شعر عاشورایی چیست ؟

یکی از بحث های جالب در ادبیات شناسی دسته بندی انواع ادبی است . از دیرباز شعر فارسی را از نظر شکل به قصیده ، غزل ، مثنوی ، رباعی و... دسته بندی نموده بودند.

    البته این دسته بندی به پیروی از ادیبان عرب وبر مبنای وزن و قافیه در شعر صورت گرفته است ، تا اینکه شعر نو و پس تر شعر سپید به میان آمد و چهره‌ی سنتی شعر فارسی را به کلی عوض کرد.

    از نظر موضوع و محتوا شعر را از همان آغاز به ستایشی (مدحیه) ، عشقی و عرفانی ، سوگسرود ، هجو ، طنز ، گلایه ، پند و اندرز ، فلسفی ، فخریه ، حکایتی ، سرگذشت و... تقسیم نموده بودند اما، مرز مشخص ودقیقی درین مورد وجود ندارد که انواع ادبی به صورت معین چند گونه است و وجه افتراق آنها در کجاست.

    ارستو انواع ادبی موجود در یونان را به حماسی ، غنایی و دراماتیک دسته بندی کرده است ، که اروپائیان از دیرباز به آن اشنا بودند.(نیستانی ، 1387: 21)

    دسته بندی امروز انواع ادبی تا حدود زیادی ریشه در تصنیف و تعریف ارستو از ادبیات دارد .

به هر صورت آفریده های ادبی را از نظر موضوع و محتوا امروزه به انواع ادبیات حماسی (اپیک) ، ادبیات غنایی (لیریک) ، ادبیات نمایشی ، ادبیات آموزشی و ادبیات عامیانه دسته بندی می نمایند.

هریک از این انواع ادبی تعریف و مشخصات مربوط به خود را دارد ودارای زیر مجموعه ها و شاخه های فرعی دیگر است.

    شعر عاشورایی در یک دید کلی همه‌ی این انواع ادبی را دربر گرفته است. یعنی شعر عاشورایی هم شعر قهرمانی و دلاوری و افتخار ملی ومذهبی است تا بتوان آن را شعر حماسی خواند و هم بیانگر احساس و عواطف فردی و جمعی شاعر و گویندگان با درونمایه‌ی عشق و دوستی با قهرمانان و فداکاران و نفرت و انزجار از جنایت کاران و فاجعه آفرینان ، تا بتوان به ان شعر غنایی را اطلاق نمود.

    در زبان فارسی دری ادبیات غنایی بسیار گسترده است که می توان شعرهای ستایشی ، عشقی ، عرفانی ، گلایه ، طنز ، می نامه ها ، مناظره ها ، زندان نامه ها ، نوحه ها و سوگنامه ها و... را از همین گونه‌ی ادبی تلقی نمود.

همچنان شعر عاشورایی را می توان ادبیات آموزشی و تربیتی و محرکی برای دیگرگونی های اصلاحی فرد و اجتماع نیز به حساب آورد وهم آنرا ادبیات نمایشی که تراژیدی جزء لاینفک آن است ، خواند.

می دانیم که تمثیل صحنه های عاشورا و نمایش آن در محضر عام ، سرگدشت بس درازی دارد و نگارنده حداقل آنرا در جوامع عربی ، ترکی و فارسی زبان به چشم سر مشاهده نموده ام و همین طور شعر عاشورایی بخشی از ادبیات عامیانه و فولکلوریک ما را تشکیل می دهد که شواهد بسیار دارد و نیازی به شرح آن نیست.

    از توضیحات فوق چنین برمی آید که شعرعاشورایی شامل تمام انواع ادبی می شود، اما این سخن برای پژوهش ما در باب شعرعاشورایی چندان سودمند نیست و تعریف جامع و مانعی را که می خواهیم از ادبیات عاشورایی ارائه نماییم با چالش مواجه می سازد.

اگر از حوزه‌ی کلی به جزیی حرکت کنیم و به مانعیت تعریف نسبت به جامعیت آن بیشتر بچسپیم و بخواهیم شعرعاشورایی را حداقل در یک و حداکثر در دو نوع ادبی بسنجیم ، آنگاه قصه‌ی ما کمی متفاوت تر از نتیجه‌ی فوق خواهد بود.

   علی الظاهر هرگاه شعری از گونه‌ی عاشورایی خوانده می شود ، عالم وعامی قضاوت می کند که شعر شعر عاشورایی ، شعر حماسی است.

این بیان به ظاهر ایراد ندارد ، چون در نگاه اول چهره‌ی شعر عاشورایی تمام اندام حماسی است.

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری که نگارنده احترام ویژه ای به مقام شامخ علمی و معنوی شان دارم ، در جلد سوم حماسه‌ی حسینی ، می نویسد :

" حسین یک شخصیت حماسی ، و حادثه‌ی کربلا یک داستان حماسی و شعار های حسینی ، شعار های حسینی است ." (مطهری ، 1374: 315 )

     این سخن در جای خودش کدام ایرادی ندارد ؛ چون عاشورا نمایشگاهی از شهامت ، غیرت ، فداکاری وشهادت بود و شعر عاشورایی بیان همان شجاعت ، دلاوری و قهرمانی است و اپیک یا حماسه یعنی همین.

شعر عاشورایی شعر فرد نیست ، بل شعر عموم ، شعر مقدس و شعر خدا ومردم می باشد.  شعر عاشورا ، شعرتاریخ است ، اما نه تاریخ یک ملت که تاریخ انسان . شعر عاشورایی ملی است ، ملتی که بنی آدم نام دارد ، ملتی که آزاده و غیور ، عدالتجو و آزادیخواه است.   ملتی که خدا آن را ملت یکتاپرست و شرک ستیز ابراهیمی لقب داده است. آری ؛ شعر عاشورایی ، ملی است اما از نوع انسانی و فراملی و جهانشمول !

    اما ، آنگاه که ما پوست شعر عاشورایی را می شگافیم وبه درون آن راه می یابیم سیمای درخشان عشق وفطرت و احساسات مقدس انسان را در آن در می یابیم که معرف ومبین غنایی بودن آن است.(*)

   بسیاری ها گمان کرده اند که شعر غنایی شعر فردی وشخصی است ؛ حالانکه چنین نیست. شعر غنایی از نیرومند ترین جنبه های اجتماعی برخوردار است . در ادبیات غنایی زبان به سوی گوینده گرایش دارد ودارای کارکرد عاطفی است و شاعر با نگاه عاطفی و عشق به جهان می نگرد وبه دریافت ها و احساس های خود رنگ فلسفی ، روان شناسانه و جامعه شناسانه می دهد.

از میان سه عنصر شعر ( اندیشه ، خیال و احساس ) عنصر احساس مهم ترین جایگاه را در شعر غنایی دارد. عشق روح و کالبد این شعر را تشکیل می دهد.

   نگارنده برخلاف نگاه عموم به شعرعاشورایی ، که آن را شعر حماسی می دانند ، باور دارم که اساس و درونمایه‌ی شعر عاشورایی ، غنایی است ف اما با ظاهر حماسی اراسته شده است.

    درمقدمه‌ی رساله گفتیم که اساس شعر عاشورایی ، غنایی بوده است که لباس حماسی بر تن  دارد ،اما بعد از شهادت امام حسین (ع)  و قیام عاشورا در مجموع شعر و ادبیات عاشورایی سوی حماسه بیشتر میلان نموده است ، با آنکه روح و بنیان غنایی بودنش را هنوز هم حفظ  کرده است.

   به تعبیر دیگر می توان گفت ، شعر عاشورایی ، شعر لیریک است که با شعرحماسی یا اپیک وابراز احساسات جمعی وملی  و بیان دلاوری و قهرمانی عجین شده است و گاهی روکش مرثیوی و سوگ وعزا را نیز به خود گرفته است که آنهم جزیی از غنا و عشق است.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*) این نوع ادبی برای آن به غنایی یا لیریک مسمی شد ، که آن را با آهنگ وسرود خوش و آواز دلنواز و با آله‌ی موسیقی به نام لیر یا چنگ می سرودند . این نام را یونانی ها روی این نوع ادبی گذاشتند.

 

   برای نمونه به دو قطعه شعر از شعرای مشهورعاشورایی افغانستان ، محمد واصل کابلی و سید اسماعیل بلخی توجه کنید. سروده هایی که همه جا در منابر و مراسم حسینی هر ساله وِرد زبان میلیون ها عزادار فارسی زبان است.

قتلگاه : از واصل کابلی 

ای دل بیا و ساز کن اسباب ناله را

بنیاد کن حدیث غم دیر ســــــاله را

خون عزیز ساقی کوثر به خاک ریخت

ســـــاقی ! بیا لبالب خـــون کن پیاله را

کشـــــــتند آهــــوان حـــــــرم را یزیدیان

خون در دل است دایم ازین غم غزاله را

لیلا به روی نعش علی اکبر جـــــــوان

خوش می سرود ناله کنان این مقاله را

کای نور دیده از غم خال تو سوختم

"ای داغ بردل ازغم خال تولاله را"

حیف است این کلاله‌ی مشکین به خاک وخون

برخـــــیز تا  که  شــــانه  زنـم  این  کلاله را

چـــون دودمان ختم رسالت به باد رفت

کوفی به خط جور نوشت این رساله را

بر والی دمشــق که یا ایهاالامیـــر

لبریز کن زباده‌ی عشرت پیاله را

کز خاندان فاطمه کشـتیم هرچه بود

کردیم بر سنان سر چندین سُلاله را

کان ظلم را کسی ندیده از ملت یهود

کردیم بر سنان سر چندین سـُلاله را

مردان شان قتیل وزنان جمله دستگیر

لبریز کن ز باده‌ی عشـــرت پیاله را 

می آوریم سوی تو اینک دوان دوان

پایِ  پیاده  دخترکانِ  ســـه سـاله را

بردیم اهل ُبیت نبی را به قتلگاه

گفتیم کزجگر نکشند آه وناله را

دادیم از تپانچه ســــزای ســـــکینه را

خوش می فشاند بررخ گل باد ژاله را

دانی که خط عارض اکبر پگونه بود ؟

هرکــس به گِرد ماه نظر کرد هاله را

واصل ! بیا که صاحب ما شاید از کرم

زینت  دهد به  مُهر قبول این  قباله  را     ( واصل ، 1385: 148 )

  

رهبر آزادی : از علاّمه بلخی

  

در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی

آزاد  تــوان بردن  ره  در بــر آزادی

با رمز تبسم فاش می گفت به هر گامی

امضای من ازخون است بردفتر آزادی

زوراست گلوی من ازخنجرت ای گردون

برّم  رگ اســــتبداد  با حنـــــــجر آزادی

آری چه عجب درسیست ، با عزم توان افگن

در کـــــاخ  فلک یکدم کـــرّ و فـــــــر آزادی

عباس، نجات شرع از لطمه‌ی طوفان داد

در شــطّ  فرات افـــگند چون لنگر آزادی

از زیرِ سمِ اسپان قاسم به عروسش گفت

با یاد تو خـــــوابیدم در بســــــتر آزادی

اکبر دمِ جان دادن گفتا به پدر خوش باش

سیراب شدم ، مســــتم از ســـاغر آزادی

غوغا زجهان برخاست آندم که صدا آمد

عنقا  ز حـــرم  بگشود  بال و پر آزادی 

با جوهر اســـتعداد بر نور قدم مظــهر

شش ماهه علی اصغر آن گوهر آزادی

شه بر سر دوشش برد تا محفل حق یعنی

اصــغر تو بگـــو تکبیـــر بر منبر آزادی

القصه ازآن آزاد هر لحظه  درآن وادی

اسپند جگر می سوخت در مجمر آزادی

آزادی مطلق گشت آنگاه که زینب دید

افتاده تنِ  مجروح از مصـــدر آزادی

زد بوسه به حلقومش، با اشکِ روان می گفت

رفتیــــــــــــم ز پابوســــت ای مفخــــر آزادی

نه جامه ترا دربر ، نه برسر من معــــجر

کاین هردوضرورت نیست درکشورآزادی

عابد به غُل و زنجیر ، ما قید واسیر شمر

ســهمیه‌ی خود بردیم  زین محضر آزادی

در کوفه به نوک نی منشور ومدلل داشت

خاکســــــتر آزادی  زیب  ســـــــر آزادی

از جوشش خون اوست درآب وگِل بلخی

شــور وشـــر آزادی تا محشـــــر آزادی      ( بلخی ، 1368 : 236 )

 

   متوجه هستید که از هر مصراعِ ابیات فوق ، سوز وگداز و عشق وشرار بیروم می ریزد و این همان شعرغنایی یا شعری که اساس آن را احساس و عاطفه‌ی انسانی تشکیل می دهد و به قول اقبال لاهوری دانشمندِ سخن سرای پاکستانی که می گفت : " مصرع من قطره‌ی خون من است" ، این بیت هاهم چون قطره های خون شاعر است که در عشق حسین و عاشورای حسین به برگهاهای کاغذ نقاشی می گردند وفضای ایستگاه های مهرِ حسینی ( مساجد و تکیه خانه ها ) را عطرآگین می سازد وهمواره با اشک محبت همراه است و گاه این اشک ها با پیک های عاشقانه به معبد عشق ، کعبه عشق و کویرعشق  (کربلا ) می رسد. واین همان شعر عشق (غنایی) است که با لباس دلاوری و فداکاری ، ایثار و شجاعت (حماسه) مزین شده است.

« ای صبا ای پیک دور افتادگان

اشک ما برخاکِ پاکِ او رسان »