دختری با مینی ژوپ 

پُست مدرنیزم !

غلط می گفت،

پُشت مدرنیزم بود.

دختری با مینی ژوپ

ادعا دارد که جهان را می نوردد

با پاشنه های بلند،

با ساق های برهنه

کبود و سرمازده.

دختری با مینی ژوپ

عینکش را وارونه پوشیده

دنیا راسربه تلاق می بیند.

دختری با مینی ژوپ

هوای فیمینزم به سر دارد

انگار دوبوارِ دیگر است

بازوانش گرم تر از تهوع سارتر

دختری با مینی ژوپ

سروده هایش رَپ

رپهایش هایکو

در نگاهش نوشته بود:

همیشه ، هرگز

Always and never

مرد عمومی ؛ چرا ؟

زن خصوصی ؛ چطور ؟

دختری با مینی ژوپ

دسکولش پر از ادعای کاذب،

اما در چمدان سینه اش ،

الف هم نیست.

تا بداندکه انسان است.

تا بداند که عشق چیست؟

تا بداند زندگی را ، مرگ را ، دوباره زندگی را ،

باز مرگ را و باز زندگی را ؛ جاودانگی را !

دختری با مینی ژوپ

وقتی پُست مدرنیزم می گفت ،

غلط می گفت ،

پشت مدرنیزم!

لبهایش غنچه می کرد

ودهنش حسابی باز می شد

تا تف التهاب را ،

به روی انسان بدمد

به روی خودش

که لاف انسانمداری داشت.

دختری با مینی ژوپ

به چاهی می رفت ،

که مدرنیزم  رفته بود

با مینی ژوپ و عینک دودی اش. 

کابل ، 20 / 2 / 1392 

  

پرومته هم در زنجیر! 

آتش بیار پرومته ،

عالم هنوز سرد است.

ودادی ، فریادی، داؤود!

مردم هنوز هم ساکت،

دنیا هنوزهم تاریک،

آدم هنوز هم خاموش.

محمد! نگاهی، نفسی، تبسمی،

انسان هنوز هم وحشی.

انسان هنوز هم وحشی.

بعد ازتو دخترانی بازهم زنده به گور شدند.

و مردان زیادی ؛

آویزان در هوا ،

یا چارمیخ بر زمین.

زمزمه کن آزادی را ،

انشاء کن ،

به او که که سخت تشنه‌ی آزادیست :

" خجسته باد آزادی! "

مسیحای من،

چکمه هایت را بپوش !

من وخدا ومردم،

هرسه در پرتگاهی ،

در سنگلاخی به بلندای معراج،

مشرّف به سقوط ،

در دره ای به عمق هُبوط.

اینک دقیقه‌ی آخر است،

دقیقه‌ی نود!

مهدی ! ... مهدی! ... مهدی! ...

( فریادم در کوه می پیچد و دوباره بسویم برمی گردد)

پژواکی که همه جا را فرا می گیرد:

مهدی! ... مهدی! ... مهدی! ...

سوگند به مقدس ترین هایت،

به فاطمه ! به ابوالفضل !

اینجا خیلی سرد است،

پرومته هم در زنجیر!

کابل ، 15 / 2 / 1391