تغییر وتحول دایمی اشیاء درست نباشد در اینجا حداقل درست از آب در می آید که هر پدیده ای مرگ را در درون خویش می پروراند و هر تزی در درونش انتی تزی دارد که باعث نابودی آن می گردد تا به سنتز مبدل گردد. گرچه هگل این تغییر وتحول را در مسیر تکامل ارزیابی می کند واز نظر او مرگ جزیی از تکامل ونو شدن است اما ما تا هنوز متیقن نشده ایم که هر تحولی تکامل ببار آورد ، چه در جامعه شناسی تجربی ثابت شده است که ای بسا تحولاتی که نه تکامل بلکه فاجعه و نابودی ببار آورده است.
در نتیجه باید دانست که هیچ حادثه و عامل بیرونی سراغ نداریم که به صورت آنی سبب مرگ اسلام شده باشد. حتی اگر یزید را کافر و مشرک بدانیم هیچگاه نمی توان اورا عامل خارجی برای قلع وقمع اسلام پنداشت. پس از یک طرف مرگ اسلام عامل یا عوامل درونی داشته و از طرف دیگر به صورت تدریجی به وقوع پیوسته است وشاید تا زمان یزید ابن معاویه به اکمال رسیده باشد . هیچ دلیلی موثقی وجود ندارد که پندار مارا مبنی بر مرگ تدریجی اسلام به چالش کشد ،چون همیشه عامل مرگ های آنی ، بیرونی است ، وعوامل بیرونی در مرگ اسلام صفر است .
حالا اگر سوالی پیش آید که این عوامل درونی تدریجی مرگ اسلام از کجا شروع شد وبه کجا خاتمه یافت ، فکر کنم در سطور قبل آنجا که گفتیم عترت را از قرآن جدا کردند ، وقرآن های ناطق را از زندگی و دولت اسلامی به انزوا کشانیدند وحتی نابود کردند کماکان بدان اشاره شد و بیشتر از آن اگر همه عوامل را یک یک نام ببریم وموشکافی کنیم
سخن به طول می انجامد و حوصله ای برای نتیجه گیری باقی نمی ماند.
2ـ در سطور قبل و بعد از این هرجا ما از مرگ یاد کرده ایم منظور ما همان تعریف طبیعی و عرفی مرگ است. از سوی دیگر ما مرگ اجتماعی ونسبی را مد نظر داریم نه مرگ کامل را ، چون هیچگاه مرگ کامل و فلسفی اسلام اتفاق نیافتاده است . ریشه های نهال اسلام نخشکیده بود و قرآن به عنوان یک متن جاودانه و لایتغیر باقی بود ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون )
از جانب دیگر هرگاه ما سخن از مرگ می زنیم ، باید حداقل آنرا از فنا تفکیک کنیم ، چون فنا غیر از مرگ است و پدیده های مجرد فنا ناپذیرند یعنی به طور کامل وکلی از بین نمی روند .
حتی از نظر علوم طبیعی معاصر ماده و انرژی نیز فنا ناپذیرند و تنها از یک شکل به شکل دیگر در می آیند. قرار قانون لاوازیه هیچگاه انرژی خلق نمی شود واز بین نمی رود ، تنها از یک شکل به شکل دیگر تبدیل می شود. به طور مثال غذا بعد از هضم به یک نوع انرژی یا حرارت تبدیل می شود تا اینکه به طبیعت جذب گردیده واز آن درختی یا گیاهی ببار می نشیند ، انرژی گیاه یا درخت به شکل نبات یا میوه در می آید ، کمی بعدتر آنرا حیوانی مورد استفاده قرار می دهد وباز همان دور حیاتی ادامه می یابد.
حالا در جهان ما ماده به انرژی تبدل می شود و ما هر روز آنرا در زندگی روزمرهی خویش تجربه می کنیم ، اما گاهی ندیده ایم که انرژی دوباره به ماده تبدیل گردد. دانش و عقل آدمی چنین اقتضاء می کند که تبدیل برعکس انرژی به ماده نیز باید اتفاق بیافتد و این نیز خارج از تصور و ناممکن نیست . تجسم اعمال انسان در قیامت که در عقاید و متون دینی ما آمده است نیز با این دلیل موجه می نماید که بازهم مارا کاری به آن نیست واز بحث مورد نظر ما خارج است.
نتیجهی بحث
بگذارید از بحث بلند خویش به نتیجه برسیم و به سوال اصلی مطروحهی خویش پاسخ دهیم.
بحث وتبصرهی مبسوط فوق بسیاری از گره های کور مسأله را باز و زوایای تاریک پرسش مارا مبنی بر چگونگی زنده نمودن اسلام توسط امام حسین (ع) روشن کرد.
با استفاده از هر آنچه در سطور گذشته ذکر شد ، اکنون می توانیم پاسخ سوال اساسی خویش را چنین شماره گذاری کنیم .
1ـ امام حسین مسلمانان را با اسلام بریده از زندگی شان متصل ساخت.
2- قرآن مهجور را در متن زندگی مسلمانان آورد.
3 ـ معنی وروح قرآن را بدان باز گردانید.
4 - کتاب الله را با عترت /سنت درآمیخت.
5- تعریف درست وبواقع از اسلام ارایه نمود.
6ـ هویت اسلامی یا منِ مسلمان را زنده کرد.
7ـ دین را با نظام وسیاست را با دیانت عینیت بخشید.
8ـ شعایر اسلامی را احیا نمود.
9ـ الگوی حق طلبی ، عدالت جویی وآزادی خواهی شد.
10ـ از تحریف اسلام پرده برداشت.
11ـ حکم مشروعیت مبارزه با حاکم منحرف مسلمان را اعلان کرد.
12ـ گفت : شیطان گاهی برای فریب مردم لباس اسلامی می پوشد.
13ـ طاغوت اگر مسلمان هم باشد مردود است.
14 قیام در برابر حاکم مستبد اسلامی هم جایز است.
15 ـ گاهی مظلومیت نمایی و شکست برای فتح ، عین پیروزی است.
16- قیام عاشورا آغاز حرکت اصلاح و ویرایش متداوم اسلام تا قیامت است.
17 – امام حسین رهبرهمه انقلاب های آزادی خواهانه ، عدالت طلبانه و ضد استبدادی است در جهان اسلام و خارج از آن تا پیان تاریخ است
18ـ عاشورا با ویژگی های مخصوص به خود نمونه ای در تاریخ نداشته و هرگز تکرار نخواهد شد.
19ـ عاشورا تنها واقعهی فراموش ناشدنی تاریخ بشریت است.
20 ـ امام خون خدا بود ، جان اسلام ومنِ پیامبر، اسطوره ای که برای نجات اسلام آفریده شد ، قهرمانی اما نه افسانوی که خودرا فدا کرد تا اسلام را زنده کند.
21ـ امام حسین (ع) خون تازه ای برکالبد اسلام تزریق کرد ، درخت اسلام را آب حیات بخشید، روح جاودانه ای بر او دمید و هستی ماندگار وپاینده اش را تضمین کرد.
22- قیام عاشورا به امتداد نهضت انبیاء الله یعنی خط آدمیت در مقابل خط شیطانیت بوده است وتا قیامت مبارزهی این دو خطِ حق وباطل ادامه دارد ، اما سرانجام پیروزی با حق است ، چون قرآن می فرماید : ان الباطل کان زهوقا .
23- امام حسین وارث آدم وتمام انبیای الهی است ، چون خطاب به امام داریم : السلام علیک وارث آدم صفی الله ، ... السلام علیک یا ابراهیم خلیل الله ، ... السلام علیک یا وارث محمد رسول الله ...
24- امام حسین خون خدا یا ثارخداست ، ثار به معنی اینکه قبیلهی حق خونی به گردن قبیلهی باطل دارد و فرد فرداعضای قبیلهی خدا موظفند انتقام انرا از قبیلهی طاغوت بستانند. (السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره والوترالموتور )
25 – امام حسین آن قربانی بزرگ و آن ذبح عظیم الهی است که برای احیای ادیان الهی و حفظ مکتب ابراهیمی وعده داده شده بود.( وفدیناه بذبح عظیم / قرآن کریم )
فلسفهی قیام :
گاهی یک مسأله در تاریخ مسلم وقطعی است ، چون وجود خورشید در آسمان زمین ، اما دوستان نادان ودشمنان مغرض برای هر هدفی که برای خودشان مطرح است ، در اطراف آن پیرایه می بندند ، و حقیقت مسلم وانکار ناپذیر را با هاله وابهام توامان می کند. درینجا فرد بیگانه و حتی آشنا که از زاویهی دورتر به مسأله نگاه می کند کمی مشکوک می شود وگاهی حقیقت وارونه جلوه می کند.
در مورد قیام امام حسین (ع) و انقلاب بزرگ عاشورا نیزهمین واقعه اتفاق افتاده است. مگر جز حیات اسلام و فداکاری برای زنده کردن دین احتمالات دیگری می تواند در برابر این واقعیت اجتناب ناپذیر مطرح شود ؟ اگر کمی منصفانه قضاوت کنیم و عینک تعصب و تزویر را کنار بگذاریم جواب قطعا منفی است.
ابن تیمیه نظریه پرداز و به اصطلاح مجتهد فرقهی ضالهی وهابیت از اساس دید منفی در مورد اهل بیت پیامبر و آل علی دارد . او چگونه می تواند در مورد قیام امام حسین صادقانه قضاوت کند. اواگر فرد منفوری چون یزید که نه تنها مسلمانان بلکه وجدان انسانی از او بیزار است را ذیحق وخلیفهی مسلمین می داند و امام حسین (ع) را مقصر وموجب بروز مفسدهی کربلا! جای شگفتی وتعجب نیست . از بنی امیه وآل سفیان که دهن رسول خدا را شکستند و سینهی شیران خدا چون حمزهی سید الشهداء را دریدند و گلوی فرزند پیامبر را از قفا بریدند چه گله داریم که قیام امام حسین را مفسده بخواند و یزید را ذیحق بداند . اینگونه افراد نه جاهل و قاصر بلکه مغرض و مقصر و فرزندان هند و یزید و شمر اند.
برسیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ
ابن تیمیهی ناصبی در کتاب منهاج السنة ( که پر از اراجیف و سفسطه است ) می نویسد :
قیام حسین ابن علی به مصلحت اسلام ومسلمین نبود ، چون در مقابل خلیفهی مسلمین یزید ابن معاویه قیام کرد و مفسده ای به وجود آورد... با آن هم حسین مظلوم شهید شد ، کاری که باید نمی شد.
ابن تیمیه می گوید : حسین برای تحصیل حکومت قیام کرد نه اصلاح دین و منظورش از قیام بدست آوردن سلطنت بود.
ابن تیمیه می خواهد تمام فاجعه ای که در کربلا واز آن پس در قیام ها خون خواهانه واصلاح طلبانه و ضد استبدادی توابین اتفاق افتاد به دوش امام حسین بیاندازد و یزید را به شکلی تبریه کند ، اما با آنهم نمی تواند به صراحت بگوید که حق با یزید بود یا امام حسین و فقط به همین اکتفا می کند که حسین مظلوم کشته شد !
متفکر شهید استاد مرتضی مطهری در کتابی فلسفهی قیام امام حسین (ع) را عالمانه موشکافی می کند وبه شبهات نظیر ابن تیمیه جواب های دندانشکن می دهد ؛ از جمله اینکه ، اگر منظور امام بدست آوردن حکومت بود ، او می بایست با سپاه بزرگی از مدینه حرکت می کرد . آوردن یک مشت زن وکودک ( حتی زن تازه زاییده چون رباب و طفل تازه تولد چون علی اصغر ) به مکه و کوفه ودر نهایت به کربلا هرگز برای بدست آوردن حکومت نبوده است. از طرف دیگر شهادت امام حسین (ع) در بین اصحاب و امت مسلمه مشهور بوده است . همه می دانستند که امام حسین روزی مظلومانه یه شهادت می رسد . خود امام نیز بر این واقعیت واقف بود . حضرت رسول اکرم (ص) بار ها این خبر را داده بود . حتی در اخبار موثق داریم که اولین نوحه وروضه را برای امام حضرت جبرییل خوانده است و پیامبر گریه و عزاداری کرده است . امام موقع حرکت از مدینه سر قبر جدش پیامبر رفت ، آنجا رویایی بر او مسلط شد ؛ در خوابش پیامبر را دید که به او بشارت می دهد که نزدیک است با پیامبر ملحق شود. قضیهی شهادت امام برای مسلمین قطعی و مشهور بود . هم خود امام وهم مردم می دانستند که امام به حکومت نه ، بل به شهادت می رسد.
گاهی پرسشی مطرح می شود ، که مبادا قیام امام حسین (ع) در جواب دعوت مردم کوفه بوده باشد که در نامه های فراوانی از آن حضرت خواسته بودند به کوفه بیاید وزمام امور مسلمین را به دست گیرد.
استاد مطهری به این پرسش نیز پاسخ می دهد که قطعاَ این احتمال نیز نادرست است . چون قیام امام از مدینه آغاز شد ، در حالیکه نامه های مردم کوفه بعدتر ودر مکه بدست امام رسید . امام حسین (ع) سفیرش مسلم ابن عقیل را به کوفه فرستاد و مسلم که اوضاع کوفه را مناسب دید امام را نیز بدانجا فرا خواند ، اما حین ورود امام به کوفه اوضاع دگرگون شد ، مسلم به شهادت رسید و سپاه والی ددمنش یزید ، عبیدالله ابن زیاد مانع ورود امام به کوفه شد.
اگر فراخوان مسلم نبود شاید هرگز امام حسین به کوفه نرفته بود . دعوت کوفیان فقط مسیر قیام را بسوی کوفه کج کرد و سر انجام امام بسوی هدفش از خانهی گِل و سرای خلیل (کعبه) به منزل دل و معبد جلیل (کربلا) به پیش رفت وبه موعود ومقصود خویش رسید.
گروه دیگری که مرجئه نام گرفتند ( تا جایی که بنده می دانم در عصر حاضر فرقه ای به نام مرجئه در بین مسلمین وجود ندارد ، اما در قرون دوم وسوم هجری قطعاَ گروهی بدین وجود داشته است که امام جعفر صادق (ع) فرموده اند : کوشش کنید که فرزندان تان را از افکار مرجئه بدور نگهدارید. ) عقیده داشتند که امام حسین برای آمرزش گناهان امت جدش پیامبر به شهادت رسیده است ! عین همین عقیده را مسیحیان در مورد مسیح داشتند و می پنداشتند مسیح خونبها و فدیهی گناهان نصرانی هاست. یعنی امام حسین و عیسی ابن مریم گویا مظلومانه کشته شدند تا مسلمانان ومسیحیان آمرزیده شوند وبه بهشت بروند ؛ بدون پرسش وپاسخی ؟ بدون حساب وکتاب ؟ اتوماتیک وخودکار ؟ چه عقیدهی مزخرفی !
اگر چنین بوده پس حساب و کتاب ، میزان و قیامت و عدالت الهی چه معنی می دارد .
عقیدهی مرجئه در مفهوم چندان تفاوتی با جبریه ندارد . جبریون معتقد است که انسان در اعمال خویش هیچگونه اختیار و مسؤولیتی ندارد . گویا همه اعمال انسان را خدا انجام می دهد. جبریون برای اینکه یزید را تبریه کنند معتقدند ، امام حسین را یزید نه ، بلکه خدا کشته است. کشتن در تقدیر یزید وکشته شدن در تقدیر حسین نوشته شده بود و لابد هردو چاره ای جز تسلیم نداشتند!
شبهاتی از اینگونه آنقدر زننده ، مسخره و غیرعاقلانه است که نیازی به پاسخ ندارند. باور ما این است که اینها بیشتر از آنکه به قیام عاشورا صدمه وارد کنند ، خودرا مسخره کرده اند. مسلمانان طبق نص قرآن کریم و سنت موثق پیامبر عقیده دارند که هر شخصی مسؤول اعمال نیک وبد خویش است و هیچکسی گناه دیگری را به عهده نمی گیرد. مرجئیون و جبریون هردو گمراه و ساخته وپرداختهی طاغوت های زمان خویش است.
قرآن کریم می فرماید : ( فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یرهُ و من یعمل مثقال ذرة شرا یره )
سورهی زلزله / آیات 7ــ 6
استاد مطهری بعد از رد شبهات و پاسخ های مبسوط به اشکالات و پرسش های گوناگون ، هدف و فلسفهی قیام امام حسین (ع) را درمحور امر به معروف ونهی از منکر ارزیابی می کند. من گاهی تعجب می کنم که استاد شهید با آن بینش بزرگ ( که مارا یارای رسیدن بدان نیست ) وژرف نگری عالمانه چگونه از این واقعیت غافل مانده اند که امر به معروف ونهی از منکر را تنها هدغ و غایتی برای قیام امام می داند وفلسفهی این انقلاب بزرگ را تنها در یک محور کوچک آن ارزیابی می نمایند.
آری امر به معروف ونهی از منکر تنها یک وسیله ای بوده است برای امام حسین در امر احیای دین و زنده کردن اسلام و تشکیل حکومت اسلامی بر اساس قرآن و تطبیق قوانین الهی و دعوت مردم به پرستش خدای واحد و محو خدایان باطل زر و زور و تزویر ، و استبداد و استثمار و استحمار ! نه تمام فلسفه وهدف قیام .
شاید استاد مطهری درین مورد دچار اشتباه سطحی نگری شده باشند ، چه امر به معروف ونهی از منکر شامل وسایل احیاء و حفظ دین می گردد ، اما حفظ و احیای دین تنها به امر به معروف ونهی از منکر خلاصه نمی شود.
استاد مطهری خود دلیل می آورد که در زیارت امام می خوانیم ( اشهد انک قد اقمت الصلواة و آتیت الزکواة و امرت باالمعروف ونهیت عن المنکر ــ ای امام ! شهادت می دهم که تو نماز را بپا داشتی وزکات را فداکاری ادا کردی ، به نیکی ها فراخواندی واز زشتی ها منع فرمودی ) متوجه باشید که امر به معروف ونهی از منکر در کنار نماز و زکات یاداوری می شود.
همچنان که ادعا نمی توانیم ، فلسفه و هدف امام تنها ادای نماز و پرداخت زکات بوده است ف گفته هم نمی توانیم که او تنها برای امر به معروف ونهی از منکر قیام نموده است. البته نماز ، زکات ، امر به معروف ونهی از منکر و...شامل حفظ واحیای اسلام است ولی هرگز تمام آن نیست.
از جانب دیگر تعمیل امر به معروف ونهی از منکر شرایطی دارد و فقها وجوب آنرا منوط به بصیرت در دین ، توانایی در اجرا، احتمال تأثیر و عدم ایجاد مفسده می دانند.
یعنی آمر به معروف ناهی عن المنکر باید آگاه وعالم به دین ودانا به زمان باشد که مبادا بجای امر به معروف ، به امر به منکر نکند وبجای نهی از منکر ، نهی از معروف نکند.
همچنان توانایی در اجرای امر به معروف ونهی از منکر داشته باشد و عمل او مفسده ای ایجاد نکند و احتمال تأثیر در آن موجود باشد.
حتما متوجه هستید که حفظ و احیای دین منوط به هیچیک از این شرایط نیست. اگر جان وجهانی برباد رود باید دین را زنده نگهداشت وبرای احیای ان از همه چیز گذشت. هیچ شرطی مطرح نیست واین است تفاوت اساسیمیان مدعای ما و سخن استاد شهید که خودرا کوچکتر از نقد ایشان می بینم.
به هر صورت جایی برای بحث وتبصرهی بیشتر باقی نمانده است . امام حسین (ع) خود در جملهی زیبایی تمام هدف و فلسفسهی قیامش را چنین خلاصه می کند :
( انما خرجت لطلب الصلاح فی امت جدی ــ من برای اصلاح امت جدم قیام کردم ، انقلاب من برای اصلاح اسلام بود .)
شعار باید جامع ومانع ، کوتاه ودلنشین باشد : امام حسین(ع) برای احیای اسلام به شهادت رسید ، او دین را زنده کرد و اسلام را جاودانه ؛ نام زیبای حسین تا ابدیت برپیشانی تاریخ بشر می درخشد.
سید علی موسوی ، کابل ، پاییز 1391
منابع ومآخذ :
1ـ قرآن کریم ، تفسیر جوان ، جلد اول ، دکتر محمد بیستونی ،انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول ، مشهد مقدس ، 1387
2- شیرازی ، ناصرمکارم به همکاری گروهی از دانشمندان ، تفسیر نمونه ، جلد ششم ، انتشارات دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، 1366
3ـ قمی ، حاج شیخ عباس ، کلیات مفاتیح الجنان ، انتشارات ارم ، قم ، 1384
3ـ مسعودی ، ابوالحسن علی ابن حسین ، مروج الذهب و معادن الجوهر،تاریخ دوجلدی ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، تهران ، 1344
4- گایتون وهال ، مبانی فزیولژی پزشکی ،ترجمه دکتر فرخ شادان ، تجدید نظر دهم (2000) ، انتشارات چهر ، تهران ، 1380
5ـ ابن تیمیه ، ابوالعباس احمد ابن تیمیه ، منهاج السنة النبوی ، اختصاص شیخ عبدالله غنیمان چاپ اول ، عربستان سعودی ، 1386
6ـ شریعتی ، دکترعلی شریعتی ، حسین وارث آدم ،انتشارات قلم ، تهران ، 1387
7ـ مطهری ، استاد مرتضی مطهری ، تأثیر عنصر امر به معروف ونهی ازمنکر در نهضت امام حسین (ع) ، دفتر انتشاراتاسلامی ، قم ، 1362
8ـ موسوی ، دکترسید علی موسوی ، نوشتهی کوچک دغدغهی بزرگ ، مقالهی فلسفه و راز جاودانگی قیام عاشورا ، مطبعه بلخ ، کابل ، 1388
قله ی ایورست (شعر )
شادمان از فتح ایورست،
با تلسکوپ خیال،
نردبانم عشق بود.
ستاره ای دیدم.
ونوس نبود،
مهر وماه هم نبود ،
هرگز ! او از جنس خدایان آسمانی نیست .
لبخند می زند،
اشاره می کند،
بسویش فرا می خواند،
و گاهی غزل های عاشقانه می سراید.
خیره شدم - مستقیم - به یاسمن دیدگان کبودش
فرشته نبود - که انسان بود-
عصیانگر وخشمناک،
گندمگون وهوسناک،
و خاکیی خاکی ؛
از لبانش شهوت می بارید.
چشمانش برق می زد.
از دیوار اندیشه می گذشت.
تا اعماق دل می رسید.
ومن - چون ذره سرگردان ـ
در پرتو فلوروسینس،
در طوفان رادیو اکتیو،
به پرتگاهی برخوردم ؛
پایم لغزید - افتادم -
به زمین شدم،
از بسترم هنوز بوی برف می آمد . - عطر احتراق -
و انگار پریسای من به سراپرده اش رفته بود.
روزها گذشت ...
و ماه ها وشاید سالی .
به کوتاهی یک رویا،
به درازی عمر شگوفه های گل سرخ.
نامش را نمی دانم.
می گویند : غنچه ایست ترک نا خورده از شعاع خورشید!
با ناهید شانه می زند!
خیلی بلند تر از قله ی خیال من ؛
قلهی ایورست .
مخدره خانم بیرون بیا !
ستاره ها صف بسته اند:
ثریا ، سهییل ، اعضای هییت پروین و...
به امتداد کهکشان راه شیری،
اینجا من - در آخر خط - روی زمین -
هوم لند مادری ات،
تا شاید باز ؛
برق چشمان آن آبی،
مرا از قله ی ایورست - نه -
از قله ی زندگی ،
از یک عمر رویای شبانه،
پایین اندازد.
مخدره خانم
جلوه هایت بی شمار و چهره ات پنهان چرا؟
گاه سر تا پا حجاب و گاه تن عریان چرا ؟
تا گذشتم از کنارت غرق در دریای شرم
پرزه بارانم نمودی پیش اغیاران چرا ؟
خوب می دانی که با جان می خرم کالای عشق
اینقدر بازار تیزی با خریداران چرا ؟
" نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم "
دیگر اکنون با جوانان ناز کن پیران چرا ؟
خود مرا چون کودکی بردی بپای قند خویش
گوشمالی می دهی این کودک نادان چرا ؟
کس ندیده در جهان این گونه بازی با کسی
اشتهای خوردن و گفتن مخور! اینسان چرا ؟
شهریارانند میدان دار بزم شـــــعر چون ؟
موسوی را کس نمی ماند درین میدان چرا ؟
طب نوزادان
اساسات داخلهی اطفال
مآخذ: مبانی طب کودکان نلسون
و اساسات طب اطفال گهی
مرتب : دکتر سید علی موسوی
کابل ، سال 1391 خورشیدی
1
مراحل رشد اطفال
.Prenatal periodمرحله قبل از ولادت
2.Perinatal period مرحله نزدیک به ولادت
from 22 week of gestation to 7 days after birth.
3.Postnatal periodمرحله بعد از ولادت
4.School age child مرحله مکتب
5.Adolescence مرحله نوجوانی
- From 10 to 19 years.
نوزاد طبیعی : نوزادی است که در هفته های 37 الی 42 سن بارداری
ولادت یافته قد و وزن آن طبیعی و دارای صدک رشد مناسب ( بین 90 – 10پرسنتایل ) و در دقیقه یک و پنج بعد از ولادت اپگار سکور آن بالاتر از 8 بوده هیچگونه بیماری و نواقص ولادی یا کسبی نداشته و کاملا سالم و صحتمند باشد.
صدک رشد : عبارت از میزان رشد جنین از نظر وزن گرفتن در طول حیات داخل رحمی می باشد که به سه گونه است:
یا صدک رشد مناسب (بین 90-10 پرسنتیال) AGA یا صدک رشد بلند ( بالاتر از90 پرسنتایل) LGA
یا صدک رشد پایین ( کمتر از 10 پرسنتایل) SGA
در صدک رشد مناسب وزن نوزاد در هفته 40حاملگی 3.5- 2.5 کیلوگرام است.
معیار ارزیابی سلامتی کودک بعد از تولد است که در دقایق یک و پنج در اتاق زایمان صورت گرفته ، شامل ارزیابی تنفس ، قلب ، قوای عضلی ، رنگ جلد و عکس العمل یا واکنش های نوزاد می باشد.
برای هر یک از این معیارات به نوزاد نظر به وضعیتش صفر، یک ، و دو نمره داده شده و اپگار طبیعی باید بالاتر از 8 باشد.
|
دو (2) |
یک (1) |
صفر (0) |
معیارات |
|
خوب (جیغ زدن) |
آهسته وغیرمنظم |
ندارد |
تنفس |
|
بالاتر از100 |
کمتر از100 |
ندارد |
حرکات قلب |
|
گلابی |
تنه گلابی ،نهایات کبود |
کبود |
رنگ جلد |
|
دست وپا زدن |
قبض اندک |
شُل و بی حرکت |
تحرکیت |
|
گریه سرفه عطسه |
قواره کردن |
ندارد |
عکس العمل |
نوزاد زنده : نوزادی است که بعد از جدا شدن از مادر علایم زندگی چون تنفس ،ضربان قلب ، نبضان سروی و حرکت عضلات ارادی
در او موجود باشد.
نوزاد مرده : نوزادی که علایم زندگی در او به مشاهده نرسد و یا نوزاد که کمتر از20 هفته سن بارداری عمر و بالاتر از500 گرام وزن
داشته باشد.
نوزاد رسیده : نوزادی است که هفته های 42 -37 سن حامالگی یعنی 293 - 259 روز را در رحم مادربه اتمام رسانیده باشد.
نوزاد نارس : نوزادی که قبل از 37 هفته (259 روز) سن حاملگی تولد شده باشد.
نوزاد دیررس: نوزادی که بعد از 42 هفته (294 روز) سن حاملگی یا بیشتر از آن تولد یافته باشد.
نوزاد کم وزن : نوزاد که وزن زمان تولد آن کمتر از 2500 گرام باشد.
درصورت که وزن نوزاد در زمان تولد کمتر از 1500گرام باشد بسیار کم وزن و درصورت که کمتر از1000 گرام باشد بی نهایت کم وزن گفته می شود.
طب نوزادان
ظاهرعمومی : در معاینه باید ظاهرعمومی نوزاد ارزیابی شود.علایم مانند سیانوز، لرزش پره های بینی، فرورفتن عضلات بین قبرغه ای و نالش بیانگر بیماری ریوی است . آغشته بودن بند ناف ، ناخن ها و پوست به مکونیم نشانگر دسترس تنفسی و احتمال به وجود آمدن آسپایریشن نومونیا است. کیفیت گریه ، شُل بودن عضلات و اپنی نشانه هایی برای ارزیابی دستگاه تنفسی محسوب می شود.
علایم حیاتی : بررسی نشانه های حیاتی در نوزادان لازمی است. تعداد ضربان قلب (160- 120فی دقیقه) و تعداد تنفس (60-30فی دقیقه) می باشد. درجه حرارت بدن معمولا بار اول از مقعد و دفعات بعد از زیر بغل اندازه گیری می شود. معاینه فشار خون اغلب در نوزادان بیمارانجام می شود. برعلاوه قد ، وزن و دورسر باید اندازه گیری شود.
پوست : پوست باید از نظر رنگ پریدگی ، خون آلودبودن ، زردی ، سیانوز ، آغشته بودن به مکونیم و بثورات جلدی بررسی شود. پوست به وسیله موهای
لانوگو پوشیده شده که با اتمام دوره بارداری ازبین می رود.
صدر و بطن : تعداد وعمق تنفس ، فرورفتن عضلات بین قبرغه ها یاجناغ و صداهای تنفسی باید معاینه شود. رال های تنفسی یک الی دو ساعت بعد از تولد ازبین می رود. کم شدن یا از بین رفتن صداهای تنفسی در یکطرف مطرح کننده نوموتوراکس ، کولاپس ریه ، ایفوژن و فتق حجاب حاجز است.
سوفل های قلبی در اتاق زایمان و طی روز اول زندگی شایع اند. اختلاف فشارخون در اندام فوقانی و تحتانی بیشتر از 20-10 ملی متر ستون سیماب مطرح کننده کوارکتیشن ابهر است.
کبد ممکن است 2 سانتی متر زیر لبه ی قبرغه راست قابل لمس باشد در حالیکه نوک طحال کمتر لمس می شود.
در نوزاد رسیده بیضه ها در اسکروتوم چین دار نزول می کند . تورم اسکروتوم ممکن است به علت فتق ، هیدروسل گذرا ، تورشن داخل رحمی بیضه ها و به ندرت توسط مکونیم رد شده و یا پریتونیت باشد.اعضای تناسلی جنث مؤنث به طور طبیعی ترشح شیر مانند وسفید به همراه رگه های خون از مهبل داشته که به علت محرومیت از هورمون های مادری است.
وزن :
وزن طبیعی زمان تولد 3.5 - 2.5 کیلوگرام ، از دست دادن اندک وزن در چند روز اول وبازگشت به وزن اول در روزهای 7 و 8 ،دو برابرشدن وزن در 4 -5 ماهگی و سه برابر شدن آن در یک سالگی .
قد : در زمان تولد 50 سانتی متر ، در یکسالگی 75 سانتی متر ، در 3 سالگی 90
سانتی متر ودر4 سالگی دوبرابرشدن قد زمان تولد.
دورسر : 35 سانتی متر در زمان تولد و معمولا کمتر از 50 سانتی درتمام کودکان
فورمل وزن اطفال : تایکسالگی = عمربه ماه + 9 تقسیم 2
از 6 – 1سالگی = دوچند عمر +8 از12-6سالگی=دوچندعمر+10
میانگین قد(به انچ) :
برای دختران : قد پدر + قد مادر تقسیم 2 منفی2.5
برای پسران : قد پدر + قد مادر تقسیم 2 جمع 2.5
کبود بودن دست ها وپاها و صورتی رنگ بودن بقیه بدن در اتاق زایمان شایع و معمولا طبیعی یا از اثر هایپوترمی است که بنام اکروسیانوز یاد می شود. اما در سیانوزمرکزی تنه ، غشاهای مخاطی و زبان کبود گردیده که در سندروم دسترس تنفسی ، سپسس و امراض سیانوتیک قلبی شایع است و زمانی به وجود می آید که 5-4 گرام هیموگلوبین دی اکسیژن گردد. سیانوز با تجویز سریع اکسیژن رفع می شود.
نوزاد تازه به دنیا آمده معمولاَ از محیط گرم 37 درجه رحم به محیط نسبتاَ سرد 25-20 درجه بیرون قرار گرفته یک مقدار حرارت را از دست می دهد و در معرض هایپوترمی قرار می گیرد. آسیب شدید ناشی از سرما در نوزاد به صورت اسیدوز ، هایپوکسی ، هایپوگلایسیمی ، اپنی ، برادی کاردی ،خونریزی ریوی و کبود شدن رنگ پوست تظاهر می یابد .
درمان هایپوترمی شدید احیاء و گرم کردن سریع سطوح داخلی و خارجی است ، اما در اکثر نوزادان با خشک کردن سریع ، پیچانیدن با لباس گرم ، چوشانیدن وتماس نزدیک با مادر و گرم کردن خارجی توسط گرم کننده تشعشعی یا انکوباتور از هایپوترمی جلوگیری می شود.
Normal temperature………………………. = 36.5 - 37℃
Mild hypothermia …………………………. = 36 - 36.5℃
Moderate hypothermia…………………… = 32 - 36 ℃
Severe hypothermia……………………….. = < 32℃
1. Warm delivery room( > 25 ℃ )
2 .Warm resuscitation
3 .Immediate drying
4 .Skin to skin contact (kangaroo technique)
5 .Breastfeeding
6 .Careful bathing
7 .Appropriate clothing and bedding
8 .Mother and baby nursed together
9 .Warm transporting
رفلکس های نوزاد
طب نوزادان
بیماری های جنینی ، داروهای که درطول زایمان برای کاهش درد مصرف می شوند ، موجودیت جسم خارجی مانند مکونیم ، مایع امنیوتیک ، اگزودات عفونی وکمبود سورفاکتانت ممکن است منجر به تبادل هوایی ضعیف در زمان تولد ، هایپوکسی و آپنی شود. نوزادان بسیار نارس با وزن کمتر از 1000 گرام ممکن است قادر به متسع کردن ریه های شان حتی در غیاب پتالوژی های دیگر نباشند. بررسی اپگار سکور روش بسیار مناسب جهت ارزیابی نوزاد از نظر نیاز به احیا است که دردقایق یک وپنج پس از تولد صورت می گیرد.
قدمه اول نشانگرتأمین حرارت ، خشک کردن وگرم نگهداشتن نوزاد است
معمولا از چهار دارو در احیای مجدد استفاده می کنند :
1ـ اپینفرین (1:1000) به مقدار0.3- 0.1 ملیلیتر فی کیلوگرام وزن بدن از
راه ورید نافی یا لوله تراشه تجویز می گردد.
2ـ سودیم بای کاربونات به مقدار 2 میلی اکولانت فی کیلوگرام وزن بدن به
نسبت 1:1 با نارمل سالین توسط انفیوژن وریدی تجویز می شود.
3ـ افزایش دهندگان دوران که جهت افزایش حجم و بهبود پرفیوژن از نارمل سالین یا رینگر لاکتات به مقدار 10 ملیلیتر فی کیلوگرام وزن بدن تطبیق می شود.
4ـ نالوگزان در صورت موجودیت تاریخچهِ استعمال ادویه نارکوتیک ضد درد نزد مادر به مقدار 0.1 ملیگرام فی کیلوگرام وزن بدن وریدی داد می شود. ( در اطفال مادران معتاد و عدم تهویه با اکسیژن مضاد استطباب است.)
احیای مجدد
If answer was “Yes” the baby does not require any active resuscitation and routine care should be provided, but if answer was “ No” go ahead in another step of resuscitation.
( نگاه به نمودار )
در مجموع آثار توشتاری دکتر سید علی موسوی را در بر دارد.