اما کیستم من ؟ شعر / دکتر موسوی سنگلاخی
اما کیستم من؟
چکاوک نام ،
از کهپایهی سنگلاخ می آیم .
قریهی بینامِ نام آور،
بی آوازِ پرآوازه.
خانه ام اندر کنار جوی باران .
قبله ام کوهی که نزدیک است با خورشید.
خدایم یک کمی بالاتر از آن.
خانه اش آبیست ، آبی
گاهی می روم دیدار او ،
از کوه بالا می شوم ،
بر قبله ام پا می گذارم.
نردبانم ابر های سرخ ،
قزل آلاله های دامن بلخاب ،
رنگین تر زرخسارِ بدخشان دخترانِ مست ،
از جامهی دوشیزه کوچی های لغمان سرخ تر.
اگر بالای خودرا راست می کردم ،
شاید ؛
دستهایم تا گریبان خدا هم می رسید.
خدایم مهربان ، اما کمی پر روست.
چو می گوید، تبسم می کند.
گودیی در کومه هایش نقش می بندد.
گهی از او نپرسیدم ،
نه از مادر ؛ نه از خود.
بیا باشد ،
مگر امروز می پرسم :
چرا همواره من پیش خدا ؟
او چون نمی آید به دیدارم ؟
چرا یکبار هم از آسمان پایین نشد معبود اندک رنج ما ؟
که زانوهای اورا ،
در بغل بفشارم و گویم خدایا !
ترا من دوست می دارم.
مرا اینگونه تنها ول مکن در امتزاجِ لای ولوش ولاشخواران.
مادرم می گفت :
دوستی چون تار خامی ،
رفت وآمد می خواهد.
بر قدم ها بسته ،
بر دل استوار !
نمی دانم مگر مادر ،
خداگون گشته ام امروز.
معتاد دیدارم ،
عشقم شده بالا شدن ازکوه ،
با خدا نجوا نمودن ،
عادتِ این توله آدم است.
نمی دانم اگر پاهای من از کار افتد ،
خدا تا کلبهی فرسودهی ما خواهد آمد ؟
نمی دانم ، نمی دانم .
ولی من کیستم مادر که او تا پای دیدارِ منی آید ،
که خودرا نیک نشناسم.
خودش بر من سفارش کرد و گفتم :
خویشتن بشناس وانگه سوی ما شو .
بگو من کیستم مادر !
عرب هستم؟
ــ نمی دانم.
عجم هستم؟
ــ نمی دانم.
خراسانی و هندی ام؟
ماده ام ؟ خاکم ؟ خدایم ؟ روح و جانم ؟ جانور ؟ حیوان ناطق ؟ جاندار اجتماعی یا سیاسی؟
حیوان دوپایی که تعجب می کند !
بوزینه ام آیا ؟
عشقم یا پرستش ؟
جوهرم یا ماهیت ؟
ددی بی دین یا دیوِ دوپای دیندار؟
بگو مادر که از این عقدهی دیرینه می ترکم.
ــ نمی دانم پسر !
انسان نباید این چنین با مادرش دعوا ،
واین پرسش که او از تخمهی گندیدهی کی ؟
یکی چون ذره ای بودی و با ترکیب مالیکول گشتی ،
سپس با یک تعامل حجره و با چند وچون نسجی و اعضایی و آخر این چنین انسان!
مادرم استادیار علم تنکردی ست.
ورا مادر که مادر جد من باشد ،
چگل ترکی ؛ سمرقندیست.
زفارابی و خوارزمی وبلخی پورِسینا ،
حکمت و الجبر و طب آموخته.
نگاهی کرد و افزودی :
یکی حیوان به روی کرهی خاکی ،
لجن بودی مگر آن آفرین واجب ،
دمیدی روح خود بر تن ترا .
ببین بر سورهی اِقرَاء ،
که قرآن گفت : انسان از علق پیدا .
و ایضا سورهی بَقره ،
آیات سی تا سی ونه.
ــ ولی بابای من هر روز می گوید :
که ما ساداتِ قرشی ، هاشمی.
دماغش دود دارد ، دودمانش می ستاید.
عرب می گوید هستم.
از گردیز ، از کشمیر می آیم.
جده ام تاجیک ایرانیست.
شهربانو تام دارد.
آریایی و خراسانی و هندی !
باز می پرسم :
بگو مادر که ، اما کیستم من ؟
چرا این عقدهی مزمن مرا چون کویه می پوسد.
چرا تکرار در تکرار می پرسم .
چرا نشناختم خود را ؟
چرا بر خویشتن ناآشنا یم این قدر مادر ؟
چرا من این چنین قاتی و پاتی ؟
وخونم
شوربایی از علف های بیابانی.
تخمهی گندیده ای بودم ،
لجن خاکی و بدبو تخمکی.
عرب بودن مرا چند افتخار و چون ؟
بیابان گرد ، رهزن ، خانه بردوش !
کسانِ خویش را کشتن برای هستهی خرما ،
غذایم سوسمار وشیر اشتر ،
تمام هستی ام شمشیر و نظمی در فراق دختر صحرا .
امرؤالقیس ام مگر؟
تردامنی دنبال سلمی ؟
تمام خاطراتم عوعو سک های وحشی.
دوتا خیمه ، سه تا بز.
نمی دانم که آری بودنم چون افتخار و چند؟
زبان گنگان زخمی !
لقب ما را عجم ؟
مگر گنگیم با شیرین زبان پارسی ؟
که طوطی های بنگالی زطعمِ شکرش نطاق دنیا شد.
اگر خفاش نابیناست ، جرم آفتاب آریایی چیست ؟
اگر گوش ترا کر کرده طوفان ؛ زوزه های ریگ ،
بگو تقصیر این گلبانگ آزادی ،
ترنم های باران ، چه چهی گنجشک ها و شرشر آرامِ سیحون ؛ سیر دریا چیست؟
که از روح وروانش عشق می جوشد.
تکبر از دماغش .
چه نادانیم ما مردم خراسانی ، چه بدبختیم !
دانستی ؟
به همدیگر تُف اندازیم و
از ابلیس ،
از تائیس ،
نابانوی مقدونی ،
و از پیکان سلجوقان و تاتاران ،
از محمود و از چنگیز واستعمار پیرِ انگلوساکسون .
از کمپانی شرقی شبه قاره هندوستان ،
نبرد دانهی خشخاش و افیون ،
خون ما جاری ، جاری ...
آزادمردانی که باهم هیچگاه هرگز نمی سازیم.
واین خون همچنان جاریست ؛ جاری ، جاری...
جملگی شیریم و در جنگل فقط با شیر می جنگیم ؛
با خود !
در ترازو جمله سیریم و نخودکم سیر پیدا نیست.
پهلوان و پادشاه ورستم و اسفندیار.
شاخ بر شاخ .
دندان به دندان .
چنگ در چنگ .
تاکی ؟
رعیت کو ؟
کجا قانون ؟
هزاران قهرمان در مُلک کی گنجد؟
در اقلیمی دو صد میلیون تهمتن ؟
رهایم کن ، نمی پرسم ترا مادر .
نه آری ام دگر ، نی ترک و اعرابی !
عرب من نیستم آن تازیِ دختر به گورِ پا برهنه.
عجم من نیستم مغرورِ گنگِ استخوان بر دست.
نه ترکم آن یکی بیرحمِ سوزن چشمِ خون آشام.
بگو مادر که انسانم !
بگو بیچاره ام در لابلای خاک و خاکستر.
بهشتی را فدا کردن به آزادی و عصیان .
مرا ای داروین !
میمون مگو .
خواهش می کنم .
جد من بوزینه نیست.
در مجموع آثار توشتاری دکتر سید علی موسوی را در بر دارد.