اشعار جدیدترس.م.س.(چکاوک) / چکاوک و واژه های سرگردان
(فصلی ازمونوگراف یکی از دانشجویان دانشگاه کابل مقطع لیسانس پیرامون اشعاردکترموسوی )
قرارپژوهشی که نگارنده در قسمت نوشته ها وشعر های دکتر سید علی موسوی سنگلاخی که با تخلص هنری چکاوک انتشار یافته است ، نموده ام ؛ شاعر جوان وگمنام ما برعلاوه سه مجموعه اشعار چاپ شده که در فصول قبل از آنها یادآوری شد ، مجموعه های دیگری نیز در دست چاپ دارند. شعر های جدیدتر چکاوک گاهی در نشریه ها و گاهی هم در فضای مجازی و وبلاک شخصی شان تحت نام چکاوک به نشر می رسد و گاهی هم در بزم های شب شعر و محافل گوناگون توسط خودشان به خوانش گرفته شده است.
به هر صورت نگارنده این شعر ها را از وبلاک ویا نشانی شخصی خودشان اخذ نموده ام و ضمن تشکر از جناب شان که با سینه گشاده همه را در اختیار من گذاشتند با حفظ امانت فرهنگی در اینجا نقل می نمایم.
اشعار جدید چکاوک از لحاظ طرز تفکر دنبالهی همان اشعار قدیمی وی است ، اما از لحاظ ترکیب ، واژه ها و ساختمان فرق نموده و تصویر سازی های زیبا و خیال برانگیز و زبان جدیدتر دارند وبه صورت کلی نشان دهندهی پیشرفت سریع ادبی و تحرک ذهنی سیال او است. شاعر سخن سرای ما طی سالهای اخیر شعرش را از نظر ساختمان تقویه نموده و برمعلوملت آفاقی و دانش های مرتبط به ادبیات افزوده است.اهمیت شعر ها جدید در آن است که شاعر موازنه بین شکل و معنا را در اشعارش حفظ نموده یا بعه عبارت دیگر متن و محتوا بصورت موازی و هنرمندانه به پیش رفته است ، اما به روشنی دیده می شود که شاعر به شکل اهمیت بیشتر داده و رستاخیزی از واژه ها را به میان آورده است ، که نشاندهندهی نیم نگاه شاعر به فرمالیزم یا ویژه تر شکل گرایی روسی است.
نگارنده که در پی نقد شعرهای چکاوک و تعریف از شخصیت علمی او نمی باشم و فقط به عنوان معرف وگاهی گذارشگر اشعار او عمل می کنم بهتر است بدون مقدمه به اصل مطلب رفته و برخی از این شعر ها را در اینجا نقل کنم.
شعر های جدیدتر چکاوک که درینجا نقل می گردد همه غزل واره است اما محتوای آن از شعر عاشقانه و عرفانی تا شعر سیاسی و انتقادی متفاوت است.
پدرود
پدرود همــوطن ، که کشتهی راهِ وطن منم پوشـــیده زیرِ جامهی ســـــبزم کفن منم
از لانهی نفاق برون آی ، گـــــوبه خصم کآمـــادهی نبردِ عیــــــان ، تن به تن منم
شمشـــــیر خود به عشــــق خدا آب داده ام مردی که دیوِ ترس کند ریشــــه کن منم
کس تا کنون نبســـــته مُچِ پورِ ســــنگلاخ همشــــــــهریِ تهمتنِ لشـــکر شکن منم
گشتاسب رابگوی که چشم از زرنگ پوش رویین تنت به ســــاحلِ زابل فگن ، منم
خــــوابیده مرگ شـــــرم بود در دیارمــا من هاشــــمی تبارم و ایدون که من منم
توسی کجاســــت تا بنویســـــد حماســــه ام
آنکس که گفت نطفه و تخــــمِ ســـــخن منم
کابل ، 12 / 5 / 1391
پرواز کابل ، 3 / 1 / 1391
آبی صــــــدای من دلِ فولاد را شکسـت
اما به ســــــینه پنبهی بکرش اثر نکرد
این شــــیوه چیست ؛ بافتن دام عنکبوت
در خاک ســــرد تخمهی داغم اثر نکرد
حیرت زده به برزخ نومیدی و امــــــید
باران سترون است که گل بارور نکرد ؟
من کیستم که ساغر غم شیشه ام شکست
ساقی زخون دیدهی مســـــتم حذر نکرد
خام است بوته ها به وصالش مسوز زود
بر کال شـــاخه ها سخنی گر اثر نکرد
پرواز خوش ! خدای نگهدار ، همســـفر
منع الخروج بودم و یاران خـــبر نکرد
عقاب
بستم به دام عشق و شکایت نمی کنم
از قاتل جســــــور حکایت نمی کنم
نی نام او عیان بنمودن به دادگاه
افســـــانه ام به باد روایت نمی کنم
خـــــونم بریز تا نشوم خفه در قفس
فـــریاد زیر تیغ جــــفایت نمی کنم
من متهم به قصهی پرواز بوده ام
بالـم ببند قصـــــه برایت نمی کنم
آخرعقاب را به گل وبوستان چکار؟
گمره شدم ، روان به فدایت نمی کنم
کابل ، 17 / 4 / 1391
فروردین 91
چکاچک می چکد باران به شاخ وبرگ گلشن ها
به ناف نسترن ، بر ساقهی خوش رنگ گلبن ها
زلبحند صدف پیداســـت مســـتی های مروارید
خـــوشا کاکل زری نوزاد و دامان پری زن ها
هوا آبســـتن عشق اســت و دریا بســــتر شادی
عروس نوبهار و حجله در صحــرا گزیدن ها
افق در خنده وخــورشید عریان کرد اسرارش
منیژه سربه چاه بنموده ، روشن چشم بیژن ها
نگار آتشین صورت ، کبودش پیرهن بر تن
مثالــش قـایق زرّین به آبی رود ژرمن ها
سمن باغنچه ای برلب،چمن با شاخه ای درپیش
مرا دوشــیزه دلبندی ، روان درکوی وبرزن ها
شقایق سرخ وپیچک سبزومرسل زردودلداران
سپیدستی چو نرگس ؛جامهی بی رنگ برتن ها
شــــرار آبشــــار و باد عطر انگیز هم آغوش
مرصع گشته از گوهر میان دشــت و دامن ها
قناری ها ترنم خوان و بال افشان پرســتو ها
پریشان زلف وگیسوها،نمایان ساق وباسن ها
مرا در دست نایِ نی ، ورا در پیش جامِ می
یکی مفتونِ میخواران دگر مشحونِ شیون ها
چکاچک می چکد باران به شاخ و برگ گلشن ها
به خرم برج فروردین ، چکاوک همچنان تن ـــها
ورق دادگستری
کی می رسد به سر، شب سرد ستمگری ؟
توجیـــه زور با ورق داد گســــــــتری ؟
آیا کسی به فکر سرشک شقایق است ؟
چون وچرا تمام ؛ عطوفت ، برادری ؟
کو ابر نو بهـــار و کجا غنچهی امید ؟
کو نعره ای که داد زند ، دادِ حیدری ؟
آرش کجاست ، خسرو نوشیروان کجاست ؟
کـــــو رســــــــتم تهمتن و گـرز دلاوری ؟
نی نی کسـی نمانده که بندد مچ ضحاک
نی فرّ ایزدی و نه مشـــت بهــــــادری
خلقی به داســــتان وغ و روبه مبتلاســـت
ملکی اســـــــیر منترِ پیران خــــرخــــری
دانش سواد گشت و سیاه کرد باغِ علم
" با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری "
در شــــوره زار ، مزرع گندم ســـــراب دان
رویاســـت کشـت و خرمن و داس و دروگری
همت بلند دار و توکل به خــــویش کن
خود دادگاه و محضر و قاضی و داوری
کابل ، 21 / 9 / 1391
تبعیض یا تفاوت؟
خدایا داد ما بســــتان از این بی رحم کرگس ها
که دنیا پاک می باید ز نا اهــلان و ناکــس ها
یکی میخانه می ســازد ز اشک داغ مظلـــومان
یکی کاشانه می سوزد به روی ناتوان کس ها
چرا زاغ و زغن را عمرِعشرت بارطولانیست؟
چرا طـــاؤوس را کردن اســـــیر دام اخنس ها؟
نمی دانم قضایت چون کند بیچاره مردم را ؟
که پیشاهنگ مان بر دار و در زنجیر واپس ها
بلی چـــــون اســـت دیبا پایمال اژدها پوران ؟
گهــرها غرق دریایند و عمـــان صحنهی خس ها
کابل ، 24 / 3 / 1391
فرا وصال
دیدیم یکی چــهره ز خورشـــــید عیان تر در دیده نگنجـــید و ز اندیشــــه نهـان تر
گفتم که به آغوش کشم ســـرو رسایش گفتی که ز آغـــوش توام خیلی کلان تر
گفتـــم که به آیینهی دل پای گذارید ! خندید و اشـــارت که مرا گـام چمان تر
افســوس که ما را نرسد دست به زلفش زلفی که کمان است و هلالی که کمان تر
لب تشــــنه بماندیم چو آلاله لب جوی خونابهی دل قصه به اشکی که روان تر
" پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد " بگذار که با یاد شــــما گاهی جـوان تر
کابل ، 12 / 11 / 1391
مخدره خانم!
جلوه هایت بی شمار و چهره ات پنهان چرا ؟
گاه ســــر تا پا حجاب و گاه تن عریان چرا ؟
تا گذشتم از کنارت غرق در دریای شـــرم
پرزه بارانم نمودی پیش اغیاران چـــرا ؟
خوب می دانی که با جان می خرم کالای عشق
اینقدر بازار تیزی با خــــــــــریداران چرا ؟
" نازنینا مــــا به ناز تو جـــوانی داده ایم ؛
دیگر اکنون با جوانان ناز کن " پیران چرا ؟
خود مرا چون کودکی بردی به پای قند خویش
گوشمالی می دهی این کودکِ نادان چرا ؟
کس ندیده در جهان اینگونه بازی با کسی
اشتهای خوردن و گفتن مخور ! اینسان چرا ؟
شـــــهریاران اند میدان دار بزم شعر چون ؟
" موسوی " را کس نمی ماند درین میدان چرا ؟ کابل 2 / 3 / 1391
فرزانه ! به فرزانهی فرهمند ، کابل ، 15 / 8 / 1391
فرهمند است طنازم ، یکی چالاک و مسـتانه
نمی داند مگر، بیچاره ام کـــردست و دیوانه
نه گفتن عاشقم اورا ، نه پرسیدن کجا کویش؟
که می ترسم به بدنامی کنندم باز افســـــانه
چه سود از روی زیبایی که با اشباح پیچیدی؟
چــــرا طاؤوس را کردن اســــیرِخاک ویرانه ؟
کجایت پس کنم پیدا و گویم : دوست می دارم
ترا ای نازنین دوشــــــــیزهِ زیبای فرزانه !
عجب افتاده ام در بند گیســــــــوی پریشــانت
کشیدی آخــرم سویت ، مخـــوانم باز بیگانه
اگر مردم بپرسد دلبرم چون است ، چون گویم ؟
بیا درمردم چشمم نشین و بنگرم محبوب جانانه
فدای دلبــری گردم که با عکسش شـکارم کرد
عجب صیاد تردستی که دامش ناز وسامانه
همینم خوش که در بند پری رویی گرفتارم
یکی دخت خـــراسانی که اندرقله ها لانه
وشـــــاید روزگاری دست تقدیرم مدد کردی
به ناپیدا ســـفرکردن کنارش شانه در شانه
فضای بسترم ازعطرپندارش چنان مملوست
یقینــــــم آمدن ما را عیادت در شـــــفاخانه
نمی دانم چـــــرا از من رمید آهوی کهســــارش ؟
که دیگر نیســـــتی حتی به بازی هــــــای رایانه
مگر آهنگ لبهایش به گـــوش قلب من گــــوید :
زنان را عهد محــــــکم تر بود از قـــــول مردانه
ترا من عاشــــقم تا واپســـــین ایام ای فرهــــــاد !
بیا اســـــــتاد ، شیرین ات ببردن سوی میــــــخانه
که کم کم سـرشود دیماه هجـران باز کن آغوش
فشـــــردن در بغل دلدار و بودن چانه در چانه
وسوسه کابل ، 15 /5 / 1390
ای که شــــــان تو فرا رفت زاقلیم جلال
در دل کوچک من لانه نمودن چه خیال ؟
شهســــــواری ملخی را به شـــکار آمده چـــون؟
این چه بازیست، چه غوغا وچه حکمت چه جدال ؟
خانهی دل که پر از نقش ونگار صنم است
ســــوختاندن نبود شـــــیوهی رندی وکمال
آبرو ریخت اگر در هوس چشمهی لعل
چه کنم ؟ غالبهی تشـــنگی و آب زلال
تابکی دیدن معشوق و گزیدن لب شوق
باز گفتن که حذر ، کام نکردست حلال!
ایزدا ! بنده ببخشای گر اندیشه گر است
دوزخم نیست سزا بهرِ یکی چند سوال
رمز افســــونگری شــــاهد طناز ز چیست ؟
دخت تاجیک چرا خلق بدین خوی وخصال؟
در دلم وســـــوسهی عشق ســـــــپیدار که کاشت ؟
بر ســــــرم شـــــــور رســیدن به اهورای جمال ؟
بهتر آن بود که ســــیمین بدنی هیچ نبود
نه ورا فکر فریب و نه مرا طمع وصال
سوگنامهی گل مریم
بیدل منم که دلبرکم چـون نمود و رفت
دلداده ای که دل دلِ من خون نمود ورفت
با دشــنهی نگاه درآمد به ســـــــــینه ام
افگار کرد وداغ و دگرگون نمود ورفت
لب های منجمد چـــــــو شگفتی به نو بهار
ســیحون نمود دیده و جیــحون نمود ورفت
هنگــام رفتنــش همه ســـــودای زندگی
بردی یواش ،مرگ من آسون نمودو رفت
گفتــم بمان که لاله بروید زخـــاک عشق
پدرود گفت و مســخره ایدون نمود ورفت
حالا منم که مانده به سودای ســوز و ســاز
اوچون فسانه ای که من افسون نمود ورفت
ازاو فقط نشــان گل مریم به دســت من
با سوگنامه ای که خود ایدون نمود ورفت
کابل 2 / 2 / 1392
چکاوک و واژه های سرگردان
جالب است که شاعر شیرین سخن ما از هر دری سخن رانده و چون سخن رانده شیرین گفته و از هر میدانی موفق بدر آمده است . اینبار اشعاری از چکاوک گمنام نقل می کنم که خیلی متفاوت تر از بقیه اشعار اوست. شاعر نام این دست از شعرهایش را واژه های سرگردان گذاشته است . دراینجا شاعر پا به مکتب فوتوریزم گذاشته است و رگه از تاثیر فوتوریزم روسی در آن دیده می شود.
س.م.س. چکاوک درین اشعا به وضوح تحت تاثیر شعرهای مایاکوفسکی شاعر فوتوریست روسی به ویژه شعر مشهوراو " ابر شلوارپوش " قرار گرفته است.
این گونه اشعار در افغانستان کاملا جدید است و گویا شاعر جوان ما علم بردار آن در افغانستان است.
منتظرتان نمی مانم ویکراست به سراغ واژه های سرگردان می رویم :
واژه های سرگردان
در جستجوی خدا بودم.
اورا نیافتم که هیچ ؛ خودم را نیزگُم کردم.
تکاپو می کنم .
باز نشستن هرگز!
همچنان پویا می مانم.
یقین دارم که پویاگرم.
ایمان دارم که می جویم.
جویباری در همین نزدیکی هاست.
تشنگی ام برآن دلالت دارد.
شک من عین ایمان است.
بالاتر از ایمان شما!
سلام هگل ! سلام ارستو ! سلام اویسینا !
سلامی از نوع وداع.
من فلسفه نمی دانم.
فیلسوف !؟
حیف از این واژهی آهنگین که در شعر نمی گنجد.
از فلسفه بوی فلاتون می آید.
بوی جمهور و حکمت!
من تبعیدی افلاتونم.
مرا از شهر دانش رانده اند ، هگل!
تو که با مطلق مخالفی ، به من بگو ،
آیا فطرت من هم زادهی ذهن من است؟
آری یا نه ؟ زودشو !
مراجعه کن به تز وانتی تز خویش.
به صغرا کبرای دیالکتیک خود.
منطق تان گمراه کننده است.
های شاگردان سقراط ؛ گلاکون ها !
های حواریون مسیح ؛ اسخریوط ها !
و البته های یاران محمد ؛ پدرگربه ها !
وهای انسانمداران انسانگای ؛ اومانیست ها !
چه کردید با خداوندگار تان؟
سکوت. سکوت. سکوت.
شعرمن شعر است.
از وزن تهی.
از قافیه مستثنی.
از مافیه وز وافیه وشافیه وعافیه ...خالی!
واژه های سرگردان است ،
در کوچه های خیال.
نه ؛ کوچه ها ، خیابان ها مال شما.
خیال هم ارث مادرتان ، روسپی خانم خدا !
مال بابای قلابیّ تان.
هرچه برسرش می مالید ، بمالید.
هرچه لقبش می گذارید ، بگذارید.
یک لست بی سر وپا :
خدا ، طبیعت ، ماشین ... ریش ، صلیب ، دستار ... ذات ، مطلق ، واجب ... مفلر ، کریوات ، مینی ژوب...آتش ، مُغ ، بتکده .... پاپ ، مردوک ، ملا... تائو ، مائو ، گنگا... ستاره ، سینما ، سکس... لبرالیزم ، کمونیزم ، ارتجاع ... تزویر ، زر ، زور ... سناتور ، آماتور ، دیکتاتور ...
سپید ، زرد ، سیاه ....پدر ، پسر ، جوهر... جزء ، کل ، هنر ... قبیله ، آتون ، نمرود... رام ، کریشنا ، ارجون ... یهوه ، یهودا ، بودا... خلیفه ، قیصر، کسری... رنسانس ، دموکراسی ، پایان تاریخ... ژوپی تر ، ژونون ، می نروا ... توتم ، تابو ، نیروانا ... بگوان ، سگوان ، پشگوان و ...
وای زیاد شد ، خیلی زیاد.
با این همه خدایگان نقلی و ملیونها فرزند خلف و مفت خوارش چه کار کنیم.
اما جان مادر تان.
جان خدای چرب تان.
بر سر ما شیره نمالید.
نه کلاه گشاد ، نه نعلِ وارونه !
من به خداوندان ستمگر تان ایمان نمی آورم.
ما به خدای مسخرهی تان ایمان نمی آوریم .
اخوان الشیاطین !
من برادر حرامزادگان نمی شوم.
فی سبیل الله ،
در صراط المستقیم ،
جماعت کوچکی هستیم.
حزب الله گرچه اندک است ،
اما پیروز است .
رستگار است.
واژه های سرگردان!
از کوچه های خیال پا کشیدیم .
شدیم بی خیال.
از پس کوچه های تشریفات نیز.
فقط آهنگ باقی مانده است.
شاید به زودی از شر آن هم خلاص شویم.
آن وقت شعر ما شعر می شود.
شعر آزاد !
شعر بی رنگ !
اما نه سپید ، اما نه سیاه !
بی رنگ ، بی مزه .
این که شعر نیست.
پس شعر شما را چه بگوییم ؟
آری ، هیچ است.
اما ، پوچ نیست.
پیچ است . می شگافد.
مواظب تان باشید . پدرود.
کابل ، 1 / 12 / 1391
انسان
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
و رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونُه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو نام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا با خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم تازیِ دخترگورو پا لُچ .
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه تُرکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
کابل ، 17 / 12 / 1391
درگوشهایت فمبه فروکرده ای؟
بد جوری گرفتارم کردی ( فرزانه ) !
با تو چه کار کنم؟
چکار می توانم بکنم؟
فاطمه ها ، فروزان ها ، فرهمند ها و فرحنازها !
خانه خرابم کردند.
فریاد می زنم.
شکایت می کنم.
دادخواهی می کنم به دادگاهِ نگارک ها ،
به دیوان عالیِ واژه ها.
همان الفبای پدری خودمان ؛
از نگارکِ " فا "
از یک حرف مفت.
می گویی ، چه فایده ؟
در گوشهایت فمبه فرو کرده ای ؟
می شگافم ،
می کاوم ،
اگر فولاد هم فرو کرده بودی ،
شیههی که از گلوی خشکیدهی من می تراود ،
به رکاب گوشهای تو چنگ می زد.
و دماغ ناشنوای ترا می خراشید.
جیغی که به عرش می رسد.
انفجاری که گوشهای خدا را پاره می کند.
می گویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
باشد.
فریاد می زنم.
به همه می گویم :
های مردم ! با خبر باشید ،
( ) مرا دوست ندارد.
به درک !
هرجا می روی برو.
با نامزدِ کچلت.
دور دنیا بگرد.
تا استرالیا هم برو.
اما مواظب باش ،
آن بازو های سیمین ؛
آن یقهی باز ؛
که سپیدارش از دور می درخشد .
با این دامن کوتاه ،
نمی شود دل به دریا زد.
احتیاط کن.
آنجا زمستان است.
منجمد خواهی شد.
خواهی گفت : دلِ داغِ ترا با خود دارم.
می دانم ، دلم را با خود ببر .
اما حالا سرد است .
کسی را گرم نمی کند.
خونی درونش نیست.
همه را تو نوش جان کردی.
وباز میگویی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
عروسی ات مبارکباد!
چه خوشبخت است این کچل پولدار ،
که ترا با خود دارد.
جسمی که از آن طراوت جاریست.
وخربوزهی شیرین ،
خوراک شغال است.
برو هرجا که میل داری،
مگر دور نمی روی.
همینجایی !
در اعماق دل من.
در تارهای حنجره ام.
با نامزدت هیچگاه صادق نخواهی بود ؛
چون روحت را ،
در پیراهن من جا گذاشته ای.
افسانه ام رو به پایان است.
ما را نشه ای کافی بود.
کاش نمی رفتی ،
و نمی گفتی ، در گوشهایت فمبه فرو کرده ای !
آهِ من ترا بر می گرداند.
فریادِ اثیریِ من ،
وُلچک پاهای تو باد !
کابل ، 27 / 12 / 1391
خدا حافظی
ــ خدا حافظ!
دارم جبهه می روم .
ــ برو ، بسلامت.
کفش هایت را محکم کن.
دکمه های آستینت را .
اما ، یکی از آنها نزد من می ماند.
به یادگاری .
نشانی ما همین.
ــ وای علی آقا ، پسرم!
من می دانم ،
تو انگار بر نمی گردی.
عین پدرت.
چهره ات ماه شده.
پدرت وقتی جبهه می رفت ،
دکمه های آستینش باز بود.
شبیه تو ، یا تو شبیه او.
خیره خیره به همسرش نگاه می کرد .
به من ،
وبه تنها فرزندش ، به تو .
(مریم به دیالوگ شان داخل شد. خلوت شانرا بهم زد. )
ــ ما را به کی می سپاری ؟
ــ به خدا !
به دوازده امام.
در آخرین بانک خروس ،
تفنگش را برداشت.
کلاشنکوف بود.
سلاح بند گسستهی روسی.
و فرزندانش ،
دو محمد ،
مسیح و مسلم ،
غرق ذغال شب بودند.
در تاریکی هیچکس خودش نیست.
اشباح بهم می پیچد.
مگر سه صدف و دو مهرهی سپید ،
که روی قنداقک زینب ؛
برق می زدند.
ودیگر هیچ نگفت ،
پیکارجوی داستان ما.
وآخرین وداع شان ،
قهقههی گاو زنجیر دالان بود.
مادر هنوز زمزمه می کرد :
بسلامت ، بسلامت ، بَ سَ لا مت .
و مریم آیت الکرسی می خواند ،
و بسوی دالان پُف می کرد.
واکنون بیست و پنج سال است ،
که پیکارجوی داستان ما ،
عین پدرش ،
در سنگری خفته ،
که شهادت نام دارد.
به کاروانی پیوسته ،
که به ملکوت می رسد.
گوارا باد شما را ،
طوبی ،
آغوش خدا !
ویادتان ، تصویرتان ، خیال تان ؛
در دیوار آزادی ،
درقابِ دفاع از ناموس ،
باور ، ایمان ، میهن ، فرهنگ ، زندگی ، اسلام ، مکتب ، تشیع ، اهلُ بیت ،
تاریخ و کودکانِ ما و
هرآنچه ارزشمند و پسندیده و نیکوست ،
همچنان زنده است.
پیامبر پارسی گوی ؛
زردشت ،
و خدای واحدش اهورا ،
درس بزرگی به ما داده است:
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک !
وعلی ،
" صوتِ العدالةِ الانسانیه " ،
قهرمان الهی ،
پهلوان آدمیت ،
" حقیقتی برگونهی اساطیر "
به گوشهای ما نواخته است :
بهشت در سایهی شمشیرِ مجاهدانِ راه خداست.
در چکاچکِ قتال با دیو ، دَد ، سیاهی ، طاغوت ، ستم ، فریب ، دروغ ، نفاق و
هر آنچه بی ارزش ، نا پسند و زشت است.
و محمد پیامبر آزادی ،
عشق و آگاهی ،
از حنجرهی پروردگارش الله ،
ما را از بردگی برحذر داشته ،
به برادری و خواهری و برابری فرا خوانده که ،
انسان را آزاد آفریدیم ،
" و تعاونوا علی البِر و التقوی ،
ولا تعاونوا علی الاِثم والعدوان. "
" کجایید ای شهیدان خدایی ،
بلاجویان دشتِ کربلایی ؟ "
دکمه های مقدس آستین تان را ،
که از مادر بزرگ به امانت ستاندم ،
بر یقه ام می چسپانم.
به یادگاری ،
به نشانی ،
برای اینکه بدانید ،
ما رهروان راهِ شماییم ،
"خداگونه ای در تبعید "
می رویم تا به اصل خویش باز گردیم .
یادتان گرامی ،
و راه تان همچنان پر رهرو .
اِیدون باد آزادی !
و اِیدون باد برابری !
کابل ، 29 / 12 / 1391
عشق شرقی
تو وِنوس منی ،
و من پِراگزلیت !
عریان شوید ای ستاره ها
آفرینش آغاز شده است.
می خواهم زیباترین خدای جهان را بتراشم ،
که تنها مال من باشد ،
معشوقهی من ؛ و زیباترین، زیبا ترین.
عشق شرقی ام موج می زند ،
چون خلیج همیشه فارس.
چون دریای کاسپین.
ناهیدِ چشمک زن!
از قلهی ایوریست فرود آ .
به انتظار می مانم ،
اینجا در کرکوی.
نشانی ما :
آتشی به چشمان من ،
ودودی به مشامِ اهریمن ،
و تمام .
راستی فراموش نکنی ،
خیلی عاشقتم ،
عجله کن . کابل ، 13 / 1 / 1392
قلهی اِوَرِیست
شادمان از فتح ایوریست،
با تلسکوپ خیال،
نردبانم عشق بود.
ستاره ای دیدم.
وِنوس نبود.
مهر وماه هم نبود.
هرگز ! او از جنس خدایان آسمانی نیست.
لبخند می زند،
اشاره می کند،
بسویش فرا می خواند،
و گاهی غزل های عاشقانه می سراید.
خیره شدم ــ مستقیم - به یاسمن دیدگان کبودش.
فرشته نبود ــ که انسان بود ــ
عصیانگر وخشمناک ،
گندمگون وهوسناک ،
و خاکیی خاکی !
از لبانش شهوت می بارید.
چشمانش برق می زد.
از دیوار اندیشه می گذشت.
تا اعماق دل می رسید.
ومن ــ چون ذرهی سرگردان،
در پرتوِ فلوروسینس،
در طوفان رادیو اکتیو،
به پرتگاهی برخوردم،
پایم لغزید ــ افتادم پایین ــ
به زمین شدم.
از بسترم هنوز بوی برف می آمد - عطر احتراق! -
و انگار پریسای من به سراپرده اش رفته است.
روزها گذشت ...
و ماه ها وشاید سالی .
به کوتاهی یک رویا،
به درازی عمر شگوفه های گل سرخ.
نامش را نمی دانم.
می گویند : غنچه ایست ترک نا خورده از شعاع خورشید.
با ناهید شانه می زند.
خیلی بلند تر از قله ی خیال من ؛
قلهی ایوریست .
وای بر من ، آه ؛
مخدره خانم بیرون بیا !
ستاره ها صف بسته اند؛
ثریا ، سهیل ، اعضای هییت پروین ...
به امتداد کهکشان راه شیری
اینجا من - در آخر خط - روی زمین. -
هوم لند مادری ات!
تا شاید باز ،
برق چشمان آن آبی،
مرا از قله ی ایورست،
ــ نه ــ
از قله ی زندگی،
از یک عمر رویای شبانه،
پایین اندازد.
کابل ، 21 / 8 / 1391
غازیان خون آشام
غازیان خون آشام ،
احمد و محود ،
یکی خان ودیگری سلطان ،
که سال دوبار ،
خون بی گناهان را در جام فتح می نوشیدند.
ونام چپاول را جهاد گذاشته بودند.
چه فرق است میان پهلوان ما و پیشـــوای نازی ؟
وچه تفاوتی میان بربر شاه و بابای غازی ؟
که یکی قرمطی می کشت ودیگری یهود ،
نخستش هندو می کشت و آخرش مسلمان !
چه بدبختند کسانی که در هند یا خراسان آفریده شدند!
و بدبخت تر از آنان آدمی زادگانی که نان های مترادفی چون :
فرعون ها و قیصرها ،
نجاشی ها و خاقان ها ،
امیرها و خسرو ها ،
امپراطوران و خلیفگان ،
بندگان شان هم به حساب نمی آوردند.
چه کار کنم باید ،
که پارسی زبانم به دنیا آوردند ؟
یا پوستم کمی تیره ،
یا دید گانم کمی ریزتر است.
مرا چون حسنک بر دار باید کرد !
یا چون حلاج و عین القضات ،
اما نخسین و آخرین پرسشم در دادگاهی که نسل کشی را جنگ مقدس می خواند :
چه کسی قهرمان تر از قصابیست ،
که در مسلخ مشروعش ،
میلیون ها انسان ،
رو به قبله ،
با چاقوی دین و دموکراسی ، ذبح شده است ؟
هولوکاست هایی که هرگز به قلم نیامدند !
کابل ، 5 / 2 / 1391
رافضیِ مادرزاد
کوله بار فریادم ،
در چنگِ جمود و استبدادم.
کِی می گوید آزادم ؟
که هنوز در بندم .
جرم من جیغ ،
شیهه ام آزادی !
دین من پژواک ،
مذهبم بربادی.
مؤمنم ، اما عاشق ،
باورم عدل ؛
من به کیش فرهادم.
از درد به خود می پیچم ؛
متهم به عصیانم .
دادگاهم کنار مسجد ،
متصل به کاخ سلطان است.
حکم من مرگ ،
دادِ من دار ،
کافرم آخر ، شــــــیعه ؛
رافضیِ مادر زادم !
دانشگاه کابل ، 14 / 4 / 1391
در مجموع آثار توشتاری دکتر سید علی موسوی را در بر دارد.