مقاله تحقیقی به مناسبت عاشورای حسینی / کابل 1334 هجری قمری
چگونه امام حسین (ع) اسلام را زنده نموده است ؟
مقالهی پژوهشی از دکتر سید علی موسوی سنگلاخی
پیرامون عاشورا و قیام امام حسین (ع)
کابل ، محرم 1434 ق ، آذرماه 1391 ش
درآمد موضوع
همواره گفته و شنیده آمدیم که امام حسین (ع) اسلام را زنده نموده است ، خواندیم ونوشتیم که درخت خشکیدهی اسلام با خون حسین آبیاری شده است .
امام حسین ، اهل بیت و یاران حماسه آفرینش بود که با جانفشانی متهورانه و آگاهانه نقش بزرگی را در تاریخ بشر بازی و صفحهی فراموش ناشدنی را در صحیفهی زندگی انسانها ایجاد کردند و الگو و سرآمد همه انقلاب های انسانی روزگاران شدند. کسی ازدوست و دشمن ، ازعامی و خواص ، از کافر ومسلمان و از دانشمند وغیر دانشمند ، مگر یاوه گویان مغرض و لجوج ( که مخاطب بحث ما نیستند ) منکر نیست که زندگی وتداوم اسلام مرهون قیام سرخ عاشورا وقطره های خون شهدای کربلا یا فریادهای داغ و اشک های جوشان بازماندگان محرم است. آری ، از گفتمان مسلم تاریخ است که امام حسین اسلام را زنده نموده است و هیچ چشم وعقلی را یارای انکار آفتاب نیست .
واژه های کلیدی
امام حسین (ع) ، کربلا ، قیام ، انقلاب ، اسلام ، قرآن ، امامت ، خلافت ، تاریخ ، دین ، حکومت، جامعه ،عدالت ، آزادی ،انسان ، زندگی ، مرگ ، شهادت ، فلاسفه ، هستی ، ماده ، روح و انرژی.
چکیدهی مطلب
امام حسین (ع) با قیام خونین و انقلاب مصلحانهی خویش در تاریخ بشریت روزنهی جدیدی گشود . انقلاب بزرگ او نسبت به تمام انقلاب های تاریخی ویژه و ماندگار، برازنده وپایداراست . راز این ویژگی و ماندگاری را باید در نفس و حقیقت انقلاب عاشورا جستجو کرد ودر پیام ومعنای برخاسته
از آن و ویژگی های مشخص بنیانگذاران آن سراغ گرفت.
امام حسین (ع) با یقین عارفانه ، توکل خالصانه واتکای صادقانه وآگاهانه به حق ، عدالت و آزادی با هم اندیشی و همکاری یاران سلحشور و اهل بیت فداکارش برعلاوهی ساختن انسان جدید و دمیدن روح انسانی بدان ، تفسیر بواقع از عشق و پرستش ، دین وزندگی ، جامعه وتاریخ ، عدالت وآزادی و در کل جهان بینی انسان خداگونه در زمین را هنرمندانه وزیبا ارایه کرد ، نه تنها ارایه کرد که با عمل به تصویر کشید و به عنوان قانون لایتغیر وفنا ناپذیرهستی بدان اصالت وجود داد . دین را وتوحید را و اسلام را که تنها منادی و پرچم دار دین توحیدی بود، پس از مرگ ناخواسته وزودهنگامش زنده نمود وبا خون ثاراللهی اش به اسلام آب حیاتی تزریق کرد که دیگر هرگز نمیرد ، روح معجز و فنا ناپذیری داد که تا آخر هستی جاودانه بماند و در ازلیت به خدا بپوندد. واقعت اینست که اگر حسین نبود ، پیامبری نبود ؛ انبیایی نبود ؛ اسلامی نبود و خدایی نبود !
اومعنای جدیدی از شهادت ، قیام ، دولت و جامعه و تفسیر اصیل و بواقع از اسلام وقرآن ، دین وخلافت/ امامت مطرح نمود. اسلام بعد از انفصال خلافت از معارف و اصول اسلامی و بریدن دولت وجامعه از قرآن وعترت/ سنت مرده بود ، گرچه زندگی در نفس آن وجود داشت و ریشه های آن کماکان به حیات ادامه می داد.
پیامبر با غرس نهال اسلام مجالی کافی برای شگوفایی و تنومند ساختن آن پیدا نکرد و باید این مهم توسط جانشینان پیمبرگونهی او ، یعنی رهبران معصوم ، دانا و برگزیده از جانب خدا ، ادامه می یافت و نهالی که پیامبر با تلاشهای خستگی ناپذیر غرس نموده بود به درختی مبدل می شد ، سایه می کرد و ثمر می داد .
زندگی تنها حیات مادی نیست و نه ویژهی آن . پدیده های مجرد نیز می میرند. بسا کسانی که به ظاهر تنفس می کنند ، غذا می روند و راه می روند اما در حقیقت مرده اند وچه بسیارند آنهایی که از دیار مادی ما سفر کرده اند ولی همچنان زنده و جاودانند.
البته پدیده های مجرد و انتزاعی فنا ناپذیر اند و از این نظر مرگ با فنا فرق دارد . ما داخل بحث فلسفی هستی و فنا نمی شویم و بیشتر تعریف جامعه شناسانهی مرگ را مورد ارزیابی قرار می دهیم ؛ برای اینکه اصولا مرگ فلسفی بعد از اینکه پدیده ای به وجود می آید و هستی می پذیرد ممکن نیست و همه پدیده های موجود گرچه ازلی نیستند اما ابدی اند.
امام حسین(ع) زندهی جاوید است و این جاودانگی را با شهادت و ایثارگری نه تنها برای خود کمایی کرده ، که اسلام ، دین و نظام الهی را نیز جاودانه ساخته است.
امام حسین (ع) اسلام را با متصل ساختن آن به قران و سرچشمهی وحی ، تعریف اصیل و بواقع از اسلام ، بازسازی هویت من انسانیِ مسلمان مطابق فطرت الهی و خداجویی که در نهاد انسان تعبیه شده است ، احیای شعایر اسلامی ، آزادی و عدالت اجتماعی و باالآخره عینیت دادان دین با نظام ، وسیاست با دیانت زنده نموده است.
طرح مسآله
حال که چنین است ؛ برای دانستن این مسأله ، باز شدن گره های کور و روشن شدن زوایای تاریک آن که امام چگونه اسلام را زنده نمود ، پرسش های فراوانی مطرح می شود که باید که باید به هر کدام پاسخ داد .
آیا اسلام مرده بود که امام آن را دوباره زنده ساخت ؟
اگر آری ، چرا و چگونه اسلام مرده بود ؟
واصولا آیا پدیده های مجردی مانند اسلام مرگ پذیر هستند ؟
مرگ چیست و چگونه تشخیص داده می شود ؟
با کدام میکانیزم وسازوکاری امام حسین ، اسلام را زندگی دوباره بخشید؟
با طرح این پرسش ها و جواب های مبسوط به هر یک از آنها باالآخره به آنجا خواهیم رسید که امام چه هدفی از قیام داشت و چرایی ، فلسفه وغایت قیام عاشورا چه بود ، با چند سوال فرعی و پیش درآمد بر موضوع مطروحه ونتیجه گیری از آن.
بحث و تبصره
شکی نیست که عناصر مادی را آغاز و پایانی متصور است . ماده مرگ را در درون خویش می پروراند. ماسوی الله و و هرچه جز او باشد مردنی است . فرق نمی کند ، هرچه باشد ، مجرد باشد یا غیر مجرد ، جسم باشد یا روح ، قوه باشد یا انرژی .
فلاسفه می گوید :فقط واجب الوجود ازلی و ابدی است ، ممکن الوجود ها را آغاز وانجام یا ابتداء و انتها(مرگ نه فنا ) حتمی است. بالآخره همه می میرند ؛ همه جز او ، الا وجه الله ، هستی وابسته به او و نقشی از صورت زیبای اوست.
پس مرگ برای دین که مفهوم مجرد است ، همانند انسان که پدیدهی جسمی روحی است نیز متصور است و دین اسلام نیز از این قاعده خارج نیست. حال که چنین است می توانیم با یک صغری کبرای منطقی نتیجه بگیریم که چیستی و چگونگی مرگ را در انسان می توانیم بر دین نیز قیاس کنیم.
اما قبل از آن ببینیم ، مرگ چیست ؟ آیا می توان باور کرد که مرگ تنها عبارت از قطع تنفس و ایست قلب و دماغ است ویا پاشیدن جسم مادی موجود ؟ فکر نکنم چنین باشد . این علایم تنها می توانند تغیرات بیولوژیک و حیاتی پنداشته شوند و حتی تحول یک نوع انرژی به نوع دیگر آن باشد که از حیطهی بحث ما خارج است وما وارد مسایل زیست شناسی و تنکرد شناسی نمی شویم .
شایسته است که مرگ را تنها در قطع علایم ظاهری حیات جستجو نکنیم و لااقل به طور ساده آنرا در سه نوع ارزیابی نماییم.
1ـ مرگ جسمی یا عدم موجودیت علایم حیاتی جسم
2ـ مرگ روحی یا جدایی روح از کالبد ویژهی خود
3ـ نابودی هویت یا نیستی منِ خودی ( نام ونشان )
علوم پزشکی امروزعلایم حیاتی را شامل حرکت قلب ، ادامهی تنفس ، تنظیم فشار خون وموجودیت طبیعی دمای بدن می داند که فعالیت و نظم حیاتی آنها به حیات دماغ و عصب مرکزی وابسته است. پس مرگ جسمی عدم موجودیت همین علایم حیاتی است و به آن می توان مرگ مادی نیز اطلاق کرد ، چون این تنها ماده است که مرحله ای از حیاتش به پایان رسیده است ویا نظم و صورت مادی اش متلاشی شده است.
به عبارت رساترمی توان گفت که مرگ جسمی درانسان عبارت از عدم فعالیت قلب ، دماغ و تنفس است. موجودات زندهی دیگر مانند نباتات نیز علایم ویژهی حیاتی دارند و قطع این علایم حیاتی ، مرگ جسمی شان تلقی می شود.
حالا برای جهان بینی مادی و پیروان ماتریالیستش که منکر روح اند وتمام زندگی را در همان حیات چند روزهی دنیا می دانند و جز ماده به چیزی اضافه تر از آن اعتقاد ندارند کار تمام است . همین که علایم حیاتی قطع شد و نظام مادی و کالبد ظاهری جسم پاشید مرگ پدید می آید. اما در جهان بینی علمی الهی قطع علایم ظاهری حیاتی پایان ماجرای انسان نیست. روحی وجود دارد و آخرتی و اجر وپاداشی .
امروزه با پیشرفت دانش های گوناگون و حرکت تکاملی عقل انسان ، این سخن مسخره شده است اگر گفته شود ، آنچه در حواس مادی انسان نمی آید وجود ندارد . امروز پدیده های انتزاعی ومجردی چون عقل ، روح ، عشق ، قوهی جاذبه و ... را کسی نمی تواند انکار کند.
تمام قدرت وتوان جسم وابسته به روح است و دیده می شود همینکه این قوهی عجیب ، نا آشنا وغیرقابل مقیاس از بدن خارج می شود ، دیگر هیچ توش وتوانی در آن باقی نمی ماند. اما نکتهی دیگر اینست و فلاسفه نیز بر آن تأکید می کند که تبارز روح در موجودیت کالبد است . یعنی روح چون پدیدهی مجرد وغیر قابل دید است برای اینکه بتواند فعالیت جسمی ومادی خودرا انجام دهد باید قالبی بیابد و در کالبدی بدمد و بر بدنی سوار شود.
پس قسم دوم اینست که ما مرگ را منوط به عدم فعالیت علایم حیاتی پزشکی ندانیم و بگوییم مرگ همان خارج شدن روح از بدن وجدا شدن آن از کالبد ویژه اش است.
قسم سوم مرگ از بین رفتن هویت یا من هویتی انسان یا جامعه است . این من هویتی می تواند شامل نام ، فرهنگ ، عقیده ، زبان ، کشور و... باشد و همه مفاهیمی را دربر دارد که انسان وجامعه با آن شناخته می شود ودر زمان ومکان خودش به عنوان ارزش های هویتی مطرح است . گرچه این ارزش های هویتی نسبی اند و نظر به زمان و مکان فرق می کند یا شدت و اهمیت آن متفاوت است اما ارزش های مطلق انسانی هم وجود دارد و هیچ ملتی را سراغ نداریم که منکر آن باشد . مثل خداجویی ، زیبا گرایی ، صداقت مداری و نوع دوستی. اما حدود و چگونگی این خداجویی ، زیبا گرایی ، صداقت مداری ، نوع دوستی و... نظر به زمان ومکان متفاوت است و این حقیقت های گاه نسبی و گاه مطلق برای افراد و جامعه به هویت تبدیل شده است و اگر این هویت ها را کنار بگذاریم یا از ما به اکراه زدوده شود در واقع مرده ایم.
چنین است که برای من فلانی نام ، فلان مذهب ، فلان زبان و فلان کشور و... همهی این صفت های نسبتی هویت شمرده می شود و از دست دادن آن مرگ .
وبرای همین بوده که از امام حسین داریم : انما الحیآة عقیدة و جهاد .
امام می گوید زندگی یعنی عقیده وجهاد و اگر باورها و عقاید اسلام درجامعهی اسلامی کنار گذاشته شود ، دیگر مسلمانان مرده است.
قرآن کریم نیز براین مدعا صحه می گذارد ومردم را اینگونه به زندگی فرا می خواند :
یایها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم . سورهی انفال / 24 (ای کسانیکه ایمان آورده اید ، دعوت خدا ورسولش را اجابت کنید ــ فراخوان خدا و پیامبرش را با جان ودل بپذیرید ــ تا شما را زنده گرداند. ) یعنی بدون ارزش های الهی و هویتی که پیامبر ازسوی خدا به ارمغان آورده است زندگی ناممکن است.
ودر جای دیگری ــ سورهی انعام / 22 ــ خداوند گمراهی را مرگ وهدایت را زندگی معرفی می کند. ( او من کانَ میتاً فاحییناهُ ) یعنی : آیا آنکس که مرده و گمراه بود و هدایتش کردیم همانند گمراهان است ؟
حالا این شرایط سه گانهی مرگ را بالای اسلام تطبیق می دهیم و می بینیم که چگونه این سه شرط فرضی حیات در اسلام از بین رفته بود و دیگر از آن خبری نبود.
ناچاریم ازین پس برای تبیین بحث مورد نظر ورسیدن به واقعیت مدنظر بیشتر از تاریخ تحلیلی اسلام مدد بگیریم .
1ـ مرگ جسمانی یا قطع علایم حیاتی اسلام
ارکان و شعایر اسلامی را می توان به عنوان علایم حیاتی ظاهری اسلام تعبیر کرد.
حد اقل سه نمونه از آنرا باید مورد تبصره قرار دهیم : نماز ، جهاد و حج
الف : نماز ارکان اسلام واز شعایر اصلی دین است که در قرآن بارها از آن یاد و فوقالعاده بر آن تأکید شده است تا جایی که از معصوم (ع) در اخبار صحیح روایت داریم که نماز ستون دین است و اگر نماز مسلمان نزد خداوند مورد پسند واقع شود سایر اعمال او نیز مقبول است و اگر نمازش رد شد سایر اعمال نیز مردود می باشد.( الصلاة عمود الدین و...)
نمازی که این همه اهمیت دارد رفته رفته در اسلام آنروز چنان افتضاح آمیز شد که مسجد بتکده ای شده بود برای پرستش خدایان زر و زور و تزویر و سنگری برای مبارزه با قرآن و پیامبر و اصحاب او. در مساجد امام علی (ع) را صب و لعن میکردند ( واژهی ناصبی از همینجا آمده است ) و پیامبر را مسخره و به اسلام ناسزا می گفتند . مسلمانان که تحمل دیدن این گونه بدبختی دین شانرا نداشتند ترجیع می دادند در خانه های شان نماز را اقامه کنند ، اما گاهی به زور در مساجد کشانیده می شدند و مجبور بودند یا سکوت کنند ویا توسط حاکم اسلامی که در عین حال پیش امام مسجد نیز بود کشته شوند .
این پیش امامان افرادی چون معاویة ابن ابو سفیان ، مروان ابن حکم ، ولید ابن عقبه ، یزید ابن معاویه و... یا فرستادگان و مزدگیران آنها بودند که شاید سر سوزنی هم عقیده به پیامبر و آنچه او از جانب خدا آورده بود نداشتند.
به عنوان نمونه به جامع کوفه می رویم و می خواهیم با حاکم مسلمانش ولید ابن عقبه فریضهی صبح را ادا کنیم !
روزی ولید که از طرف عثمان والی کوفه بود و همیشه مست و شرابخورده نماز را امامت می کرد نماز صبح را چهار رکعت خواند و بعد رو به نمازگزاران کرد و گفت اگر می خواهید زیادتر هم بخوانم !
روز دیگر ولید از فرط باده نوشی در نماز غش کرد و مسلمانان انگشترش را که مهر ولایت کوفه نیز در آن منقوش بود از دستش بیرون کشیدند و به مدینه نزد عثمان فرستادند.
امیر المومنین ؟ یزید ابن معاویه که اصلا اهل نماز و این حرف ها نبود و هرگاه از منبر مسجد بالا می رفت بوزینه اش مسمی به ابوالقیس که اورا چون معبودش دوست می داشت نیز همراهش بود و این بود سرنوشت نماز ای دوستان.
ب : و اما جهاد ، آنچه اسلام با آن زنده بود و وسیله ای برای گسترش و استحکام دین و دعوت مردم به اسلام و تعلیمات رسول اکرم (ص) که در قرآن آیات بیشماری در مورد آن داریم و تا آنجا پیش می رویم که معصوم (ع) می فرماید: بهشت درسایه شمشیر مجاهدان است. جهادی با این اهمیت به کشور گشایی ، خونریزی ، ویرانگری ، غارت اموال و به غنیمت درآوردن بردگانِ بیشتر و کنیزانِ خوشروی بیشتر و ساختن حرم سراها مبدل شده بود. تعصب عربیت و غیر عربیت بیداد می کرد.
گاهی واژهی موالی را در تاریخ شنیده اید؟ یا واژهی شعوبیه مردمی که بخاطر نژاد غیر عربی شان به شدت سرکوب می شدند ؟
و اسلام که منادی صلح و برادری و برابری و عدالت اجتماعی بود ، و برتری را در تقوا و پرهیزگاری می دانست و آمده بود که همه انسانهای جهان را باهم و برابر به سعادت و آزادی از هر قید وبند به جز بندگی خدا که عین حریت است برساند و جهاد که گسترش دهنده و مستحکم کنندهی این اصول بود کاملا مسخ و وارونه شده بود.
ج : حج نماد ابراهیم ، نماد همه ادیان آسمانی ، نماد اسلام ، نماد پیامبر ، بیت الله ، خانهی امن الهی ، شهر انبیای خدا ، کنگرهی بزرگ اسلامی ، مظهر وحدت مسلمانان ، مظهر پاکی و برابری و بندگی و اخلاص که حتی مشرکان بدان احترام می کردند و غیر مسلمانان امروز تحت تأثیر آن قرار می گیرند به زنجیر دیوان و طاغوت در افتاده بود .
( مانند امروز که کعبه در زنجیراست ، زنجیر شیطانی وهابیت و شرک آل سعود )
به کعبه و حج روزی را آوردند که خلیفة الله یزید ؟ آنرا به منجیق بست و آتش زد و ویران کرد و خلیفة الرسول عبدالله ابن زبیر آرزو داشت بجای کعبهی خاکی ابراهیمی ، کعبهی طلایی زبیری بنا کند و گرگ خونخواردیگر ( نماینده خدا و رسول در عراق و حجاز! ) به نام حجاج ابن یوسف ثقفی آرزوی عبدالله را به یأس مبدل کرد و او را در خانهی امن الهی کشت.
علایم حیاتی دین ، نماز و حج وجهاد ، قلب و تنفس و دماغ اسلام از بین رفته بود و گفته آمدیم که نوع اول مرگ قطع علایم حیاتی است و از آن به عنوان مرگ جسمی ومادی نیز نام برده بودیم .
2ـ مرگ روحانی یا جدا شدن روح از کالبد اسلام
به یقین می توان گفت که روح اسلام قرآن است ، تنها ریسمانی که از آسمان بسوی زمین کشیده شده تا انسانها بدان چنگ بزنند وبسوی خدا هدایت شوند.( واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا ) شاید در دنیای ما کسی ؛ حتی یک نفر هم پیدا نشود که منکر آن باشد . خدا و پیامبر نیز همواره بر این حقیقت تاکید کرده است.
نفس قرآن هرگز محل اختلاف میان مسلمانان نیست و واژه های آن به غیر از معجز بودن و مقدس بودن دارای پیام و تفسیر است.
پس اهمیت قرآن بیشتر در چگونگی تفسیر قرآن است نه در جلد و نگارک های آن.
واضح است که قرآن یک متن است و مانند هر متن دیگر متشکل از دو جزء است ؛ قالب و پیام ، شکل و محتوی ، جمله ومعنی . هم نقد ادبی و هم دستورشناسی بر این نکته صحه می گذارد و هم گفته می شود که زبانشناسی علمی بر آن استوار است که شکل و محتوی باید با هم حرکت کنند و موازی باهم باشند. عدم موجودیت یکی از این دو جزء هستی متن را ناممکن می سازد ، چون اگر شکل و قالب نباشد محتوی و معنی اصلا هستی نمی پذیرد و همینطور اگر معنی و محتوی یا مفهوم از شکل حاصل نشود ، شکل به خودی خود مساوی به عدم است مانند آنکه روح نمی تواند بدون قالب و بدن تبارز یابد و کاری کند.
می دانیم که زبان از آواها به وجود آمده وآواها خیلی قدیمی تر از نگارک ها یا حروف است و در حقیقت نگارگ ها تصویرو چگونگی همان آواها است در دیدهی انسان یا ساده تر بگویم وقتی انسان خواست آواها را مجسم کند و به چشم ببیند در پی ایجاد نگارگ ها یا حروف برآمد.
وباز می دانیم که گرچه زبان با فطرت انسان آمیخته است و انسان را حیوان ناطق گفته اند ، اما تعلیم وتکرار لازم است تا او سخن بگوید و به زبان آید. وارد بحث زبان شناسی نمی شویم با مثالی می توان مدعای خویش را روشن کرد : فرض کنید ما بدون در نظر گرفتن محور همنشینی و جانشینی واژه ها و بدون ترتیب و ترکیب آواها همینطوری آواهای درهم وبرهم وتکه تکه از دستگاه تنفسی آوایی خویش بیرون بکشیم یا به شکل تصویری آن ، که نگارک ها است بخواهیم هزاران حروف را درهم وبرهم و پراکنده وجدا ازهم روی سطحی نقش کنیم مخاطب ما از آن چه تصور خواهد کرد ؟ مگر آنکه ما را دیوانه بپندارد و به کار بیهوده ای ملامت کند ، چون ما معنی و محتوی را از شکل وقالب متن جدا کرده ایم.
به همین طور اگر بخواهیم معنایی را برای مخاطب تفهیم کنیم مجبوریم باالآخره از یک شکل و روش یا اشاری و تصویری ویا نوشتاری وگفتاری استفاده کنیم در غیر آن پیام یا معنی بدون شکل هستی نمی پذیرد.
توجه کنید که مثال ما در خود قرآن بیشتر متبارز است و خوبتر دانسته خواهد شد .
فرض کنید اگر ما قرآنی می داشتیم پر از حرف ها ، واژه ، عبارت ها ، جملات و فقرات ، اما از آن هیچ چیز نمی دانستیم ویا اصولا قرآن چیز ندانستنی می بود آیا می توانستیم باز آنرا قرآن بخوانیم ؟ ویا برعکس اگر خداوند می خواست معنی و مفهومی را به رسولش و توسط او به مردم بیان کند از چه راهی این مفهوم می توانست منتقل شود ؟ حتما شکل و قالبی ضرورت بود.
حالا دانستیم شکل و محتوی لازم و ملزوم همدیگرند و قالب و پیام برای یک متن حتمی است . پس در شکل و قالب قرآن حرفی نیست ، بهترین قالب ، کاملترین شکل و معجزترین جملات تا آنجا که کسی را تا قیامت یارای آوردن مثل آن یا حتی توان آوردن سورهی کوچک آن ( چون سورهی کوثر ) هم نیست . آنچه مهم است و قابل بحث و کنکاش پیام ، معنی و تفسیر قرآن است. برای همین است که پیامبر اسلام بارها فرموده است تنها شکل و واژه های قرآن برای هدایت کافی نیست. برای هدایت باید سراغ ملزوم آن نیز برویم . باید پیام آنرا نیز بدانیم . قرآن باید تفسیر شود و مفسر داشته باشد. از این مفسر ، از این ملزوم ، از این پیام ومعنی پیامبر اکرم (ص) به عنوان عترت / سنت یاد کرده است. از آن به عنوان تداوم راه امامت یعنی امامت و ولایت نیز یاد کرده اند. ( انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی یا سنتی ــ سنت وعترت هردو یکی است ، عترت نمی تواند بدون سنت باشد و سنت در عترت متبارز است )
امام علی (ع) نیز در نبرد صفین فریاد می زد که دنبال اجلاد قرآن که سپاه معاویه برای فریب مسلمانان و گمراهی شما بر نیزه کرده اند نگردید که قرآن ناطق منم.
در واقع عمروعاص ومعاویه قرآن را علیه قرآن به کار بردند و موفق هم شدند ، قرآن ناطق را از میدان کشیدند ، یا به عبارت دیگراز شکل قرآن علیه معنای آن سوء استفاده کردند و حیلهی شان هم کارگر افتاد چون زمینه سازی جدا کردن شکل از مفهوم ومعنای قرآن بسیار بیشتر از جنگ صفین صورت گرفته بود.
چه کسی منکر این است که قرآن دارای پیام است ، بطون هفتادگانه دارد (عدد هفتاد در عربی نشانهی کثرت است ) ، رمز ها و اسرارفراوان دارد ، آیات محکم ومتشابه دارد ، ناسخ ومنسوخ دارد ، شأن نزول دارد ، ترتیب عثمانی ورحمانی دارد ووو...
پس قرآن را برای ما کی معنی کند ، کی تفسیر کند و کی پیام آنرا روشن سازد ؟
متخصص آگاه به رموز قرآن ، کارشناس و امام معصوم وپیمبرگونه و اشتباه ناپذیر که حق عصمت شانرا تصدیق کرده است و خداوند و پیامبرش آنانرا برای تداوم راه انبیاء و تکمیل اسلام برگزیده و به ما معرفی نموده است ، یا افراد ناآشنا و بیگانه و حتی مغرض به اسلام وقرآن ؟ ( خوب توجه کنید)
بدبختانه قرآن را (که متشکل از شکل و محتوا است و معنی و پیام آن یعنی عترت و امامت مهم تر از قالب و جلد آن است )از این مهم واین شریک مطمین جدا کردند و کم کم و رفته رفته روح از کالبد اسلام رفت ومرگ روحانی و واقعی نیز اسلام را فرا گرفت و آنچه پیامبر نگران آن بود و باید نمی شد، شد . اتفاقات نامیمون و متداوم و ضربات کوبنده وحساب شدهی پیهم به جسم و جان اسلام وارد آمد و اسلام را در بدو کودکی از پا درآورد و این حسین بود که با تزریق خونش به قلب اسلام بدان عمر دیگر و حیات تازه بخشید و زندگی جاودانه اش توسط پیامبران کربلا ، حضرت زینب و امام سجاد (ع) و ... تضمین شد وتداوم یافت.
3- مرگ هویتی یا نابودی منِ اسلامی
در اسلام ما یک مجموعهی مقدس هویتی داریم که معمولا به عنوان مرز های مقدس سوال ناپزیروخط قرمز های اسلامی مطرح می شود ( حالا کار نداریم که این مرز چقدر واقعی است و این مجموعهی مقدس چه اندازه سوال ناپذیرند. سکولاریزم یا عرفی گرایی که اساسا یک موج غیر اسلامی وغربی است ودر واکنش به کلیسا و مسیحیت به وجود آمده است وبرخی از آن به عنوان دین گریزی تعبیر می کنند در واقع می خواهد همین مرز را بشکند ویا به عبارت دیگر اساس کار سکولاریزم تقدس زدایی از دین است به درستی ونادرستی سکولاریزم نیز کاری نداریم و از حوصلهی بحث ما خارج است )
باید بدانیم که اسلام یک دین است ، یک سازمان و تشکیلات منظم و یک ارگانیزم یا سازوارهی زنده و دارای دستگاه های خاص و اندام های موزون ومرتب است . این دین مانند همه ادیان دیگر دارای اصول و مبانی مشخص است و این سازمان شبیه همه سازمان های دیگر اساسنامه و پلاتفورم ویژهی خود را دارد و این ارگانیزم زنده چون همه ارگانیزم های دیگر داری اندام های حیاتی ومنظم مخصوص به خود است .
هرنوع تقدس زدایی و مرز شکنی می تواند صدماتی جدی به آن وارد کند ، می تواند هویت آنرا زیر سوال ببرد وچه بسا که گاه این صدمات جبران ناپذیر باشد و به طور مثال سلول های مغزی و قلبی این ارگانیزم عالی را از بین ببرد که هرگز ترمیم نمی شوند ودر واقع تجدید ناپذیر است.
باید متوجه بود زمانیکه ما از هویت اسلامی ومنِ مسلمان سخن می گوییم ، منظورما تعریفِ آن شرایطی نیست که اسلام یا ایمان بدان تعریف می شود. (اسلام : مجموعهی معارف وتعلیماتی که پیامبر اکرم از سوی خداوند آورده است یا ایمان : که اقرارِ به زبان و تصدیقِ به قلب و گاهی هم توام با عملِ به ارکان تعریف شده است ) منظور ما اصول دین ومنابع مصادیر شریعت چون قرآن و سنت و... نیز نیست ، گرچه ممکن است قاعدهی کل وجزء و عام وخاص مِن وَجه در نظر باشد یعنی آنچه ما می گوییم ممکن است جزء قرآن یا سنت یا معارف و شعایر اسلامی باشد اما هرگز عین آن نیست و از جهات گوناگون دیگر با هم متفاوت است.
این مجموعهی هویتی مقدس مانند توحید و نبوت ومعاد آنچنان مطلق هم نیست و تا جایی که من تحقیق کرده ام تعریف وترتیب مشخصی هم ندارد ، یعنی یک مسلمان نمی تواند آنرا به صورت مشخص ترتیب کند وبشمارد . این مجموعهی سوال ناپذیر بیشتر به عنوان قانون مطرح است وآنهم گاهی شکل قانون شفاهی ، نه نوشتاری را به خود گرفته است.
اینکه این مجموعهی هویتی موجود است شکی نیست وسوالی نه ، اما اینکه کدام اند وچند تا کمی باید تأمل نمود.حالا آنچه بیشتر معروف ومشترک بین همه مسلمانان است عبارتند از:
الف : مکهی مکرمه مرکز توحید ابراهیمی ودفترمرکزی دین اسلام
ب : مدینة النبی یا شهر پیامبر اسلام و مرکز حکومت اسلامی
ج : پیامبر ، مؤسس و رهبر دین ( مؤسس دین در اسلام خدا است و پیامبر ابلاغ کننده )
د : قرآن اساسنامهی اسلام
ه : اصحاب و اهل وبیت پیامبر، هییت مرکزی یا اعضای شورای رهبری اسلام
ح : مراعات و احترام ولو به گونهی تظاهر به شعایر مشهور اسلام ، مثلا نخوردن شراب در حضورمردم وعدم فروش گوشت خوک در بازار مسلمین یا احترام ویژه به ماه مبارک رمضان یا مزار پیامبران وامامان معصوم (ع) و قرآن و مساجد و...
آنچه ذکر شد به عنوان نمونه بود . پیشاپیش گفته شد که درین مورد تعریف وترتیب مشخصی وجود ندارد.
حالا برگردیم به اصل موضوع که چگونه این مجموعهی هویتی و مقدس اسلامی نابود شد.
اگر آنرا از آغاز هویت زدایی تا زمان یزید ابن معاویه ( لعنت الله علیه وعلی آله اجمعین ) ذکر کنیم کتاب قطور چند جلدی تاریخ تحلیلی اسلام بعد از پیامبراکرم (ص) خواهد شد که باربار نگاشته شده اما کافی نیست وباید همواره مکرر ومجدد و بروز شود. این کتاب قطور از توان مقال کوچک ما بیرون است ، اما چون یزید بر سریر ارگِ سبزِ دمشق نشست وازچارپایهی جامع شام بالا رفت ( مسجد ومنبر نگفتم چون یکی خانهی خدا و مربوط به پرستش او و دیگری جایگاه پیامبر وجانشینان اوست ) دیگراز مجموعهی هویتی به نام مکه ، مدینه ، پیامبر ، قرآن ، اصحاب و اهل البیت و شعایر اسلام نبود. دیگر هویتی بنام مسلمانی در دارالاسلام باقی نمانده بود که اسلام ومسلمان را بتوان با آن تعریف کرد. مثلا چه حرمتی برای مکهی به منجنیق افتاده مانده بود یا چه حرمتی برای مدینة الرسول و مسجد پیامبر که طویلهی اسپان سپاه یزید شد . اصحاب پیامبر را کشتند وبه دختران شهر رسول خدا بی عفتی کردند تا آنجا که مردم بیم داشتند شاید از آسمان سنگ ببارد . سنگ هم بارید واولین سجّیل آن یزید را به کام دوزخ فرستاد. حادثهی کربلا سخت تر وجانسوزتر بود . قرآن هایی که تیرباران شدن ، خون خدا را بر زمین ریختند ، ثارالله را کشتند ، بدن اولیای خدارا لگدمال کردند و حرم رسول خدا را ده به ده و شهر به شهر چون اسیران وبردگان گشتاندند و مسخره کردند و در مرگ اسلام وقرآن شراب فتح نوشیدند و رقص وپایکوبی کردند.
به من بگو برادرم ، خواهرم ! دیگر چه مانده بود از هویت اسلامی و منِ مسلمانی ؟
اگر به سروده های یزید که حین مستی وسرخوشی ازفتح کربلا و مدینه ومکه سروده است ودر منابع موثق تاریخی ذکر شده اند و درین اواخر در دیوان اشعار او منتشرهی عربستان سعودی نیزآمده است نگاه شود هیچ شکی باقی نمی ماند به کفر وشرک یزید .( قبلا نیز شکی در کفر او وجود نداشت ) آنجا که می گوید : بنی هاشم با ریش مردم بازی کرد ، ورنه ازخدا و قیامت خبری نیست .... کاش پدرانم که در بدر کشته شدند ، زنده می بودند ومی دیدند که من چگونه انتقام آنها را ــ از محمد و فرزندانش ــ گرفتم .... اگر خوردن شراب در دین محمد تحریم شده است من آنرا به دین مسیح می نوشم ....
سخن که بدینجا رسید واز بحث وتبصره پیرامون چگونگی مرگ اسلام فارغ شدیم باید به دو نکتهی دیگر اشاره کرد وآن اینکه :
1ـ برای مرگ پدیده ها نباید متوجه عوامل بیرونی بود ، چون این عوامل قبل از آنکه عامل باشند معلول اند . این عوامل درونی مرگ است که سبب بروز عوامل بیرونی آن می شود. به درخت پوسیده وخشکیده ای بنگرید که چگونه با یک باد خفیف به زمین می افتد ، چون قبلا خشکی و پوسیدگی را در درون خویش پرورانده است .
افکار ماتریالیستی هگل فیلسوف آلمانی اگر در هیچ جایی مبنی بر تغییر وتحول دایمی اشیاء درست نباشد در اینجا حداقل درست از آب در می آید که هر پدیده ای مرگ را در درون خویش می پروراند و هر تزی در درونش انتی تزی دارد که باعث نابودی آن می گردد تا به سنتز مبدل گردد. گرچه هگل این تغییر وتحول را در مسیر تکامل ارزیابی می کند واز نظر او مرگ جزیی از تکامل ونو شدن است اما ما تا هنوز متیقن نشده ایم که هر تحولی تکامل ببار آورد ، چه در جامعه شناسی تجربی ثابت شده است که ای بسا تحولاتی که نه تکامل بلکه فاجعه و نابودی ببار آورده است.
در نتیجه باید دانست که هیچ حادثه و عامل بیرونی سراغ نداریم که به صورت آنی سبب مرگ اسلام شده باشد. حتی اگر یزید را کافر و مشرک بدانیم هیچگاه نمی توان اورا عامل خارجی برای قلع وقمع اسلام پنداشت. پس از یک طرف مرگ اسلام عامل یا عوامل درونی داشته و از طرف دیگر به صورت تدریجی به وقوع پیوسته است وشاید تا زمان یزید ابن معاویه به اکمال رسیده باشد . هیچ دلیلی موثقی وجود ندارد که پندار مارا مبنی بر مرگ تدریجی اسلام به چالش کشد ،چون همیشه عامل مرگ های آنی ، بیرونی است ، وعوامل بیرونی در مرگ اسلام صفر است .
حالا اگر سوالی پیش آید که این عوامل درونی تدریجی مرگ اسلام از کجا شروع شد وبه کجا خاتمه یافت ، فکر کنم در سطور قبل آنجا که گفتیم عترت را از قرآن جدا کردند ، وقرآن های ناطق را از زندگی و دولت اسلامی به انزوا کشانیدند وحتی نابود کردند کماکان بدان اشاره شد و بیشتر از آن اگر همه عوامل را یک یک نام ببریم وموشکافی کنیم
سخن به طول می انجامد و حوصله ای برای نتیجه گیری باقی نمی ماند.
2ـ در سطور قبل و بعد از این هرجا ما از مرگ یاد کرده ایم منظور ما همان تعریف طبیعی و عرفی مرگ است. از سوی دیگر ما مرگ اجتماعی ونسبی را مد نظر داریم نه مرگ کامل را ، چون هیچگاه مرگ کامل و فلسفی اسلام اتفاق نیافتاده است . ریشه های نهال اسلام نخشکیده بود و قرآن به عنوان یک متن جاودانه و لایتغیر باقی بود ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون )
از جانب دیگر هرگاه ما سخن از مرگ می زنیم ، باید حداقل آنرا از فنا تفکیک کنیم ، چون فنا غیر از مرگ است و پدیده های مجرد فنا ناپذیرند یعنی به طور کامل وکلی از بین نمی روند .
حتی از نظر علوم طبیعی معاصر ماده و انرژی نیز فنا ناپذیرند و تنها از یک شکل به شکل دیگر در می آیند. قرار قانون لاوازیه هیچگاه انرژی خلق نمی شود واز بین نمی رود ، تنها از یک شکل به شکل دیگر تبدیل می شود. به طور مثال غذا بعد از هضم به یک نوع انرژی یا حرارت تبدیل می شود تا اینکه به طبیعت جذب گردیده واز آن درختی یا گیاهی ببار می نشیند ، انرژی گیاه یا درخت به شکل نبات یا میوه در می آید ، کمی بعدتر آنرا حیوانی مورد استفاده قرار می دهد وباز همان دور حیاتی ادامه می یابد.
حالا در جهان ما ماده به انرژی تبدل می شود و ما هر روز آنرا در زندگی روزمرهی خویش تجربه می کنیم ، اما گاهی ندیده ایم که انرژی دوباره به ماده تبدیل گردد. دانش و عقل آدمی چنین اقتضاء می کند که تبدیل برعکس انرژی به ماده نیز باید اتفاق بیافتد و این نیز خارج از تصور و ناممکن نیست . تجسم اعمال انسان در قیامت که در عقاید و متون دینی ما آمده است نیز با این دلیل موجه می نماید که بازهم مارا کاری به آن نیست واز بحث مورد نظر ما خارج است.
نتیجهی بحث
بگذارید از بحث بلند خویش به نتیجه برسیم و به سوال اصلی مطروحهی خویش پاسخ دهیم.
بحث وتبصرهی مبسوط فوق بسیاری از گره های کور مسأله را باز و زوایای تاریک پرسش مارا مبنی بر چگونگی زنده نمودن اسلام توسط امام حسین (ع) روشن کرد.
با استفاده از هر آنچه در سطور گذشته ذکر شد ، اکنون می توانیم پاسخ سوال اساسی خویش را چنین شماره گذاری کنیم .
1ـ امام حسین مسلمانان را با اسلام بریده از زندگی شان متصل ساخت.
2- قرآن مهجور را در متن زندگی مسلمانان آورد.
3 ـ معنی وروح قرآن را بدان باز گردانید.
4 - کتاب الله را با عترت /سنت درآمیخت.
5- تعریف درست وبواقع از اسلام ارایه نمود.
6ـ هویت اسلامی یا منِ مسلمان را زنده کرد.
7ـ دین را با نظام وسیاست را با دیانت عینیت بخشید.
8ـ شعایر اسلامی را احیا نمود.
9ـ الگوی حق طلبی ، عدالت جویی وآزادی خواهی شد.
10ـ از تحریف اسلام پرده برداشت.
11ـ حکم مشروعیت مبارزه با حاکم منحرف مسلمان را اعلان کرد.
12ـ گفت : شیطان گاهی برای فریب مردم لباس اسلامی می پوشد.
13ـ طاغوت اگر مسلمان هم باشد مردود است.
14 قیام در برابر حاکم مستبد اسلامی هم جایز است.
15 ـ گاهی مظلومیت نمایی و شکست برای فتح ، عین پیروزی است.
16- قیام عاشورا آغاز حرکت اصلاح و ویرایش متداوم اسلام تا قیامت است.
17 – امام حسین رهبرهمه انقلاب های آزادی خواهانه ، عدالت طلبانه و ضد استبدادی است در جهان اسلام و خارج از آن تا پیان تاریخ است
18ـ عاشورا با ویژگی های مخصوص به خود نمونه ای در تاریخ نداشته و هرگز تکرار نخواهد شد.
19ـ عاشورا تنها واقعهی فراموش ناشدنی تاریخ بشریت است.
20 ـ امام خون خدا بود ، جان اسلام ومنِ پیامبر، اسطوره ای که برای نجات اسلام آفریده شد ، قهرمانی اما نه افسانوی که خودرا فدا کرد تا اسلام را زنده کند.
21ـ امام حسین (ع) خون تازه ای برکالبد اسلام تزریق کرد ، درخت اسلام را آب حیات بخشید، روح جاودانه ای بر او دمید و هستی ماندگار وپاینده اش را تضمین کرد.
22- قیام عاشورا به امتداد نهضت انبیاء الله یعنی خط آدمیت در مقابل خط شیطانیت بوده است وتا قیامت مبارزهی این دو خطِ حق وباطل ادامه دارد ، اما سرانجام پیروزی با حق است ، چون قرآن می فرماید : ان الباطل کان زهوقا .
23- امام حسین وارث آدم وتمام انبیای الهی است ، چون خطاب به امام داریم : السلام علیک وارث آدم صفی الله ، ... السلام علیک یا ابراهیم خلیل الله ، ... السلام علیک یا وارث محمد رسول الله ...
24- امام حسین خون خدا یا ثارخداست ، ثار به معنی اینکه قبیلهی حق خونی به گردن قبیلهی باطل دارد و فرد فرداعضای قبیلهی خدا موظفند انتقام انرا از قبیلهی طاغوت بستانند. (السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره والوترالموتور )
25 – امام حسین آن قربانی بزرگ و آن ذبح عظیم الهی است که برای احیای ادیان الهی و حفظ مکتب ابراهیمی وعده داده شده بود.( وفدیناه بذبح عظیم / قرآن کریم )
فلسفهی قیام :
گاهی یک مسأله در تاریخ مسلم وقطعی است ، چون وجود خورشید در آسمان زمین ، اما دوستان نادان ودشمنان مغرض برای هر هدفی که برای خودشان مطرح است ، در اطراف آن پیرایه می بندند ، و حقیقت مسلم وانکار ناپذیر را با هاله وابهام توامان می کند. درینجا فرد بیگانه و حتی آشنا که از زاویهی دورتر به مسأله نگاه می کند کمی مشکوک می شود وگاهی حقیقت وارونه جلوه می کند.
در مورد قیام امام حسین (ع) و انقلاب بزرگ عاشورا نیزهمین واقعه اتفاق افتاده است. مگر جز حیات اسلام و فداکاری برای زنده کردن دین احتمالات دیگری می تواند در برابر این واقعیت اجتناب ناپذیر مطرح شود ؟ اگر کمی منصفانه قضاوت کنیم و عینک تعصب و تزویر را کنار بگذاریم جواب قطعا منفی است.
ابن تیمیه نظریه پرداز و به اصطلاح مجتهد فرقهی ضالهی وهابیت از اساس دید منفی در مورد اهل بیت پیامبر و آل علی دارد . او چگونه می تواند در مورد قیام امام حسین صادقانه قضاوت کند. اواگر فرد منفوری چون یزید که نه تنها مسلمانان بلکه وجدان انسانی از او بیزار است را ذیحق وخلیفهی مسلمین می داند و امام حسین (ع) را مقصر وموجب بروز مفسدهی کربلا! جای شگفتی وتعجب نیست . از بنی امیه وآل سفیان که دهن رسول خدا را شکستند و سینهی شیران خدا چون حمزهی سید الشهداء را دریدند و گلوی فرزند پیامبر را از قفا بریدند چه گله داریم که قیام امام حسین را مفسده بخواند و یزید را ذیحق بداند . اینگونه افراد نه جاهل و قاصر بلکه مغرض و مقصر و فرزندان هند و یزید و شمر اند.
برسیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ
ابن تیمیهی ناصبی در کتاب منهاج السنة ( که پر از اراجیف و سفسطه است ) می نویسد :
قیام حسین ابن علی به مصلحت اسلام ومسلمین نبود ، چون در مقابل خلیفهی مسلمین یزید ابن معاویه قیام کرد و مفسده ای به وجود آورد... با آن هم حسین مظلوم شهید شد ، کاری که باید نمی شد.
ابن تیمیه می گوید : حسین برای تحصیل حکومت قیام کرد نه اصلاح دین و منظورش از قیام بدست آوردن سلطنت بود.
ابن تیمیه می خواهد تمام فاجعه ای که در کربلا واز آن پس در قیام ها خون خواهانه واصلاح طلبانه و ضد استبدادی توابین اتفاق افتاد به دوش امام حسین بیاندازد و یزید را به شکلی تبریه کند ، اما با آنهم نمی تواند به صراحت بگوید که حق با یزید بود یا امام حسین و فقط به همین اکتفا می کند که حسین مظلوم کشته شد !
متفکر شهید استاد مرتضی مطهری در کتابی فلسفهی قیام امام حسین (ع) را عالمانه موشکافی می کند وبه شبهات نظیر ابن تیمیه جواب های دندانشکن می دهد ؛ از جمله اینکه ، اگر منظور امام بدست آوردن حکومت بود ، او می بایست با سپاه بزرگی از مدینه حرکت می کرد . آوردن یک مشت زن وکودک ( حتی زن تازه زاییده چون رباب و طفل تازه تولد چون علی اصغر ) به مکه و کوفه ودر نهایت به کربلا هرگز برای بدست آوردن حکومت نبوده است. از طرف دیگر شهادت امام حسین (ع) در بین اصحاب و امت مسلمه مشهور بوده است . همه می دانستند که امام حسین روزی مظلومانه یه شهادت می رسد . خود امام نیز بر این واقعیت واقف بود . حضرت رسول اکرم (ص) بار ها این خبر را داده بود . حتی در اخبار موثق داریم که اولین نوحه وروضه را برای امام حضرت جبرییل خوانده است و پیامبر گریه و عزاداری کرده است . امام موقع حرکت از مدینه سر قبر جدش پیامبر رفت ، آنجا رویایی بر او مسلط شد ؛ در خوابش پیامبر را دید که به او بشارت می دهد که نزدیک است با پیامبر ملحق شود. قضیهی شهادت امام برای مسلمین قطعی و مشهور بود . هم خود امام وهم مردم می دانستند که امام به حکومت نه ، بل به شهادت می رسد.
گاهی پرسشی مطرح می شود ، که مبادا قیام امام حسین (ع) در جواب دعوت مردم کوفه بوده باشد که در نامه های فراوانی از آن حضرت خواسته بودند به کوفه بیاید وزمام امور مسلمین را به دست گیرد.
استاد مطهری به این پرسش نیز پاسخ می دهد که قطعاَ این احتمال نیز نادرست است . چون قیام امام از مدینه آغاز شد ، در حالیکه نامه های مردم کوفه بعدتر ودر مکه بدست امام رسید . امام حسین (ع) سفیرش مسلم ابن عقیل را به کوفه فرستاد و مسلم که اوضاع کوفه را مناسب دید امام را نیز بدانجا فرا خواند ، اما حین ورود امام به کوفه اوضاع دگرگون شد ، مسلم به شهادت رسید و سپاه والی ددمنش یزید ، عبیدالله ابن زیاد مانع ورود امام به کوفه شد.
اگر فراخوان مسلم نبود شاید هرگز امام حسین به کوفه نرفته بود . دعوت کوفیان فقط مسیر قیام را بسوی کوفه کج کرد و سر انجام امام بسوی هدفش از خانهی گِل و سرای خلیل (کعبه) به منزل دل و معبد جلیل (کربلا) به پیش رفت وبه موعود ومقصود خویش رسید.
گروه دیگری که مرجئه نام گرفتند ( تا جایی که بنده می دانم در عصر حاضر فرقه ای به نام مرجئه در بین مسلمین وجود ندارد ، اما در قرون دوم وسوم هجری قطعاَ گروهی بدین وجود داشته است که امام جعفر صادق (ع) فرموده اند : کوشش کنید که فرزندان تان را از افکار مرجئه بدور نگهدارید. ) عقیده داشتند که امام حسین برای آمرزش گناهان امت جدش پیامبر به شهادت رسیده است ! عین همین عقیده را مسیحیان در مورد مسیح داشتند و می پنداشتند مسیح خونبها و فدیهی گناهان نصرانی هاست. یعنی امام حسین و عیسی ابن مریم گویا مظلومانه کشته شدند تا مسلمانان ومسیحیان آمرزیده شوند وبه بهشت بروند ؛ بدون پرسش وپاسخی ؟ بدون حساب وکتاب ؟ اتوماتیک وخودکار ؟ چه عقیدهی مزخرفی !
اگر چنین بوده پس حساب و کتاب ، میزان و قیامت و عدالت الهی چه معنی می دارد .
عقیدهی مرجئه در مفهوم چندان تفاوتی با جبریه ندارد . جبریون معتقد است که انسان در اعمال خویش هیچگونه اختیار و مسؤولیتی ندارد . گویا همه اعمال انسان را خدا انجام می دهد. جبریون برای اینکه یزید را تبریه کنند معتقدند ، امام حسین را یزید نه ، بلکه خدا کشته است. کشتن در تقدیر یزید وکشته شدن در تقدیر حسین نوشته شده بود و لابد هردو چاره ای جز تسلیم نداشتند!
شبهاتی از اینگونه آنقدر زننده ، مسخره و غیرعاقلانه است که نیازی به پاسخ ندارند. باور ما این است که اینها بیشتر از آنکه به قیام عاشورا صدمه وارد کنند ، خودرا مسخره کرده اند. مسلمانان طبق نص قرآن کریم و سنت موثق پیامبر عقیده دارند که هر شخصی مسؤول اعمال نیک وبد خویش است و هیچکسی گناه دیگری را به عهده نمی گیرد. مرجئیون و جبریون هردو گمراه و ساخته وپرداختهی طاغوت های زمان خویش است.
قرآن کریم می فرماید : ( فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یرهُ و من یعمل مثقال ذرة شرا یره )
سورهی زلزله / آیات 7ــ 6
استاد مطهری بعد از رد شبهات و پاسخ های مبسوط به اشکالات و پرسش های گوناگون ، هدف و فلسفهی قیام امام حسین (ع) را درمحور امر به معروف ونهی از منکر ارزیابی می کند. من گاهی تعجب می کنم که استاد شهید با آن بینش بزرگ ( که مارا یارای رسیدن بدان نیست ) وژرف نگری عالمانه چگونه از این واقعیت غافل مانده اند که امر به معروف ونهی از منکر را تنها هدغ و غایتی برای قیام امام می داند وفلسفهی این انقلاب بزرگ را تنها در یک محور کوچک آن ارزیابی می نمایند.
آری امر به معروف ونهی از منکر تنها یک وسیله ای بوده است برای امام حسین در امر احیای دین و زنده کردن اسلام و تشکیل حکومت اسلامی بر اساس قرآن و تطبیق قوانین الهی و دعوت مردم به پرستش خدای واحد و محو خدایان باطل زر و زور و تزویر ، و استبداد و استثمار و استحمار ! نه تمام فلسفه وهدف قیام .
شاید استاد مطهری درین مورد دچار اشتباه سطحی نگری شده باشند ، چه امر به معروف ونهی از منکر شامل وسایل احیاء و حفظ دین می گردد ، اما حفظ و احیای دین تنها به امر به معروف ونهی از منکر خلاصه نمی شود.
استاد مطهری خود دلیل می آورد که در زیارت امام می خوانیم ( اشهد انک قد اقمت الصلواة و آتیت الزکواة و امرت باالمعروف ونهیت عن المنکر ــ ای امام ! شهادت می دهم که تو نماز را بپا داشتی وزکات را فداکاری ادا کردی ، به نیکی ها فراخواندی واز زشتی ها منع فرمودی ) متوجه باشید که امر به معروف ونهی از منکر در کنار نماز و زکات یاداوری می شود.
همچنان که ادعا نمی توانیم ، فلسفه و هدف امام تنها ادای نماز و پرداخت زکات بوده است ف گفته هم نمی توانیم که او تنها برای امر به معروف ونهی از منکر قیام نموده است. البته نماز ، زکات ، امر به معروف ونهی از منکر و...شامل حفظ واحیای اسلام است ولی هرگز تمام آن نیست.
از جانب دیگر تعمیل امر به معروف ونهی از منکر شرایطی دارد و فقها وجوب آنرا منوط به بصیرت در دین ، توانایی در اجرا، احتمال تأثیر و عدم ایجاد مفسده می دانند.
یعنی آمر به معروف ناهی عن المنکر باید آگاه وعالم به دین ودانا به زمان باشد که مبادا بجای امر به معروف ، به امر به منکر نکند وبجای نهی از منکر ، نهی از معروف نکند.
همچنان توانایی در اجرای امر به معروف ونهی از منکر داشته باشد و عمل او مفسده ای ایجاد نکند و احتمال تأثیر در آن موجود باشد.
حتما متوجه هستید که حفظ و احیای دین منوط به هیچیک از این شرایط نیست. اگر جان وجهانی برباد رود باید دین را زنده نگهداشت وبرای احیای ان از همه چیز گذشت. هیچ شرطی مطرح نیست واین است تفاوت اساسیمیان مدعای ما و سخن استاد شهید که خودرا کوچکتر از نقد ایشان می بینم.
به هر صورت جایی برای بحث وتبصرهی بیشتر باقی نمانده است . امام حسین (ع) خود در جملهی زیبایی تمام هدف و فلسفسهی قیامش را چنین خلاصه می کند :
( انما خرجت لطلب الصلاح فی امت جدی ــ من برای اصلاح امت جدم قیام کردم ، انقلاب من برای اصلاح اسلام بود .)
شعار باید جامع ومانع ، کوتاه ودلنشین باشد : امام حسین(ع) برای احیای اسلام به شهادت رسید ، او دین را زنده کرد و اسلام را جاودانه ؛ نام زیبای حسین تا ابدیت برپیشانی تاریخ بشر می درخشد.
سید علی موسوی ، کابل ، پاییز 1391
منابع ومآخذ :
1ـ قرآن کریم ، تفسیر جوان ، جلد اول ، دکتر محمد بیستونی ،انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول ، مشهد مقدس ، 1387
2- شیرازی ، ناصرمکارم به همکاری گروهی از دانشمندان ، تفسیر نمونه ، جلد ششم ، انتشارات دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، 1366
3ـ قمی ، حاج شیخ عباس ، کلیات مفاتیح الجنان ، انتشارات ارم ، قم ، 1384
3ـ مسعودی ، ابوالحسن علی ابن حسین ، مروج الذهب و معادن الجوهر،تاریخ دوجلدی ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، تهران ، 1344
4- گایتون وهال ، مبانی فزیولژی پزشکی ،ترجمه دکتر فرخ شادان ، تجدید نظر دهم (2000) ، انتشارات چهر ، تهران ، 1380
5ـ ابن تیمیه ، ابوالعباس احمد ابن تیمیه ، منهاج السنة النبوی ، اختصاص شیخ عبدالله غنیمان چاپ اول ، عربستان سعودی ، 1386
6ـ شریعتی ، دکترعلی شریعتی ، حسین وارث آدم ،انتشارات قلم ، تهران ، 1387
7ـ مطهری ، استاد مرتضی مطهری ، تأثیر عنصر امر به معروف ونهی ازمنکر در نهضت امام حسین (ع) ، دفتر انتشاراتاسلامی ، قم ، 1362
8ـ موسوی ، دکترسید علی موسوی ، نوشتهی کوچک دغدغهی بزرگ ، مقالهی فلسفه و راز جاودانگی قیام عاشورا ، مطبعه بلخ ، کابل ، 1388
در مجموع آثار توشتاری دکتر سید علی موسوی را در بر دارد.